خانم

وقتی جنگ جهانی دوم در اروپا شروع شد، خانم اودت سن سوم ، یک زن خانه دار بود که ، شوهر و سه دختر داشت. زندگی اش فوق العاده نبود ولی خانواده ی شادی داشت. در سال ۱۹۴۰ ، کشور آلمان به فرانسه حمله کرد و آن را تصرف کرد. اودت با شجاعت تصمیم گرفت ، خانواده اش را ترک کند و علیه آلمان در فرانسه بجنگد. او یکی از انسان های شجاعی در تاریخ بود که در شکل گیری دنیای جدید ما مؤثر بود. اودت سن سوم ، در ۲۸ آوریل سال ۱۹۱۲ در شهر امیتز که در شمال فرانسه قرار دارد ، متولد شد. مادرش، طی سال های جنگ جهانی اول ، بر علیه آلمان ها ، به انگلیسی ها کمک کرد. او اتاق های خانه اش را در اختیار سربازان
۲
انگلیسی قرار داد. اودت کوچولو ، دوست داشت با سربازان بازی کند. اگرچه آن ها فرانسه را به خوبی صحبت نمی کردند ولی رفتار دوستانه ای داشتند و برای اودت جالب و سرگرم کننده بودند. اودت از داستان هایی که سربازان انگلیسی ، در باره ی انگلستان می گفتند لذت می برد. بعد ها وقتی اودت با یک مرد انگلیسی ازدواج کرد ، مادرش تعجبی نکرد. آن ها پس از مدتی اقامت در فرانسه ، در سال ۱۹۳۱ ، به انگلستان نقل مکان کردند. در سال ۱۹۳۹ ، سربازان آلمانی به لهستان حمله کردند و جنگ جهانی دوم شروع شد. یک سال بعد، آلمان ، کشور فرانسه را تصرف کرد و دولت جدید خود را بر سر کار آورد. اودت از این عمل آلمان ها ، سخت ناراحت شد. او مردم غیور امیتز را در جنگ جهانی اول به خاطر می آورد، که برای آزادی فرانسه سخت می جنگیدند. ولی حالا سراسر کشور، به وسیله ی آلمان ها اشغال شده است. اودت دلش می خواست به فرانسه کمک کند ولی او فقط یک زن خانه دار بود و چه کاری می توانست بکند؟ در اوائل سال ۱۹۴۰ ، کشور های زیادی در گیر جنگ شده بودند. مردم زیادی در جنگ شرکت می کردند و کشته می شدند. اودت به اخبار رادیو با تاسف گوش می کرد و قلبش به درد می آمد. دولت انگلستان ، به نقشه ی سواحل فرانسه نیاز داشت. اودت عکس هایی از قدیم داشت که تا حدودی آن مناطق را نشان می داد.او این عکس ها را در اختیار دولت انگلیس قرار داد. بالاخره توانست کمک کوچکی بکند. وقتی سازمان جاسوسی انگلستان ، عکس های اودت را دید ، به این فکر افتاد ، که از خانم اودت استفاده کند. زیرا این خانم اطلاعات زیادی در باره ی سواحل شمال فرانسه داشت ممکن است اطلاعات او مفید واقع شود ، یا شاید این خانم قادر باشد به طریقی دیگر کمک کند. نمی دانستند ، او خانم باهوشی است یا نه . به هر حال آن ها تصمیم گرفتند با خانم اودت ملاقاتی داشته باشند. به زودی خانم اودت به سوی سرنوشتی می رفت که آن را در وحشتناک ترین رویا هایش هم تصور نمی کرد. مرد موقری در اداره ی جاسوسی با متانت به خانم اودت گفت : فرانسه و
۳
انگلستان به کمک شما نیاز دارند. از شما می خواهیم به عنوان جاسوس به فرانسه بروید. اودت باور نمی کرد که این جمله را شنیده باشد. با خود گفت یک جاسوس ، شایداین مرد دیوانه باشد. پس از چند لحظه به آرامی گفت ، من فقط یک زن خانه دار هستم ، من یک شوهر و سه دختر دوست داشتنی دارم، آن ها به من نیاز دارند ، متاسفم. وقتی این جمله را ادا می کرد ، این فکر هم به ذهنش رسید که ممکن است کشور فرانسه بیشتر به من نیاز داشته باشد. اتاق ساکت و آرام بود. آن مرد موقر پشت میزش ساکت نشسته بود و منتظر پاسخ بود. اودت در باره ی خانه و خانواده اش فکر می کرد. قلبش به طپش افتاده بودو بالاخره گفت : از من هر کمکی بر آید دریغ نخواهم کرد. ، نیاز دارید چه بکنم ؟
اودت زندگی مخفی در تنهایی را شروع کرد. ناچارا حتی به خانواده اش هم دروغ گفت. او به خانواده اش گفت که می خواهد به عنوان پرستار در جنگ کمک کند و با مهربانی به دختران و شوهرش می خندید. ظاهرا ، آن ها را با شادمانی بوسید. در درونش غوغایی دیگر بر پا بود. پیش خود فکر کرد ، آیا دوباره دختران عزیز و شوهرم را خواهم دید ؟
سازمان جاسوسی ، لباس های فرانسوی برای خانم اودت تهیه کرد ، موی سر او را به شکل موهای سر خانم های فرانسوی در آورد. حتی حلقه ازدواج جدید فرانسوی برایش تهیه کرد. زندگی راحت او در انگلستان تمام شده و زندگی پر خطر او به عنوان یک جاسوس شروع شده بود.
