پسربچه، گاو پیشانی‌ سفید شهر شد. صغیر و کبیر می‌دانست هنوز ختنه نشده .بچه‌ها و بیکاره‌ها دنبالش می‌افتادند.آشغال و سنگ و کلوخ به طرفش پرت می‌کردند.کاسب‌ها نمی‌گذاشتند به اجناس‌شان دست بزند و ورد زبان‌شان شده بود که:
– از سگ نجس تره نره خر!
– راه که میره ، زمین زیرپاش می‌لرزه!
– شومه بی‌پدر، به هرچی دست و نفسش بخوره ، بایس آتیش زده بشه!
– هرجا پا بگذاره و نزدیک شه ، برکت از اون‌جا میره!
دست و پاو سر و صورتش همیشه زخم و زیلی بود.کمتر تو شهر و بین بچه‌ها و بیکاره‌ها آفتابی می‌شد.سر راهش ، از نخودبریزی حاج حجت می‌گذشت. بی‌سلام و تعارف ، داخل مغازه شد و جیب گشاد خود را پر از نخود برشته کرد. حاجی ، دستپاچه شد و گفت:
– چشم دریده‌ی پررو، چی خبره! لنگ بی‌ریشه ، تقصیر منه که پر روت کردم!
– خیلی گرفتار شده‌م. سفارش کن تو مریض خونه‌ی امدادی ختنه‌م کنند حج آقا! یه چیزیم بهم بده که اوضاعم خیلی قاراش‌میشه!
– برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. دیگه‌م این جا پیدات بشه و دست به چیزی بزنی ، جفت پاهاتو می‌شکنم‌! من نماز می‌خونم و تو هم کافر مطلقی!پسربچه خود را به دخل و حاجی نزدیک کرد و گفت:
– اگه کنس بازی درآری ، میرم تو پیاده‌رو نعره می‌کشم که تو چی دیوثی هستی!
حاجی خود را باخت و دستپاچه شد و یک سیگار هما به چوب سیگار چوبی بلند خود گیر داد و آتش زد و گفت:
– هیسس! ورپریده‌ی چشم دریده! کوفت گرفته آن همه نخود گل ریختی تو جیبت دیگه!
– نخودا مال نگار خانومه.
حاجی دخل را جلو کشید و یک اسکناس پشت سبز جلوی پسربچه انداخت. لب و لوچه‌اش لرزید و چشمش پلک انداخت.
پسربچه از نخودبریزی بیرون زد و اطراف را پائید. از بچه‌ها خبری نبود. یک مشت نخود توی دهن گشاد خود ریخت و به طرف بیمارستان امدادی شلید. از پیاده روی جلوی مسجد می‌گذشت. صدای سید پاهاش را سست کرد:
– هندونه گل اناره! خربزه عسله! بیا ببر که طلاست!
پسربچه کنار کپه‌ی خربزه و هندوانه ایستاد و گفت:
– سیدآقا سلام! دستت درست! خسته نباشی!
– علیک سلام ، زنده باشی. چی عجب از این طرفا!
– هرجا که باشم ، زیر منتم سیدآقا. اگه به دادم نرسیده بودی ، حالا هفتا کفن پوسونده بودم.
– چی برات ببرم ، خربزه – هندونه‌هام دیگه از دهن افتاده. آروم آروم داره یخ میزنه.
– هرچی جلوم بگذاری دستتو پس نمیزنم.
سید یک هندوانه‌ی سالم از میان کپه جداکرد و برید و قاچ کرد و جلوی پسربچه گذاشت و گفت:
– دونه‌هاشو بریز تو سینی. تموم نفعش تو دونه‌هاشه.
پسربچه یک مشت نخود برشته تو دامن سید ریخت و شروع به خوردن هندوانه کرد و گفت:
– از دکون حاجی ورداشتم. از شیر مادر حلال‌تره. پنج تومنم ازش باج سبیل گرفتم. هر وقت از جلوی دکونـش میگذرم ، عاصیش می‌کنم.
