نگاهی موشکافانه دارد به دوره ای از تاریخ ِ گوشه ای از کشور مان که بر پایه دفتر یاد داشت یکی از تحمل کنندگان آن دوران، نوشته شده است. تعدادی از اوراق خاکستری این دفتر در قالب رُمانسی گیرا، توجهی داشته است به آنچه که روزی نامش زندگی بود .

**********
وقتی موج ” سالی دو ماه ” راه افتاد و تعداد انبوهی ازکارکنان نفت را بی خانمان کرد ” یوسف ” را هم با خود برد.
” به ازا هر سال خدمت، دو ماه حقوق، رقم خوبی بود، ولی برای ما حکایت جداشدن از مادر را داشت. مادری که هرچند مریض، ولی با تمام وجود به او وابسته بودیم، و چشمانمان جزمحدوده ی او جای دیگر را نمی دید. ”

بچه ” لالی ” بود، ولی از زمانی که سربازی را با ” غلام ” در ” خسرو آباد ” گذرانده بود، ماندگار” آبادان ” شد وبا زبان انگلیسی کاملی که حاصل سالهای کودکی و نوجوانی زندگی با انگلیسی ها بود، دستش را به کار در پالایشگاه نفت بند کرد، و همین باعث نزدیکی و صمیمیت بیشتری با غلام شد.
آخر های عمرش را با دخترش گذراند و من به سبب آشنائی با آن ها توانستم به یاد داشت های او دست بیابم. یاداشت هائی که هر چند کامل و مرتب نبود، ولی نمایانگر واقعیات آن زمان است و خواندنی.
آنچه از پی می آید، تکه هائی از این نوشته هااست
—————————
” صبح ها، با سه سوت، هرکدام به فاصله ی پانزده دقیقه، بایستی سرکارحاضرباشی و” لمبر(۱) ”
را در جعبه مخصوص آویزان کرده باشی و به اصطلاح ” لَمبَر انداخته باشی ”
” فه ی دوس (۲) ” اول، سوت آماده باش بود و صدایش درتمامی شهرمی پیچید، و باهمه سروصدائی که ازکله ی سحر راه می افتاد، باز صدای ” فه ی دوس ” ها کاملن شنیده می شد.
در حقیقت بایستی هوش و حواست متوجه آن ها باشد.
با سوت اول، بهتر بود که راه افتاده باشی، بخصوص اگر راه ات کمی دور بود. ” فه ی دوس ”
دوم را می توانستی درراه باشی، ولی وای به روزی که قبل ازسوت سوم، در حلقوم پالایشگاه فرو
نرفته بودی و درهای این جنگل فولاد پشت سرت بسته نشده بود و ” لَمبَرت ” به جای آویزان شدن در جای خود، مثل یک آلت جرم در دستت مانده بود….حقوق آن روز را که نداشتی هیچ، سین جیم های فردایش به جای خود، از همه بدتر به عنوان ” کولی Coolie (3) ” وقت نشناس معرفی می شدی و امید گشایش احتمالی هم بسته می شد.
پالایشگاه به فاصله سه ” فه ی دوس ” چهل پنجاه هزار نفر را از تعدادی درهای دوپاشنه که در فواصل معینی در حصارآهنین آن جا سازی کرده بودند می بلعید. ازهردر، درکمترازنیمساعت، چها تا پنجهزارنفربه کام اژدها فرو می رفتند.
ردیف کولی ها، عین خط مورچگان، ازعروق شهر جاری می شدند و به سوراخ روزیشان ره می سپردند. بیشتر پیاده، اندکی هم با دوچرخه و گاه با اتوبوس های مخصوصی به نام ” تِریلی “، در صف های جداگانه…
در آن سالها، ” آبادان ” آن شهر دود و دَم، آن منبع بوهای مختلف، آن گاو شیر ده، با پالایشگاه حصارشده اش که قلب شهررا به خود اختصاص داده بود،خاطره جویندگان طلا را زنده می کرد.
ساکنان آن، تقریبن از تمامی نقاط کشوربه امید گشایش، به آن روی آورده بودند، وبا خود زبان و
لهجه های گوناگون را حمل می کردند. زبان محاوره ای که، با لهجه های مختلف بیان می شد.
در آمد ها، بر خلاف تصور، در حد گذران بخور نمیری بود که گاه کفاف کشیدن تنگ گرمای نفس گیر را هم نمی داد.
در تابستانهای گرم و طولانی و شرجی های خفه کننده ی ” خرما پزان “، باد خنک رویا بود و یخ اکسیر.