در نوامبر سال ۱۹۴۲ ، کار اودت در کن که در جنوب فرانسه قرار دارد آغاز شده بود. او هم در صحبت کردن و هم در رفتار، یک زن معمولی فرانسوی جلوه می کرد. ولی در واقع او باجاسوس دیگری به نام پی تر چرچیل ارتباط جاسوسی داشت و برای سازمان مقاومت فرانسه پول می برد. اودت سریعا کارش را یاد گرفت و آهسته آهسته کار های خطر ناک تری را به عهده گرفت. او خانه ی امنی برای سایر جاسوس ها تهیه کرد که بتوانند در آن جا مخفی شوند. و یک
۴
جای مناسب مخفی را پیدا کرد که هواپیما های انگلیسی بتوانند برای گروه سازمان مقاومت اسلحه و سایر تجهیزلت را بریزند.
او می دانست که اگر جاسوسی را هنگام جنگ دستگیر کنند ، بلافاصله او را می کشند. هر کلمه و هر عمل برای اودت خطر ناک بود. در ۱۶ آوریل سال ۱۹۴۳ ، اودت و پی تر به وسیله ی پلیس آلمان دستگیر شدند. آن ها در مورد اودت و پی تر سوالات متعدی کردند. اودت فکر می کرد که کار تمام است. و آلمان ها ، حتما هر دوی آن ها را خواهند کشت. ولی بلافاصله این فکر به ذهنش رسید ، اگر چه فکر خطر ناکی بود ولی تنها امید آن ها بود.
اودت گفت پی تر را نکشید ، مرا بکشید ، پی تر شوهر من است و برای گروه مقاومت هم کار نمی کند. او فقط به خاطر من در فرانسه است. ظاهرا او به دروغ بهتری نیاز داشت که بتواند زندگی شان را نجات دهد. و اضافه کرد ، پی تر برادر زاده ی وینستون چرچیل است ، اگر او را بکشید ، حتما خودتان هم کشته خواهید شد. آلمانی ها به فکر فرو رفتند، این خانم غیر عادی کیست و پیتر چرچیل کیست ؟ بالاخره آن ها راضی نشدند که پی تر را بکشند زیرا واقعا فکر می کردند که عمویش وینستون چرچیل معروف نخست وزیر انگلستان است. آن ها این دو نفر را بردند. پلیس آلمان دستور داد همه ی اطلاعات را از این دو نفر کسب کنند و برای این کار ، هر چه لازم است انجام دهند. وقتی آهن گداخته پوست خانم اودت را لمس می کرد، اودت درد زیادی را تحمل می کردو در درون می گریست ولی حرفش را عوض نکرد. مردی قد بلند ، با سردی خاصی چشمانش را به چشمان خانم اودت دوخت ، سپس به آرامی و آهستگی ناخن دست خانم اودت را با انبر کشید و کند. اودت صدایی از خودش در نیاورد. البته او در مقابل درد ضعیف بود ولی در عین حال زن مغروری بود. سکوت او جان بسیاری از مردم فرانسه را نجات داد.

۵
ظاهرا چند روز بعد ، برای اودت تصمیم گیری می شد. او را به دادگاه بردند. او در دادگاه هم آرام بود. اتاق دادگاه ، بسیار تمیز و روشن بود و پنجره ی بزرگی به خیابان داشت به طوریکه سر و صدای مردم خیابان شنیده می شد. آزاد شدن برای اودت یک رویا بود. پاهایش شدیدا درد می کرد و از لحاظ جسمانی هم ضعیف شده بود. اودت روبروی افسر های آلمانی ایستاد و مستقیم به چشمانشان نگاه می کرد. افسر آلمانی با لهجه ی بدی به فرانسه گفت که دادگاه تصمیم گرفته است که تو را بکشد. زیرا یک جاسوس انگلیسی هستی و برای گروه مقاومت کار می کنی فعلا به زندانت بر گرد و منتظر باش.
روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت. هر وقت گارد محافظ به اتاقش می آمد ، او دستان مرگ را احساس می کرد ولی امیدش را از دست نداده بود. به نظر می آمد که دروغش در باره ی چرچیل کار خودش را کرده باشد. او هر شب در خیالش، دختر هایش را بغل می کرد و می بوسید و به آن ها می گفت شما را خیلی دوست دارم .
در ماه می سال ۱۹۴۴ ، اودت را به رانزبورگ در شمال آلمان منتقل کردند. در این جا ، صد ها زندانی ضعیف و لاغر نگهداری می شدند. بدن های آن ها پوست و استخوانی بیش نبود ، مو های سرشان را هم تراشیده بودند. چهره های آن ها کاملا نا امید و در چشمانشان هیچ فروغی از زندگی وجود نداشت. در این جا زندانی ها آنقدر کار می کردند تا بمیرند. هر روز صبح اجساد مردگان را جمع می کردند و آن ها را می سوزاندند.
فریتز سورن رئیس زندان مرد خونسرد و خود خواهی بود.و اودت را می شناخت ، می دانست که او یک حالت خاص است. ولی به او اعتماد نداشت. اودت را در یک سلول تاریک به مدت یک ماه زندانی کرد. اودت می دانست چگونه با امید زنده بماند. او خانواده اش را در ذهن تجسم می کرد و برای دخترانش لباس های

۶
رنگی می خرید و به تن آن ها می کرد. چندی گذشت که آمریکائی ها به آلمان رسیدند. وجنگ تقریبا داشت تمام می شد.
در ۲۸ آوریل سال ۱۹۴۵، سورن اودت را ملاقات کرد و به او گفت ما اینجا را ترک می کنیم. آن ها اودت را داخل مینی بوس زندانی ها جا دادند و با عجله آن محل را ترک کردند. اودت آنچه را که می دید باور نمی کرد ، او با خود گفت آیا آزاد خواهم شد ؟ پس از چهار روز اودت را از ماشین زندانی ها به اتو مبیل سورن منتقل کردند. اودت از خودش می پرسید چرا من را انتخاب کردند؟اودت تقریبا مطمئن بود که سورن می خواهد او را بکشد. او یک رضایت باطنی داشت و آن این بودکه با سکوت خود توانست جان هزارها تن را از مرگ حتمی نجات دهد. این موضوع باعث شادی درونی او می شد و خود را برای یک مرگ با افتخار آماده می کرد.
در ساعت ۱۰ شب به شهر کوچکی رسیدند. سورن به اودت گفت می خواهم تو را به آمریکایی ها تحویل دهم. اودت چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد. آیا این یک شوخی بی مزه و بی موقع نیست ؟ ولی قیافه ی سورن جدی بود. او فکر می کرد که اودت زندانی مهمی است. او از اودت خواست که بعد از جنگ ، در باره ی او منصفانه قضاوت کند. سورن به یک افسر آمریکایی گفت : این خانم چرچیل از بستگان وینستون چرچیل است و بدون این که به اودت نگاه کند ، اسلحه اش را به زمین انداخت و به آرامی برگشت و سربازان آمریکایی او را دستگیر کردند و به زندان بردند.
اودت به اطراف این شهر نگاه می کرد. نگاه های دوستانه ی سربازان آمریکایی را می دید. آیا این صحنه ها یک رؤیا ست ؟ آ یا من واقعا زنده ام ؟آیا واقعا آزاد شده ام.
اودت به انگلستان برگشت ، همسر و دخترانش را در آغوش گرفت و از خوشحالی می گریست. بعد از سال ها ، ترس و وحشت دوباره با خانواده ی خود
۷
زندگی کرد. دخترانش او را می بوسیدند و او را مادر شجاع می نامیدند . او به دخترانش گفت شما خیلی زیباتر از آن شده اید که من تصور می کردم ، عشق به شما توانست مرا تا امروز زنده نگاه دارد.
در سال ۱۹۴۶ ، اودت سن سوم به بزرگترین مدال شجاعت انگلستان مفتخر شد. او گفت این مدال فقط مال من نیست ، مال همه ی فرانسوی های شجاعی است که در جنگ مقاومت کردند. عمل شجاعانه ی اودت جان هزاران فرانسوی را از مرگ حتمی نجات داد. اگر چه او خانواده اش را دوست داشت ولی به تنهایی خطر بزرگی را برای کمک به دیگران پذیرفت. زندگی امروز ما با از خود گذشتگی افرادی مانند اودت سن سوم شکل گرفته است.
وقتی از سرگذشت شجاعت ها و از خود گذشتگی های این گونه افراد، آگاه شویم، این آگاهی درس بزرگی برای ما و نسل های آینده خواهد بود. خانم اودت سن سوم در ۱۳ مارچ سال ۱۹۹۵ در گذشت. فداکاری و شجاعت هایش هرگز از ذهن تاریخ محو نخواهد شد.