– خیلی با حاجی چپ افتادی ، قضیه چیه؟
– هم خیلی اذیتم کرده ، هم خیلی چس‌خوره و جلبه دیوث.
– خیلی کم این طرفا پیدات میشه ، کجا میرفتی؟
سیدآقا بچه‌های تخم حروم ذله‌م کردن. میرم مریضخونه‌ی امدادی. تو میگی ختنه م می‌کنن؟
– گمون نکنم ، رفتنش بی‌ضرره. کمکی از من ورمیاد، بگو!

*
پسربچه وارد بیمارستان که شد، یک دسته پرستار دوره‌اش کردند. لبخند و چشمک زدند و اورا سئوال پیچش کردند:
– با کی کار داری؟
– میخوام برم پیش آقای دکتر.
– با کدوم دکتر کار داری؟
– لابد مرضی – چیزی داره!
– آدم پیش دکتر نیمره زیر ابروشو ورداره که!
– کجات درد می‌کنه؟
– هیچ جام درد نداره.
– شکمت خیلی ورم داره!
سرپرستار، در میان پچپچه و پوزخند پرستارها، او را روی نیمکت کنار راهرو نشاند. پیرهنش را با نوک انگشت بالا زد. گوشه‌های پیرهنش را با اکراه لمس کرد. شکمش ، در اثر گرسنگی مزمن، ورم آورده بود. سرپرستار شکم اورا به دیگران نشان داد و چشمک زد و با تعجب گفت:
– اوا خدا مرگم بده! نگاه کنین! شکمش خیلی بالا اومده! بگذارخوب معاینه‌ش کنم و ببینم!
سرپرستار دستگاه معاینه را از جیب روپوشش بیرون کشید. میله‌های آن را توی گوش‌های خود فرو کــرد. لاستیک سیاه گرد سر دیگرش را روی شکم پسربچه گذاشت. چشم‌های خودرا گشاد کرد و اطوار درآورد و گفت
– نــه! خیلی گنده ست!…ها.‌ها.ها!…
خنده و سروصدا راهرو را پرکرد. پسربچه فهمیدکه سر به سرش می‌گذارند. خلقش تنگ شد و دامن پیرهنش را انداخت پائین و خود را جمع وجور کرد. کف دست‌هاش را روی شکم سرپرستار گذاشت و هلش داد و گفت:
– بود- بودک داری! گوشی رو عوضی گذاشتی! یک وجب پائین‌تر بگذار!
پرستارها به هم سقلمه و قهقهه زدند. دکتر سرش را از در اطاق بیرون داد. عینک ته استکانی خود را روی چشمش جا به جاکرد و با تعجب به گروه سفیدپوش‌ها خیره ماند و گفت:
– ما را هم توخنده‌هاتان شریک کنید!
سرپرستار ، با عشوه به دکتر نزدیک شد. لب‌های قلوه‌ایش را با زبانش برق انداخت ، چشم و ابرو کج کرد و خندید. دست دکتر را گرفت و به طرف معرکه کشاند و آهسته گفت:
– دکتر امروز چیز معرکه ای به تورمون خورده !
گروه پرستارها دکتر را که دیدند، دم گرفتند:
– انگار سینه‌ی مبارک شون قلنج کرده!
– نه پری جون، گویا نقرس مزمن شون باز عود کرده!
دکتر پسربچه را میان حلقه‌ی پرستارها برانداز کرد و لبخند زد. وارد حلقه‌ی گروه شاد و شنگول پرستارهـا شد و گفت:
– کدام‌شان درست می‌گویند؟
پسربچه خودرا جمع و جورتر کرد و گفت:
– هیچ کدوم شون آقای دکتر.
– پس این‌جا چه کار داری؟
– اومده‌م ختنه سورم کنین.
