خورشید غروب میکرد و تاریکی اتاق را میگرفت. مادربزرگ کنار زائو نشسته بود و با نگرانی به پیچ و تاب تن  او نگاه میکرد. گاهی دستی میآورد و شانههایش را میمالید و هربار با پارچهی نم داری عرق پیشانیش را میگرفت:   ” طاقت بیار گلم … طاقت بیار نرگسم.”

چشمهای زائو تاب خورد، سفیدی چشمها غالب شد و جیغ مادر بزرگ در هوا پاشید. و در حیاط دنگال پیچید، در کوچههای تاریک دم غروب چرخ خورد و مثل آواری از ترس بر خانههای همسایه فرو آمد.

لیلا هم هول زده و ترسیده با همسایهها خود را رساند. زنهای همسایه زیر لب چیزی میگفتند که خیلی مفهوم نبود. دلداری بود، ذکر بود، واگویه بود و هیچ یک نبود. زنهای همسایه که آمدند، ترس و اضطراب بیشتر شد برای همین وقتی خاله اقدس پا به اتاق گذاشت نهیب زد که:
” ساکت … چتونه؟ ”

خاله اقدس مسلط و خویشتندار به سراغ زائو رفت. پنجههای کشیده و آزموده  را بر تن لرزان زائو نشاند. زائو چشم باز کرد. پیدا بود که وجود خاله اقدس او را آرام کرده است.
” لیلا…لیلا، دخترجان چرا چراغا رو روشن نکردی؟”
دلش ترکید. بعد به زائو رو کرد
” صبر داشته باش گلم، تحمل کن، هیچی نیست، همهی ما هف هش شکم زاییدیم و چیزی نشده. ”
زائو لبخند بی رمقی به خاله اقدس نشان داد.
” لیلاجان، پاشو برو آب بیار.”
خاله اقدس زنها را زیر نفوذ داشت.
” مرجان تو هم برو کمکش که تو این هیروویر آب جوش نریزه روش.”
با آرامش به مادر بزرگ نگاه کرد:
” خانم جون الان وقتش شده؟ ”
مادر بزرگ سر تکان داد. خاله اقدس چند بار زیر لب، انگار که برای خودش تکرار کند، گفت: وقتشه … وقتشه حالا و در همان حال سرو شانهی زائو را مالش میداد. دستهای خاله اقدس، کاربلد و محکم بر تن زائوی لال میچرخید و وقتی اتاق روشن شد، دمی، لحظهای روی تن لرزان و خیس از عرق زائو ماند. دایرهی بزرگی از خون زیر تن زائو بزرگ و بزرگ تر میشد و نور چراغ بر حاشیهی دایرهی خون بازتاب داشت. لبهای خاله اقدس لرزید، مکثی کرد و ناگهان فریاد زد:
” لیلا، لیلاجان، کجایی خاله؟ مرجان … مرجان….”
پیدا بود که خاله اقدس بوی فاجعه را شنیده اما خود را نباخته، همچنان میدان داری میکند. نگاه زائو، ترس خورده و پیچیده در لفاف درد، دمی بر چهرهی خاله اقدس میماند و باز چرخ میخورد و از روی چهرههای مضطرب زنهای همسایه میگذرد تا برسد به مادر بزرگ. لیلا با تشتی از آب گرم میآید توی اتاق و وقتی خاله اقدس به کف دو دست پهلوهای زائو را فشار میدهد، چشمهای زائو از روی چهرهی لیلا لیز میخورد و میرسد به گوشهای، جای ناپیدایی از سقف: “هاق”

دو زن از دو سو دستهای زائو را میگیرند و لیلا با پارچهی مرطوب، رد ناخنهای زائو را روی گونهها نم میدهد. ناگهان صدای خفهای مثل صدای ریختن آب روی فرش در اتاق میپیچد و بوی خون تازه در هوا پخش میشود. دستهای خاله اقدس تند و سریع کار میکنند و زیر نگاه پریشان مجموعهای از زنهای ترسیده، شکم برآمدهی زائو فرو میرود و زائو چشمهای نیمه بازش را میبندد.

خاله اقدس چابک و تند نوزاد را از انتهای حفرهی خون آلود بیرون میکشد و به زنی دیگر میسپارد و تقلایش را ادامه میدهد. لحظهای بعد گویی به سوال کسی پاسخ میدهد: جفتش … جفتش در نیومده.

آنسو، زنی نوزاد را به گریه در آورده و مادر بزرگ با شنیدن گریهی تیز نوزاد لبخند بی رمقی میزند. نگاه میکند به دخترش اما زائو صدای نوزاد را نمیشنود. مادر بزرگ اشاره میکند: بچه رو ببر نزدیکتر تا ببیندش اما زن تکان نمیخورد. نوزاد در آغوش، نگاه میکند به دستهای خاله اقدس و زائوی زبان بسته و لالی که دیگر رمقی برای ناله کردن و تکان خوردن ندارد. خاله اقدس جفت را از زهدان بیرون میکشد و میگذارد توی تشت و با ساعد عرق پیشانیاش را پاک می کند و بیهوا، پیشانیاش خونی میشود:
یکی این جفتو ببره تو باغچه چال کنه.

