سرانجام بازگشتم . کاری که باید روزی انجام می‌شد و من آن را همیشه به تاخیر انداخته ‌بودم . ولی حالا برگشته ‌بودم با تردید و دلهره . هوا سرد بود و من سرِ خود را بین شانه‌ها پنهان کرده ‌بودم و به کُندی قدم برمی‌داشتم در خیابان‌ها و کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ شمال شهر .
این‌جا کوچه‌ها یا همه سرازیرند و یا با شیبی تند از دامنه‌ی کوه بالا می‌روند . این‌جا همه‌چیز تمیز و زیباست ، خانه‌ها ، کوچه‌ها و خیابان‌های خلوت و خالی . هرلحظه منتظر بودم تا در سرِ پیچی یا در کوچه‌ای با خودم ، با جوان هجده یا نوزده ساله‌ای سینه به سینه شوم و یا خود را از پشت ببینم که قوزکرده و دست در جیب کمی جلوتر با عجله گام برمی‌دارم .
این خیابان‌های باریک چقدر آشنا بودند . می‌دانستم کمی بالاتر ، چیزی حدود صد متر ، خیابان به دو شاخه تقسیم می‌شود . شاخه‌ای مستقیم از دامنه‌ی کوه بالا می‌رود و شاخه‌ی دیگر به سمت چپ می‌پیچد و از آن جا کوچه باغ‌ها شروع می‌شوند .
کوچه‌های باریک و خاکی با ردیف درختان کهن‌سال و پیر ، و جویی خشک پر از برگ‌های زرد و قرمز . می‌دانستم که چیزی حدود صد مترِ دیگر باید به سمت چپ بپیچم و وارد یکی از این کوچه باغ‌ها شوم . سال‌ها پیش هر روز هنگام غروب پریسا را در همین کوچه می‌دیدم با دوچرخه‌ی دسته بلندِ قرمزش که کمتر سوارش می‌شد و بیش‌تر آن را به همراه خود می‌کشید . قلب‌ام تیر می‌کشید و سرم گیج می‌رفت . باورم نمی‌شد که بار دیگر پس از آن‌همه سال بازهم این‌جا باشم . سرم سنگین بود و شیب تند خیابان نفس‌های پیرم را به شماره انداخته‌ بود .
با حیرت به اطراف‌ام نگاه می‌کردم . همه‌چیز همان بود بدون کوچک‌ترین تغییری . حتی حس می‌کردم می‌توانم سنگی را پیدا کنم که سی سال پیش همین‌جا ، وقتی در کنار پریسا قدم می‌زدم با ضربه‌ی پا به سویی پرتاب کرده ‌بودم و هنوز کنار جوی خشکیده‌ی پر برگ ، انگار در انتظار ضربه‌ی بعدی مانده ‌بود .
هوا سرد بود ، سرد و خشک . باد نمی‌آمد و حرکتی نبود . مثل این بود که درونِ تابلویی زیبا قدم برمی‌داشتم که جز من همه چیزش ساکن و خاموش بود . چشم‌های‌ام مه گرفته ‌بود و انگار خودم را گم کرده ‌بودم .
به دست‌های‌ام نگاه کردم و به حرکتِ کُند پاهای‌ام . هنگامی که به سمت چپ و درون کوچه پیچیدم ، بر جای خشک شدم . همان‌‌جا بود . هنوز همان‌‌جا خاموش و بی‌اعتنا ایستاده ‌بود ، درخت کهنسال و تنومندی که من به ‌کلی از یاد برده ‌بودم‌اش . کنارِ دیوارِ ویلای قدیمی و متروک ، با شاخه‌های برهنه و همان زخم‌های آشنا بر روی تنه‌اش ، حروفِ بزرگِ اولِ نام‌ها ، یادها و خاطره‌ها . نگاه نکردم ، می‌دانستم که حرفِ اول اسمِ من آن‌جا کنده نشده‌ است . می‌دانستم که خاطره‌ای را آن‌‌جا حک نکرده‌ام . اما درخت به تمامی خود برای من خاطره بود ، با همان انحنای ملایمِ تنه‌اش درست در همان قسمتی که پریسا به آن پشت می‌کرد و تکیه می‌داد . درختِ پیر ، نقش اندام او را به خود گرفته ‌بود . جلو رفتم و دست‌ام را بر پوست تَرک‌تَرک آن کشیدم . چقدر کهنه بود .