رونق یخچال شروع نشده بود و با همه گیری آن سالها فاصله داشت. . کار آن را نه صندوق های ” کُلمن! ” که خود با یخچال آمدند، بلکه صندوق های چوبی دو جداره ِ ساخت دست، انجام می داد……” صندوق یخی!” که یخ آب رفته ی رو به مرگی را که با زحمت زیاد تهیه شده بود، گونی پیچ در آن می گذاشتند. و این تنها سینه سپر شده ای بود که بعضی خانه ها در مقابله با گرما داشتند.
در تعداد معدودی از خانه های کارگران فتی و ” کارمندان “، علاوه برآن، پنکه های سقفی هم بود که هوای گرم را جابجا می کرد. ولی ” Coolie ” ها، این کار گران ساده که اکثریت هم بودند از تمامی این ها محروم بودند.
خارجی ها، صاحبان اصلی!! کار، که خود برای در آمد بیشتر و گرفتن ” حق توحش “، با آموزشهای لازم به آبادان آمده بودند، معیار زندگی ها را میلیمتری! رَف بندی و خط کشی کرده بودند.
حق هر کس همانقدر بود که ” صاحاب (۴) ” تعیین کرده بودند، و بستگی به قدرت باز دهی فرد، و ارتباط های او داشت.
محله های مختلف ایجاد کرده بودند که تفاوت آنها بین هیچ و همه چیز بود، و در محدوده ی همین
محله ها نیز فواصل امتیازات قطره ای بود….خانه های یک اتاقه، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی و ۲۵ سانتی متر یخ که می بایستی صبح قبل از ” فه ی دوس ” اول آن را از محل توزیع با ارائه ی کوپن دریافت کرده باشی…..و، خانه های دوطبقه با ۵ اتاق خواب و استخر شنای اختصاصی، با کولر و بعد ها با تهویه مطبوع و یخچال و آشپز و باغبان و خانه شاگرد و اتومبیل سواری با راننده.
فاصله ها، گاه در حد سالهای نوری بود. بین کارگری که خانه یک اتاقه ی بدون پنکه و یخ داشت، و یا کولی هائی که همان را نیز نداشتند و معمولن در نقاط مختلف شهر پراکنده بودند و در اتاق های بدون پنجره و یا در” کپَر (۵) ” ها کرم وار می لولیدند، با ” صاحاب ” هائی که در قصر های کوچولوئی زندگی می کردند و از مزایائی در حد شیوخ حاکم بهره می بردند.
نفتی که در دیگر شهر های خوزستان، از دل زمین به درون چاه ها می جوشید، وسیله ی تعدادی لوله های سیاهرنگ قطوری همچون صف مار هائی که با هم می خزند به پالایشگاه آبادان آورده می شد و در آنجا این معجون اسرار آمیز حیوانی به صد ها مواد دیگر تجزیه می گردید، از ” مازوت ” تا بنزین هوا پیما،از وازلین تا حشره کش ها…
استان خورستان در حقیقت ایالتی دست نشاند بود، . آنچه ” صاحاب ” ها می خواستند همان می شد….”

یاد داشت های ” یوسف ” در این روال بسیار مفصل است و حکایت از درد های نهانی دارد که سال ها روی هم انباشته شده بود…و البته در لابلای آن ها اشاراتی زیبا می یابی از حالت ” زار ” که اوج هیجان و از خود بی خود شدن گروهی خاص بود، و نحوه ی شرکت در مجالس آن ها و پا به پایشان چرخیدن و فریاد کشیدن و کف به دهان آوردن و در نهایت از خود بی خود شدن.
و توصیفی گیرا دارد از بهار بسیار کوتاه ولی دلنشین آن سر زمین، که از اوایل اسفند ماه شروع می شود و نمی تواند خودش را حتا تا پایان فروردین ماه بکشاند، و زیر فشار تابستان عجول شانه خالی می کند….و قصه ای دارد از عشق، عشقی که به قول حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
در این یاد داشت ها، داستان ” غلام ” را خواندم. داستان ِ یک عشق استثنائی را….
***********
“….ماجرای غلام در اوج قدرت و تسلط خارجی ها ” صاحاب ها ” در آبادان اتفاق افتاد…
من او را از دوران سربازی می شتاختم. با هم در یک پادگان خدمت می کردیم. پس از خدمت، در آبادان که مستقر شدم، او را که در به در دنبال کار می گشت یافتم، و روزی که بالاخره درشرکت ” تسهیلات ” به عنوان راننده، کارش را با ” موشولو ” آَسوری، سروتمندی که به تازگی بر تعداد اتومبیل های شرکتش افزوده بود شروع کرد، واقعن خوشحال شدم.
