با ایرج کریمی فیلم های زیادی ندیده ام اما در مورد همان چند تا, ساعت ها با هم صحبت کرده ایم, گاهی در حال راه رفتن ولی بیشتر در کنج اغذیه فروشی ها و یا در خانه دوست مشترک مان, مهرداد هومن. پیش میامد که فیلمی را برای بار دوم می دیدیم. گاهی برای به کرسی نشاندن حرف خودمان, بجای دنبال کردن داستان فیلم, مشغول جمع کردن شاهد ها و قرینه های مورد نظرمان می شدیم تا پس از پایان فیلم با حرارت بیشتری بحث را دنبال کنیم.
فیلم دوئل اسپیلبرگ یکی از همین موارد بود که برای دیدن آن به سینما بلوار رفتیم, در یک سر بولواری که اسمش هنوز کشاورز نشده بود. محل خوبی بود, نزدیک به دانشگاه تهران و نه چندان دور از خوابگاه دانشجویان در امیر آباد. پیشتر فیلم “پرده پاره” هیچکاک را هم در همان سینما دیده بودیم, خاطره ای که آن را هرگز فراموش نکرده ام. در اواسط نمایش و هنگامیکه که ماجراجویی های حیرت انگیز پول نیومن اکثر بینندگان را بر صندلی ها میخکوب کرده بود, کسی از ردیف های نزدیک به پرده سینما فریاد کشید” آتش, آتش” و شروع به دویدن به سمت درب خروجی کرد. ما هم مثل بسیاری دیگر, خودمان را با سرعت به خیابان رساندیم. صحنه عجیبی بود و تجربه ای تازه. در اطراف سینما مردم داشتند دنبال همراهان شان می گشتند, چند پدر و مادری را هم دیدیم که برای یافتن فرزندان خردسال شان به این طرف و آن طرف می دویدند. جمع شدن مردم در مقابل سینما راه را بر عبور اتومبیل ها بسته بود و بزودی صدای آژیر پلیس و آمبولانس هم بلند شد. زمانی در بی خبری و انتظار گذشت و بالاخره حرکتی در جمعیت دیده شد, ما هم بدنبال بقیه برای تماشای باقیمانده فیلم به داخل سالن برگشتیم. آن شب هیچیک از ما رغبتی به نقد فیلم نشان نداد. مهرداد سیگارش را دود میکرد و ایرج به کف های روی جامش خیره شده بود.
شاید به علت همان خاطره آزار دهنده بود که تصمیم گرفتیم فیلم دوئل را در یکی از ساعات صبح ببینیم و قرعه فال به نام جمعه افتاد که برای من به معنای چشم پوشی از زیارت کوهستان بود, یادش بخیر شیرپلا, کلک چال, گلاب دره و میگون چه صفایی داشتند. مهرداد و ایرج چنین دغدغه ای نداشتند, راستش بیشتر خیابانی بودند تا بیابانی.
پس از دیدن فیلم دوئل, ایرج گفت که نهاری بخوریم و گپی بزنیم, او پیکان سوار بود ولی ما دو نفر مشتری شرکت واحد اتوبوسرانی و اگر عجله ای در کار نبود مسافر خط یازده. چندین بار با مهرداد از تئاتر شهر تا پارک ساعی را پیاده رفتیم و برگشتیم ولی در مورد موضوع نمایش هنوز ناگفته هایی داشتیم. آن روز بالاخره قرار شد به سراغ غذاخوری کوچکی برویم که پاتوق مهرداد بود, محلی دنج در یکی از کوچه های فرعی شمال ورزشگاه امجدیه, من هم چند باری در آنجا غذا خورده بودم, صاحبش مردی میانسال, خونسرد و خنده رو بود, با ته لهجه ی شیرین ارمنی.
از آن جایی که خانه ایرج در اطراف سلطنت آباد بود او مسیر راه را بخوبی میدانست, تا بالای میدان چندم شهریور مشکلی پیش نیامد, اما به محض اینکه من و مهرداد با هم فریاد زدیم “بپیچ دست راست”, اخم ایرج در هم رفت. حق با او بود, ما هرگز توجهی به علامت “ورود ممنوع” نکرده بودیم, چون برای پیاده ها تمام خیابان ها و کوچه ها دو طرفه است.