این‌جا نه زمان وجود داشت و نه گذرِ زمان . همه چیز متوقف بود و این فقط من بودم که گذشته بودم و همه‌چیز را در پشتِ سَر باقی گذاشته‌بودم . بر این‌جا زمان نگذشته‌ بود . انگار که زمان تنها زاده‌ی خیالِ پریشانِ من بود . طیِ این‌همه سال از همه‌چیز فاصله گرفته ‌بودم و اکنون به این می‌اندیشیدم که رنج کدام‌یک بیش‌تر بوده ‌است ، دوریِ زمانی یا دوریِ مکانی؟
من دور شده‌ بودم و رفته ‌بودم ، با فرسنگ‌ها فاصله و جدایی از حقیقتِ زندگی . اما حالا دوباره چیزی در من حلول می‌کرد ، جسمی حجیم‌تر از کالبدم و من بارِ دیگر تجزیه شدنِ ذراتِ وجودم را حس می‌کردم . تمامی سلول‌های اندام‌ام در کششی بی‌انتها میل به رهایی داشت و من ازهم می‌پاشیدم .
دستان‌ام را در جیب‌های کت‌ام فرو برده ‌بودم ، در خود جمع شده‌ بودم و باز هم می‌لرزیدم . سرما از درون بود . هوا سرد و خشک و ساکن بود و درون من سردتر و خشک‌تر . پوستِ بدن‌ام تَرک برمی‌داشت و اندک‌اندک زخم‌های آشنای خاطرات‌ام را بر پوست و گوشت خود می‌دیدم . از جایی که ایستاده‌ بودم، می‌توانستم درِ گاراژی قهوه‌ای رنگ را ببینم که هم‌چنان بسته ‌بود . به سختی قدمی به جلو برداشتم و به طرفِ درِ بسته حرکت کردم . زانوهای‌ام می‌لرزیدند . جلویِ در ایستاده‌ بودم و در رنگِ قهوه‌ای آن محو می‌شدم .
از خودم می‌پرسیدم که این‌‌جا چه‌کار می‌کنم و به چه‌کاری آمده‌ام . بیش‌ از سی سال گذشته‌ بود و من نمی‌دانستم بر این خانه و ساکنان‌اش چه رفته ‌است . اما ناگهان در باز شد . بی‌اختیار خودم را عقب کشیدم . دختر شانزده یا هفده ساله‌ای در چارچوبِ در بود با دوچرخه‌ای دسته بلند و قرمز رنگ . اول ترسید ، دوچرخه از دست‌اش رها شد و بر زمین افتاد .
با تعجب پرسید : « چیزی می‌خواستید؟ »
من سعی کردم چیزی بگویم ولی نمی‌توانستم . خودش بود همان پریسای من با چشم‌های خمار و غمگین‌اش ، قدِ کوتاه و موهای آفتابی رنگ‌اش . همان بود . همان صورتِ گردِ مهربان . دست‌ام را به دیوار تکیه دادم تا نیفتم . به چهره‌ی گرفته و موهای سفیدم نگاهی انداخت و گفت : « می‌تونید بیایید تو ، اگه خسته‌اید یه کم استراحت کنید ، مثل این که حال‌ِتون خوب نیس . »
دهان‌ام خشک بود و چیزی در گلوی‌ام خِش‌خِش می‌کرد . زیرِ لب گفتم : « بله خسته‌ام ولی همین‌جا خوبه . داشتم دنبال کسی می‌گشتم . »
گفت : « شما اهل این‌‌جا نیستید ، درسته؟ »
منتظر جواب نبود . خندید ، بی‌قید و راحت . مثل این بود که اعتمادش جلب شده ‌است . مثل بره آهویی از درون خانه بیرون پرید . سبک بود .