– این که عزا نداره ، همه‌ی اینها دلاکند. کدام‌شان را انتخاب می‌کنی؟
– کار اینا نیست آقای دکتر. دو ساعته مسخره بازی درمیارن و عوضی معاینه‌م می‌کنن.
– امروز سردلاک‌مان رفته دهات ، وقتی برگشت خبرت می‌کنیم.
– من با نگار خانوم زندگی می‌کنم.
– این‌ها بلدند، می‌فرستم دنبالت

*
در راه برگشت از بیمارستان ، مثل همیشه ، یک گروه از بچه‌های بیکاره دنبال پسربچه راه افتادند. سنگ و کلوخ بارانش کردند و دم گرفتند:
– متــان خـله ، هــووو!…
– متــان دیوونه ، هـــووو!…
– نفسش نجسته ، زمین زیرپاش می‌لرزه ، هــووو!…
ضربه‌های سنگ و کلوخ ، سروصورت وپاهای پسربچه را زخم و زیلی و کبود کرد. می‌گریخت. رهاش نمی‌کردند. دنبالش می‌دویدند و جنجال راه انداخته بودند. سرآخر پسربچه دامن خودرا پر از سنگ و کلوخ کرد و به طرف بچه‌ها برگشت.بچه‌ها جیغ و داد کردند و از هم پاشیدند و هر کدام به طرفی گریختند. پسربچه کف دست خودرا به کاسه‌ی زانوش گرفت و شلان شلان دور شد. خودرا کنار فشاری کشاند. خاک سر و صورت و لباس خودرا تکاند. خون‌های خشکیده‌ی دست و پاهـا گل و گردن خود را شست. دهنش را زیر فشاری گرفت و عطش جنگ و گریزش را رفع کرد. باد گزنده‌ی اواخر پائیز ، خنکای آب را به درون پوستش راند. پسربچه به یاد زمستان و سردی جان سوزش افتاد و مور موری زیر پوست خود حس و خودرا جمع و جور کرد.
پسربچه روز بعد باز راهی بیمارستان امدادی شد. نگهبان کنار در، سینه به سینه‌ی او ایستاد و گفت:
– کجا؟ دکتر گفته نگذارم پا تو مریضخونه بگذاری!
– آقای دکتر خودش گفته سردلاک شون امروز میاد.
– خنگ خدا، این جا ختنه سورخونه نیست که دلاک داشته باشه! دکتر و پرستارا مچلت کردن! این جا بچه‌های تازه به دنیا اومده رو ختنه می‌کنن نه هر لندهوری رو!
– حالا بگذار برم با دکتر گپ بزنم ، شاید فکری بکنه! دکتر دروغ نمی‌گه که!
– انگار زبون آدمیزاد سرت نمیشه! سر دلاک اصلا سقط شده! تو راه بیابون گرگ پاره‌ش کرده. خیالت آسوده شد؟ باز که وایستادی؟ یااله! تا کفرم بالا نیومده گورتو گم کن و بگذار به کارم برسم!…
پاهای پسربچه یارای رفتن نداشت. نمی‌دانست کدام طرف برود. از سنگ و کلوخ بچه‌ها می‌ترسیـد. مشتری‌های پاچراغ هم از او رو برمی‌گرداندند. راه کوچه باغ‌های خلوت را پیش گرفت. آفتاب از سینه‌ی آسمان سرازیر می‌شد. چندکوچه باغ پائیز زده را گشت. گرسنگی معده‌اش را در پنجه می‌فشرد. بی‌هدف توکوچه باغی می‌رفت. دوچرخـه سواری از پشت سرش می‌آمد، اورا دید و انگشتش را روی زنگ دوچرخه گذاشت. صدای ممتد زنگ پرده‌ی گوشش را خراش داد. حال و حوصله‌ی برگشتن نداشت. بی‌حال ، شانه‌اش را به دیوار فرسوده تکیه داد و ایستاد. دوچرخه‌سوار