%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87
بیست‌وسومین جایزۀ بنیاد موقوفات افشار به هوشنگ ابتهاج (سایه) اهدا شد. برای شاعر، چه چیز خوش‌تر از آن است که در روزگار خویش قدر بیند و بر صدر نشیند؟ نوشش باد، که اگر از تمام دفتر و دیوان و سیاه‌مشق‌هایش فقط همان یک «ایران ای سرای امید» را هم به ما داده بود، قدر و صدری بیش از اینها را می‌شایست.
این مناسبت بهانه‌ای شد تا نقدی را که پیش از این بر کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» نوشته بودم بازنشر کنم. هدفم از بازنشر این مطلب در این صفحه، گشودن باب گفت‌وگوست دربارۀ رعایت حریم شخصی افراد در زندگی‌نامه‌ها، خاطرات، تاریخ‌نگاری‌ها، مصاحبه‌ها، و گونه‌هایی دیگر از نوشته‌ها که در آنها امکان در هم تنیده شدن زندگی شخصی افراد با زندگی اجتماعی و هنری آنان وجود دارد. در نقدی که بر کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» نوشته‌ام، به مصاحبه‌کنندگان، و البته به سایۀ گرامی، انتقاد کرده بودم که در نقل خاطرات، مرزهای اخلاق اجتماعی را درنوردیده‌اند و، جز اینکه کتاب را با اطلاعاتی شخصی و بی‌فایده، که ارتباطی به تاریخ ادبیات ندارد، انباشته‌اند، در مورد افرادی سخن گفته‌اند که دیریست درگذشته‌اند و نقل خاطرات شخصی از آنان چه‌بسا نافی اخلاق باشد.
پرسش اصلی این است که مرز حریم شخصی و خصوصی چهره‌های ادبی کجاست؟ آیا بر نقل خاطرات از بزرگان قواعد اخلاقی مترتب است؟ زندگینامه‌نویس تا چه حد اجازه دارد وارد خانه، بستر، آشپزخانه، مستراح، گنجه‌های اتاق‌خواب شاعر یا داستان‌نویس شود؟ آیا اخلاقاً اجازه دارد سر هر نامۀ ناگشوده را بگشاید؟ از عشق‌ها، دردها، نیّات و تمنیّات فرد پرده بردارد؟ همۀ آنچه به عمری کوشیده پنهان نگاه دارد برملا کند و تحویل مخاطبان گرسنه دهد؟ آیا اجازه داریم هرآنچه از فردی مشهور می‌دانیم و می‌یابیم بر آفتاب اندازیم؟ و اساساً چه اطلاعاتی برای مخاطبان و آیندگان سودمند و رهگشاست؟
کافکا به دوستش، ماکس برود، وصیت کرده بود که آثارش را بسوزاند. برود بر خلاف آن عمل کرد و نه تنها چیزی را نسوزاند، همه را منتشر کرد. آیا ماکس برود وصی امینی بود؟ اگر برود مطابق وصیت کافکا عمل می‌کرد، البته عملی اخلاقی انجام داده بود اما امروز جهان از کافکا محروم مانده بود. اما آیا نفس عمل برود غیراخلاقی بود؟
شاملو، پیش از ضبط خاطرات پزشکش (دکتر سالمی) از احوال خود به طعنه گفت: «به مخاطبان اشعار من چه ربطی دارد که من هر روز صبح در مستراح چند تا باد ول می‌دم؟» شاملو، توسعاً، در فایده‌مندی ثبت بعضی احوال شخصی‌‌ست که تردید روا می‌دارد.
خانم فرزانه میلانی، بیش از پانزده سال است که در کار نوشتن زندگینامه‌ای از فروغ فرخزاد است و بارها در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایش اعلام کرده است که این زندگینامه، با همگانی کردن اطلاعاتی تازه، بر گوشه‌های تاریکی از زندگی و شخصیت فروغ پرنویی نو خواهد افشاند. خانم میلانی، در مقام زندگینامه‌نویس، احتمالاً بارها این پرسش را در ذهن خود تکرار کرده است که آیا اجازه دارم این یا آن را بگویم؟
علاوه بر اینها، بحث دربارۀ زندگان و رفتگان متفاوت است. آنکه زنده است، در نقل و ثبت خاطراتش مختار است اما آنکه را رفته و دستش از دنیا کوتاه است می‌توانیم عریان کنیم یا اخلاقاً موظف به رعایت مرزهای زندگی شخصی آنان هستیم؟
پیش از این با دوست فاضل و گرانمایه‌، آقای مجتبی عبدالله‌نژاد، باب این مباحثه را گشوده بودیم و از آن پس خارخار این پرسش‌ها رهایم نکرده است. در نقد حاضر، همین پرسش‌ها را پیش کشیده بودم و البته، در آن زمان، پاسخ را قطعی می‌دانستم. امروز، نه.