در فکر بودم با کمک و استمداد از صاحبنظران و جامعه شناسان، و از دوستان نویسنده ام و همه ی آنهائی که با درد کهنه ی کم خوانی کتاب در کشورمان بیگانه نیستند دعوت کنم که هریک نظر خود را برای درمان این درد در دو مقطع کوتاه مدت و دراز مدت بیان کنند و راه کارهائی را بنمایانند تا شاید بشود مرهمی برای این ناسوری اجتماعی که سبب شده است ما را از کاروان جهانی عقب نگه دارد اندیشه کرد اما دریافتم اشکالات و کمبود ها و مصائب دیگری بر سر راه داریم که اول باید فکری برای آنها کرد.
مشکل کمبود کاغذ- مشکل بنیانی سانسور که نمی گذارد کتابهای مورد خواست مردم چاپ شود، که نمی گذارد بدون واسطه ممیز ها با نوشته و با کار اصیل نویسندگان روبرو شد. مشکل دوندگی بی وقفه و خسته کننده به دنبال ” نان ” یا در حقیقت مشکل خستگی مفرط آنهائی که می توانند کتاب بخوانند. وبسیاری موانع و سد ها و دلهره های دیگر.

به قسمتی از یک خبرتوجه کنید
” بحران ارزی و تورم سرسام‌آور در ایران بازار کاغذ و سایر وسایل نشر را نیز متلاطم کرده است. نشریات مستقل با فشارهای تازه‌ای روبرو شده‌اند، تعداد عناوین و تیراژ کتاب‌ها کاهش یافته و چاپخانه‌ها نیز وضعیتی بحرانی دارند.”

در نشستی با دوتن از دوستان صاحبنظر که می دانم چون من با این کمبود و درد آشنا هستند ومی دانستم که فراست و حوصله ی گفتگو در این باره را دارند چندین ساعت صحبت کردیم. حاصل که هم اینک خدمت شما می گویم بد نبود، در حدی که گمان می کنم بتوان بر پایه آن برنامه اولیه ای را دنبال کرد. چون در حد امکان به پاره ای ازعلل بی توجهی به مطالعه کتاب توجه شده است.

صحبت شد که با توجه به مشکلات درون، موضوع را از دو دیدگاه مورد بررسی قرار دهیم:
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در درون کشور، و
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در خارج از کشور
چون پرداختن به دوری از خواندن کتاب بخصوص کتاب های داستانی اعم از رمان یا مجموعه داستان کوتاه دردرون کشور همانطور که اشاره کردم به مسائل اساسی جنبی ارتباط دارد، پرداختن به آن، مسیر و شکل دیگری در مقایسه به همین مشکل در خارج از کشور دارد، لذا تمرکز اولیه را به خارج از کشور معطوف کردیم.