کف دستش را به پس گردن پسربچه کوبید و گذشت. لب و لوچه‌ی خودرا کج و کوله کرد و شکلک درآورد. پسربچه پکر بود و دوچرخه سوار را نادیده گرفت. گرسنگی آزارش میداد. به دیوارآجری تازه سازی رسید. درآهنی رنگارنگش رانقش برجسته‌ی چندگـرگ و گوسفند تزئین می‌کرد. پسربچه انگشتش را رو دکمه قرمز رنگ زنگ گذاشت و فشار داد. صدای کت و کلفت سگی از ته باغ ، بنددلش را پاره کرد. از در فاصله گرفت. لای در باز شد و مرد تنومندی لای در ایستاد. روبدشامبر را رو شکم برآمده و سینه‌ی پشم آلودش پیچید. کف دستش را به لب و لپ‌های گل انداخته ‌ی آویخته‌ی خود کشید. دو کیسه‌ی ورم کرده ‌ی زیر چشم‌هاش را با نوک انگشت مالش داد. کف دستـش را به طاسی جلوی کله‌اش کشید و موهای تنک و سیخ شده‌ی وسط سرش را خواباند. سگ گردن کلفت خودرا به پروپای مرد می‌مالید و خرناسه می‌کشید و دندان حواله‌ی پسربچه می‌کرد. صدای مرد با پارس سگ قاطی شد:
– بیا جلو ببینم! چی کار داری!
پسربچه جلو رفت و با گردن کج، رو به روی صاحب باغ ایستاد و گفت:
– گشنه‌م آقا! از اول صبح هیچ چی نخورده‌م!
صاحب باغ گوشش را گرفت و کشید. دندان‌های خود را به هم فشرد. صداش با خرناسه‌های سگ غول‌ پیکر قاطی شد:
– تف به گور پدر کثیف و چلاقت! تازه چشمم گرم شده بود. مثل سگ نفس سوخته خوابم را حرام کردی! بار دیگر این طرفا پیدات بشه ، میندازمت زیر دست و پای این گرگی تکه – پاره‌ت کنه!…

*
غروب نزدیک می‌شد. پسربچه دوباره راه بیمارستان امدادی را زیر قدم گرفت. از دکان عطاری یک تیـغ ژیلت خرید. دوباره ذهنش مغشوش می‌شد و هوش و عقل معقولش را از دست می‌داد. سرش زنگ زنگ می‌کرد. رهگذرها را کج و معوج می‌دید. دیوارها و درخت‌ها جلوی نگاهش به لرزه درآمده بودند. باد پائیزی شـدت گرفته بود و شاخه‌ها را به هم می‌کوبید. برگ‌های خشکیده‌ی زرد، تو هوا معلق بودند. برگ‌ها همراه با دانه‌های گل‌آلود اولیه‌ی باران ، به سر و روی پسربچه ضربه می‌زدند. آرامش پرنده‌ها به هم خورده بود، پرمی کشیدندو جیغ و داد می‌کردند و توی آسمان تیره گم می‌شدند.پسربچه همه جا را تیره می‌دید. لنگ لنگان ، خود را به سفیدار بلند رو به روی بیمارستان رساند. کف دستش را به تنه‌ی صاف سفیدار کشید.کمربند خودرا باز کرد و بساطش را درآورد ، آن را به تنه‌ی سفیدار تکیه داد. پوست بساط خود را میان شست و انگشت سبابه‌ی خود گرفت. لبه تیغ را روی کمرکش پوست گذاشت،چشم‌هاش را بست، دندان‌هاش را به لبش فشار داد و با یک تکان سریع پوست را برید!…
فوران خون با نعره‌اش قاطی شد، پرنده‌های لابه لای شاخه‌ها جیغ کشیدند و پراکنده شدند. سفیدار دور سر پسربچه چرخید و هوای گرگ و میش سیاه و تیره شد…