اولین بار که او را دیدم در سالن انتظار اوین و محل کار من بود. از زیر چادری که ناشیانه بسر کرده بود. فقط می توانستم قرص صورتش را ببینم. شاید هم از نگاه های برادران پاسدار دیگر و اشاره هایی که بهم می کردند متوجه حضورش شدم. اجزائ این صورت بقدری خوش ترکیب و متناسب بود که تنها چند ثانیه نگاه به آن میتوانست درونت را به آتش بکشد. اشتباه نشود من دختران و زنان زیبا در این پست، فراوان دیده بودم ولی آنچه آنروز دیدم برایم غیر قابل باور بود. مگر می شد این همه زیبایی طبیعی بدون کمترین آرایشی در یک نفر جمع شده باشد. آنروز داوطلب کمک در بین همکاران زیاد شده بود ولی در بخش، من ارشدیت داشتم و بنا براین وقتی به سمت او رفتم و علت آمدنش را جویا شدم و صدایش بگوشم خورد احساس کردم چیزی در درونم فرو ریخت. برای مدتی در دنیای تخلیل فرو رفتم و وقتی متوجه شدم که منتظر جوابی از طرف من به صورتم نگاه می کند. شرم تمام وجودم را فرا گرفت. در دل از خدا طلب بخشش کردم. طی چند دقیق ای که برای کمک به او مشغول بودم نگاه معنی دار برادران دیگر را بخوبی حس میکردموقتی چادراز سرش پایین افتاد مثل طاووسی که پرو بالش را برای جفتش باز میکند با ظرافت خاصی آنرا دو باره سر کرد و با جسارتی که کمتر انتظار میرفت به گفته هایش ادامه داد. این حادثه اگر چه از نظر او اهمیتی نداشت ولی از نظر هر بیننده ای که در آن سالن حضور داشت اندامی تراشیده و متناسب زیبا یی آسمانی او را بحد کمال میرساند. وقتی رفت احساس کردم بخشی از وجودم را با خود برده است. این همه آنچنان برق آسا و تند اتفاق افتاد که مدتی گذشت تا متوجه شدم خورشیدی طلوع کرد و در مقابل چشمان حیرت زده من و جمعی دیگر ناپدید شد. شعفی توام با حسرت سراسر وجودم را فراگرفته بود. شعف از اینکه درجایگاهی بودم که میتوانستم خودم را در پناه این خورشید گرم کنم و حسرت از اینکه با این سرعت از کنارم رفته بود.

باید اعتراف کنم که پی گیری کارش نه بخاطر انسان دوستی من ونه کمک به همنوع بود بلکه بیش از هر چیز ناشی از دلبستگی بود که از دیدنش در وجود من ریشه دوانده بود. لحظه ای  نمی توانستم او را از ذهنم دور کنم. نیروی مرموزی مرا به سمت این موجود زیبا می کشاند. معادله ساده ای در ذهنم بوجود آمده بود که اگر به جواب منفی می رسید همه چیز را برایم بی معنی و بی رنگ می کردو اگر به پاسخ مثبت منتهی می شد همه معادلات مجهول زندگی مرا هم به پاسخ درستی می رساند.

پیگیری کار او برای من ماموریتی شد که شایعات و شوخی های توهین آمیزی را برایم به ارمغان آورد ولی بسیاری از این تمسخر ها ناشی از حسادت بود. متلک هایی از این قماش که خرشانس هستمو ” “برادر عاشق شدهقابل تحمل ترینشان بود. اهمیت نمیدادم تنها فرمانده ام هشدار میداد که کاری نکنم که آبرویی را که برای خودم کسب کرده ام از بین ببرم. همچنین هشدار می داد که مرتکب گناه کبیره نشویباید اعتراف کنم که سراسر وجودم در تب عشق این دختر می سوخت و نمیدانستم چگونه آنرا بیان کنم که جواب رد به سینه ام نخورد. میدانستم که این بد ترین موقع برای بیان این احساس بود و وقتی پریشانی حال او و مادرش را می دیدم هر نوع فکری برای بیان احساسم فورا از سرم خارج می شد. آنچه بیش از بیش مرا آزار می داد دید منفی او به تمامی آن ارزش هایی بود که مرا می ساخت. ارزش هایی که از نظر او سراسر باطل و مسخره بنظر میرسید. البته این را با من به صراحت مطرح نکرده بود ولی اطلاعاتی که از او و دیدگاه خود و خانواده اش داشتم غیر از این نمی گفت.

