وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های
رسولان سرشکسته پناه آورد؟
فروغ

هوای تیر ماه تهران داغ است . مشتری ها گرما و داغی سرشان نمی شود این است که آرایشگاه ها در هیچ ساعتی از ساعت های تابستان از تک و تا نیفتاده اند .

آرایشگاهی که معصومه در آن کار می کند تو زیر زمین خانه ای شمالی در ابعاد نه چندان بزرگ ، با سه طبقه بنا در کوچه ای از کوچه های سعادت آباد است .  در کشویی را که باز می کنی می توانی با نگاهی سر سری  کل آرایشگاه را محک بزنی .  یک ردیف صندلی روبروی آینه ی بزرگ چیده شده است . مقابل آینه ،  پر است از انواع جعبه هایی که هر کدام مارک های مختلفی از لوازم آرایشی توشان مرتب چیده شده ، با چند قیچی توی الکل ، چند موچین ، قرقره های بزرگ نخ برای اصلاح ، برس ها و شانه ها در اندازه های مختلف در تاقچه هایی که کنار آینه تعبیه شده و پر است از انواع کرم صورت و کرم مو و ژل های مختلف و تاج عروس . کشوهای زیر آینه  مملو از  پیشبند و کش مو برای اصلاح ابرو ،  کلاه مش و دستکش ، دو سشوار و انواع پودرهای رنگ و مش مو و اکسیدان ، انواع شامپوها و چندین نرم کننده مو در ظرف های بزرگ پلاستیکی ، در گوشه ی راست ، کیف دستگاه تتو و کیف لوازم آرایش گریم عروس . دو صندلی ِ مخصوص که پشتی ِ آن را می توان به صورت خوابیده  یا نشسته تنظیم کرد . روی دیوار انواع و اقسام موهای مصنوعی با مدل های صاف و فر و ویو و فنری با رنگ های متنوع زرد و قهوه ای و های لایتی و…و تا جایی که دیوار جا داشته باشد عکس های عروسانی که هنر آرایشگر است با انواع پوسترهای مدل مو و آرایش چشم و شینیون های متنوع با کاغذی که قیمت ها روی آن درشت و بزرگ تایپ شده و قاب هایی از مدرک های آرایشگری آرایشگرها و عکسی بزرگ از دختری با چشمان درشت آبی که از دیواری سرک کشیده و انگار عکاس لحظه ای نگاه و لبخندش را شکار کرده باشد با موهای خرمایی ، عکسی که به اصرار مادر پونه خانم روی یکی از تاقچه  ها جا گرفته  است .

معصومه نخ را از دور گردن باز نکرد . مشتری اصلاح شده پولش را گذاشت روی پیشخوان و تشکر کنان خداحافظی کرد . معصومه  رو به سوی بقیه ی مشتری ها پرسید :

- نوبت کدام تان است ؟

مشتری جوان دست روی سینه گذاشت .  معصومه به صندلی اشاره کرد :

- بیا بشین . فقط براشینگ بود ؟

- بله  براشینگ . گفتم که امروز برایم خواستگار می آید .

معصومه در حالی که دست به کمرش برد و صورتش از درد چین خورد لبخندی به لب آورد و  گفت :

-  خوب ، تعریف کن .  پسره کیه ؟ با هم دوست بودید ؟

در همین حین در آرایشگاه باز شد . مشتری ها سلام و احوال پرسی و تعریف  تمجیدی از رنگ موی جدید  پونه خانم کردند .

پونه خانم با هر کدام خوش و بشی کرد . با حظی که از تعریف های آن ها به او دست داد سرش را تکانی داد . دستی به موهایش کشید . خود را در آینه برانداز کرد . معصومه با نگاهی  پرسش گر ،  به سر و وضع او نظری انداخت .  پونه خانم در گوشش زمزمه کرد :

–      دارم می روم بیرون . حواست به آرایشگاه باشد . به مامان بگو رفته برای ترم بعدش کتاب بخرد .

معصومه نگاهی به مشتری ها انداخت و در حالی که بابلیس را روی طره ای از موهای مشتری کشید زمزمه کرد :

–     پونه خانم پاهایم نا ندارد . از صبح تا حالا سه نفر را مش کرده ام . این همه هم مشتری مانده . شما هم که اصلا پایین نیامدید . بوی مواد ِ مش خفه ام کرده  امروز…

پونه خانم ابروی تتو کرده ی سمت راستش را داد بالا و  با ژست مخصوص خود ، دست راستش را گذاشت روی کمر و  گفت :

-     وقت نمی دادی عزیزم . وقت نمی دادی . حالا هم اگر خیلی ناراحتی ول کن برو .

معصومه به سرفه افتاد آن قدر که نفسش بند آمد . خود را به دستشویی حیاط رساند . چند عق بی حاصل زد . آبی به سر و صورت زد . چند لحظه تو حیاط نفس تازه کرد . از پله ها پایین رفت صدای پونه خانم را که بلند حرف می زد از میان هیاهوی سشوار تشخیص داد :

- می آیند اینجا آدم شان می کنم بعد واسه خودم دم در می آورند …

معصومه داخل شد .

پونه خانم سشوار را روبروی آینه گذاشت ، چادر کش دارش را به سر گذاشت و خارج شد .

پونه خانم بیست و نه سال دارد . سفید پوست است . با موهای ِ پر پشت ِهمیشه رنگ کرده از نقره ای و عسلی گرفته تا نسکافه ای و شرابی ِ تیره . شرابی رنگ مورد علاقه اش است با این حال رنگی نیست که به موها و صورتش نیاید . هر کدام ویژگی متفاوت و منحصری به او می دهد . ابروهایش را با فرمی گیرا تتو کرده است به رنگ قهوه ای روشن که با رنگ پوستش همنشینی ِ خاصی دارد . چشم های مخمور ِ قهوه ای رنگ با مژه هایی که خدادادی بلند و فر است . بینی باریک و بی نقصش جلوه ای به چهره  داده است . لبش نه قلوه ای و نه باریک است . دندان های سفید و مرتبی دارد اما از اندازه ی متناسبی برخوردار نیستند . دندان های نیش بالا آنجا که باید کمی به پهلو متمایل شود نشده است . از همان نوجوانی که می شد کاری کرد باید ارتودنسی می شد . وقتی می خندد قبل از هر چیز ، لثه ی صورتی ِ خیس ِ دندان های ِ کوتاه ردیف بالا خودی نشان می دهد .  خنده اش به دل می نشیند تا وقتی که سر و کله ی  آن لثه و دندان ها پیدا نشود .