غذا خوردن مهرداد معمولا مدتها طول میکشید و گاهی لازم بود تذکری بدهیم که کسانی منتظر خالی شدن صندلی ها ایستاده اند, آن روز هم عجله ای برای تمام کردن کتلتش نشان نمیداد, با هیجان در مورد کار اسپیلبرگی حرف میزد که برای اولین بار اسمش را می شنیدم. ایرج هم با دقت و حوصله در مورد این فیلمساز صحبت میکرد , از زاویه و حرکت دوربین, از دیالوگ های بسیار کوتاه و هوشمندانه و نیزپرهیز او از نشان دادن صحنه های غیر ضروری شهوانی و یا توسل به خشونت های بی مورد. من هم گوش میکردم و یاد میگرفتم, و البته همراه با مطرح کردن پرسش هایی, گاهی هم پاسخم را نمیگرفتم.
در پلی تکنیک تهران ایرج مکانیک میخواند و مهرداد نساجی, اما نه از روی رغبت و اشتیاق که اولی شیفته سینما بود و دومی دلباخته موسیقی. گاهی به تالار رودکی میرفتیم و در بازگشت مهرداد اکثر فطعات اجرا شده را با سوت تکرار میکرد, استعداد و حافظه اش براستی حیرت انگیز بود.
پس از دهها سال, هنوز بیاد آوردن صورت زخمی و عینک شکسته مهرداد مرا آزار میدهد. خوب بیاد دارم که او, ایرج و چند دوست دیگرشان چه زحمت هایی برای درست کردن اطاق موسیقی و تدارک آن برنامه کشیده بودند. قرار بود چند قطعه از آثار موسیقی کلاسیک اروپا پخش شود و مهرداد چند کلمه ای در مورد آن ها حرف بزند. کمی پیشتر با هم به فروشگاه بتهوون در خیابان پهلوی رفته بودیم و او آنها را راضی کرده بود که چند صفحه موسیقی را برای پخش کردن در برنامه دانشگاه به او قرض بدهند. متاسفانه در زمان اجرای برنامه, من مشغول یکی از امتحانات میان ترم در دانشگاه صنعتی بودم و نمیتوانستم در کنار دوستانم باشم.
پس از شام بود که صدای باز شدن قفل درب آپارتمان مشترک مان را شنیدم و مهرداد را با آن حالت باور نکردنی دیدم. حوصله حرف زدن نداشت, مدتها روی تختش دراز کشید و به سقف خیره ماند, چند سیگاری هم دود کرد. آب جوشی درست کردم و قوری چای را روی کتری گذاشتم و استکانها و قندان را روی میزی گذاشتم که بیشترین قسمت هال کوچک مان را اشغال میکرد, همان میزی که مورد استفاده های گوناگونی قرار میگرفت, از درس خواندن تا غذا خوردن, از تمرین سلفژ و هارمونی, و تا بازی کردن شطرنج و گاهی هم فال گرفتن, پاسور و حکم.
وقتی حالش کمی جا آمد, استکانش را از چایی که دیگر سیاه شده بود پر کرد و در آیینه دیواری به زخم های صورتش نگاهی انداخت. با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود خلاصه ای از ماجرا را تعریف کرد, انواع تهمت ها را شنیده بود از ساواکی گرفته تا کافر و غرب زده. یک دوتا از صفحه های سی و سه دور امانتی را هم شکسته بودند که غرامت سنگینش را خانواده مهرداد پرداختند. این درگیری موضوع صحبت چند روز ما بود, با ایرج و مهرداد تلاش میکردیم که انگیزه مهاجمان را درک کنیم و اگر ممکن باشد با ایشان گفتگویی داشته باشیم. آرزویی که در جو پلیسی و غیر شفاف آن دوران هرگز جامه عمل نپوشید.
دوران تحصیل مان به پایان رسید و هر کدام به سویی رفتیم, من برای خدمت سربازی به شیراز, مهرداد برای تحصیل موسیقی به وین و ایرج بدنبال صنعت فیلم سازی گاهی در تهران و زمانی در اروپا. و بعد از جنگ من راهی استرالیا شدم.
در بهار هفتاد و دو خورشیدی خبر کشته شدن مهرداد را شنیدم, گویا در یک اتفاق باور نکردنی, توسط مرد مستی از ساکنان مجتمع مسکونی محل اقامت مهرداد در وین.
مدتها بود که در نظر داشتم با کمک ایرج در مورد مهرداد کاری بکنم , مثلا من قصه ای بنویسم و او فیلمی بسازد. بخوبی میدانستم که تک تک مان را دست روزگار روزی به دوئل فرا میخواند و شکی هم در چابکی و تیز دستی او نداشتم اما هرگز فکر نمیکردم که زمان دوئل با ایرج چنین غافل گیرانه و زود هنگام باشد. یادش ماندگار.