از خودم سوال میکردم اگر مثلا برای پاسخ مثبت دادن بمن از من بخواهد که کارم را رها کنم و بصورت یک شهروند غیر مکتبی در بیایم آیا قادر به چنین کاری خواهم بود. گاهی پاسخی که در ذهنم به این سوال میدادم خودم را بوحشت می انداخت. احساس میکردم در گرداب عشق او مثل مورچه ای که در تاس لغزنده گرفتار شده هر چه تلاش می کنم بیشتر بدام می افتم. بارها درکنار قبرستان شاهد بدام افتادن مورچه بی چاره و بزیر خاک کشیده شدنش بوده ام. خودم  را مقابل احساسی که برای او داشتم ذلیل و زبون می دیدم. با این حال مثل تندی غذای خوش مزه ای از این همه لذت می بردم. وقتی در کنارش بودم صدای نفس هایش مثل نسیمی از بهشت روح و روانم را جلا می داد. وقتی حرف میزد دلم میخواست تمام صدا های دیگر خاموش می شد تا تمامی آنچه از دهان زیبای او بیرون می اید مثل دارویی شفا بخش نوش جان کنم. وقتی راه میرفت احساس می‌کردم دلم می خواهد زمینی را که بر روی آن قدم گذاشته بود، ببوسم. دیوانه وار عاشق او بودم و احساس می کردم که باید او را برای همیشه از آن خود کنم . دلم نمی خواست این پرنده زیبا در آشیانه کس دیگری اسکان بیابد. نه این برای من غیر قابل تصور بود. ولی من حافظ و پاسدار سیستمی بودم که پدرش را در بند کرده بود و نمی دانستم این تضاد را چگونه باید حل کنم . تمرکزم بکلی از دست رفته بود. وقتی در کنارش بودم مثل اینکه هیچ چیز دیگر برایم اهمیت نداشت و هیچ مانعی نبود که بتواند سر راه من برای تصاحب او قرار بگیرد.

روزی که برای رساندن او و مادرش به اصفهان داوطلب شدم نمیدانستم چرا به این کار تن داده ام ولی میدانستم نیروی مرموزی که اولین بار بود در زندگی تجربه می کردم مرا بی اختیار به سمت او سوق می دهد. وقتی در خانه را بروی من باز کرد احساس کردم در برابر زیبا ترین مخلوق خدا ایستاده ام ونمیدانستم خواب هستم و این یک رویاست و یا حقیقت دارد. من چه سعادتمند بودم که می توانستم در کنار این دختر زیبا و با شخصیت قرار بگیرم. ملاقات و آشنایی با او تمامی تصاویر نادرستی را که از بچگی در باره جنس مونس  به کله من فرو کرده بودند بهم ریخته بود. وقتی حرف می زد در کلامش صداقت و صلابت خاصی بگوش می رسید. جواب هایش ساده صریح و سنجیده بود حتی وقتی شوخی میکرد ذره ای سبکسری دختر های هم سن و سال خودش را بروز نمی داد. وقتی را جع به او با مادرم حرف میزدم دهانش از تعجب باز مانده بود و از اینکه در باره یک زن با چنین احترامی حرف می زنم مبهوت مانده بودو اصرار داشت زنی را که قلب تنها فرزندش را این چنین ربوده است هر چه زودتر ملاقات کند.

در طول مسیر تهران به اصفهان چند بار توقف کردیم و همانطور که شرط قبلی گذاشته بودند اجازه خرج کردن بمن ندادند و من از این بابت قدری احساس ناراحتی می کردم ولی بروی خودم نمی آوردم. خیلی زود مادر و دختر بمن فهمانده بودند که اهل تعارفات معمول نیستند. هر بار که این شرط را فراموش میکردم و میخواستم پول غذا و یا چیز دیگری را بدهم نگاه معنی دارشان مرا برجای خودم می نشاند. با هوشی که در او سراغ کرده بودم می دانست که من اسیر او هستم و چاره ای جز اطاعت فرمانش ندارم.