با این حال زیباست ، بی عیب تا زمانی که به قهقهه نمی افتد اما همان هم تا وقتی به چشم های فتّانش با آن همه مژه ی پرپشت و فر نیم نظری می اندازی  یکسره جبران می شود .

بدنی سفت دارد بدون یک چین و ترک روی سینه ، شکم ، ران یا باسن . با این حال شکمش کمی از چربی برآمده . پستان های  بزرگی دارد با دگمه هایی که بنا بر توصیف ِ یکی از بینندگانش : « عین فندق است تو دهان جا نمی شود » . پستان هایش وقتی در کرست مشکی به هم فشرده می شود ، طبق گفته ی یکی دیگر از بینندگان : « آن قدر قشنگ است که آدم دلش نمی آید  این سینه ها را از قالب درآورد » . قدش کوتاه است که به چشم نمی آید با آن  کفش های پاشنه ده سانتی  .

پونه خانم همین که از خواب بیدار می شود ، اگر عجله داشته باشد و دوش نگیرد کرم شب قبل را با دستمال نرم و مرطوبِ آرایشی از روی صورت پاک می کند ، پیش از همه کرم گریم به صورت می مالد تا خوب روی صورتش بخوابد . از بین لباس زیرها سراغ لباس زیرهای توری مشکی ِ مارک دار می رود . بلوز آستین حلقه ای به تن می کند شلوار چسبان لی می پوشد . دوباره به سراغ آرایش صورت می رود چشم ها را حسابی آرایش می کند معتقد است در کل صورت ، چشم اول از همه خود را نشان می دهد ، وسط  پلک ها را سایه ی کمرنگ می مالد و گوشه ی پلک ها را سایه ی کدر می مالد . خط چشم خنجری تتو شده را کافی نمی داند پس روی همان ، خط  چشمی دنباله دار می کشد . ریمل ضد آب به مژه می زند . رژ لب ِ براق ِ همرنگ لب می مالد و مانتو مشکی ِ نرم و خنکی می پوشد . چادر کش دارش را به سر می کند  و صبحانه نخورده از پله ها پایین می رود . مادر پونه خانم تا صدای کفش های پاشنه دار را می شنود در را باز می کند .

- سلام . اول صبحی کجا می روی ؟ علی بیدار شده ؟ صبحانه اش را داده ای ؟

- کلاس دارم مادر من کلاس . نه بیدار نشده . صبحانه  را  آماده برایش گذاشته ام روی میز  .

- د ِ تو اگر درسخوان بودی که دو ترم مشروط نمی شدی .

- مادر من مگر نمی بینی هم کار می کنم هم بچه داری هم شوهر داری.

- کار کردنت را هم دیده ام . مردم دختر دارند من هم دختر دارم .

در حالی  که به سمت ماشینش می رود و  با عصبانیت در را باز می کند  چادرش را جمع می کند و جواب می دهد :

- وقتی از این جا رفتم حالی تان می شود.

- می دانم دلت چه می خواهد مادر من ، می دانم . اول از همه حسن را طلاق بدهی بعد هم هر گهی دلت خواست بخوری . بگذار بهت بگویم مگر من مرده باشم که به مراد دلت برسی .

و محکم در را می کوبد .

معصومه این حرف و حدیث ها را تقریبا هر روز می شنود و می داند نیم ساعت بعد مادر پونه خانم می آید پایین و درد دلش شروع می شود .

معصومه هر شب بالا می رود و با مادر پونه خانم حساب کتاب می کند . دسترنج آن روز را سه قسمت می کند . سهم خود را بر می دارد و راهی خانه می شود .

مادر معصومه منتظرش می ماند . خیلی اوقات وقت دکتری یا مهمانی رفتنی منتفی می شد و آن وقت است که مادر می گوید :

-     دکترت را رفتی ؟

- نه مامان ، کدام دکتر ؟ مشتری داشتیم .

- اینکه نشد مادر ، کمی به خودت برس . زندگی که همش کار نیست .

- می دانم مامان می دانم .

معصومه شام خورده نخورده دوشی می گیرد و خود را می چپاند زیر پتو حتی تو چله ی تابستان ، تا یکی دو ساعت اول خوابش نمی برد و از زور کمر درد و پادرد به خود می پیچد و بعد کم کم پلک هایش سنگین می شود و به خوابی عمیق می رود.

صبح ها که پونه خانم قراری ندارد تا ده یازده می خوابد . معصومه زنگ طبقه ی مادر پونه خانم  را می زند او در را باز می کند و معصومه می رود زیر زمین . لباس صورتی ِ کارش را می پوشد کف سالن را جارو می کشد . موهای چیده شده را توی زباله می ریزد . تی می کشد . لوازم را مرتب می کند . دستی به آینه ها می کشد و در را باز می کند تا هوای ساکن و خفه جا به جا شود و آن وقت منتظر می شود تا مشتری زنگ بزند .

پونه خانم که پایین می آید دوش گرفته با صورت سبک بزک شده ، به اطراف نگاه دقیقی می اندازد سلامی می کند و می گوید :

- مثل آینه برق می زند . چقدر تمیز شده .

سیگاری از تو پاکت در می آورد و می نشیند روی یکی از صندلی ها . نگاهش به خود  تو آینه ی روبرو می افتد همان طور پاکت به دست تا چند لحظه به خود زل می زند سپس آه می کشد و دست می کند توی سینه اش، سیگار را روشن می کند . فندک را می چپاند توی سینه اش ، چشم هایش را با دود سیگار ریز می کند یکی دو پک عمیق به سیگارش می زند و بلند می شود و گوشی تلفن را بر می دارد و مشغول می شود .