” غلام ” پسر ” علی کولی ” بود و در آمد او برای بقا خانواده اش ضرورتی حیاتی داشت.
” مستر گاردنر ” یک سالی می شد که از انگلیس آمده بود و به دستور ” مستر واکر ” که تقریبن همه کاره آبادان بود، ریاست حفاظت شرکت نفت ایران وانگلیس به او سپرده شده بود.
” حفاظتی ” که جدا از دولت، برای خودش نیروی اجرائی مفصلی سازمان داده بود، و بسیارهم خشن عمل می کرد….و یکی از خانه های آنچنانی، در ساحل ” اروند رود ” در اختیار او و همسرش بود، و از تمامی مزایا، بهره وافی داشت.
” مارگارت ” دختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده بود، و پدرش یکی از لوکس ترین اتومبیل های شرکت ” تسهیلات ” را با راننده در اختیارش گذاشته بود.
غلام را که تازه به استخدام شرکت در آمده بود، لباس تر و تمیز پوشاندند و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنک، در اختیار مارگارت گذاشتند.
مارگارت می نویسد:
“….اولین روزی که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از اروند رود می آمد و چمن های باغ پر گل جلوی پنجره را نوازش می داد، قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد، تا مرا به گردش در شهرببرد، هرگز از یاد نمی برم.
در یک لحظه فراموش کردم که در آبادان، در شهری که پدرم به اکراه به آنجا آمده بود تا با احتساب حق توحش،
در آمد سرشاری داشته باشد، هستم و او راننده ای است که آمده تا دختر یکی از سرشناسان شهر را به گردش ببرد.
قد و بالای آراسته و چهره آفتاب خورده و جذاب غلام حالت شوالیه ای را داشت که به سراغ پری رویا هایش می آمد. از اینکه خودم را آنطور که باید نیاراسته بودم دلخور شدم. از بس راجع به ناجوری های اینجا برایم حرف زده بودند، فکر می کردم نبا یستی خودم باشم، ولی در را که باز کردم و او با تواضعی خاص، بدون بیان یک کلمه مرا راهنمائی کرد که بطرف اتومبیل بروم، و خودش با شرم قشنگی که رنگ چهره اش را تغییر داده بود،
سر برگرداند و مرا به دنبال کشاند، احساس کردم قلبم را تکان داد. با آنکه انگلیسی نمی دانست، می فهمیدم که چه می گوید. و توضیحاتش برایم همانند ” تور لیدر ” کار کشته ای بود که مسافرش را قانع می کرد.
در مراجعت دلم می خواست او را به خانه ببرم و برایش از همه جا حرف بزنم. هم از پدر و مادرم واهمه داشتم
و هم، افسوس که او زبان مرا متوجه نمی شد. ولی بهر شکلی بود به او حالی کردم که فردا زود تر بیاید، و Ok او دلم را لرزاند.
از احساسم بدم آمد، که چرا باید چنین دگرگون بشود و به خودم گفتم…برای سه هفته به اینجا آمده ای و بایستی به موقع برگردی، این همه تصور و خیال برای چیست؟ ولی احساس می کردم بدون آنکه بخواهم چیزی دارد اتفاق می افتد. شب وقتی پرسیدند که روزم چطور بوده است، گویا زیاد تر از انتظارپدر و مادرم حرف زده بودم و رضاینم را نشان داده بودم. چون منوجه شدم که خیلی خوششان نبامده است….”

” خسته از کار آمده بودم و هنوز خودم را نساخته بودم که غلام به دیدنم آمد. مد تها بود او را ندیده بودم. خواستم از کار و در آمدش بپرسم، مجالم نداد. در کمبر از چند دقیقه همه رخداد ها را برایم تعریف کرد و گفت:
– …یوسف نمی دانی چه دختر جذاب و خوشگلی است. افسوس که نمی توانم به خوبی با او صحبت کنم…”
تکانش دادم، و به او گفتم که این خیال ها را از سرش بیرون کند.
بی توجه به حرف های من، خواست که چند جمله ی انگلیسی برایش بنویسم و چند بار تکرار کنم تا خوب متوجه بشود.
قبل از اینکه حرفی بزنم، صورتم را بوسید و یک ریز خواهش کرد.