ـ : « شاید من بتونم کمکِ‌تون کنم . دنبالِ کی می‌گردید؟ »
گفتم : « ولی مثل این ‌که شما می‌خواستید جایی برید . »
ـ : « نه جای بخصوصی ، معمولا این موقع بیرون میام و کمی قدم می‌زنم . کمی هم فکر می‌کنم . »
من که کم‌کم در این موقعیتِ غریب جا می‌افتادم ، پرسیدم : « تنها؟ »
ـ : « فعلا بله . . . »
ـ : « اجازه می‌دید امروز من همراه‌ِتون باشم؟ »
باز هم خندید ، بی‌قید و سر به هوا : « از نظر من اشکالی نداره ولی شما خیلی خسته به نظر می‌رسید ، هر چند من‌ام زیاد دور نمی‌رم . »
در را بست و جلوتر آمد . گفتم : « دوچرخه‌تون ، مثل این که فراموش‌اش کردید؟ »
ـ : « نه ، مهم نیست . »
با هم به راه افتادیم . کوچه‌ها خالی بودند ، همین‌طور خانه‌ها . به نظر می‌رسید تا کیلومترها اطراف ما از هر موجود زنده‌ای خالی است و من حتی می‌توانستم در وجودِ خود شک کنم . اما او در مقابل‌ام بود ، همان‌گونه که نزدیک به چهل‌سال پیش برای آخرین‌بار دیده ‌بودم‌اش .
در کنارِ من قدم برمی‌داشت . سرش پایین بود و به زیرِ پای‌اش نگاه می‌کرد. من حس می‌کردم اگر دست‌ام را دراز کنم از میان تن‌اش عبور خواهد کرد . نه او نمی‌توانست واقعیت فیزیکی داشته ‌باشد . شاید فقط یک رویا بود ، یا یک خوابِ پریشان . نمی‌دانستم ، گیج و منگ بودم .
گفتم : « دنبالِ کسی به اسم حمید می‌گردم . »
و دیدم که تکانی خورد . مثل کسی که شوکِ برقی داده باشندش .
ادامه دادم : « باید همین کوچه باشه ، پلاک سی ‌و هشت . »
با تعجب نگاه‌ام کرد و پرسید : « شما از کجا اومدید ، حمید رو از کجا می‌شناسید؟ »
با دست‌پاچه‌گی گفتم : « حمید از دوستانِ خیلی خوبه منه . حالا اومدم که ببینم‌اش ، مگه شما اون رو می‌شناسید؟ »
به سردی جواب‌ام را داد : « رفته . . . حمید از این‌‌جا رفته . کسی هم ازش خبر نداره . »
بعد پرسید : « با حمید کجا آشنا شدید؟ »
بی‌اختیار تصویر تظاهراتی در چهل‌ سالِ پیش در ذهن‌ام نقش بست . مشت‌های گره کرده ، دهان‌هایی که فریاد می‌کشیدند و بعد فقط خون بود و خون . چه‌قدر ترسیده‌ بودم . با دستپاچه‌گی گفتم : « حمید رو تو یه تظاهرات دیدم . از میدونِ بیست‌‌وچارِ اسفند به سمت شرق حرکت می‌کردیم ، در صفوفی فشرده . یه طرفِ خیابون ، راه کاملا بند اومده‌ بود و اتومبیل‌ها مجبور به توقف شده ‌بودند . . . »
صبر کردم . صحبت کردن از آن روزها برای‌ام دشوار بود . پریسا نمی‌دانست که آن روز قبل از رفتن ، حتی تا پشتِ درِ قهوه‌ای رنگِ خانه‌اشان هم رفته ‌بودم ولی بعد منصرف شدم و تصمیم گرفتم بدون او به تظاهرات بروم . با شیطنت گفت : « اما شما برای این کارا یه کم پیر نیستید؟ »
متوجه منظورش نشدم . انبوه یادها مرا با خود می‌برد . آرنج‌هامان را درهم قفل کرده بودیم . سمت راستِ من احمد بود و سمت چپ آذر ، یکی از دخترای خوبِ سازمان . برگشت‌ام و نگاه‌اش کردم . سرِحال بود و می‌خندید ، مثل همیشه . شانزده یا هفده سال داشت . موهای‌اش را از وسط فرق بازکرده ‌بود و در دو رشته‌ی ضخیم بافته بود . یادم نیست چه شعارهایی می‌دادیم . اصلا چه فرقی می‌کرد . مهم این بود که ما بودیم ، حضور داشتیم و می‌توانستیم خود را باور کنیم .