معصومه خود را با لوازم گریم عروس سرگرم می کند اما از شنیدن ناگریز است .

- می دانم ..می دانم… خودت سبک سنگین کن ببین حرف حساب می زنم یا نه . نه می گویم مرا بگیری نه می گویم خرجم کنی نه سر بارت می شوم فقط می گویم حالت را بکن .

به قهقهه می افتد .

- به من چه می رسد ؟ خوب معلوم است منم حالش را می برم . بد می گویم ؟

قرار مدارها گذاشته می شود . پونه خانم سیگارش را می کشد و خوشحال چرخی در آرایشگاه می زند و می گوید :

- دختر چند بار بهت  بگویم بیا تو هم حالش را ببر . ترمیم را برای چه گذاشته اند ؟ ها ! بیا یک بار امتحان کن بعد خوشت می آید .

معصومه خواست جواب همیشگی را بدهد اما تلفن زنگ زد گوشی را برداشت و بعد از مکالمه ای کوتاه گوشی را به او داد و گفت :

-    با شما کار دارند .

-    الو سلام ، تویی ! چه عجب یادی از ما کردی .

بعد از خوش و بشی رکیک پونه خانم عصبانی می گوید :

- مرتیکه ی عوضی دو من خایه لای ِ پایت است چرا نمی روی کار کنی ؟ قبلا هم بهت گفته ام …. بهت می دهم اما پول نمی دهم .

اخم آلود گوشی را کوبید و  گفت :

- می بینی تو را خدا پول باشگاهش را از من می خواهد . شهرام است . هر وقت زنگ زد بگو پونه نیست .

- داشتم چی می گفتم . دیروز  شکوری را تو خیابان دیدم . چه راه رفتنی ! گوزش چنار را می شکاند .

سیگارش را له نکرده انداخت توی سطل زباله .

- گفتم این وکیله خیلی گند دماغ است . میدان نمی دهد . نچ نچش رفت روی هوا که یعنی با این هم می خواهی بپری! پنج ساله از نمی دانم کجا آمده اینجا فقط  پزه تخصصش را می دهد . حالا خوب است هر چه مشتری دارد من برایش فرستاده ام از  ترمیم و جراحی زیبایی گرفته تا سزارین و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر . یکی برایم ابرو بالا بیندازد که خودش آدم باشد نه مثل این که کون خودش هم گُهی است . وقتی می آید این جا هم که چس ناله اش مال  ماست .

معصومه کولر گازی را روشن کرد تا بوی سیگار زودتر جابه جا شود .

- امروز چند تا وقت دادی؟

معصومه دفتر  را باز کرد و  تعداد و کار هر مشتری را گفت و در آخر اضافه کرد :

-     یک اپیلاسیون تمام بدن هم که ژیلا گفته بود انجام می دهد.

- پس برو بیدارش کن . بگو پونه می گوید خانه ات مرتب باشد یک مشتری داری . خیر سرش با دو تا بچه ی قد و نیم قد و یک افلیج و هیکل ِ دویست کیلویی اش می خواهد برایش مشتری بفرستم تا خرج ِ الواتی ِ خودش و شوهرش کند . آخر بگو وقتی پدرم خرج شکم خودت و بچه ها و آن داداش بی خایه ام را می دهد  باز طمع به این آرایشگاه داری !

معصومه داشت از پله ها بالا می رفت که دید ژیلا از پله های طبقه ی اول  پایین می آید . خبرش کرد که مشتری دارد . با این حال آمد توی آرایشگاه . عرق از روی گردنش پاک کرد و نشست . خوشحال گفت:

- پدر راضی شد هزینه ی عملم را بدهد . عمل کنم عین باربی می شوم . مثل قبل از ازدواجم لاغر و ترکه ای .

- به دلت سور نده عزیز جان ، وقتی آمدیم خواستگاریت همچین لاغر نبودی .

- هرچه بودم صد و هشتاد کیلو که نبودم بودم ؟

اشک تو چشم هایش نشست و گفت :

- از وقتی برادرت افتاد دنبال آن دختر و مرا با این دختر فلج ول کرد هی غصه خوردم و باد کردم هی غصه خوردم و باد کردم

و در حالی که پاهایش را گشاد کرد ادامه داد :

–     تا شدم این .

–     ببین عروس ِ عزیز ….

زنگ در زده شد . معصومه که دوست داشت هر چه زودتر جر و بحث آن ها تمام شود اف اف را زد و  گفت:

-    مشتری است .

تا پونه خانم از  آرایشگاه رفت بیرون ژیلا آهسته گفت :

- ببین به من چه می گوید ؟ من که خوب از پرونده ات خبر دارم !  تو محله قبلی به کارگر افغانی ها می داد . همین بود از آن جا بلند شدیم .

این را گفت و سریع از آرایشگاه خارج شد .

بعد از ظهر پونه خانم برای خرید سنجاق سر بیرون رفت . مادر پونه خانم پایین آمد . چادر به دور کمر بسته . بلوز آستین بلند و روسری به سر .

مشتری که خداحافظی کرد معصومه کش و قوسی به تن داد .

- ناهار خوردی مادر ؟

- نه خاله جان .

- خوب یک تُک ِ پا می آمدی بالا . این طور که از پا در می آیی مادر .

- سفارش دادم الان می رسد .

مادر پونه خانم درهم شد و با غم و غصه گفت :

- دیشب بهش می گویم مرد این پسر خراب نشود برویم برایش زن بگیریم . خوبیت ندارد چشمش دنبال زن های در و همسایه باشد و هی بیفتد دنبال این بیوه و آن بیوه . بیا برویم همین خواهرزاده ام را برایش بگیریم محمد دوستش دارد اما می گوید خاله دختر یکی یک دانه اش را با آن خوشگلی  و آن همه خواستگار به من نمی دهد . بهش گفتم من و بابایت می رویم حرفش را می اندازیم خدا را چه دیدی شاید قسمت خودت شد . می گوید زن خرج جنده های خاک سفید می کردم بهتراز خواستن تو بود . خریّت کردم خریّت . می بینی ! آن از پدر این هم از دختر .