** با اینکه تاثیر مشکل سانسور و کمبود کاغذ، و در حدی نبود مشکل دوندگی خستگی آورد تهیه نان، را در خارج از کشور نداریم، و کتابی که منتشر می شود دقیقن نوشته نویسنده است بدون کمتری دستکاری از سوی ممیزین سانسور چی، پس چرا در خارج یعنی ایرانیان مقیم خارج که حدود ۴ – ۵ میلیون نفرند و با حدس نزدیک به یقین همه هم با سواد هستند کتاب نمی خوانند.؟
در حالیکه کتاب های منتشر شده در خارج اکثرشان بهائی بیشتر از ده دلار ندارند و با توجه به خرج های دیگری که راحت انجام می شود که بسیار بیشترازبها خرید یک کتاب است می توان نتیجه گرفت که بها تهیه یک کتاب نمی تواند فشاری بردوش بودجه خانه داشته باشد.، در نتیجه حتمن مشکل می تواند دلیل یا دلایل دیگری داشته باشد.
صحبت شد که شاید وجود کانال های متعدد تلویزونی و وجود سریالهای فارسی مردم را مشغول می کند. ولی مگر غیر ایرانی ها کانالهای متعدد تلویزونی ندارند. و مگر سریال و غیر سریال و فیلم های گونا گون ندارند، پس چرا مانع خواندن کتابشان نشده است؟
عنوان شد شاید به علت دوری از وطن، خارج نشینان را کم حوصله کرده است. ولی شاهدیم و می بینیم که بسیاری کارهای دیگری که اتفاقن خیلی هم به حوصله و سر حال بودن مربوط است انجام می دهند ولی به کتاب که اتفاقن در بی حوصلگی هم می توان آن را خواند اقبالی نشان نمی دهند؟
بحث شد که نسل دوم و سوم فارسی را در حد خواندن کتاب و درک و دریافتی از آن نمی دانند، که حرف درستی است و خب نه تنها جای تاسف فراوان است که جای نگرانی عمیق هم هست. و گناه آن در حد زیادی به گردن والدین است. می بینیم دیگر ملل، فرزندانشان با اینکه در خارج از کشور زادگاه پدر مادر خود متولد شده اند زبان مادری را بسیار خوب می دانند. از آن گذشته خود ِ والدین ایرانی که تعدادشان کم هم نیست چرا کتاب نمی خوانند؟
و نتیجه گرفته شد که این مشکل بر می گردد به نظام آموزشی در کشورما ومقایسه با روشی که در غرب اجرا می کنند.
کلاسهای بسیار پر جمعیت در کشور ما که زمان زیادی از معلمین را می گیرد تا بچه ها را ساکت کنند و این ساکت کردن بخصوص در گذشه با تنبیهات بدنی و همراه با توهین به شخصیت کودکان نیز همراه بوده است، و این سرکوفت زدن بچه ها، تاثیری بنیانی در روحیه و ساختار تربیتی آنها داشته است
” ساکت باشید ” ، ” حرف نزنید “، ” خفه شوید ” ….و جریمه های سنگین بصورت انجام تکالیف طاقت سوز،
و نداشتن امکان ابراز عقیده در کلاس ها، و مجموعه کارهائی که بچه ها را عاصی می کند، امکان اتکا به نفس را از کودکان می گیرند. خلاقیت و امکان نشان دادن استعداد ها را مهار می کند. و با این ترتیب اگر کودکی در سنین بالا تر در نوجوانی و جوانی دستی بر قلم و شوقی در روال ادبیات نشان می دهد بی تردید ریشه در آموزش و پرورش ندارد. و زائیده گرایش شخصی است.
اما درغرب اولن کلاس ها چنان انباشته نیست که معلم را عاصی کند، واین، امکان میدهد که زمان بیشتری صرف توجه به پرورش آنها داشته باشد. مشاهدات حضوری ما و بررسی های مختلف از سوی کارشناسان تربیتی عمومن ایرانی، گویای این است که بچه ها نه تنها تشویق به خواندن می شوند بلکه هر هفته به انتخاب معلم کتابی از کتابخانه مدرسه انتخاب می شود که، یکبار در کلاس از سوی معلم خوانده می شود و سپس هر هفته یکنفر اتنخاب می شود که در کلاس در مورد همان کتاب صحبت کند. هر کودکی که علاوه بر این کتاب ، کتاب دیگری نیز خوانده باشد با علاقه دعوت می شود که در مورد آن برای دوستان همکلاس خود حرف بزند، و بدین ترتیب از سنین پائین هم حرف زدن را در جمع به آن ها می آموزند تا در بزرگی راحت بتوانند در هر محل و مکانی صحبت و حتا سخنرانی کنند و هم تخم علاقه به خواندن را در ضمیر آن ها می کارند. و چنین است که در غرب در هر فرصتی کتاب می خوانند، یعنی در حقیقت در هر فرصتی می آموزند و حاصل می شود باروری نشر کتاب و پرورش نویسندگان و رفاه حال آن ها.
بر این ها باید، نبود سانسور، امکانات چاپ، فراوانی کاغذ، و بسیاری از امکانت دیگر را افزود. دست به دست دادن این ها خواندن را در این دیار رونقی به سزا داده است و می توان گفت شوق خواندن و صرف وقت کافی برای آن شمارگان را از فقری که نشر کتاب در ایران دارد رهانیده است.
به این آمار در مورد توجه و علاقه مردم به خواندن و مقایسه با وضع آن در ایران دقت کنید:
” آمار سرانه مطالعه در ایران را چیزی میان ۲ تا ۷ دقیقه در شبانه روز می‌دانند.
در سال ۱۳۸۷ رئیس کتابخانه ملی ایران سرانه کتابخوانی در کشور را برای هر نفر فقط ۲دقیقه در روز اعلام کرد. مقدار این سرانه با افزودن کتابهای درسی به ۶ دقیقه می‌رسد. برای این که تصویری از این وضعیت در ذهنمان شکل بگیرد، بد نیست برای نمونه به آمار سرانه سه کشور دیگر هم نگاهی بیندازیم. آمار سرانه مطالعه در امریکا ۲۰دقیقه، انگلیس ۵۵ دقیقه و ژاپن ۹۰دقیقه در روزاست ”
این آمار گویا، نشانگر تفاوت ره است که از کجاست تا به کجا. و نیز می نمایاند که کار باید از پایه از سطح کودکستان و دبستان بنیان درستی داشته باشد.
و بر پایه این گفته درست که:
” مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ”
وقتی کار نویسنده مورد استقبال قرار بگیرد و کتاب هایش خریداری و خوانده شود شوقش بارور می شود، و تشویق می شود که آثار بیشتر و بهتر و پر محتواتری خلق کند.و کار از باری بهر جهت خارج می شود.
همه ی این مسائل همچون یک زنجیر بهم ارتباط دارند.
به این نوشته که در سایت فیروزه آمده است توجه کنید تا بهتر دریابید که وقتی جامعه ای گرفتار بسیاری مشکلات عدیده است نویسندگانش نیز از دقت و توجه وا میمانند:
این تکه از مقاله در ستایش داستان نوشته حسین سرانجام را بخوانید:
“… هنوز درست نمی‌دانیم از کی و چرا داستان‌هایمان این طور بی‌مزه و بی‌آب و رنگ شدند. حداقل، شمارگان و آمار فروش کتاب‌ها در سال‌های اخیر این را نشان می‌دهد. کم نبودند مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که حتی برخی‌شان نشان افتخار جوایز سرشناس را هم دریافت کرده‌اند اما در مواجهه با مخاطبان شکست خورده‌اند. هر قدر هم بخواهیم سرمان را بالا بگیریم و غرورمان را حفظ کنیم که مثلاً برای مخاطب فرهیخته می‌نویسیم، بازهم ته‌ دلمان می‌دانیم که داستانمان گیرا نبوده ‌است ”
چرا کتاب ” بامداد خمار ” نوشته ” فتانه حاج سید جوادی، طی ده سال ٣۰۰ هزار نسخه به فروش رفته است؟
ودر هرنوبت چاپ ۱۰۰۰۰ جلد شمارگان داشته است، با این سوژه ی تکراری ، معمولی و حتا قدیمی …
” مشکلات ازدواج یک دختر تحصیل کرده پولدار با یک جوان فقیر ” همراه با لفت و لعاب های حواشی.”
حتمن نثر بی دست انداز و روان آن در این گستردگی فروش و خواننده بی تاثیر نبوده است.

