داخل خانه نشسته بودم و داشتم خودم را تیک میزدم. ظاهراً تنها نشانه موجودیت ام ، خاطراتِ رنگ باختۀ گذشته ام بود و نفسها و نوشته های امروزی ام که باید به شکلی اجتناب ناپذیر در عبور از دالان نه چندان پرپیچ و خمِ گذشته ام ، پالایش می شدند وبرآنها منطبق ونهایتاً در جایی در گذشته به من میرسیدند. اما اینکه چرا من درگذشته رنگ باخته بودم و حالا از گذشته رنگ و شکل میگرفتم، تقصیری متوجه من نبود. چون سایه تجربیات گذشته ام آنقدر سنگین بود که مرزهای نامعلوم و محوی را با قسمت های روشن و آفتابی زندگیِ امروزی ام را برایم ترسیم میکرد. طوری که نور خورشید هیچ امروز و فردایی قادر به نفوذ در این سایه نبود. اما هرچه که بود ، بد یا خوب ، موجود بی آزاری شده بودم که بقول همان قدیمی ها ” نان وماست خودم را میخوردم وکاری به کار کسی نداشتم. “ بدون اینکه خودم هم متوجه باشم دارای محاسن مدرن و دمکراتیک شده بودم. و این خودش بسیار امتیاز مبارکی بود که باعث میشد راحت و بی دردسر زندگی کنم. از آن حالت هایی که آدم بدون اینکه بداند همه چیزِ زندگیش را با جمله ” بی خیال بابا ، به ما چه که چطور میشه. “ شروع و تمام میکند.
برای خودم می خواندم و می نوشتم و بعد از تمام شدن هر مطلبی آن را مرتب و صفحه بندی و به هم منگنه میکردم و با احترامات بی دریغ روی مطالب دیگر میگذاشتم و بعد از مدتی که اولین لایه گرد وخاک رویشان را می پوشاند ، فراموششان میکردم و تقریباً هرگز بیاد نمی آوردم که چنین مطلبی را نوشتم. نمی دانم شاید برایم اصلاً اهمیتی نداشت که ” من چی میگویم. “ شاید اینکه ” دیگران چی گفته اند “ برایم کافی بود. شاید هم بخاطر تکراری بودنِ آنها بود. هرچند که خودم اسم این مجموعه مطالبی را که می نوشتم و بایگانی میکردم ” مجموعه مطالب فُسیلی “ گذاشته بودم ، و هرچند که نوشته هایم بارها وبارها پیش از اینکه من بفکر تهیه آنها باشم توسط هرآدم بزرگ و کوچکی در گذشته به اشکال مختلف تهیه و تکرار شده بود ، اما من باز به این تکرارِ مکررات ادامه میدادم. چون وقتیکه به اساسنامه سازمان بشریت و غیر بشریت رجـوع میکردم ، می دیدم که نوشته ” اعضای این سازمـان حتماً باید کاری انجـام بدهند. “ یا همینطور مفهـوم این جمله فلسفی که میگوید : ” من می اندیشم پس هستم. “
به آدم راحت طلبی تبدیل شده بودم که چند نفری را از گذشته های دور و نزدیک انتخاب کرده بودم و زبان گویایِ آنها شده بودم. برام خیلی راحت بود که هی تکرار کنم:
چنین گفت فلان کس و چنان گفت بهمدان کس و الاآخر.
بهرحال خیلی چیزها درباره نوشته ها و گفته های دیگران می دانستم. اما راجع به خودم هیچ چیز. بیشتر از اینکه مایل باشم راهی را که همان دیگران رفته بودند ، بروم؛ دوست داشتم ، بشمارم که همان دیگران حالاهرکس که میخواهد باشد ، چند تا جمله تا لحظه مرگشان نوشته اند. با کدام جمله شروع کرده اند و با نوشتن کدام جمله مرده اند. یا کدام کلمه را لای کدام جمله و صفحه چپانده اند که بشود ازآن مثلاً به فلان معنی رسید و لذت برد. اما هرچه که بود ، حداقل دراین مورد من خودم بودم و این برایم راضی کننده بود و انگارکه همین را میخواستم و بس.
تازه از گردش علمی موزه به خانه برگشته بودم. احساس گرسنگی میکردم. هوس نان سنگک داغ با پنیرِ تبریز و سبزی تازه داشتم. همین هوس لعنتی مرا به آرزو کردن واداشت و درحال فرودادن عصرانه عصرِ تمدن ” شیر و بیسکویت “ باصدای بلند آرزو کردم که :
خدایا بهشت وجهنمت برایم اهمیتی ندارد. مرا جایی حواله کن که درعصرانه هایش حتماً نانِ سنگک داغ و سبزی تازه وپنیرِتبریزداشته باشد.
