به او
که کار هایش را دوست دارم

داشتم در کوچه باغهای دنیای خودم قدم می زدم و با آرامش کامل سیر و سیا حت می کردم، که اتفاق افتاد.
می دانم که اتفاق مثل میهمان نا خوانده است، بی اطلاع و درست موقعی که انتظارش را نداری خودش را وارد ماجرا می کند، وارد ماجرای روال زندگی آرامی که با آهنگ خاصی جریان دارد.

پیش از آن صبح ها خودم را که می ساختم ” که کلی هم با تانی و آرامش صورت می گرفت ” راه می افتادم. به همه جاهائی که می شد، سر می زدم و بسیار مسائل و مطالب را مزه مزه می کردم و خسته که می شدم تکیه به یکی از درخت های قصه هایم می دادم و زیر سایبان آن و سوار بر بال واژه ها پرواز می کردم.
به نظرم نمی رسید که آرد نبیخته ای داشته باشم، چون تمام آرد بیز ها به دیواره ذهنم آویخته بودند،
غافل از اینکه همیشه آرد سرند نشده ای وجود دارد.
دنیای بی فکر و خیالی نبود، ولی عاری از سوزش و درد بود.
بنظر من بدون عشق زندگی نه معنا دارد نه دوام. عشق به هر چیز، انگیزه را بارور می کند و همیشه هم نوعی از آن با انسان است و بانی گردش چرخ دنده هاست، اما نوع سوزش دار و درد آورش برگ دیگری از فصلی تازه است. ناب و بی رگه اش را می گویم، ولی آنگاه که بخصوص با معیار عقل متر می شود، حرف و نقل زیاد به دنبال دارد.

همسایه بودیم
نمی دانستم! در فکرش هم نبودم. همسایه زیاد داشته ام ولی همیشه سرم به کار خودم گرم بوده است، آهسته می رفتم و آهسته می آمدم که کسی کاری به کارم نداشته باشد. وقت گذرانی ام کتاب خوانی بود و البته هست…و آنگا که حالی جوانه می زد و احساسم را قلقک می داد، می نوشتم. انتظار هیج به کمین نشسته ای ، جز تمام شدن را که سرنوشتی محتوم است نداشتم.
گه گاهی می دیدم که وقتی رو در رو می شویم نگاهش جور خاصی است، آنقدر خاص که گاه تا خم کوچه ای ویا بستن آرام دری ذهنم را به دنبال می کشاند. به راه رفتنش دقت می کردم، ولی چیز خاصی نمی دیدم، اگر هم داشت، لباس های اسلامی یا در حقیقت ” اجباری” رخصت دیدن نمی داد. و من، نه خیلی بی تفاوت، راهم را می رفتم. و حال و هوائی را به خانه نمی بردم. جز مواقعی که چادر نمازش لغزشی می یافت.
نماد دلبری از شماره بیرون است، چادر نماز و باز و بستنش یکی از کارساز ترین هاست، و آنگاه که با نگاهی سخن گو همراه شود بیداد می کند و اگر عشوه ی کلام نیز همراهیش کند، بی تردید بنیان کن است. و نمی دانستم این جمع، روزی از لاک بیرونم خواهد کشید. خام و بی توجه، در همان دنیا گام می زدم تا…
تا آن روز تعطیل
در را که باز کردم، خودش بود، با چادری سفید، که صورتش را محکم نپوشانده بود، با چشمانی به سیاهی و درشتی آهو، نگاهش را روی سینه ام انداخت، به صورتم خیره نشد که یعنی حجب. و زیر نظر داشتن فراز و نشیب های ناشی از ضربان ها را. آرام و با آهنگی که خوشم آمد، گفت:
” برایتان نذری آورده ام. به من گفتند از همسایه ها شروع کنم ”
بوی عطر نعناع و پیاز داغ، فرصت داد به بهانه بالا کشیدن آن و گفتن:
” چه بوی مشهی خوبی ”
ضربان را که داشت کار دستم می داد کنترل کنم.
” چرا این همه زحمت،… ولی خب نذری خوش یمن است…. دم ِ در خوب نیست بفرمائید تو، تا ظرف را بشما بر گردانم… ”
این بار به صورتم نگاه کرد. چشمانش حرف می زد.
” مزاحم نمی شوم، همین جا خوب است ”
” خواهش می کنم بیائید تو ”
و آمد.
وقتی ظرف خالی را برگرداندم و رفتم که گلی بچینم و در آن بگذارم دیدم، خود را با تماشای گلهای اندک باغچه کوچکمان مشغول کرده است. یا اینطور وانمود می کرد.
” چه گلهای قشنگی دارید ”
” کار خودم است کمی باغبانی بلدم…”
جوری چادر نمازش را نگه داشته بود که احساس کردم دارد از سرش می افتد و دیدم که داشت سُر میخورد ولی تلاشی از او ندیدم. وقتی از سرش افتاد دستپاچه نشد. بسیار با آرام و بدون دستپاچگی برش داشت، ظرف را از من گرفت و نگاهی به گل درون آن انداخت و خدا حافظی کرد و رفت.
وچیزی درمن اتفاق افتاد. چیزی که تپش های سینه کوبش را بخوبی احساس کردم، وآرامش شبم را بهم زد و فکرش گام در احساسم گذاشت.