- حل می شود خاله جان اشکال ندارد .

- چه می دانم مادر . این پونه نیامد رفت مثلا سنجاق بخرد . زنگ بزن ببین کجا رفته . پا شوم بروم چیزی برای شام درست کنم .

پدر پونه خانم خرده بساز و بفروش است. چند ساختمان در شمال شهر  دارد. دو ماشین مدل بالا . در جوانی به عیاشی شهره بوده است . خواهر شهناز تهرانی معشوقه اش . اولین ساختمان را با کمک زنش ساخته . این طور که  زن برای جبران نداشتن کارگر  کمر را چادر پیچ می کرده است ، توی فرغون آجر می گذاشته  و می برده سر ساختمان روزهای پیایی .  پا به پای مرد کار می کرده  .

پونه خانم که از خرید برگشت قبراقی و شنگولی از سر و رویش بارید . چادر را از سر کشید پایین . چادر را انداخت روی صندلی . بلند خندید به نجوا گفت :

-  این شوهر ِ خانم بختیاری هم عجب چیزی است ها !

معصومه حیرت زده گفت :

-   چطور..چطور می روید تو ساختمان آن ها ؟ کسی از همسایه ها …آخر تو یک ربع بیست دقیقه چطور توانستید ؟…

بلند خندید و به نجوا گفت :

- تو حیاط  که بودم از پشت پرده بهم اشاره کرد . منم تا سر بقالی رفتم و این و آن ور را پاییدم بعد به دو به طرف ساختمان شان رفتم . در را باز گذاشته بود. بعدش هم با آسانسور… و گوشه ی لبش را گزید ، چشم های خمارش را نیم بسته کرد و زمزمه کرد :

- من شیرینی ِ خامه ای ام برای سه چهار بار که خورده شوم خوبم اما بعدش شیرینی ام دل را می زند . من هم فقط گذاشتم ..انگار که طعم چیزی را با لذ ت و درد وافر به جان خریده باشد اصواتی میان دهانش پیچید : اوووف ف . آ آ آ آ خ خ…

به خود آمده نیامده خنده کنان  نشست روی چادرش و گفت :

–     همان جا پشت در مرا نشاند روی زمین ..اصلا فرصت نداد…

معصومه تحکم آمیز و سرزنش کنان گفت :

–     پونه خانم…

پونه خانم مثل فنر ایستاد و  گفت :

-        جان پونه خانم . بگو عزیزم .

معصومه به ابروهای تتوشده ی او با آن نقش هشتی که انحنای ملایمی در بالا  گرفته و دنباله ی آن با شیبی نازک به پایین ، کشیده شده  نگاهی انداخت، پونه خانم به عادت مخصوص خود ابروی سمت راست را داد بالا . آرام گرفت و روی صندلی نشست . از توی کیفش سیگاری از تو پاکت به همراه فندک در آورد . سیگار را روشن کرد .  پکی عمیق به آن زد . انگار مسیحی  ِ نادمی در خلسه ی جذب دنیای ِ توبه  بخواهد برای کشیش اعتراف کند ، زمزمه کرد :

- از نوجوانی دلم می خواست جنده شوم معصومه جان . از همان موقع ها . همان موقع ها که پدر ماهیتابه را داغ کرد و گذاشت کف هر دو پایم تا دیگر بیرون نروم . همان موقع ها که مچم را با پسری گرفت و با کابل برق سیاهم کرد .

خنده ای کرد و  گفت :

-     بعدش ساعت پنج صبح می رفتم مسجد نماز می خواندم و دعای ندبه و توسل و جوشن کبیر و …

به قهقهه  افتاد طوری که آب به چشمانش نشست :

ولی… رو…ز از نو روز..ی ا..ز نو…

معصومه نمی دانست آبی که روی گونه ی پونه خانم را می پوشاند از شدت قهقهه بوده یا از گریه ای که خاطرات تلخ گذشته اش تداعی کرده بود .

زنگ در زده شد . به سیگارش پکی عمیق زد به سطل ، نیم نگاهی انداخت و از همان فاصله پرتابش کرد . سیگار نیم سوخته درست افتاد تو سطل زباله .

معصومه  مانتو به تن کرد و کیف پولش را برد و  گفت :

-  غذا برایم آورده اند مشتری نیست .

معصومه لقمه ای به دهان گرفت . پونه خانم جلوی آینه انگار که با خود حرف بزند گفت :

- هر شب همین کارش است . کیف چرمی اش را بگذارد کنار مبل . جورابش را درآورد . برود وضو بگیرد . نمازش را بخواند . شام بخورد . بعد هم کپه ی مرگش را بگذارد و بخوابد . نصف شب هم خواب زده شود . با ور رفتن و کمی جلو عقب کردن و تلمبه زدن بی نوازش بی حتی یک عزیزم گفتن تمام کردن…مردهای مردم چطور زن هاشان را راضی می کنند و آن وقت شوهر من با دست راستش محکم به زیر شکمش می زند و ادامه می دهد زن به این خوشگلی دارد نمی داند چطور گرمش کند .

می زند زیر خنده . می خواهد سیگاری روشن کند . صدای زنگ می پیچد تو آرایشگاه . معصومه اف اف را می زند . مشتری است . از کشیدن پشیمان می شود . معصومه کبابی را که تقریبا دست نخورده مانده با مخلفاتش کیسه پیچ می کند و می چپاند توی کمد .

معصومه وکس را آماده می کند . پونه خانم پیشاپیش می گوید :

- معصومه جان من یک سر می روم بالا ببینم این علی با این کلاس ها چه گلی به سرش زده .  یک چرت هم می خوابم بیدارم نکنی ها ! زنگ نزنی بگویی بیا پایین .

در حالی که لب به دندان  گزید گفت : امروز اضافه کاری داشتم می دانی که !