خودمان گرفتاری بنیانی کمی خواننده داریم بعد می آئیم تقسیم بندی های ” عامه پسند، که بیشترین خواننده را دارد ” و ” خواص پسند که کمترین خواننده را دارد و همان تعداد اندک هم خوانندگان تکراری همیشگی هستند ”
سازمی کنیم. در حالیکه اول باید در راه رونق خواندن و راهکارهای تشویقی گام بر داریم. ” که بدون شک از گذرگاه معما گونه نویسی نمی گذرد ”
کتابی که در روال ” عامه پسند ” باشد اگر دلنشین و به دور از اغلاط املائی و انشائی نباشد خود با اقبال خواننده رویرو نمی شود دیگر لازم نیست ما جوش بی خود بزنیم و پُز روشنفکران عصا قورت داده را بخود بگیریم.
مردمی که می توانند کتاب بخوانند و دیده ایم که برخوردشان با بسیاری از کتاب ها تا چه حد آگاهان است خود بهتری داوران هستند. اول سالن نمایش را پر از تماشاچی بکنیم بعد قسمت ” وی آی پی ” را سوا کنیم بسیار بهتر و کارآ تر است تا از همان اول مالک دوزخ را دربان کنیم تا به سلیقه خود سوا کند و فقط ” خواص ” را به سالن راه بدهد. چنین سالنی هرگز ” انبوه ” به خود نمی بیند.
ما فعلن گرفتاری این را داریم که کتاب هایمان روی دستمان مانده است. خواننده نداریم که دریابند که کتاب عامه پسند است یا نیست. یکی از راه کارهای رفع این مشکل در برون از ایران تداوم نشست های ادبی است توام با پذیرای و بر گزاری خوشایند آنها است.
چون بخصوی در تورونتو، بیش از شش نشریه هفتگی داریم که با تیراژ های ۴ تا ۶ هزار منتشر می شوند و بهر علت شاید چون مجانی هستند با استقبال مردم روبرو می باشند، مسیر خوبی می تواند باشد که در مورد کتاب بطور اعم و کتاب خوانی بطور اخص در آن ها بنویسیم، کاری که ما بیش از یکسال است در هفته نامه ” شهر ما ” انجام می دهیم.
کتاب را باید در حد توانمان معرفی کنیم در موردش بنویسیم و خواندن را با بر شمردن مزایای آن تشویق کنیم،
و کارمان در این زمینه تداوم داشته باشد.
بهر حال باید در زمینه معرفی و مزایای کتاب و همه ی راه هایی که هست اجرا کنیم که کم کم بتوانیم بسوی نور حرکت کنیم.
طبیعی است که دریافت نظریات بزرگواران صاحبنظر برای این راه گشائی تاثیری به سزا خواهد داشت.