” کی بود؟ ”
” دختر همسایه ”
” چکار داشت؟ ”
” آش نذری آورده بود، گذاشتم در آشپز خانه ”
” چرا من را صدا نکردی؟ ”
” خودم ترتیبش را دادم، تشکر هم کردم، شاخه ای گل نیز در کاسه اش گذاشتم ”
” رفت؟ ”
” خوب معلومه، آش نذری آورده بود به میهمانی که نیامده بود ”
” کاش دعوتش کرده بودی ”
” به میهمانی؟ ”
” نه ، که بیاید تو ”
” آمد ولی تا نزدیک گل های باغچه ”
” گاهی در کوچه می بینمش دختر بدی نیست ”
” از کجا فهمیدی ؟ ”
” چی را؟ ”
” که دختر بدی نیست ”
” همینطوری، احساسم می گوید ”
من هم بهمین نتیجه رسیده بودم که، دختر بدی نیست، و کمی بیشتر، نه فقط بد نبود که خیلی هم زیبا بود.

دلم می خواست بیشتر با او حرف بزنم اما چه می توانستم بگویم؟ برای رفتن عجله نداشت ولی آنجائی که فهمید آتشی را روشن کرده است با نشان دادن موهای بلند بالای افشانش با چرخشی سرشار از چیز هائی که توجه هر مردی را جلب و جذب می کند، رفت.

آش نذری!
فقط آش آورده بود؟
پس چرا من تغییر کرده ام؟
چرا دارم به فکرم پر و بال می دهم؟
او که کاری نکرد، آش برای همسایه اش آورد و کاسه خالی راه هم بر گرداند.
وقتی گل درون ظرف را دید، چرا آن را بهانه هیچ حرف و حرکتی نکرد، و آرام رفت.
پس چرا تصوراتی دارد در فکرم گام می زند؟
این برداشت من است؟ یعنی دلم می خواهد که چنین باشد؟
او که فقط آش آورده بود، و همین آش را برای همسایه های دیگر هم می برد. حتا به خانه هائی که جوان های ترگل دم بخت دارند، دلیلی ندارد که او ذهن پرورده های مرا به کار گرفته باشد. اما می توانست مانع از افتادن چادر نمارش بشود. می توانست وقتی افتاد با عجله وبا دستپاچگی آن را بر دارد. ولی دیدم که چنین نکرد.
چرا از من نخواست که همسرم را صدا کنم تا با او طرف شود.؟ چرا به تعارف من جواب نه، نداد و آمد تو؟
یعنی همه این ها عادی بود و در هر خانه دیگری هم ممکن بود اتفاق بیفتد؟ یا در من با اختلاف سنی چیزی دیده است. چرا تصور می کنم از مدتها قبل مرا زیر نظر داشته است و آش نذری کمان شکار بوده است؟
کم نیستند دخترانی که خیلی پای بند جوان هائی که اکثرن حرفی برای گفتن ندارند نیستند.و می دانند که آنها زندگی را فقط از یک سو و جهت ودر محدوده خواسته های مشخصی می خواهند.
……
طول کشید تا لهیب بنیان شده کمی فروکش کرد، هرچند هرم اش وقت و بی وقت اگر چه نمی سوزاند ولی گرمم می کرد و تنم را به مور مور می انداخت.

