عجب دورانی بود! دیپلمم را که گرفتم مونده بودم که حالا چطوری باید هدف هامو دنبال کنم ! توی خونواده ما ایرانی ها هم که قربونش برم تا بچه از سر لگنش بلند میشه و چهارتا کلمه حرف زدن یاد می گیره هر کی از راه میرسه ازش می پرسه خب عمو جون ! یا دائی جون ! بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی ؟ منم از وقتی که یادم میاد همیشه لقمه های گنده تر از دهنم ور می داشتم و چنتا از اون شغل هائی که به نظر کودکانه خودم مهم می اومد براشون ردیف می کردم واز این که با ” به به و چه چه “و ” آفرین آفرین ” اونها رو برو می شدم ، کلی کیف می کردم ، اما بعد باز هم با نظر کودکانه خودم ، فکر می کردم که بازی هائی که می کنم و ادا هائی که تو ی بازی از خودم در می آرم باید با ادعاهام جور در بیاد ، این بود که از همون موقع کم کم کار هامو! و بازی هامو! طبقه بندی کردم ، اون وسط ها هم کیف دنیا رو کردم تا بلا خره شدم یک بسکتبالیست تاپ ، که هزاران آرزو داشتم و می خواستم ” نامبر وان ” باشم ، و در آینده هم یک پزشک خوب بشم و در تیم خودم ، و یا به همه ورزشکارای سر زمینم خدمت کنم ، ها کذا ! از آرزوها و عاقبت جوان و نو جوان در سر زمین آ با و اجدادیش و الی آخر ! جسته و گریخته از مادرم می شنیدم که در ذهن خود طرح فرستادن مرا به خارج از کشور دارد ، این یکی از علائق من بود که به خواهر و برادرم ملحق بشم تا هم براشون دلتنگی نکنم و هم به درس و سایر هدف هام برسم ، قبولی کنکور هم که در کشور خودمون دریغ و افسوس داره! ،آن چنان که می دانید و می دانیم ، مادرم همیشه به من می گفت که تو در بد ترین شرایط ، بهترین تصمیم ها رو می گیری ، این گفته به من قوت قلب زیادی داد ومن از قبولی ” دو بار ” کنکورم صرفه نظر کردم و خواهرم ، که” مثل جان دوستش دارم” در حال فراهم کردن مقدمات خارج رفتنم بود ، من با خودم فکر کردم برای رفتن به این سفر باید سد سربازی را از پیش پای خودم بردارم ، گذشته از اون خدمتی هم به کشورم بدهکارم ، القصه! دیپلمو که گرفتم رفتم و خودمو برای سر بازی معرفی کردم…البته این هم داستانی طولانی دارد که بعدا می نویسم ، در این جا فقط قسمتی از اون رو تعریف می کنم ، از بگیر وببند های سربازی خیلی چیز ها شنیده بودم وازش هراس زیادی داشتم ، ولی می دونستم که خوب یا بد دو سال عمر نازنین وجوانی ام را باید در اون جا صرف کنم ، اما نمی دونستم که چه جوری! تا اون موقع توی خونواده ، رختخواب گرم و نرم ، غذا و بهداشت و تفریح و تیم و باشگاه و خلا صه ،همه چیز سر جای خود ش بود و من هم تا دلم می خواست جوونی می کردم ، خب دیگه جوون باید جوونی کنه! اما از بچگی نمیدونم چرا توی همه چی شانس می آوردم! کارام همیشه زود جور می شد و البته نا گفته نمونه، مامانم میگه این به خاطر کار های خودته! نه این که شانس باشه ! خب نظر مادرا برا بچه هاشون این جوریه دیگه !!! بگذریم …
در دوره آموزشی سه ماهه ، من شانس آوردم در منطقه ای نزدیک افتادم و هفته ای یک بار به خونه می رفتم ، ووقتی وارد خونه می شدم باید در باره خورد و خوراک و بهداشت و نظافت و سایر چیزها توضیخاتی به مادرم می دادم ، تا خیالش راحت بشه ،چون او معتقد بود که نباید از غذاهای اونجا بخورم ،و باید لباس هامو تند تند عوض می کردم و…موقع بر گشتن به پادگان هم از کنسرو های غذا و تنقلات وغیره ساکم رو پر می کرد ، منم که از هر فرصتی استفاده می کردم و به مرخصی میومدم از این بابت همیشه پر و پیمون بودم ، اما بیشتر اوقات از آن ها استفاده نمی کردم، رفقای سربازی، که من بیشتر با اونها دوست و صمیمی شده بودم اهل شهر های دیگری بودند ، و ما فقط چند نفری از تهران بودیم که به خاطر نزدیک بودن ، بیشتر هوس خونه رفتن رو داشتیم ، اما سختگیری پادگان ها زیاد بود ، منطقه آموزشی ما در یکی از حومه های ورامین در جای پرتی قرار داشت ، در بر بیابون ، با بادهای خشگ و استخوان سوز و گاهی برف و بورانی که هرگز ندیده بودم ! پادگان وسعت خیلی زیادی داشت ، با سیم های خاردار قطور و لوله ای ،و سگ های وحشی که شب و روز در اطراف محوطه پرسه می زدند ، و اگر کسی گیر شون می افتاد شاید پاره پاره اش می کردند ، آن روز بد جوری دلم می خواست مرخصی داشتم و به خونه می رفتم، دو سه روز تعطیلی بود ، و در پادگان همه چیز سوت و کور و مثل زندان ! با هزار جور خواهش و تمنا تونستم یک روز به مرخصی برم ، فردا صبح که در رختخواب گرم و نرمم چشم باز کردم هوا روشن شده بود ، وچون باید صبح خیلی زود از خونه بیرون می رفتم تا به پادگان برسم ، تازه اگر ماشینی پیدا می شد که به خارج از شهر بره و منو به موقع برسونه ! اما دیگه کار از کار گذشته بود و در هر صورت به خاطر تاخیر ، بازداشت و تنبیه می شدم ، این بود که با یک تصمیم آنی به زیر پتو لیز خوردم و در گرمای رختخواب دوباره خودمو فراموش کردم ، دو روز بعد هم که تعطیل بود به خودم مرخصی دادم و روز سوم که باید خودمو به پادگان می رسوندم گیج و و یج بودم که چطور می تونم کارمو توجیح کنم ، چون بدون برگه مرخصی جرمه ، و کارم تمو مه و…!!! پدرم را بیدار کردم تا منو برسونه ، ویک سیم چین هم برداشتم و در ساکی که طبق معمول مادرم آن را پر کرده بود گذاشتم ، ساعت سه و نیم صبح از خونه بیرون رفتیم ، خودم پشت ماشین نشستم و پا مو روی پدال گاز گذاشتم وتا می توانستم فشار دادم ، وبا آخرین سرعت ممکن می روندم ، در راه به پدرم گفتم که بدون مرخصی بودم ،وحالا باید قبل از ورود همه ، خودمو به پادگان برسونم ، نباید در اون حوالی دیده بشم ، وقتی داشتیم به پادگان نزدیک می شدیم ، جای خودمو به او دادم ،سرعت ماشین رو کم کردیم ،و من در را به سرعت باز کردم و به سمت سیم خار دار دیوار پادگان پریدم ، و پدرم دور شد و رفت ، من بدون تلف کردن وقت ، با سیم چین دست به کار پاره کردن سیم خار دار شدم ، هوا هنوز تاریک بود ، صدای زوزه سگ ها از دور به گوش می رسید ، از سرمای خشگ و سوزاننده و باد سردی که از روی برف های یخ بسته به سمت من می وزید دست هام سست شده بود ،و سیم چین قدرت بریدن سیم های تو پرو محکم را نداشت ، کار به کندی پیش می رفت ، اما من همچنان به تلاش پی در پی ادامه می دادم ، یکه و تنها در اون دشت بی کران سرد ،! و نگران سر رسیدن سگها ویا دیده شدن توسط دیده بان و گزارش خطرناکی که با دیدن من می تو نست به مسئولین بده و اجازه تیر اندازی هم داشت ، دقایقی که در بریدن سیم ها با دلهره و اضطراب گذشت طاقت فرسا بود ، اما به هر حال سوراخی به اندازه عبور ایجاد کردم و به سختی خودمو به داخل محوطه رسوندم اما از خارهای فولادی سیم ها ، در امان نبودم طوری که آثار اون تا مدت ها روی دست وصورت و بدنم بود و لباس ها مو پاره کرده بود ، در این موقع سگ ها رسیده بودند و من باید به سرعت دور می شدم تا سرو صدا شون مامورین رو متوجه نکنه ، اما خطر حمله منتقی شده بود ، چون نمی تونستند به داخل بیان ، سرم رو از خوشحالی بلند کردم و به سیم هائی که بریده بودم نگاه کردم ، اما از بهت و حیرت در جای خود م خشگ شدم !!!، نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ؟!!! درست در چند متری سیم هائی که با آن همه ابتکار و اضطراب بریده بودم تا از اون رد بشم ، حفره ای بزرگتر روی دیوار سیمی دیدم که آه از نهادم برآمد ! با خودم فکر کردم که خب ! حتما نفر قبلی از من زرنگ تر و حسابگر تر بوده !!! وتمام فاصله را تا پادگان دویدم و خود مو به ساختمان پادگان رسوندم ! و به خیرو خوشی قاطی سربازا شدم .
برچسب‌ها: سر بازی من …………………………….نوشته…توران رئیسی
<< صفحهٔ اصلی