ودر برآورده شدن این آرزو کمی پا فشاریِ بیش از حد نیز کردم و به خدا گفتم که :
” حاضرم هرقیمتی را که بخواهی بپردازم. حتی اگر قرارباشد سرکسی را بیاورم ، می آورم. “
بهرحال هرچند که معده ام پرشده بود ، اما هوس این عصرانه باشکوه رهایم نمیکرد. خیلی سعی کردم بی خیالش شوم، اما بد جوری آویزانم شده بود و دست از سرم برنمی داشت.
باری، یک جوری شال و کلاه کرده بودم که انگار داشتم به جهنم پی همان عصرانه باشکوه و هوس انگیزمی رفتم. انگار داشتم میرفتم پی بریدن همان سرهایی که در لحظه آن آرزوی لعنتی برایم به اندازه همان عصرانه ارزش داشتند. بوی سنگک داغ و سبزی تازه تمام جسم وجانم را تسخیرکرده بود. تمام حرکاتم شبیه آدمهایی شده بود که انگار از دست رفته بودند ، انگار تمام شده بودند. انگار به هیچ ، پیچ شده بودند. بعد از کلی فحاشی به زمین وزمان و بشریت و تمدن ، کمی حالم بهترشده بود. اما بو و خیال آن عصرانۀ خیالی هنوز در قسمتهای فوقانی اندامم در تلاطم بود و تحـریکم میکرد. آرزو را داخل چهاردیواری خـانـه زندانی کردم و بسرعت از خانه خارج شدم. با این امید که هوای سرد و تازه بیرون را به جنگ با آرزو بیندازم و راحت شوم. موفق شدم. هوا آنقدر سردبود که آدم را وادار به فـراموش کردن هـرآرزو و احساسی میکرد. سنگک داغ آرزویم با سرمای بیرون سرد شد و سبزی هایش هم یخ زدند. بو و طعم شیر و بیسکویت ترشیده معده ام هم با زدن یک آروق جانانه چرخ لنگ شده آرزو را شکست و پاک زمین گیرش کرد و راحت شدم.
درِکافه سپید وسیاه باز بود و من وارد کافه شدم. مسئول بار ” بلوندی ” همسر جوانِ صاحبِ پیرِ کافه بود. صاحب پیر با همسر جوان و جذابِ لهستانیش محیطی دنج و صمیمی را برای مشتریان خاصشان فراهم میکردند. مشتری دائم کافه بودم و مرا می شناختند و عزت و احترامم میکردند. بلوندی با دیدن من سلام کرد و من هم جوابش را دادم و به رسم احترام پرسیدم :
ــ امروز به شما چطور میرود خانوم؟ ( که به زبان فخیم آلمانی معنی ” حال شما چطور است ” را دارد. )
ــ خیلی خوب. متشکرم.
بعد ، یکراست رفتم و سرجای همیشگی نشستم و دفتر دستکم را روی میز پهن کردم و شروع به خواندن و نوشتن کردم. بلوندی آمد و سفارش همیشه که آبجو و قهوه بود را آورد و گذاشت روی میز و لـبخندی زد و رفت. خواستم بـه او بگویم که دارم چه کار میکنم. اما فرصت نشد و او که انگار معلوم بود برایش اهمیتی ندارد ، بسرعت میز مرا ترک کرد و رفت.
چیزی که داشتم می خواندم ازسِری مطالبی بود که کاری به امروز و فردا نداشت. جلدِ سوم از مجموعه چند جلدی تاریخ ادبیاتِ از فلان تا فلان بود.
باری، ضمن برآورده کردن دینم به آن جمله مندرج در اساسنامه بشریت و آن جمله معروف فلان فیلسوف که فوقاً ذکرکردم ، و در حین خواندن و نوشتن بودم و ازلذت بردنِ میل مبارکم لذت میبردم که جمله ای مرا به خارج ازمعنی خودش هدایت کرد و وادارم کرد که به سه ساعتِ قبل برگردم. به زمانی که برای فرار از چنگال آن آرزویِ کذاییِ شکمی به سرمای استخوان شکنِ بیرون پناه آوردم. به خاطر آوردم که با چه سرعتی فضایِ آرزو برانگیز خانه را ترک کردم. یادم آمد که در پی آن فرار دلیرانه ام چه روزگارِ مصیت باری انتظارم را میکشید و من نمی دانستم. بی اختیار تمام جیبهای موجودِ لباسهای روی تنم را چندین و چند بار جستجوکردم. روی میز ، زیر میز ، تمام کفِ زمینِ کافه را ، مستراحی را که قدم داخلش نگذاشته بودم. حتی داخل فنجان قهوه و لیوان آبجو را گشتم. پیدا نشد که نشد. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. انگارکه بی خبر از همه چیز بجای همان آرزوی لعنتی خورده بودم اش. باز شروع کردم به زمین و زمان و بشریت و تمدن فحاشی کردن. اما این هم چاره ی کارم نبود و باعث پیدا شدن دسته کلیدم نمی شد. دسته کلیدِ نازنینی که آرزوی پیداشدنش جای تمام آرزوهای زندگیم راگرفته بود. حتی آرزوی عصرانه ای که چندساعت پیش داشتم. برای برآورده شدن این آرزوی جدید طوری شده بود که اینبار حاضر بودم بجای اینکه ، سر ببرم ، سرم را ببرند. ولی دسته کلید نازنین پیداشود. کاسه کوزه ام را جمع کردم و با وجودی جستجوگر بطرف خانه راه افتادم. امیدواربودم که روی در جا گذاشته باشم اش. ازاینکه روی در ببینم اش احساس شعف و شادمانی میکردم. ولی آیا روی در بود؟ نمی خواستم و نمی توانستم به حالت دیگری فکر کنم. هر فکر و آرزویِ دیگری در آن لحظه برایم سخت شکنجه آور بود. هم مایل بودم که هرچه زودتر به خانه برسم و هم از رسیدن به خانه وحشت داشتم. تصوراینکه اگر همه چیز منفی از آب دربیاید چه خواهم کرد ، شکنجه آور بود. شکنجه آور بود زیرا پرداخت حدود ۳۰۰ یورو پول رایج وطن دوم، یعنی آلمان برای من مفلس بیش از حد ممکن سنگین بود. باری چند مرتبه ترس از ورود به خانه را با برگشتن ودوباره جستجوکردن مسیرراه ، خنثی کردم. به هرچیز براق و غیربراقی حتی گُه سگ در مسیر با آرزوی اینکه گم کرده ام باشد ، دست مالیدم. و هربار بیشتر مأیوس شدم. در آن بیچاره ترین لحظه ی بودنم ، چاره ای جز ورود به خانه را نداشتم ، تصمیم به وارد شدن گرفتم. بازبودن درِ اصلیِ ساختمان را به فال نیک گرفتم وکمی به امیدواریم افزوده شد. مسیر راه پله را چند بار بالا و پایین رفتم و گشتم و برگشتم. حتی زیرزمین را که آن روز مطمئن بودم که قدم داخلش نگذاشته ام. انگار که آب شده بود و رفته بود توی زمین. سرآخر با چشمانی بسته بطرف در خانه رفتم. مقابلش ایستادم. جرعت بازکردن چشمانم را نداشتم. می ترسیدم. ممکن بود روی در باشد. ممکن بود، نباشد. چند باراز یک تا سه شمردم. اما بازهم چشم هایم بازنشدند. انگارکه از اختیارم خارج شده بودند. انگارکه نمیخواستند چیزی راکه دوست ندارند، ببینند. حتی اگر احتمال عکس قضیه هم وجود میداشت. یعنی کلید روی در می بود. به خودم گفتم :
” حالاکه چشم هایت باز نمی شوند ، میتوانی از دستت استفاده کنی. یعنی از احساس لامسه ات. ” اولین باری بود که توی زندگیم عجله ای برای برآورده شدن آرزو نداشتم. اما اولین بارنبود که آنچه که آرزو میکردم درست و فوری نقطه مقابلش گیرم می آمد. مدت طولانی به همان شکل با چشمان بسته مقابل در ایستادم. افکار مختلفی در شعورم رفت و آمد می کرد. لحظاتی هم بود که قادر به فکرکردن نبودم. احساس میکردم که سرم را بجای مغز از هوا پرکرده اند. هرجوری میتوانستم خودم را دلداری دادم و امیدوار کردم. تمام حواس ششگانه ام با هم همکاری میکردند که هیچ کاری نکنند و مرا کماکان در برزخ نگه دارند. امـا بلاخره باید کاری میکردم تا خود را از این وضعیت ناعادلانه ای که دچارش کرده بودم ، خارج کنم. با اینکه اعتقادی نداشتم اما با خواندن سه بار حمد و سوره و یاد کردنِ ۱۲۴۰۰۰ هزار پیغمبر یواش یواش شروع کردم به بازکردن چشمانم. هرچه نورِ بیشتری را احساس میکردم بیشتر مطمئن میشدم که دسته کلیدی درکار نیست. تااینکه بابازکردنِ کامل چشمانم ، کاملاًمطمئن شدم که باید دوباره فحاشی کردن به زمین و زمان و بشریت و تمدن را شروع کنم.
بعدِ اینکه از فحاشی کردنِ به همۀ جهان اشباع شدم به خودم گیردادم که :
آخه مردیکه الاغِ قوروم دَنگ ، مگه شیر و بیسکویتِ به اون خوشمزگی چه عیبی داره که هوس سنگک داغ و سبزی تازه و پنیرِ تبریز میکنی؟ حالا بخورتا برات بیارن. بخور نوشِ جونت. انقدر پشت همین در بمون تا سبزیِ تازه زیرپات سبزبشه.
همین موقع بود که یاد حرف عمو ناصرم افتادم که هروقت میخواست کسی رو تحقیر کند میگفت :
( تو که نمی تونی گُه بخوری ، گُه میخوری گُه بخوری. )

۱۹/۱۲/۲۰۱۰