به خودم که مراجعه می کردم در جائی از ذهنم پیدایش می شد. دلم می خواست می توانستم بدانم که قید خاصی دارد یا می تواند به راه دلش برود، هر چند می دانستم که اگر چنین هم باشد، دلیلی ندارد راهش از کوچه خواست من بگذرد. با این فکر هر در زدن احساسم را پاسخ ندادم، وکم کمک خودم را به راهی که می رفتم کشاندم. داشت حتا مزه آش نذری میان مزه های دیگر گم می شد.

آن روز صبح، حدود ده روز پس از تکان روز ِ آوردن نذری، وقتی در ایستگاه اتوبوس صدای زنانه ای گفت
” صبح بخیر آقای حسامی ”
احساس کردم انگشتم را اشتباهی به سیم لخت برق چسبانده ام. حتمن تکان ناگهانی مرا متوجه شد.
زن ها عادت دارند آنجا که بتوانند، چنین تکان هائی را باعث شوند.
خیلی نتوانستم خودم را جمع کنم. صدایش را شناختم، سر برگرداند و با حالی که عاری از دستپاچگی نبود گفتم:
” صبح شما هم به خیر خانم ِ ”
” باران مرادی ”
” چه اسم زیبائی ”
” شما لطف دارید ”
” کار می کنید؟ برای کار های شخصی کمی زود است ”
” ادیتورم این ساعت را تعیین کرده است. خودم هم خیلی موافق به این زودی نبودم ”
” ادیتورتان؟ …می بخشید می توانم به پرسم برای ادیت چی”
” ادیت کتابم! ”
” کتابتان؟ شما نویسنده اید؟ به به، چه سعادتی. خیلی خوشحال شدم. کی منتشر می شود؟ دستپخت تان که محشر بود، هنور مزه اش را با خودم دارم، دلم می خواهد پخت نویسندگیت را هم ببینم ؟ ”
” نذری کار ِ من تنها نبود من همکاری کرده بودم. کتابم هم به این زودی منتشر نمی شود ولی میتوانم آدرس سایتی را بدهم که یکی دو تا از کار هایم را منتشر کرده است ”

من شیفته ی نوشته هائی هستم که به درونم میریزد، و مرا با خودش می برَدَ و تصورم را به کار می اندازد. میانه ام با شعر نیز چنین است. داستان و شعر و نقد هم زیاد می خوانم، از همه هم کم و بیش خوشم می آید، اما آن که شوق و ذهن و فکرم را تلنگور می زند چیز دیگری می شود.
وقتی می خوانم که ” لیلی ” را صاحب منصبی! برای چیزی شبیه بازپرسی به حضور می طلبد و او را در تنگنا قرار می دهد که:
” لیلی توئی؟ تو که ” چیزی ” از دیگران بیشتر نداری.
تو با این داشته ها است که مجنون را ” مجنون” کرده ای؟
و لیلی پس ازتمام شدن فرمایشات!! تحکم آمیز، با نگاهی عاقل اندر سفیه به او می گوید”
” خاموش… چون تو مجنون نیستی ”
حظ می کنم. این آن چیزی است که از خواندنش راضی می شوم…و همه آنهائی که در این روالند.
و با خواندن داستان کوتاهی از ” باران ” در آدرسی که داده بود، بارانی خوشایند با ریزش نم نمش روح تشنه ام را آبیاری کرد، و زندگی خطی ام را به فراز و نشیب کشاند.
و صدای آرام رویش عشق را که در راه دگر گونی یکنواختی ام جوانه می زد می شنیدم. و احساس کردم که دارم گرمای خاصی را و یک نوع درد پذیرائی را تجربه می کنم.
من استعداد نقاشی ندارم ولی کم کم دیدم دارم همه ی جاذبه های باران را در روحم نقاشی می کنم و تا بخودم آمدم، سراسر دیوار درونم با تابلو های تصویر او تزئین شده بود.
عشق همانطور که تو را به بند می کشد، بی آنکه بدانی شهامت را نیز در بن جرات ات می چکاند.
و این شد که برایش ئی میل زدم ” ئی میلی که شاید نمی دانست در بالای داستانش آورده است”
و با شکستن مرز تابو، به او گفتم که دوستش دارم….بهمین واضحی.
جوابم را نداد و حدود یکسال در پس توی انتظاررها یم کرد. و از آن محل بی خبررفت.
و در دور دست خاطراتم عطر آش نذریش برایم ماند و کشش داستانش که فرصت نشد با او در باره اش صحبت کنم. و….نازی که چادر گلدارش پراکنده بود…