ساعت حدود چهارِ بعدازظهر بود . گرم و روشن . اما ناگهان همه‌چیز عوض شد و به هم ریخت . درست روبه‌روی سَردَرِ دانشگاه بودیم که گروه کوچکی از سمت دانشگاه هجوم آوردند . من چوب‌ها را ‌دیدم و برقِ چاقوها را .
پریسا گفت : « شما هم مثل حمید حرف می‌زنید . درباره‌ی هر موضوعی که حرف می‌زد آخرش به تظاهرات و سیاست و این‌جور چیزها می‌رسید . هرچند من علاقه‌ای ندارم ولی اگه می‌خواید ، ادامه بدید . » و من ادامه دادم در حالی که سعی می‌کردم در ذهن خود جای شخصیت‌ها را ، در واقع جای حمید و احمد را ، عوض کنم : « دستای من و آذر از هم جدا شد . به سمت پیاده‌روی مقابل عقب می‌نشستیم که ناگهان صدای دو انفجار رو در نزدیکی خود ، در میان جمعیت شنیدم . یه لحظه خشک‌ام زد. بی‌اختیار سرم را دزدیدم . دیگه تظاهرات به کل شکل دیگه‌ای پیدا کرده ‌بود . جمعیت متفرق می‌شد . خون بود روی زمین ، روی آسفالت ، روی درختای کنار خیابون . مردم در جهت‌های مختلف می‌دویدند. من هم می‌خواستم بدوم ولی نمی‌تونستم . انگار به زمین میخ‌کوب شده‌ بودم . پای راست‌ام در اختیارم نبود . نگاه کردم ، شلوارم از خون سرخ بود . جلوی اتومبیلی را گرفتند و یه نفر رو که کت یشمی رنگ به تن داشت روی صندلی عقب دَمر خوابوندند . فقط چند نقطه‌ی قرمز پشت‌اش بود ، روی کُت‌اش . هرچه نگاه کردم آذر رو ندیدم . همین موقع حمید به طرف من اومد . زیر بازوم رو گرفت و دستِ دیگرش رو دورِ کمرم حلقه کرد . جمعیت دوباره نظم می‌گرفت . حالا با دستای خون‌آلودی که بالا گرفته ‌بودند ، سرود می‌خوندند . »
یادم آمد احمد را که می‌لنگید به پیاده‌رو کشاندم . در حالی که وزن‌اش را روی پای چپ انداخته‌ بود ، به دیوارِ یک کتاب‌فروشی تکیه داد . پیاده‌رو هم به‌هم ریخته ‌بود . کتاب‌ها روی زمین پراکنده ‌بودند و کاغذها و اعلامیه‌ها در هوا چرخ می‌خوردند و بر سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌ریختند :
« حمید جعبه‌ای رو جلو پای من گذاشت تا پای زخمی‌ام دیده نشود و کنارم به دیوار تکیه زد و سیگاری گیراند . هنوز این‌جا و اون‌‌جا عده‌ای با یکدیگر در‌گیر بودند . پرسیدم آذر کجاست ، من و اون با هم بودیم . حمید گفت : آذر دیگه کیه ، ولی با این‌حال به این طرف و اون طرف سَرَک کشید. دست‌هاش خونی بود و می‌لرزید . من فکر کردم ترسیده ولی نه ، عصبی بود . دستاش همیشه می‌لرزیدند . حمید دو زانو نشست ، پاچه‌ی شلوارم رو بالا زد و زخم پام رو برانداز کرد . بعد سرش را بالا گرفت و گفت : هی رفیق اوضاعِ مچِ پات وخیمه . باید زودتر کاری کنیم . بعد به کنار خیابون رفت و اتومبیلی گرفت . . . من دیگه هیچ وقت آذر رو ندیدم . چند روز بعد از مرخص شدن از بیمارستان بود که فهمیدم همون روز کشته شده . همین‌طور ایرج ، همون که فقط چند لکه‌ی سرخ روی پشت‌اش بود . اون شب و شب بعد رو حمید تو بیمارستان کنارم موند . چون کسِ دیگه‌ای رو نداشتم . آدرس‌اش رو هم به من داد و گفت: اگه دوست داشتی به ما سر بزن . حالا اومدم . می‌خوام پیداش کنم . بازم به کمک‌اِش احتیاج دارم . مثل این‌که دوباره به زمین میخ‌کوب شده‌ باشم ، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم . یه بارِ دیگه باید زیر بازوم رو بگیره . »
