( نگاهی به سلفچگان. مجموعه داستان دکتر محمود صفریان)

من نمی خواستم بروم سلفچگان. محمود صفریان هی گفت و گفت تا سرانجام به جای این که هواپیما سوار شوم و از اصفهان به شیراز بروم، راه افتادم دنبال او تا رسیدم به سلفچگان.در تمام راه هم او هی حرف زد و داستان گفت.وقتی هم ازش پرسیدم این حکایت ها که سر می کنی برای چیست و از چیست ، گفت: این ها هر یک حکایتی ملموس از گوشه ای، و مردمی است که با هم در پهنه ی گسترده کشورمان زندگی می کنند.
محمود صفریان را بیش از ده سال است که می شناسم. کارهایش را می خوانم و بر پشتکار و خلاقیتش آفرین می گویم. همانگونه که در داستانی در کتاب سلفچگان می نویسد: زبر و زرنگ و شیطان است. دمی از تلاش باز نمی ایستد. این پویایی و تلاش در نوشته هایش نیز پیداست. آدم های داستان هایش همه در حال رفتن و شدن هستند.
محمود صفریان انسان بسیار ساده ای هم هست. ساده و زلال مانند آب روان. داستان ها و آدم هایش هم همینطورند. کنار ماراه می روند. زندگی می کنند. دروغ می گویند. عشق می ورزند. بازی می کنند. می ستیزند. اما استوره و افسانه نیستند. قهرمان نیستند. آدمند. روی زمین زندگی می کنند. همین زمینی که ما رویش زندگی می کنیم.
محمود صفریان ، دکتر است. هم دکتر جسم است و هم دکتر جان. حالا اینجا به جای نسخه برای فلان داروخانه، برای ما داستان می نویسد. داستان هایش مانند قرص و شربت هستند. می خواهد بیماری ما را کشف کند و درمان کند. قلمش مانند آمپول است. نیش می زند اما درمانگر است. هر کتابش یک داروخانه است. قربان کور و بازرس و دیگر بیماران می آیند و دوا درمانی می گیرند و می روند. حتا عاشقی پیدا می شود که می رود دوبی تا از خانم زرگنده دوای عشق بگیرد. در این بیمارستانی که به نام دنیا وجود دارد البته محمود صفریان دکتر خوبی است.
محمود صفریان روزنامه نگار هم هست. گزارش می کند. گزارش رویدادها و تصادف ها. گزارش زلزله هایی که جان و جهان را می لرزاند. گزارشگر زندگانی ماست. گزارشگر زندگی آدم هایی از چهار گوشه ی سرزمینش. کتابش مانند یک روزنامه است. خبر و آگهی استخدام تا ماجراهای عاشقانه و سیاست…. سلفچگان تنها داستان های کوتاه بی ارتباط با هم نیست. مانند این است که داری یک روزنامه را می خوانی. گیرم که تمام اخبار و گزارش ها شکل روایی و داستانی داشته باشند.
از همان روز اول که با محمود صفریان آشنا شدم از صراحت و زبان روان و ساده اش خوشم آمد. به دلم نشست. پیچیده و پر از ابهام سخن نمی گوید. مثل همان قهرمان داستان آگهی استخدامش است. زبان گفتار و زبان نوشتارش به هم نزدیک است. شاید از همان روزنامه نگار بودن و دکتر بودنش است که اینگونه سخن می گوید و می نویسد. روان و ساده. زبان مردم، نه زبان ادب. اما این سادگی سبب شلختگی نشده است. استوار است و حساب و کتاب دارد کلمه.زبان او پر است از وامگیری از اصطلاحات این مردم و البته که تاثیر دور ماندن سی ساله نیز بر آن آشکار است. زبان یک نویسنده ی تبعیدی که جان و دلش در سرزمینش می تپد. می خواهد از یاد نبرد. می خواهد با آنها و از آن مردمان حکایت کند. نمونه ای از ادبیات در تبعید از نویسنده ای که تعهد به فرهنگ و زبان مادری را هیچگاه از نظر دور نمی دارد.