رفت، و تا روزی که با ئی میلی بسیار معمولی و بی بیان علتی ، برایم نوشت:
” به یاد خاطره ای که در همان یکی دو ملاقات اولیه در ذهنم نشسته است آدرس بدهی کاری از خودم را برایت می فرستم. کار دست است. فهمیدم آنچه که در تدارک ارسال است کتاب یا نوشته ای نیست. جوابش را ندادم، ولی دردش را به کول کشیدم. و راهی دیگر برگزیدم.
و آنگاه که با واسطه، کار دستش را دیدم، پیش از اینکه خوشحال شوم در کارتی که همراهش کرده بود خواندم:
” ما باید که پرواز کنیم – چون دو خط موازی با هم –
که به هم نمی پیوندند…
که نیز از یکدیگر دور نمی شوند…”
دیدم دارم تندیسی می شوم در رف ذهن او، شاید که گاهی گردی ازم تکانده شود و جایم برود در رفی دیگر… ولی عاری از روح…برایش نه در حد اسب دوم درشکه، که خطی از ریلی شده ام تا او را به مقصدی که من نیستم برسانم. و اگر چه آب پاک ِ ” به هم نمی پیوندیم ” را در انتظارم چکانده بود، می خواست خوشحال باشم که ” از یکدیگر هم دور نمی شویم ” و گویا نمی دانست که این یعنی برزخ…که درد خودش را دارد و یعنی سر در گمی مطلق در برهوت. نمی دانم شاید هم می دانست. هر چه بود آزرده ام کرد.
صدای شکست را در بند بند استخوان هایم شنیدم. اما دیگر دیر شده بود، عاشق شده بودم. نمی توانستم کوتاه بیایم…و نیامدم.

نرم نرمک زدم به در انگشت….کردم از خواب ناز بیدارش… تا جائی که به حرف آمد

” داستانم را که خواندی نگفتی چگونه بود؟ از نقدت چیزهائی دستگیرم شد ولی رو در رو حرفی نگفتی…”
جوابش دادم:
” با کسی که بر سر دو راهی تردید است نمی توان از احساس صحبت کرد…”
کوتاه برایم نوشت:
” چرا می شود، تو نخواستی…”

رخصت را که دیدم راهی شدم ….
و تا توانستم در را که می دانستم کسی را در پشت دارد کوبیدم و بی وقفه، تا عاقبت سرش را بیرون آورد و گفت:
” دوستت دارم ….”
و من پر و بال گشودم. هرچند فرصت باز کردن شه بالهایم را نیافتم…
ترجیع بندی را دائم در گوشم زمزمه می کرد که گاه با باری سنگین از جملاتی نامانوس همراه بود. تا آنجا که دریافتم در اولین گام چه درست نوشنه بود که ما….دوخط موازی هستیم…

منتظر بودم. و با اشتیاق به پرسشنامه ای که برایم گشود، پاسخ دادم. و حالا یک معتادم، معتاد به او و همه داشته هایش. ولی من جوان نیستم و او درعنفوان بلوغ زنانگی است. و این متوجه ام کرد که:
اگر قرار باشد زندگی همیشه بر پاشنه ای که می خواهیم بچرخد، اندوه و غم بی کس می شوند.
من می دانم که او روزی از پهنه عشق من پرواز خواهد کرد. می دانم، نمی خواهد یا نمی تواند و شاید هم ….. ولی می دانم که این بار صدای شکست را نه در بند بند استخوان هایم که در جام بلورین قلبم خواهم شنید. شکستی که مرهم هیچ مومیائی هم برای درمان آن کاری ازش ساخته نخواهد بود.
ولی من دیگردر خودم جا نمی گرفتم، او هر زمان با من بود، بوی دلپذیر خاصی داشت، و من به آن عدت کرده بودم ” دوستت دارم ….”
وآغاز شد.