پرویز نادری
اندک اندک جمع مستان می روند

استاد پرویز نادری هم پرکشیدو من و ما را تنها گذاشت
چه بیداد گر است مرگ . چه داس بی رحم و بُرائی دارد
در کانادا با او آشنا شدم و خیلی زود دریافتم که صمیمی و خونگرم است
و دریافتم که عاشق ادبیات است و در بسیاری از شب‌های شعر چه سروده های زیبائی را با صدائی که ملایمت و اثر گذاری یک ترنم دلنشین را داشت می خواند.
و خیلی زود چنان صمیمی و نزدیک شدیم که در هر موقعیتی تلاش می‌کردمتا با هم باشیم
هر وقت برای سفری کوتاه به آمریکا می‌رفتم این او بود که پل تلفنی را با من بر قرار می کرد
من خیلی دوستش داشتم و برایش احترام قائل بودم
در رونمائی کتاب« روز های آفتابی » من چنان شیوا آنرا به حضار معرفی کرد که فراموش نشدن است
و این عکس یادگار آن رخداد است
مرگش دلم را سخت سوزاده است
یادش گرامی و ماندگار . مرد بسیار شریفی بود