خنده کنان از پله ها بالا رفت .

مهتاب بیست و یک سال دارد . سفید پوست است . با چشمان درشت آبی . مهتاب ابروهایش را از وسط تیغ می زند و دنباله اش را با مداد آن طور که می خواهد به بالا می کشد . مهتاب گونه های برجسته دارد . لب های کوچک ، همان طور که در دیوان ها از دهان تنگ و لب لعل معشوق صحبت به میان آمده است.  موهای خرمایی ِ روی شانه رها شده . مهتاب بلند بالا ست و چهار شانه . تپل تا  وقتی دماغ و فکش را عمل کرد .

پونه خانم برای معصومه گفته بود : فامیل کهنه پوش لباس من بودند . من از همان نوجوانی با مهتاب رقابت می کردم . خیلی چشم دارم ببینمش مامان عکسش را آورده گذاشته اینجا !

از روزی که صبحت خواستگاری از مهتاب به میان آمد ، پونه خانم شب ها از فرق سر  تا نوک پا را کرم می مالد . ژیلا هزینه ی عمل باربی شدنش را به باد می دهد و در خوردن شراب خانگی که مادر پونه خانم پنهان از چشم سید حسن آقا می اندازد افراط می کند و شب و روز گریه می کند که چرا مهتاب . اگر او زن محمد شود مجتبی طلاقم می دهد . پونه خانم از آن به بعد دوست جان جانی ِ ژیلا می شود . با او همدردی می کند . او را الگوی قناعت و فداکاری می داند .

شب خواستگاری پونه خانم سنگ تمام می گذارد .

- می بینی تو را خدا خودش را برای معامله گذاشته ! گفت قبل از عقد باید یک خانه ی دویست میلیونی به نامم بزنید . محمد هم تا می دید مهتاب خانم یک ناز و غمشی به چشم و ابرویش می دهد مثل بز اخفش سرش را تکان می داد .  مامان خانم بخور ! کته ی دویست میلیونی را . هی چپ رفتی راست رفتی گفتی خواهر زاده ام . کون آسمان جر خورد فقط یک مهتاب چشم آبی ازش افتاد پایین .

مادر پونه خانم سری تکان داد و نوه ی افلیجش را از روی صندلی بغل زد انگاری یک پاره آجر و از آرایشگاه بیرون رفت و  در حالی که پونه خانم را نفرین می کرد از پله ها بالا  رفت:

- از جوانی ات خیر نبینی که از حسودی داری می ترکی . چشم نداری تو این خانه یکی خوشگل تر از خودت را ببینی . دختره ی سلیطه کاش دیشب نمی بردیمت . خیر سرش محمد خواهر دارد . از صد تا مادر شوهر بدتر است . مجلس را به هم زد دلش که خنک شد طلبکار است ..

و طوری که مثلا دارد ادای صدای پونه خانم را در می آورد ادامه داد :

- دیگر روی خواهری من حساب نکن محمد ! من تو هیچ مجلس دیگری شرکت نمی کنم . دستش را پیش گرفت پس نیفتد . خدایا چه گناهی….

صدایش ضعیف و ضعیف تر شد تا صدای کوبیده شدن در به گوش معصومه رسید .

پونه خانم از اینکه مهتاب جواب رد داده خوشحال است  و  باکی از نفرین های مادرش ندارد .

- خودم همچین ضبط و ربطش کنم که آن سرش ناپیدا … بگذار به فتانه ی حشری زنگ بزنم هر کی باهاش دوست شده از دوستی  باهاش پشیمان نشده . وقتی با محمد دوستش کردم صد سال زن نمی خواهد .

علی گریه کنان وارد آرایشگاه شد . علی ده ساله است . چاق  آن طور که گشاد گشاد راه می رود . سرخ و سفید . با چشم های عسلی . دندان های پس و پیش . کوتاه قد . نفر چهارم کاراته ی کشوری . در حد و اندازه ی چند سال کلاس موسیقی ، موسیقی دان . شاگرد ممتاز مدرسه. موذن ِ مسجد چند خیابان بالاتر .

برگه هایی را گرفت جلوی مادرش و در حالی که سرخ شده بود داد زد :

- آخر من با تو چی  کار کنم مامان ؟ ببین روی برگه های نتم را پر از شماره کرده ای . دیوار اتاقمم که پر از شماره است . حالا من چطور نت هایم را بخوانم ؟

پونه خانم برای بریدن صدایش هوار  کرد :

- دهانم را باز نکن پسر . شکمت سه لا شده خرس گنده ! چقدر کار کنم بدهم تو بخوری ؟ هان ؟ چقدر آخر تاپاله ؟ آن وقت مادر بزرگت می گوید حامله شو . آخر به چه دلخوشی ؟ این از تو آن از پدرت . دختر از من می خواهید ؟ دختر بزایم که حسن آقا یک چادر بیندازد سرش و عقده ای بارش بیاورد آخر سر هم مثل خودم جنده شود ؟ همان روز که زاییدمت و دستگاه گذاشتم د ِ یک چیزی می دانستم من .

علی گریه کنان و سر به زیر انداخته خودش را پرت بیرون و از پله ها به دو بالا رفت .

- چرا سر کوفتش می زنی پونه خانم . او چه گناهی کرده ؟

مشتری ها از عجله ای که پونه خانم در کار داشت راضی نبودند . پونه خانم فکرش متمرکز قرار مدارها و در رفتن از خانه به هر بهانه ای بود .

شب بود و معصومه منتظر آژانس ، پدر پونه خانم وارد شد . دمغ و افسرده . معصومه برای دلداری گفت :

-  عمو جان نگران نباشید . ان شاء ا.. مهتاب خانم بله را می گوید .