اما این معضل در درون کشور ما حکایت دیگری است. گمان بر این است که وزارت ارشاد برای گسترش و نشر کتاب بدون دستکاری سدی سکندر است و اصولن برای به ناکامی کشاندن ادبیات کشورمان کمر بسته است.
آنچه که در کنار این سانسور با هدف، بروز می کند از جمله کمبود مصنوعی کاغذ، و نگهداری طولانی مدت کتاب ها، حتا برای پاسخی منفی که سبب عاصی کردن نوبسندگان می شود، و گاه تغییرات بنیانی متون کتاب ها و حتا حذف فصولی از یک کتاب تمامن نوای شومی است که در حال نواختن است. و نویسندگان ما که گاه با وام بانکی و حتا گاه با فروش خانه خود مشتاقند که کتابی هر چند سلاخی شده منتشر کنند، تا اسمی از آن ها برجلد کتابی دیده شود، متاسفانه هیزم بیار این تنور کتاب سوزان هستند.
نوشته زیر و کامنتی که استاد فرهیخته دکتر محمود کویر بر آن نوشته است را بخوانید تا بیشتر صحبت کنیم.
فاجعه ی هولبار جامعه ی ما از زبان یک کارگر انتشاراتی در تهران به روایت حمید رضایی در زمانه ”
مولف یا مترجمی را دیده‌ام که فقط برای چاپ ۱۰۰ جلد از کتاب هر روز به اینجا می‌آمده و ساعت‌ها با مسئول انتشارات صحبت می‌کرده است. کتاب‌هایی که ارزشمند هستند و هر ناشری می‌فهمد که ارزش چاپ شدن دارند. به دلیل خرابی بازار و گرانی کاغذ به دروغ داخل جلد تیراژ را ۱۰۰۰ عدد می‌نویسند اما فقط ۱۰۰ جلد از کتاب منتشر می‌شود. مولف یا مترجم حق تألیف و ترجمه نمی‌گیرد. فقط می‌خواهد کتابش که نتیجه ماه‌ها و یا شاید سال‌ها زحمت است از بین نرود و جایی ثبت شود تا شاید در آینده یک جلد از آن به دست کسی برسد و بتواند به صورت قانونی یا غیر قانونی در شرایط بهتری آنرا چاپ کند. نویسنده‌ای را می‌شناسم که خانه خود را برای چاپ کتابش فروخته بود تا کتاب از بین نرود و به دست مردم برسد. حس دردناکی است. مثل اینکه تنها بچه آدم در یک شهر در حال جنگ در بغل آدم باشد و بترسد که مبادا گلوله بخورد یا در شلوغی به زمین بیفتد. حاضر هستند کتاب‌هایشان فقط ۱۰۰نسخه چاپ شود و از حق و حقوق خود بگذرند ولی کتاب ثبت شود و از بین نرود. حق دارند. نتیجه عمر و وقت آدم است. “

ونظر دکتر محمود کویر:
” می خواهم خودم در زیر این مطلب دردناک و رنج آور بنویسم که چاره ی ان آه و ناله نیست. پذیرش مسئولیت است. کتاب بخریم. کتاب بخوانیم. کتاب هدیه کنیم. من مسئولم. تو مسئولی. ما مسئولیم. در برابر تاریخ. در برابر فرهنگ. در برابر خویش

پند توانمندی است برای ایجاد شوق خواندن و ترغیب کتابخوان ها. اما نقش و کار هدفمند ارشاد مسئله دیگری است.
بنظر می رسد چاپ الکترونیک و عرضه ی آن بر روی نت یکی از راه کار ها باشد، بخصوص اگر از نازنین خواننده ها خواهش کنیم که از آن با خرید و دانلود و پرینت مفری باز کنند.
چه می شود کرد فعلن سخت در بندیم و باید برای گسستن آن و رساندن کتاب بدون دستکاری و بدون ماهها و شاید سالها اتنظار راههای مختلف را بیازمائیم.
بدون شک همانطور که گفتم یاری صاحبنظران و بر داشتن مُهر از قلم و برای نجات کتاب و تشویق به کتاب خوانی جانانه به میدان آمدن آرزوی همه ی ماست چرا که میدانم کار ساز است. امیدوارم دریع نکنند و ما را بهر دلیل تنها نگذارند.