نوزاد گریه نمیکند. زنی جفت را با یک چاقوی بلند در باغچه چال میکند. مادربزرگ نوزاد را میگیرد. خاله اقدس نفسی تازه میکند و دوباره روی زائو خم میشود. خونریزی قطع نشده و دایرهی سرخ آنقدر بزرگ شده که به کنارههای تشکچه رسیده است. خون هنوز به تشکچهی پنبهای نشت میکند و از کنارههای لباس زائو بالا میکشد.

باید ترسیده باشند، باید وحشت کرده باشند، وقتی خاله اقدس به مادر بزرگ نگاه کرده و با رد خونی که به روی پیشانیاش بوده به مادر بزرگ گفته:
” بچه دونش جمع نمی شه … یا فاطمهی زهرا، یا باب الحوائج ”
و باز دستهای خاله اقدس، زنها و کمکهایشان، لیلا و پارچههای مرطوب، مادربزرگ و نوزاد در آغوش، اما زائو تکان نمیخورد و چشمهای بستهاش را باز نمیکند و فکر و خیال زنها باید که از جاهای ترسناک گذشته باشد که به خود آمده، فهمیدهاند زائو نباید بخوابد، باید بیدار بماند تا شاید خون بند بیاید. این بوده که خاله اقدس تلخ ترین فرمان ممکن را میدهد:
” بزنش … بزنش، نذار بخوابه، محکم بزنش، نترس …”

دست زنی بالا میرفته و بر چهرهی نحیف زائو فرو میآمده. زائو اما چشم باز نمیکرده و فریاد خاله اقدس دوباره بلند شده: م
” حکمتر، محکمتر. ”
هر زن تنها یکی دو سیلی بر صورت زائو میزده، میزده و کنار میکشیده که سیلی زدن بر صورت زائوی زبان بستهای که از درد چشم بسته آسان نبوده است. فریاد محکمتر… محکمتر تنها موجب میشده که سیلی زننده با بغض ترکیده کنار بکشد. زنها در گیرودار سیلی بر گونههای زائوی خواب آلود بودند و خون بند نمیآمده که خاله اقدس به لیلا گفت:
لیلا جان برو ببین این اصلان گوربهگوری پیداش شده یا نه؟ ”
صدای مادر بزرگ ضعیفتر و در هم شکسته شنیده شد:
” رجب چی؟ اونم نیست؟ ”
زنی میگوید:
” لیلا، ببین عباس اومده ”
و ادامه داد که:
” صبح رفت بیشه، نمیدونم چرا تا حالا نیومده. لیلا جملهی آخر را نمیشنود که از اتاق بیرون زده و به شتاب رفته بود.

لیلا در کوچههای تاریک و گل آلود میدوید و به پهنای صورت اشک میریخت. توفانی در او میوزید که دمبهدم تصویر نوزاد پوشیده در ملافهی سفید را از یاد میبرد. باید که زمین خورده باشد، باید که در تاریکی و پیچاپیچ کوچههای تنگ و گلآلود زمین خورده و باز برخاسته باشد. باید که ناامید شده و باز امید در او شعله کشیده باشد. عباس نبوده، رجب نبوده، اصلان هم نبوده. انگار جز آن نوزاد پسر که سرخ و لزج در ملافههای سفید پیچیده، هیچ مرد دیگری در جهان نبوده است. آن شب، اولین شب آن نوزاد باید تجسم ارادهی خاله اقدس و زنهای همسایه بوده باشد وقتی که خاله اقدس ناگهان، هنوز لیلا برنگشته، زائو را بلند کرده و بر پشت گرفته و قدم در تاریکی کوچه گذاشته است.

لیلا که برگشت، جز گریهی بیصدای مادربزرگ و یکی دو زنی که پیش او مانده بودند صدای دیگری نشنید و در همان حال لحظهای به دایرهی پهن شده روی بستر زائو نگاه کرده و به سرعت از خانه بیرون آمد. بر درگاه خانه، رد خون زائو دیده میشد. بیرون از خانه، خون به چپ پیچیده بود و لیلا هم دنبال رد خون کشیده شد. در تاریکی کوچه، دمی که چراغ سردر خانهای نور زرد و کدری به کوچه میتاباند، رد خون زائو دیده میشد و لیلا پا تند میکرد. لیلا از دور پرهیب خاله اقدس و زنهای همسایه را دید که کنار تاریکی دراز کشیدهای جمع شدهاند. لیلا به جمع رسید و سعی کرد در تاریکی به چشمهای خاله اقدس نگاه کند. خاله اقدس ناامید و درهم شکسته، خم شد و کنار زائو نشست. لیلا هم کنار خواهر نشست. زمین سرد بود. بغض لیلا شکست و اشک دوباره از چشمخانههای خسته بیرون جوشید.

لیلا میدید که شانههای خاله اقدس تکان میخورد. چراغهای ماشینی از دور دیده شد اما خاله اقدس تکان نخورد. لیلا ناباور به خاله اقدس نگاه کرد. زنهای همسایه کِل کشیدند. صدای کِل ِ زنها در تاریکی طنین سرد و برندهای داشت. لیلا حس کرد که دستهای زنها از اطراف او را گرفتهاند. نگاهی به زائو انداخت. نور چراغهای ماشین عبوری چهرهی زائو را روشن کرد. زائو آرام بود و رد درد از آن چهرهی ظریف رفته بود. شب سرد بود، تن زائو سرد بود، زمین سرد بود و گروهی از زنهای گریان در تاریک روشن کنار خیابان مجسمههای غمزده و تاریک بودند.

مشهد-۱۳۸۸