پدر پونه خانم این ور و آن ور حیاط  و به پنجره ها را پایید  و  زیر لبی  گفت :

- نه عمو جان ، دختره دارد خود را می فروشد . این همه دختر خوب ریخته ، انگار که بخواهد در گوشی حرف بزند صدایش را پایین تر آورد و سرش را به معصومه نزدیک کرد و گفت :

- آدم یک دختر بیست و چهار پنج ساله را صیغه می کند و برای دلخوشی اش یک خانه به نامش می زند و خلاص . این دختر فکر کرده کی است ؟ به محمد می گویم زیر بار مسئولیت نرو . زود است . ماشین که زیر پایت هست . بهترین تفریحات را هم داری . آخر چه کاری است زن گرفتن !

صدای بوق آژانس آمد معصومه با عجله خداحافظی کرد و رفت .

گاهی پیش می آمد که معصومه اگر هشت صبح می رسید به آرایشگاه سید حسن را می دید . سید حسن  سر به زیر است  و وقتی زنی از کنارش رد می شود نگاه از زمین بر نمی دارد . سید حسن چهل وپنج ساله است . بالا بلند و چهارشانه . صورتی پهن و سالکی دارد . موهای کم پشت که یک وری شانه می زد . پیشانی بلند و چشم ریز و بینی نسبتا بزرگ . پونه خانم با کفش پاشنه ده سانتی به نزدیک های سینه ی سید حسن می رسد . سید حسن همیشه ته ریش می گذارد .  مدیر بخشی از کارخانه ی ایران خودرو است . سید دختری به عقد خود درآورده بود محجبه و خانواده دار . به مشهد رفته بودند . سید به وسوسه ی مادر و خواهر بعد از مدتی، از  زن عقدی اش دلسرد شده بود . به مکه رفته در آنجا خواب دیده بود . به خواستگاری پونه خانم رفته . بعد مجلس معارفه به مادر گفته :

- همین را می خواهم . دختری که تو خواب بی حجاب بود و چادر به سرش کردم همین بود . کم سن و سال است از من حرف شنوی خواهد داشت .

سید زن عقدی اش را طلاق داده بود . معتقد بوده دختری را که سر به راه نیست به صراط مستقیم آوردن ثوابش بیشتر از آن است که دختری سر به راه را خواستن .  سید پونه خانم را به زنی گرفت .  سید مدت هاست به این باور رسیده که «اصل بد نیکو نگردد» . بارها به پونه خانم گفته :

–    آه آن دختر نجیب بود که دامنم را گرفت . حالا دو تا بچه دارد عین دسته ی گل . چه زندگیی ! چه خوشبختیی !

سید حسن آقا صبح ها پونه خانم را از خواب بیدار می کند تا نمازش قضا نشود . سید حسن آقا نمی پرسد یا نمی بیند که پونه خانم با وجود لاک روی ناخن ها ،  وضو می گیرد و نماز می خواند .

معصومه با همسر پونه خانم سلام و احوال پرسی می کند . وارد آرایشگاه می شود . پونه خانم پیش از او تو آرایشگاه است رنگ پریده و به حالتی استرسی خندان .

- می بینی فهمیده دوتا از سکه هام نیست.

دست می برد توی سینه اش و زنجیر طلای ِ ده دوازده سانتی بیرون می آورد و  با قهقهه می گوید :

- اگر بفهمد از آن زنجیر یک متری همین مانده حتما سنگ کوب می کند .

آن روز پونه خانم از صبح در آرایشگاه مشغول به کار شد .

پونه خانم با مشتری ِ نوجوان بیرون رفت . بعد چند دقیقه برگشت . سشوار را به دست گرفت و به مشتری اشاره کرد و مشتری روی صندلی نشست . به معصومه گفت :

- دختره را دیدی ؟

- نازنین را می گویید ؟

- آره . از من  شماره ی دکتر  خواست . می خواهد سقط کند . من هم شماره ی خانم شکوری را بهش دادم . می دانی همش چند سال دارد ؟ شانزده سال . تو همین دبیرستان هدی هم درس می خواند .

مشتریی  که زیر دست معصومه ابرویش برداشته می شد گفت :

–    ای بابا پونه خانم ، آن موقع که من تو این دبیرستان درس می خواندم شکنجه گر زندان اوین مدیر مدرسه مان بود . همیشه با کُلت می آمد مدرسه .  وقتی شاگردی خطایی می کرد تر و خشک را با هم می سوزاندند . می دانید ، مدرسه خیلی بزرگ بود شش تا ناظم داشت و باز نمی توانستند کنترل کنند . البته حالا که به آن سال ها نگاه می کنم می فهمم اشتباه از همان جاها شروع می شود  . وقتی مدرسه ای به جای داشتن مدیری که روان شناسی خوانده باشد یا تو یک رشته ی آموزشی تحصیل کرده باشد شکنجه گر داشته باشد اوضاع همین می شود دیگر . همه جای مان را فضای امنیتی کرده اند .

مشتری جوان خندید و ادامه داد :

-      به قول شاعر « بوی بهبود از جهان نمی شنوم » یکی از استادان مان همیشه همین ورد زبانش است .

خانمی که زیر دست پونه خانم داشت شینیون می شد با سر تکان دادن تایید می کرد .

پونه خانم گفت :

-     مگر همین بتول نیست . دختر عین هلو از این در تو نمی آید . خوش قد و قواره .  پدرش از این لباس شخصی هاست . بتول طلاق گرفته . بیست و سه سال دارد و هنوز پدرش کتکش می زند . چند وقت پیش دماغش را شکانده بود .

معصومه پرسید:

–   همان دختره که هفته ی پیش آمده بود و چسب روی دماغش بود . یادم است بهش اشاره کردی و یواشکی گفتی بعدا یادم بینداز یک چیزی راجع این بهت بگویم .

پونه خانم چند بار سرش را تکان داد و گفت :

-     آره ، آره همان را می گویم . بنده خدا مجبور شد دماغش را عمل کند .

- چقدر هم ناز بود و محجوب و کم حرف .

- سفره عقدی درست می کند بیا و ببین . آن هم با چه قیمتی !

