· %d9%85%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88

میشود یک آدم را تنها با یک صفت به یاد آورد, یا سالها آَشنائی را با یک کلمه خلاصه کرد؟ اگر بشود, صفت و کلمه مخصوص حاجی فهیمی “لبخند” بود… بود؟

با حاجی فهیمی همکلاس دانشکده سینماتئاتر بودیم. ماها بچه هنریهای کله داغ صادره خرداد ۷۶, پر از هیجان و ادعا و بازیگوشی و اشتیاق؛ و او ویلچرنشینی صادره از جنگی, دفاعی, هشت ساله پر از سکوت و شرم و لبخند. طبعا حرف و مصاحبت چندانی نداشتیم جز این که هروقت به هرکداممان میرسید روی ویلچرش خم میشد و با همان لبخند سلام میکرد. آن اوایل ماشین مخصوص هم نداشت. خیلی وقتها میدیمش که با کمک یکی از پسرها کنار خیابان مفتح منتظر ماشین ایستاده است. طلبکار جبهه رفتنش نبود, منت سر کسی نداشت, حرف از مذهب و سیاست نمیزد, و درسش را با جدیت میخواند.

صبح توی گروه تلگرامی فارغ التحصیلان دانشکده سینما تئاتر میخوانم که رفته. خیلیها خاطره نوشته اند از بزرگوارهای پنهانش. نوشته اند چند سال پیش در مراسم تجلیل از جانبازان و شهیدان (برادرش هم شهید شده بود) حاضر نشده برود روی سن. عصبانی شده و بعدا به دوستش گفته بود ما برای عقیده مان رفتیم, کاری به لوح و مراسم نداریم. نوشته اند به رغم بینش روشن سیاسی هیچگاه به هیچ دسته وگروهی کاری نداشته و جهتی نگرفته و پشت تریبونی نایستاده. نوشته اند گاهی از دردهای مستولی بر آن تنی که نصفش را توپ برده بود دستش را جلوی دهانش فشار میداده تا هم اتاقیش بیدار نشود و تازه بعدش هم کلی عذر میخواسته. از سکوت همیشه اش نوشته اند و رازهای دلی که با خودش برده.

اینها خاطرات مشترک بچه ها هستند با حاجی فهیمی. من اما خاطره فردی هم دارم. حاجی بعد از گرفتن فوق لیسانسش, معاون آموزشی دانشگاه سوره شده بود. من شاگرد اول هم تازه فوقم را گرفته بودم و به لطف بخل بدنه اصلی هیات علمی دانشکده سینماتئاتر هم پرونده هیات علمیم رد شده بود و هم سهمیه بورسیه ام برای ادامه تحصیل در خارج بایکوت. در دانشکده خودم جای تدریس نداشتم. حاجی اما هم خط شکن جبهه بود, هم سنت شکن دانشگاه. کاری نداشت که چادر داری یا روسری, که جوانی یا مسن. زنگ زد که بیا سوره برای تدریس. گفت به تو اعتماد دارم. گفتم ناامیدت نمیکنم. و به پشتگرمی حاجی چند ترم سوره درس دادم و حاجی را هم بیشتر شناختم. گاهی چائی میخوردیم و گاهی به شوخی غری میزدم و او با همان چشمان روشن شرمگین غش غش میخندید. با شوق و ذوق از برنامه های جدیدش برای بچه های سینما تعریف میکرد, از قرارداد همکاری با مدارس سینمائی آلمان, از حمایت از پروژه های مستندشان. این اواخر دیگر سوره نمیرفتم, به خاطر مسیر دورش. میگفتم حاجی دانشکده را بیاورید نزدیک منزل ما. باز میخندید. فقط عید به عید زنگ میزدم برای تبریک. و او فقط عذر میخواست که چرا من پیشقدم تبریک شده ام.

چیز دیگری هم باید نوشت؟ که هم درس میداد و هم فیلم میساخت و هم برای حمایت از فیلمهای بچه ها به اکثر جشنواره ها میرفت؟ که نیمشب دیشب با سکته رفت؟ که مادرش هنوز زنده است؟ چرا عکس گروهی مشترکی را که روی پله های دانشکده داشتیم پیدا نمیکنم؟ … من جز این دلتنگی و حسرت, با نفس مرگ مشکلی ندارم. مرگ جوری برایم حل شده است. تلطیف شدن است به سوی حال و حالتی بالاتر. مشکلی اگر هست در همین دنیائی است که حاجی فهیمی ازش کم میشود, که ما مرده های متحرک مانده ایم درگیر درگیریهای کوچکمان, حسادتهای کودکانه شغلیمان, غصه های ابلهانه عشقیمان, کدورتهای کوچک مالیمان, جوشهای قرمز روی صورتمان, و انقدر مسخ شده ایم که دیگر یادمان هم نمی آید روزی روزگاری آدمهای دریادلی هم بودند که توپ دست و پایشان را برده بود اما لبخندشان را نه… سفرت خوش بزرگوار
%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c