داستان های سلفچگان از دیدگاه طرح داستان، از منظرنظام علی و معلولی و هم چنین رویدادها قابل پذیرش است. اطلاعات در باره ی شخصیت ها و مکان ها به موقع به خواننده داده می شود.عنصر تعلیق گرچه جای زیادی در داستان ها ندارد اما داستان به گونه ای پیش می رود که تو را با خود می کشاند. دنبالش می کنی. راه می افتی و با آدمهای داستان می روی آبادان و دوبی وآمریکا و باور می کنید که دنیا چه کوچک شده است.
محمود صفریان داستان هایش بیشتر ، بدون مقدمه شروع می شود و از همان ابتدا مخاطب را درگیر مسئله اصلی می کند و این می تواند یک امتیاز مثبت برای داستان باشد . او گویی اصلن مقدمه چینی را دوست ندارد. می خواهد یک مرتبه گریبانت را بگیرد و ببردت میان یک داستان. برای همین برخی از داستان ها از وسط آغاز می شود.
محمود صفریان داستانگوی محرومان و رنج دیدگان از هر گروه اجتماعی است. فرانک اوکانر نویسنده ی ایرلندی در صدای تنها که که پژوهشی در مورد داستان کوتاه است ،سه رکن برای داستان کوتاه قایل شد : شرح ، گسترش و نتیجه .اوکانر بران بود که داستان کوتاه بیشتر مناسب جوامعی است که عنصر نابسامانی در آنها حاکم است و احترام به جامعه چندان ارزشی ندارد. اوکانر داستان کوتاه را از انواعی می دانست که با محرومان جامعه سر وکار دارد . او بر این باور بود که ارزش واقعی داستان کوتاه در پیام انسانی ، همدردی با رانده شدگان و ستمدید گان و انتقاد کوبنده از جامعه نهفته است. از این منظر محمود صفریان داستانسرای موفقی است.
من نمی گویم که تا رسیدن به سلفچگان او چه ها گفت از قربان کور و آقای بشارتی و معصومه و دیگران. خودتان بروید سلفچگان را بخوانید.
من تا کنون محمود صفریان را ندیده ام. با داستان هایش آشنایم. یعنی با خودش.
یک بار هم که داشت داستان قربان کور را برایم روایت می کرد، وقتی از او در باره ی خودش پرسیدم، گفت: در ِ حیاط خانه ما به یکی از جنوبی ترین خیابان های تهران باز می شد. به خیابان ” تهرانچی” ، که با فاصله بسیار اندکی موازی خیابان ” شوش ” بود. 
دبیرستان می رفتم. دبیرستانی در میدان حسن آباد. و از خیابان تهرانچی این همه راه را می رفتم. البته با اتوبوس. به دلایلی توانسته بودم در آن دبیرستان نام نویسی کنم. مدرسه دیگری قبولم نکرده بود. در خانه ی درندشتی که گفتم درش در خیابان تهرانچی باز می شد و روبرویش، آن دست خیابان، کفاشی کریم آقا که در حقیقت پاتق ام بود قرار داشت، اتاقی داشتم. یک تک اتاق، با اجاره ای بسیار نازل. نمی توانستم به نزدیکی های دبیرستانی که درس می خواندم نقل مکان کنم. 
در خیابان تهرانچی جا افتاده بودم، از صغیر و کبیر، بخصوص کسبه، مرا می شناختند. یک جورایی می بایستی در همین خانه و با این فاصله از مدرسه ام سکنا داشته باشم.
احترام کریم آقا که در آن اطراف سرشناس بود، سر پناهی معنوی بود. ضمن اینکه من جزو معدود باسواد آن محله بودم و بیشتر اوقات برای آنهایی که به همین خاطر در دکان کفاشی جمع می شدند کیهان یا اطلاعات می خواندم…
محمود صفریان همین طور دارد داستان می گوید. از خودش و از ما.
قصه سر کن. بازهم قصه سرکن.
دستت درد نکند یار مهربانم. قلمت سبز و جانت سبز.