برف خفیفی می‌بارید. کنار جاده ایستاده بود و با خودش می‌گفت: امشب دیگر پیدایش می‌شود. این چند ماه بر او چه‌ها که نگذشته بود. اول از همه مادرش فهمید و انگار که سرّ مگویی باشد لام تا کام حرفی نزد. نگاه مادر در حالی که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود به خوبی در یادش مانده بود. آن روز چشم‌های مادر برای لحظه‌ای بی نور شدند زیر لب چیزی گفت و سری به نفی خودش تکان داد بعد همان‌طور که با خودش حرف می‌زد عرض حیاط را طی کرد، توی خانه رفت و در را بست. آن‌روزها خودش هم هنوز نمی‌دانست که چرا دل‌آشوبه می‌شود. چه رسد که بخواهد نگاه مادر را معنا کند و در آن پی چیزی بگردد. چند روزبود که مادر کم حرف می‌زد، صبح‌ها که تنها می‌شدند هر کدام به کنجی، خود خواسته سرشان را گرم می‌کردند. اما او خوب می‌دانست نگاه‌های مادر سنگین است. مزاج‌اش همان‌طور خراب بود و مدام نامیزان می‌شد ودر چند روز چند بار دل‌آشوبه شده بود. بار آخر امّا وقتی سرش را از زیر شیر آب در آورد، باز مادر در چهارچوب در ایستاده بود. امّا این بار پیش از آن که عرض حیاط را طی کند محکم در گوش او نواخت، فک‌اش کمی جلو آمده بود و نفس‌هایش عصبی بود، بعد انگار چشمان‌اش تر شدند و راه‌اش را گرفت و رفت.
بارش برف شدیدتر شده بود و سرما زیر پوست‌اش ریشه دوانده، تا مغز استخوان‌اش می‌رفت. انگار کسی تیغ انداخته و پوست‌اش را غلفتی کنده باشد. گونه‌هایش گزگز می‌کرد. درست مثل آن روز؛ که در دستشویی بعد از رفتن مادرش دنیا دور سرش چرخید، گوش‌اش سوت کشید و چشمان‌اش سیاهی رفت. به خود که آمد، چند قدم آن‌سوتر کنار حوض، وسط حیاط بود و نور چشم‌هایش را می‌زد وسرش سنگین بود.
سردش شده بود و رعشه بر اندام‌اش افتاده، دست‌هایش را تا مقابل دهان بالا آورد و در میان‌شان دمید. امّا انگار سردی درون‌اش بر بیرون می‌چربید. آب از آب تکان نخورد. او هم‌چنان می‌لرزید. به ساعت‌اش نگاه کرد، بر پیشانی‌اش چینی افتاد و آهی کشید. باز به اطراف نگاه کرد، کورسوی نور یک سواری را از دور دید. یک دو قدم به جلو؛ از دل تاریکی کنار جاده بیرون آمد و نور خفیف تیر چراغ برق گردی صورت‌اش را روشن کرد.
سواری دیگر به نزدیکی او رسیده بود و نور بالای چراغ‌اش توی چشم‌های او افتاده بود. چیزی گفت؛ بی آن‌که لب‌هایش حرکتی کنند. بیش‌تر یک صدا بود، یک آه، امّا انگار حرفی در آن بود؛ چیزی شبیه به «بالاخره آمدی؟»
غروب همان‌روز که مادرش آن یادگاری همیشگی را در چهارچوب در دستشویی روی صورت‌اش جا گذاشت، وقتی برادرهایش با آن چهره‌های سنگی و دست‌های چغر به خانه آمدند، برای اولین بار از مرگ پدرش احساس رضایت کرد. هرچه بود، نه دست‌های برادران‌اش به اندازه‌ی کمربند چرمی پدر سنگین بود و نه چهره‌هاشان به مهابت چهره‌ی او.
چشم‌هایش جایی را نمی‌دید. در تاریکی آب‌انبار، بعد از اولین تماس‌های آن دست‌های سنگین و آن مشت‌های گره‌کرده، گوش‌هایش هم انگار از شنیدن ایستادند. و زیر آن ضربه‌ها تنها طنین صدای قطره‌های آب بود که در گوشه وکنار می‌چکید و در گوش او می‌پیچید. بعد از آن انگار در گنگی محض بود، صامت وتاریک.
بارقه‌ای از نور خورشید از جایی روی صورت‌اش افتاده بود، که به خود آمد. دو سه بار پلک زد، امّا فقط نور بود که مثل تیغ تا عمق چشم‌هایش می‌رفت و می‌سوزاند. سعی کرد از زمین بلند شود، امّا تن‌اش کرخ شده بود و نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. سر تا پا لمس بود و اندکی بعد گویی چیزی از درون‌اش کنده شده بود.
