در گذشت نویسنده نامدار فتح الله بی نیاز همه ی ما را سخت اندوهگین کرد. نوشته ای است از دوستان او

به یاد مهندس فتح الله بی نیاز  که به مهندسی ادبیات داستانی بیش از شغل و تخصص خود پرداخت
چند سال پیش نخستین بار ، او را در خانه ی دوست مشترکمان ، ” محسن میهن دوست ” در ” مشهد ” دیدم و در همان نخستین دقایق ، بر او دل نهادم و چه اندازه تأسف خوردم که دیرش یافته ام و سوگند خوردم که زودش دامن از دست ندهم . جز رابطه ی تلفنی ـ که پیوسته با هم داشته ایم ـ هر گاه گذرم به ” تهران ” می افتاد ، به دیدنش می شتافتم و او و همسر بی نظیرش ، خانم آرزو چربدست ، چه مهربانانه و گرم می پذیرفتند و از همه چیز و کس می پرسیدند و خواهش و التماس که بیشتر بمانم ؛ و وقتی خانم ” اسکندری ” گویا از خبرگزاری ” ایسنا ” به من زنگ زد که ” خبر دارید یا نه ؟ ” و واقعه را گفت ، تا خوردم و دست به دیوار نهادم تا نیفتم و چون سکوت و صدای نامفهوم و بریده بریده ام را شنید، دریافت که نمی دانسته ام و اظهار تأسف کرد و دانست که نمی توانم چیزی گفت و رفت تا من راحت بگریم که مرگِ چنین خواجگانی ” نه کاری است خُرد ” و به خود گفتم که مرگ ، دروغی بیش نیست ؛ که او از شاهرگ گردن به ما نزدیک تر است و خطا گفتم که او در ما و ما، مهجوریم .
از خود ، کم تر می گفت و از تو بیش تر می پرسید تا نشان دهد که تو را بر خود برمی گزیند . از تو تعریف می کرد و خود را فروتر می داشت و این ها همگی از سرِ فروتنی بود که تو می دانستی او از همگان بزرگ تر است و چنین بود که بر او دل می نهادی . ندیدم از کسی خرده بگیرد که فضیلت ها را می دید . پیوسته در پی این بود که در کسی از استعداد نشانی ببیند تا او را برانگیزد . من پس از زنده یاد ” گلشیری ” کم تر نویسنده و منتقدی دیده ام که این اندازه بر خود سخت بگیرد و آثار این و آن بخواند و بیندیشد و در ارتقای آنان تکلّف کند و بر خود رنج نهد . دانسته هایش ” به روز ” بود و ازهمه چیز و کس خبر داشت . بسیار می نوشت با این همه ، آثارش پربار بود . در روزنامه ها می نوشت اما ” ژورنالیستی ” نمی نوشت . نقد و نظرهایش ، منبع و مأخذ نداشت . با این همه ، هیچ نوشته ای چون مقالات او معتبر و مستند نیست . نگاهی به کارنامه ی او در پهنه های داستان کوتاه و رمان و نقد و نظریه ی ادبی ، نشان می دهد که با وجود سستی هایی در تن دردمند ، چه اندازه پرمایه بود و چه سخت می کوشید !
هنرمند و منتقدی ادبی ، به غیرت او نیافته ام . اگر مصاحبه کننده ی ناآگاهی از نبودِ منتقد ادبی برجسته ای در کشورمان می گفت ، بی درنگ شاهد می آورد و کارهای برجسته ی این و آن منتقد را معرفی می کرد . کافی بود بفهمد این نویسنده یا آن منتقد چنان که باید ، شناخته نشده است تا بی درنگ پلی ارتباطی شود برای معرفی او به این سایت هنری یا آن نشریه و ناشر و خبرگزاری تا آثارش شناخته شود . شخصیت هنری و اجتماعی داشت و بر کسی رشک نمی ورزید . در او فضیلت ، به انبوه بود و از کوتاه بینی هایی که برخی اهل قلم بسیار دارند ، در او سراغ نیافتم .
بر نوشته های خود ، شیفته سار نمی شد . آن ها را فروتنانه به این یار و آن صاحب نظر می داد تا عیب و ایرادش را بگیرد . وقتی رمان منتشر نشده ی ” آفتابگردان های پژمرده ” را برایم فرستاد ، آن را به عنوان رمانی عاشقانه ـ اجتماعی ، گیرا و دلنشین و در حد ” چشمهایش ” بزرگ علوی یافتم اما دریغم آمد که در اصلاحش نکوشم و او ، بزرگوارانه رمان را زیر و رو ، و پایانش را به تمامی عوض کرد و سمت و سویی متفاوت را که گفته بودم ، به رمان داد و من متن بازنویسی شده ی آن را ـ که چند نسخه ی چاپی اش را برای این و آن فرستاده بود و قرار بود انتشار یابد ـ دارم که متأسفانه اجازه ی چاپ نیافت و این داغ بر دل او ماند . او به پاس رهنمودهایی که داده بودم ، سخاوتمندانه رمان را به من تقدیم کرد . به راستی که او چه دریا دل و دیگران چه کوته فکر و گران جان افتاده اند و چه بی قیدانه آفتابگردان هایمان را پژمرده و پرپر می کنند و فاصله ها چه اندازه بیشتر شده است !
می گذارم که سایت های هنری و ادبی و خبرگزاری ها از ” مرگ ” ش بنویسند اما ” من این نکته گیرم که باور نکردم / که مرغی ز دریا به صحرا بمیرد ” . به نوشته ی ” شمس الدین افلاکی ” در ” مناقب العارفین ” پس از مرگ ” مولانا جلال الدین
بلخی ” عروس جوانش چنان متألّم شد که از شیر دادن به نوزاد خود بازماند ، شبی روان آن قطب جهان عرفان بر او پدید و گفت : ” اگر این موی ها که می کَنی ، و اگر این مویه ها که می کُنی ، برای من است ، که من به جایی نرفته ام . هر جا باشم ، شما را باشم و فیضان معانی بر ضمایر شما پاشم . مرا در ” مهد عارف ” ببین که فرزند تو و نوه ی من است . ” و من باور دارم که ” بی نیاز ” هرگز نمرده است ؛ که او زنده ی ماندگار است و من او را در آنچه از او به یادگار مانده است ، می بینم . روانش شاد و یادش گرامی باد