100_2291
مثل فیلم هائی که بعضی از صحنه های گذشته را با ” فلش بک ” مجددن نشان می دهند، داشتم کتاب
” بیراهه ” را که دیروز به دستم رسیده است می خواندم …
” صبح یکشنبه است. خمار ِ کم خوابی دیشب هستم…”
که افتادم در تونل زمان و برگشتم به سالها قبل از آنچه که کشورم را از حال و هوای ئی که داشت انداخت و با بلدوزر زیر و رویش کرد.
…بوی دل انگیز گلهای ” پیچ امین الدوله ” بر پرچین باغها و روی لبه دیوار های خیابان اندیشه حالم را جا آورد…
اگر کشتی بان جهان بینی درستی داشت و تفرعن، در خود غرقش نکرده بود و ما را از یکسو لرزان و ترسان دستگاه امنیتی خود ” که دیدم عاقبت هم به درد ش نخورد ” نکرده بود و می دانست که برای مردم اکسیژن ِ آزادی نیاز است و بدون آن دارند خفه می شوند، ما امروز گرفتار این این هیولا نبودیم …
با این همه لب ریخته هائی داشتیم.
هنوز می توانستیم بعضی از جمعه ها در ” چاتانوگا ” جمع شویم و گپ و گفت دوستانه داشته باشیم.
با دوستان اهل حال به خانه محسن برویم ، شعر بخواندیم، در مورد کتابهای مختلف نظر بدهیم.
شاملو گلشیری و احمد محمود زنده بودند، دلکش و مرضیه وبسیاری دیگر می خواندند، دوستان خانمی که داشتیم زور حجاب کلافه شان نکرده بود، آراسته و شیک بودند. به قول آن دوست نازنین یهودی ام موسا به دین خودش بود عیسا هم به دین خودش، اصلن این حرف ها را نداشتیم. هر در زدنی می توانست صدای آمدن دوستی باش ونه هجوم ماموران…نمی دانسیتم خدا هم می تواند ” قاسم الجبارین ”
باشد. او را فقط رحمان و رحیم می دانستیم…
راحت کنار دریا می رفتیم و ادای اسکی روی آب را در می آوردیم. در پلاژ های مختلف کباب ” اوزون برون ” را با ودکا می خوریم.
خانواده ها دور هم جمع بودند و هر کدام در گوشه ای پرتاب نشده بودند. درد دوری و مرگ بی دیدار نداشتیم ” یا کم داشتیم ”
خنده را می فهمیدیم، عشق را می شناختیم…فحشا را در قالب صیغه نداشیم. چهار شنبه سوری را بی دلهره داشتیم، عید نوروز را بی دغدغه راه می انداختیم…وای که چه پرتابی شدیم. کاش از این تونل
بیرون نمی آمدم و کما کان در نرگس زار های جنوب گام می زدم و زندگی ام معطر و روشن بود.
کاش…