گام در کوره راه یک خاطره

از خواب که پا شدم رفته بود.
پس از سالها توانسته بودم یک شب را با او باشم. برای شام به رستورانی که دوست داشت رفتیم.
شراب کهنه ای را که سفارش داده بودم نخورد….بطری را در دست گرفت، رویش را خواند، چرخاندش و گفت:
” می گویند، ۲۰۰۴ اش خوب از آب در آمده.”
” بگم بیاره؟ ”
با خنده جواب داد:
” از ۲۰۰۳ دیگر نمی خورم.”
” چرا؟ ”
” پا نداشتم، تو نبودی، و… ”
” حالا که هستم.”
باز خندید و گفت:
” ولی اونی نیستی که بودی. اونی که پا بود، تو سال ۲۰۰۳ جا ماند.”
مانده بودم چه بگویم.
می خواستیم ازدواج کنیم، ولی نشد. جور نشد. خیلی دوستش داشتم، اما آن روز ها تو حال ازدواج نبودم. گمان می کردم که او هم توی همان حال و هوای من است. کمترین اشاره ای هم ندیدم.
برای دیدن پدرم رفتم. پس از مرگ مادرم به جائی دیگر رفته بود. دلم برایش تنگ شده بود.
دو سال آزگار ماندگار شدم. به نامه دوم یا سومم بود که جواب نداد.
حالا که آمده ام می بینم که هنوز ازدواج نکرده است. زیبائیش را دارد، اما از شیطنت هایش خبری نیست. آهنگ صدایش به همان گیرائی است، ولی در خنده ها یش باری از عشق دیده نمی شود. به کمک دوست مشترکمان، تلفنش را پیدا کردم. تماس گرفتم، بر خلاف انتظارم، سرد بر خورد نکرد، اما دعوتم را به شام نپذیرفت. یکی دو روز به تلفن هایم ادامه دادم. اصرار داشت بداند شماره تلفنش را از کجا به دست آورده ام. در آخرین تماسم گفت:
” تا نگوئی از کجا شماره ام را پیدا کرده ای، نمی آیم. ”
فهمیدم می خواهد بیاید. و فهمیدم هنوز دوستم دارد، و از خوشحالی ام فهمید که منهم گرفتارشم.
مدتی بود تلفن در دست ساکت مانده بودم.
” الو! پشت خطی؟ یا همانطور که عادت است رفته ای…”
آزردگیش را نشان داد.
” تازه پیدایت کرده ام، کجا بروم؟ ”
” مگرگم شده بودم. ”
” نه، تو گم نشده بودی، من گم ات کرده بودم…داشتم فکر می کردم که چرا این مدت تنهایت گذاشتم. ”
” می توانستی و نیامدی؟ ”
باز، ماندم چه بگویم.
بی توجه به سئوالش گفتم:
” همان رستورانی که می دانی.”
” امشب نه، کار دارم. نمی توانم قرارم را بهم بزنم. ”
داشت آتشم می زد. آن وقت ها جوان تر بود، اما حالا با تجربه اش یاد گرفته بود که از چه دری وارد شود. خواستم بگویم:
” پس خبر از تو.”
نگفتم، و چه خوب شد. حتمن تلفن نمی کرد، و من را که داشتم کم کم بی تابش می شدم، به کلافگی می کشاند.
” گفتی قرار داری؟…. با کی؟ ”
فهمید خال را درست نشانه رفته است.
” وقتی دیدمت می گویم.”
” فردا شب خودم می آیم سراغت تا به اتفاق برویم.”
” نه، خودم جمعه شب می آیم. یادت باشه رزرو کنی.”
” جمعه شب! چرا این همه دیر؟ ”
” از دو سال که کمتر است. ”
چه نکته دان و ظریف گو.
راست می گفت، من مقصر بودم. و فکر کردم….اگر جمعه هم بیاید، جای شکرش باقی است. کوتاه آمدم تا تنبیه سنگین تری آوار نشود.
” ساعت هشت منتظرت هستم.”
تو رستوران که دیدمش فهمیدم رنگم تغییر کرده است. با تلاش خودم را جمع و جور کردم ، اما او زرنگ تر از این ها بود. با آنکه سر وقت آمده بود گفت:
” می بخشی اگر کمی دیر آمدم.”
فقط نگاهش کردم. دستی را که به سویم دراز کرده بود گرفتم و با تردید رفتم که ببوسمش. راه که داد در عین شرمندگی خوشحال شدم.
شام که خوردیم، رفتیم هتل من. تا نزدیکی های صبح حرف زدیم. دیگر نای نشستن نداشتم، به زور افتادن پلکهایم را نگه می داشتم.
داشت خوابم می برد که نجوا کرد:
” اگر شراب نخورده بودی بیشتر بیدار می ماندی…”
در همان حال می خواستم بگویم :
” اگر تو هم خورده بودی با هم خوابمان می برد…”

خواب کار خودش را کرد.
بیدار که شدم، رفته بود.