بعد از ظهر آن روز دو مشتری داخل شدند. پونه خانم از دیدن زن به خودش پیچید . زن بلند قد بود با ظرافتی دخترانه و سکسی . ابروهای تتو کرده ، چشم های کشیده ، بینی قلمی ، گونه های برجسته ، سینه های خوش فرم که از روی مانتوی مشکی ِ لَخت ، برجستگی اش پیدا بود با کمری باریک .

از معصومه برای مش کردن موی دخترش تشکر کرد و  گفت :

–    همین مش را می خواهم .

پونه خانم با حفظ ظاهر خوش و  بشی صمیمانه با زن کرد .

معصومه از بیرون آوردن موهای زن از کلاه فارغ شده بود که پونه خانم خواهش کرد زن بدنش را به معصومه نشان دهد .  زن مانتویش را درآورد و جز لباس زیر چیزی نپوشیده بود . لباس زیر صورتی رنگ را هم با غرور درآورد و خود را به معصومه و پونه خانم نشان داد .

وقت خداحافظی معصومه از پشت هم به زن نگاهی انداخت . باسن برجسته و حالت دار با هر قدم چرخشی کامل می خورد طوری که  برای هر بیننده ای خواستنی بود .

پونه خانم خود را روی صندلی ولو کرد . سیگاری روشن کرد . پای راستش را گذاشت روی صندلی . دست را با تکیه روی پا، روی سر گذاشت .  معصومه که مشغول جارو کردن موهای پخش شده روی زمین بود نگاهی به او انداخت و دست نگه داشت .

با خنده گفت :

–    چرا عزا گرفته ای پونه خانم ؟

محکم به پیشانی اش زد و  گفت :

–     عزا نگیرم ؟ دیدی دیدی ! چه دلبری می کرد ! دیدی !

معصومه خنده کنان گفت :

–      راستی چطور تحمل این همه عمل را دارند .

به یاد زن افتاد . انگار که دوخت چرخ خیاطی خورده باشد در تمامی قسمت های سینه ، شکم و حتی باسنی که نشان داد جای دوخت بخیه پیدا بود .

پونه خانم گفت :

-     عزیزم زیبایی خرج دارد .  درد دارد عوضش هر جا بروی نگاه ها دنبالت است .

پک عمیقی به سیگار زد و با بغض گفت :

-    سینه اش عین سینه ی  دختر چهارده ساله شده حتی نوک سینه اش را هم عمل کرده ، چربی شکمش را گرفته ، دماغش را عمل کرده گونه اش را پشت پلکش را ، باسن اش را .

-       فکر می کنم بی عمل کردن هم خوشگل بوده  .

-     می بینی تو را خدا چهل پنج ساله است و یک دوست پسر بیست و پنج ساله دارد .  تو هنوز نیامده بودی این جا یک بار آمد دنبالش نمی دانی چی بود ! موها خرمایی ! هیکلی ! پوست برنزه ! می گفت پونه سکسش حرف ندارد . نمی دانی چه می کند .

بی هوا سرش را کوبید به دیوار و  گفت :

–      آن وقت من باید بروم به مربی ِ کاراته ی علی بدهم که شصت ساله است . آن هم کجا ؟ تو باشگاه . پفیوز پالتویش را انداخت زمین و همان جا..

- من فکر کردم خواهر نگار است .

- نباید هم نشان بدهد عزیزم . من هم اگر یک دکتری داشتم که مجانی عملم می کرد جوان می ماندم .

معصومه پرسید :

–     چرا مجانی ؟ دکتر فامیلش است ؟

پونه خانم پوزخند زنان گفت :

–    تو هم چه ساده ای! کدام فامیل .  به دکتر می دهد .

معصومه با تعجب گفت :

- باورم نمی شود . به ظاهرش نمی آمد .

پونه خانم دستش را گذاشت روی سینه اش و  گفت :

- به ظاهر من می آید جنده باشم ؟ با تو رو در وایسی داشت و گرنه برایت با غش و ضعف تعریف می کرد چطور دکتر ، پونه خانم دست هایش را انگار که بخواهد چیزی را فشار دهد جلو آورد ، سینه اش را با دست مالیده بود و آه و ناله اش که در آمده بود دکتر تحریک شده و گفته ، پونه خانم به زیر شکمش اشاره می کند « بمالش ، باهاش بازی کن » بعد هم که خوب بهش حال می دهد دکتر گفته بود «  نمی خواهد پول بدهی دفعه های بعد هم بیا پیش خودم مجانی عملت می کنم » فکر کرده ای از کجا دارد بیاورد دو تا هشت میلیون بدهد دماغ دخترش را دو بار عمل کند . شوهر هم که ندارد .

با حرصی که صورتش را سرخ کرد گفت : مادر دوست پسر بیست و پنج ساله دارد دختر هم که دو ماه دیگر عروس می شود . با یکی از همین پسرهای پولدار تهران . اور اور خرجش می کند . آن وقت من چه ؟ این گدا گشنه ها می آیند خانه ی من از سرخ کن ام خوش شان می آید و مامان هم دو دستی تقدیم شان می کند . می گویم مادر من چرا بی اجازه ی من سرخ کن ام را دادی به این لاشخورها ؟ می گوید مادر شوهر است دیگر مادر من ، با این چیزها دهانش را ببند حرف و حدیث پشت سرت نباشد .

معصومه شبی خسته تر از هر شب رفت زیر پتو . مادر آمد تو اتاقش . لامپ را روشن نکرد پرسید :

-    بیداری مادر ؟

- آره مامان . بیدارم . پاهایم درد می کند خوابم نمی برد .

مادر معصومه نشست پایین تخت و پاهای استخوانی ِ معصومه را با دست آرام آرام فشرد .

- خبری نشد مادر ؟

- ول کن مامان . هر شب همین را می پرسی . اگر سر بارتم خوب بگو .

- سر بار چیه مادر ؟ می گویم تا بر و روی داری سرو سامان بگیری . مگر نمی گویی چند بار تا حالا ازت خواستگاری کرده اند .

- مادر من . آن ها به عنوان یک دختر از من خواستگاری می کنند . چه می دانند مطلقه ام .