نور بازهم مثل تیغ تا عمق چشم‌هایش می‌رفت. نور بالای سواری بود که نزدیک‌تر شده بود. برف روی شانه‌هایش را تکاند و دست‌هایش را به هم مالید وچشم‌هایش را تنگ کرد و دست‌اش را سایبان؛ چهره‌ی راننده را نمی‌دید. سواری هم‌چنان در حرکت بود و جلوتر می‌آمد؛ اما زمان ایستاده بود.
تابستان بود که هم‌دیگر را دیدند توی مزرعه‌ی صنعتی، بعد از آن‌که در ده یازده سالگی پدرش از مدرسه بیرون‌اش آورده بود. کارش شده بود همین. پاییز و زمستان پای دار قالی بود و بهار تابستان توی مزرعه که مال تعاونی روستا بود. مدیر از مرکز می‌آمد و کارگران فصلی‌اش از شمال و غرب می‌آمدند و پسر‌های روستا به شهر می‌رفتند.
همان‌جا بود که اول بار جوانک را دیده بود. اسم‌اش مراد بود و با آن نگاه پرده‌در، هوش و حواس دختر را به هم می‌ریخت. می‌گفت: «می‌خوامت». واین دل دختر را لرزانده بود. دم عصر که کارها تمام می‌شد باید تا روستا پای پیاده گز می‌کرد؛ و مراد هم مدام پی‌اش می‌افتاد. واز دور چشم وابرو می‌آمد و اوهم مدام قال‌اش می‌گذاشت؛ امّا بالاخره گلویش پیش مراد گیر کرد. آن‌روز بعد از ظهر زده بود از توی جنگل برود، امّا هرچه پشت سرش را نگاه می‌کرد، مراد را نمی‌دید. چند قدم آن‌طرف‌تر یک‌باره مراد دست‌هایش را از پشت دور او حلقه کرد و هرچه هم تقلا می‌کرد فایده‌ای نداشت. آخر گلوی خودش هم گیر مراد بود.
بعد از آن چند وقتی سر ناهار غیب‌شان می‌زد و این درست اواخر تابستان بود. زیر سایه‌‌ی درختی، جایی میان جنگل دوراز چشم‌ها، نفس‌هایشان با هم گره می‌خورد. خنکای باد از میان شاخه‌های به هم ساییده مثل آب بر آتش، مرهمی می‌شد بر آن حرارت ِ در سایه؛ روی پوست او لیز می‌خورد، می‌پیچید و می‌گذشت و حرف‌های مراد را همراه با خود می‌برد. حرف‌های شیرین مثل قصه‌های مادربزرگ، که مراد مثل موهای دختر شاه پریان به هم می‌بافت. در همه‌ی آن‌ها خانه‌ای بود ودر پس آن باغی پر دار و درخت؛ و مراد بود و او دور از چشم‌ها.
دیگر نور سواری تو چشم‌هایش نمی‌افتاد. سواری داشت به کنار او می‌رسید. راننده سرش را به سوی او خم کرده بود. داشت بال در می‌آورد. ودیگر مهم نبود که باد وسرما تمام درزها و سوراخ سنبه‌های لباس‌اش را بلد است. در تاریکی چشمان راننده برق زد و بعد وقتی برای لحظه‌ای نور توی صورت‌اش افتاد – با آن نگاه خریدارش – لبخند را توی صورت زن ماساند.
راننده را می‌شناخت؛ توی مزرعه کار می‌کرد. آن‌روز وقتی که مراد ساک به دست می‌رفت که با مادرش بازگردد؛ از دور دیده بود که مراد با جوانک خوش‌وبشی کرد و در گوش او چیزی گفت. و بعد از آن جوانک همین نگاه را تحویل او داده بود. دل‌اش می‌خواست بگوید «بالاخره آمدی»، امّا او این نگاه را می‌شناخت.
سواری پت‌وپت‌کنان آن‌سوتر ایستاد. بعد جوانک سر چرخاند و بوق زد. از نوک پا تا به سر لمس شده بود و با خود می‌گفت: «نکند مراد جوانک را پی‌اش فرستاده باشد.»
قدم اول را که برمی‌داشت حس کرد سرب به پاهایش بسته‌اند و بعد یکی دو قدم دیگر. در ِ طرف شاگرد باز شد واو یک‌باره ایستاد و در جا چرخید. کمی بعد میان جنگل می‌دوید؛ یادش افتاده بود که یک بار یکی از زن‌ها جوانک را نشان داده بود و گفته بود «اهل کثافت‌کاری‌ست».
باد میان درختان می‌پیچید و دل او را می‌لرزاند. باز به سمت جاده رفت و خراباتی بر زمین نشست ودر تاریکی به درختی تکیه داد. نور یک سواری توی چشم‌هایش افتاد، دیگر پلک نمی‌زد و نمی‌لرزید، خیره به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته بود. نور سواری رفته رفته از چهره‌اش محو می‌شد؛ تنها تاریکی بود و صدای زوزه‌ی باد.

۶ مرداد ۱۳۸۸