وقتی به اصفهان رسیدیم تقریبا هوا تاریک شده بود و مستقیما به سمت هتل شاه عباس رفتیم و او مرا در کنار مادرش تنها گذاشت و خودش ترتیب گرفتن هر دو اتاق را داد. اتاقی دو تخته برای خودش و مادرش و اتاق مجاوری هم برای من. قرار بر این شد که هر کدام در اتاق خودمان قدری استراحت کنیم و بعد برای صرف شام به سالن غدا خوری هتل برویم.

وقتی برای شام آماده شدیم از همیشه زیبا تر بنظر می رسید. آرایش ملایمی بر چهره داشت ابروهای کاملا شرقی و کمانی شکل با سایه چشمی تیره رنگ سیاهی چشمان زیبایش را صد چندان می کرد. لبهایش با رنگ قرمز بسیار تیره ای هر عاشق بیچاره ای را درآرزوی بوسیدنش به رویاهای دور سوق میدادروسری زرشگی رنگی که بسر داشت تنها بخش کوچکی از موهایش را می پوشاند و از اینکه در مقابل این همه قانون شکنی توان اعتراض نداشتم احساس بدی هم نمی کردم گویی من تنها کسی هستم که شاهد دیدن این همه شده ام. مادرش هم دست کمی ازدخترش نداشت و بخوبی می شد فهمید که او این همه زیبایی را از چه کسی به ارث برده است. کارکنان هتل لحظه ای از نگاه کردن به این دو موجود زیبا غفلت نمی کردند بطوریکه غیرت من کم کم داشت سر ریز می کرد ولی می دانستم باید به این وضعیت عادت کنم.

شام را در محیطی نسبتا آرام صرف کردیم. و به پیشنهاد او بعد از شام برای قدم زدن به بیرون هتل رفتیم. مادرش با پوزش از هر دوی ما اعلام کرد که برای استراحت و خواندن رمانی که در دست داشت به اتاقش باز می گردد.

همراه او در خیابان کنار هتل به قدم زدن پرداختیم. دلم می خواست راز دلم را برای او بر ملا کنم ولی از اینکه شرایط مناسبی نبود خود داری کردم. صدایش مثل نسیم پوستم را نوازش میداد.

         گفت نمی دونی من و مادرم رو چقدر مدیون خودت کردی. بودن با تو در این شرایط حساس و دروی از پدرم آرامش خاصی بمن میده. با بودن تو نگرانی این بلاتکلیفی را کمتر احساس می کنم. فردا روز خاصی برای من و مادرم هست و می خواهم تمام حواسم را متمرکز کنم به ملاقات پدر و اگر خواستی در باره موضوع دیگری با هم حرف بزنیم فردا شب شاید وقت بهتری باشد.

وای که این دختر چقدر باهوش بود و تنها با نگاه کردن به رفتارم افکارم را قبل از اینکه بیان کنم مثل آیینه ای می خواند.

         بله عزیزم حرف دارم ولی حق با توست و امشب برایش شب مناسبی نیست. فقط بگویم که بودن با تو برای من افتخار بزرگی است….

انگشت اشاره اش را به علامت سکوت بر روی لبهایش قرار داد و مرا از ادامه حرفی که می خواستم بزنم باز داشت. نیم ساعتی که با هم قدم زدیم شاید بهترین نیم ساعت زندگی من بود. دلم می خواست زمان متوقف بشود و من تا پایان دنیا فقط با او در کنار او راه بروم، حتی اگر اجازه نداشته باشم احساسم را برایش بیان کنم.

به هتل برگشتیم و در کنار در اتاق آنها برا ی اولین بار دستش را برای دست دادن و شب بخیر گفتن بطرفم دراز کرد. نمی دانم بر مبنای کدام پایه اعتقاداتم پشت دستش را بالا آوردم بوسیدم. ترس از واکنش ناهنجاراو تمام وجودم را فرا گرفت ولی با کمال تعجب تنها لبخند زیبائی را روی لبهایش در نور کم داخل راهرو مشاهده کردم و صدایی که بمن شب خوش می گفت.

بداخل اتاقم خزیدم و سرم را که از شدت هیجان در حال انفجار بود از خوشحالی در میان دستانم گرفتم و مثل کودکی گریستم. هم شاد بودم وهم نگران ازاینکه این همه می توانست تنها سرابی زود گذر باشد