دبستان می رفتم. مادرم بایکی ازنرس های بیمارستان شهر دوست دیرینه یود.
از مدرسه که برگشتم دیدم مادر با پرستاری که دوستش بود دارند چای می خورند
بعد برایمان تعریف کرد که نصرت ” دوستش ” می گفت بیماری خطرناک ” تراخم ” دارد بینائی بخصوص دانش آموزان را تهدید می کند. قرار شده است با اجرای یک برنامه ضربتی کودکان مبتلا را در مان کنند
درمان بر گرداندن پلک ها و مالیدن میله سر پنبه ای که آغشته به دارو بود و بسیار هم درد ناک است مکان داشت و قرار شده است که برای تشویق بچه های مدرسه به ازاء دریافت شیر مجانی تشویق به درمان شوند. و این شد که بیماری تراخم ریشه کن شود

روزی در صف بچه هائی که منتظر سائیدن میله به پلک هایشان بودند قرار گرفتم تا شیر مجانی دریافت کنم. نصرت که مرا در صف دید به رو نیاورد و گذاشت به پشت پلک هایم میل زده شود. هنوز آن درد سنگین را حس می کنم بدون اینکه ” با اشاره نصرت ” شیری هم دریافت کنم. نهایت بی انصافی بود. فراموشش نمی کنم