اگر نگویم درد، ولی عیب و اشکال بزرگی که داریم بعضی از افراد را ” فرق نمی کند درچه زمینه ای، مذهبی، سیاسی ، ادبیاتی یا در مواری دیگر… ” چنان با تعریف ها و تملق گوئی ها و مجیز خوانی ها و غلو گوئی های خود از راه به در می کنیم و چنان اززمین به هوا می فرستیم و چنان هندوانه هایی زیر بغلشان می گذاریم و جامه ی قهرمان بر تنشان می کنیم که دیگر خدا را هم بنده نیستند.
یا دیکتاتور می شوند و می افتند به جان مردم یا زمزمه می کنند ” ای زمین بر جانب بالا نگر تا ببینی زیر پای کیستی “
با واژگانی نا درست چنان در باد کنک شان می دمیم که کمترین حاصل نامیمونش گرفتن مهر از نگاهایشان و عطوفت و بخصوص رفاقت از چهره هایشان است. خود را گم می کنند و سوار می شوند و کمتر نگاهی به همراهان و دوستان واقعی دارند. واز آنی که هستند ” که مورد قبول هم هست ” فاصله می گیرند.
این دیگر صحبت مرید و مراد نیست، صحبت شیدائی کسانی است که تصور می شود دارند وظیفه ای را اجرا می کنند. و با این کار خود منش را از کسانی که قرار بود دوست باشند و رفیق، می گیرند تا آنجا که دیگر کمتر به اطراف خود توجه دارند .
کاش این همه زود از خود بی خود نمی شدیم و اختیار از دست نمی دادیم، و قربان صدقه نمی رفتیم…تا در بر روال معقول بچرخد….وای از دست چاپلوسان.
درست می گویند از ماست که بر ماست.