پرسیدم : « ببخشید . . . اسم شما . . .؟ »
عمدا تامل کردم . گفت : « پریسا »
ـ : « آه پریسا . پس پریسا شمایید . می‌تونید در پیدا کردن‌اش کمک‌ام کنید؟ »
از شادابی لحظات پیش در او اثری نبود . به کنارِ درخت خمیده رسیده بودیم . دست‌ام را به آن تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم . پریسا آهسته به دور درخت چرخید و دست‌اش را بر پوست آن کشید . بعد رو به درخت گفت : « متاسف‌ام . شما کمی دیر اومدید . »
انگار با درخت صحبت می‌کرد . مرا نمی‌دید . پرسید : « مثل این‌که شما مرا هم می‌شناسید؟ »
با عجله گفتم : « فقط کمی . به اندازه‌ی همون دو شب تو بیمارستان . من از آذر می‌گفتم و حمید هم از پریسایش . »
گفت : « شماها هم عجب موجودات غریبی هستید . فکر می‌کردم اون دو شب به بحث سیاسی و صحبت درباره تظاهرات‌تان گذشته‌ باشد . »
گفتم : « اما دقیقا همین‌طور بود ! »
فهمیدم گیج می‌شود ، درست مثل خودم . باید بیش‌تر توضیح می‌دادم . پریسا گفت : « چند سالِ پیش از این‌‌جا رفت . باید می‌رفت . نمی‌تونست مثل بقیه زندگی کنه . نمی‌دونم ، شاید تقصیرِ من‌ام بود . شاید اصلا علت رفتن‌اش من باشم . حالا دیگه او رفته ، برای همیشه. مثل آذرِ شما . چه فرقی می‌کنه وقتی یه نفر نباشه ، حالا بگیر مثل حمید رفته ‌باشه یا مثل آذرِ شما . به هرحال نیست دیگه . »
گفتم : « ولی من باید پیداش کنم ، هرطور شده . برای ادامه دادن به او احتیاج دارم . »
ـ : « راست‌اِش رو بخواید باورم نمی‌شه حمید بتونه به کسی کمک کنه . اون به ‌قدری با خودش درگیر بود که جایی برای دیگرون نداشت . هیچ‌چی رو نمی‌فهمید و جز خودش کسی رو نمی‌دید . شایدم گولِ ظاهرش رو خوردید که تا این‌جا دنبال‌اِش اومدید . حمید انگار از سنگ بود . می‌فهمید؟ سخت و سرد ، مغرور و خودخواه . . . »
عصبی شده‌ بود . بغض امان‌اش نمی‌داد . با مشت به تنه‌ی پوسیده‌ی درخت می‌زد . بعد برگشت ، پشت به درخت داد و در انحنای تنه‌ی آن جای گرفت . گفتم : « ولی شما درباره‌ی حمید اشتباه می‌کنید ، اون . . . »
حرف‌ام را با عصبانیت قطع کرد و گفت : « خواهش می‌کنم شما به من نگید که درست می‌گم یا اشتباه می‌کنم . اگه شما بعد از اون تظاهراتِ مسخره‌تون چند روز با او بودید ، من سال‌ها از نزدیک با حمید زندگی کردم . تو همین کوچه با هم بزرگ شدیم . سردرگمی‌هاشو دیدم و از همه مهم‌تر این‌‌که . . . من . . . عاشق‌اِش بودم . »
این را گفت و ساکت شد . من به آرامی کنار جویِ خشکِ پُر از برگ نشستم . پاهای‌ام از توان افتاده ‌بود . سردم بود . با سکوتِ پریسا انگار جهان به یک‌‌باره خاموش شد . هیچ صدایی نمی‌آمد . نه نسیمی لابه‌لای شاخه‌های خشک درختان می‌وزید و نه آواز پرنده‌ای به گوش می‌رسید .