- خوب ، بگو مطلقه ام . چه اشکال دارد . گناه که نکردی معتاد بود طلاق دادی .

- چه ساده ای مادر من .

معصومه به فکر رفت با غصه گفت:

-   اگر گفته بودم مطلقه ام که تا حالا همان پدر بی شرف شان ده بار تو آن زیر زمین…

به گریه افتاد .

- مامان نمی دانی آنجا چه می کشم . تو نمی دانی وقتی می بینی یکی تو زندگی همه چیز دارد خوشگلی ، ثروت ، شوهر ،  بچه و باز احساس بدبختی می کند و تو کوچه خیابان تو بغل این و آن دنبالش می گردد چه داغان کننده است . مامان ما داریم به کجا پیش می رویم ؟ به کجا ؟ فقط این نیست . مشتری ها هم هر کدا م…. چه بگویم ؟

- خوب چرا پیشنهاد مرجان خانم را قبول نمی کنی ؟ زن با شخصیتی بود .  برادرت هم تایید کرد . شکر خدا آمد اینجا او هم ما را پسندید . چرا یک کارت برای خودت نمی زنی و از این به بعد عروس ها را نمی بری تو آتلیه ی او درست کنی ؟ دیدی که گفت کارت خیلی خوب است . این طور تبلیغی برای کار من می شود وقتی کارت خوب گرفت با هم پورسانتی کار می کنیم .  هان ؟

- چه می دانم مامان ؟ به فکرش هستم . اما دلم برای مادر پونه می سوزد . خیلی بدبخت است . دیروز مهتاب رضایت داده بود . با محمد رفت بیرون . نمی دانی پونه با مادرش چه کرد . پایش را کرده تو یک کفش که اگر مهتاب بیاید تو این خانه الا و لله من از اینجا بروم . محمد گفت فکر کردی مهتاب را می آورم ور دل تو تا خرابش کنی . می برمش یکی از واحدهای کامرانیه . دیروز عمو به مادر پونه گفته بود : اولش به مهندس ها که گفتم دختر یک خانه ی دویست میلیونی خواسته گفتند چه گنده گوزی ها ! این همه دختر ریخته که به یک اتاق هم راضی اند . امروز که مهتاب و محمد آمدند سر ساختمان مهندس ها گفتند اگر کاخ هم به نامش بزنی کم است . یکی دوتا هم خواستند شماره بهش بدهند . محمد فهمید نزدیک بود خون به پا شود . خانه به نامش می زنم . ماشین هم برایش می خرم که راحت رفت و آمد کند به پونه و ژیلا می گوییم از ارثیه ی خودش ماشین خریده . مادر پونه گناه دارد . به دخترش گفت براشان وقت آزمایشگاه بگیر نمی دانی چه آتشی سوزاند .  من خودم طوری که پونه نفهمد براشان وقت گرفتم به مهتاب زنگ زدم گفتم ساعت شش بروند آزمایشگاه . طفلکی خیلی خوشحال شد . ژیلا هم قوز بالا قوز شده .  یک دیوانه بازی در می آورد بیا و ببین . با پونه دست به یکی کرده اند .

- چه می دانم مادر ، تو این زمانه هر خانواده ای یک جور با مشکلات دست به گریبان است .

پونه خانم سرحال و شاد داخل شد . بوی صابون عطری می داد .  به موهای پرپشتش دستی کشید و گفت :

-    معصومه جان تو مرا به تمام آرزوهای بچگی ام می رسانی . نمی دانی چقدر دوست داشتم بروم کلاس کاراته . نگذاشتند که نگذاشتند . مربی علی به ما آموزش می دهد . نمی دانی وقتی لباس کاراته می پوشد و آن سینه می افتد بیرون چقدر هوس می کنی تو بغلش بخوابی . این ترم هم که بیست روز  تو نگذاشتی پایین بیایم . اولین ترم بود بی واحد افتاده و  مشروطی قبول شدم . بروم بروم ثبت نام کلاس .

پونه خانم چادر کش دار را به سر گذاشت . رژلب ِ گوشه ی لب را با انگشت کوچک پاک کرد . لب ها را به هم مالید . آخرین نگاه را تو آینه به خود انداخت و رفت .

آن روز که معصومه پونه خانم را در آن هیات دید نفسش بند آمد احساس کرد قرار است اتفاقی بیفتد .

دم در که کشیک می داد اشک هایش بی اراده راه گرفته بود و می ریخت روی مانتو . دیگر حواسش به پاییدن محله نبود .

سایه ی مرد را دید که با عجله سوار ماشین شد .

پونه خانم با همان لباس خواب مشکی ، خسته و راضی و عرق کرده با چشم های قرمز مخمور از پشت در صدایش کرد .

با صدای بم و گرفته اش گفت :

- می دانی چاره ای نداشتم . هیچ جا جز این جا به ذهنم نرسید . ترسیدم تو ماشین مثل آن دفعه بشود کسی  گزارش بدهد و گشت بیفتد دنبال مان .

- خندان گفت می روم یک دوش بگیرم .

معصومه یاد آن دفعه افتاد که تعریف کرده بود . از ماشین پیاده شده بود و دویده بود پشت یک ساختمان و کیفش  افتاده و یکی از گشتی ها داد زده مدارکت تو کیفت است یَک پدری ازت درآورم . برگشته بود و در ساعتی که گفته به آدرسی که داده بود رفت . بعد از سه بار همخوابی مدارک را گرفت .

معصومه به آرایشگاه پناه برد بوی ِ سنگینی  مثل بوی ِ زنی که عادت ماهیانه شده و عرق کرده با بوی ادرار کف کرده ی نوجوانی بالغ شده هوای محیط را انباشته کرده بود .

احساس خفگی کرد . به حیاط رفت . مشامش پر بود از همان بو . معصومه فکر کرد این بو تنها در آرایشگاه نیست در هوا می وزد . مانتو پوشید و روسری به سر کرد و کیفش را به دست گرفت . تو خیابان این بو را بیشتر شنید . بو همه جا را گرفته بود .