می‌ترسیدم سرم را بالا بگیرم و ببینم که هیچ‌کس نیست . درهم شکسته نالیدم : « دخترم ، من نزدیک به شصت سال عمرکرده‌ام ولی خیلی چیزا هست که تازه فهمیده‌ام ، یا بهتره بگم تازه یاد گرفتم . مثلا این‌که زندگی هیچ‌چیز رو ارزون به ما نمی‌ده . باید درد کشید ، دردی مدام و بی‌وقفه . اگه از من می‌شنوی هیچ‌وقت زود قضاوت نکن . »
صدای‌اش را که شنیدم دانستم که هنوز هست : « گاهی وقتا با خودم می‌گم حمید اون چیزی رو که از من می‌خواست با خودش برد و با همون حتما عشق‌اِش ارضا می‌شه . برای همینه که فکر می‌کنم دیگه هرگز برنمی‌گرده . »
برگی از زیرِ پای‌ام برداشتم ، زرد ، قرمز و قهوه‌ای . برای گفتن چه داشتم ، هیچ . فقط همان‌طور که سرم پایین بود نالیدم :
« من تازه فهمیدم که هرکس رو باید همون‌طورکه هست دوست داشت ، نه اون‌طور که ما می‌خوایم باشه . یه دوستیِ خوب و با ارزش ، چیزی از یه عشق کم نداره . »
صدای‌اش آمد که گفت : « من همین رو می‌خواستم که دوست‌اش باشم یا حتی همسرش ، ولی حمید یه هم‌رزم می‌خواست . من زنده بودم و زندگی می‌کردم . فقط از همین که بودم در صورتی که می‌شد نباشم ، خوشحال بودم و از لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام لذت می‌بردم . از این‌که هر روز حمید رو می‌دیدم ، با هم حرف می‌زدیم و تو همین کوچه‌های خلوت و ساکت با هم قدم می‌زدیم . ما همدیگر رو داشتیم . من همین‌ رو می‌خواستم ، ولی این سکوت و آرامش انگار با ذهن شلوغ حمید سازگار نبود . »
باز هم در پیِ سکوت او انگار یک‌‌باره جهان از هر موجود زنده‌ای تهی شد . زیر لب گفتم : « یک دوستِ با ارزش! »
دست‌ام را دراز کردم و شاخه‌ای را گرفتم و بلند شدم . به سختی کمر راست کردم . درختِ پیر انحنای اندام پریسا را داشت . دستی بر پوست آن کشیدم ، گرم بود .
راه افتادم . باید سرِ اولین خیابان به سمت راست می‌پیچیدم و از همان‌جا بود که چیزی به نام زندگی شروع می‌شد . ناگهان یادم افتاد که خودم را به پریسا معرفی نکرده‌ام . باید همه‌چیز را می‌گفتم تا می‌فهمید که من همان حمیدم و از همه مهم‌تر آن‌که چه‌قدر دوست‌اش دارم . می‌خواستم برگردم اما خسته بودم . بیش از حد خسته بودم . به راه افتادم در حالی که با خود می‌گفتم یک روز باید برگردم و گفتنی‌ها را از ابتدا تا به انتها ، همه را به او بگویم .

۲/۱۱/۷۳ تا ۲۳/۱/۷۴