از آن پس هر روز به سراغم می آمد و کمی از برنامه های آن روزش حرف می زد و می خواست که چند جمله ی دیگر برایش بنویسم. و من آشکارا می دیدم که دارد فرو می رود.
در یکی از این مراجعات، برایم تعریف کرد:
– از دیروز ” مگی ” جلو و بسیار نزدیک به من می نشیند….و با آنکه در ِ عقب را برایش باز می کنم قبول نمی کند…”
متوجه شدم که کار دارد به مسیر دیگری کشیده می شود. به او گفتم:
” مگی؟ ”
گفت:
– خودش گفته که مگی صدایش کنم.
با ناراحتی گفتم:
” غلام! داری کار دست خودت می دهی. داری برای خودت رویا درست می کنی. به فکر پدر و مادرت باش. تو بال پرواز با او را نداری. ”
به آرامی بنحوی که صدایش را مشکل می شنیدم گفت:
– یوسف! کار از این ها گذشته. چیزی دارد درونم را چنگ می زند، دارم عذاب می کشم. شب ها خواب ندارم. فکر نمی کنم بتوانم از او دل بر دارم . چند روز دیگر بر می گردد انگلیس. نمی دانم بدون او چکار کنم. روز های اول راحت بودم. بی خیال او را به گردش می بردم، و فکرم این بود که رضایتش را جلب کنم تا شاید در آمد بیشتری عایدم شود.فکر نمی کردم چنین زبانه ای بکشد. یوسف! کمکم کن، گرفتار شده ام. دلم می خواهد تمام لحظاتم را با او باشم. برایم حرف که می زند، با آنکه انگلیسی نمی دانم همه اش را متوجه می شوم، و سرم را که می چرخانم تا نگاهش کنم، تحملم کم می شود. می ترسم تصادف کنم. گاهی اوقات که دست به موهایم می کشد، تمام تنم مور مور می کند. او ماهرانه دارد مرا می چلاند. بگو چکار کنم؟ اگر از کارم دست بکشم، خودم را به مریضی بزنم، و دیگر سراعش نروم، می دانم که پشیمان می شوم. می ترسم بغضم باز شود، می ترسم پته ام برای او روی آب بیفتد.
زیر لب گفتم: خب بیفتد، عاشق که از رسوائی نمی ترسد.
و واضح به او گفتم:
” غلام گرفتاری سنگینی است، رهائی از آن ارادی نیست. نمی توانی مثل هر اعتیاد دیگری، ترکش کنی. راه رهائی از مسیر مشخصی نمی رود. ”
” به من بگو این به قول تو ” مگی ” چی؟ فکر می کنی او هم در فکر توست؟ احساس می کنی صبح ها که تو را می بیند انتظاری بی تاب برایش پایان می گیرد؟ ”
– بله، خوب می دانم که یکطرفه نیست. جلو که می نشیند، گاه آنقدر به من نزدیک می شود که خجالت می کشم در شهر بچرخم. دیروز به من گفت
” هر روز چه کلمات قشنگ جدیدی به کار می بری”
و من دست و پا شکسته به او حالی کردم که دوستم یوسف، کمکم می کند. و تا آنجا که توانستم از تو برایش حرف زدم و متوجهش کردم که تو خیلی به من نزدیکی، و آنقدر گفتم که علافمند شده است تو را ببیند.
یوسف! خواهش می کنم به خاطر من این فرصت را از دست نده و کوشش کن، شاید بتوانی به شکلی تکلیف مرا روشن کنی.
به فکر فرو رفتم ، چه می توانستم بکنم. حال و روز او با ” روشن شدن تکلیف ” فاصله زیادی داشت.
روشنی تکلیف او، از فردا نرفتن بود، و احتمالن کار را از دست دادن. ولی او تا آنجا پیش رفته بود که برای بهتر با او بودن، در همین مدت کم زبانش داشت راه می افتاد.
فکر کردم شاید بد نباشد مارگارت را ببینم تا اگر بشود، همانطور که غلام خواسته بود کاری از پیش ببرم و غلام را از ورطه ای که در آن دست و پا می زد، نجات بدهم. چون، عمیقن وصله را ناجور می دیدم.
قرار گذاشتم برای یکی دو روز دیگر از کارم مرخصی بگیرم و ترتیب دیدن او را بدهم.

به اتفاق آمدند، و مرا که خانه مانده بودم سوار کردند. کنار هم نشسته بودند. هنوز راه نیفتتاده بودیم که مارگارت شروع کرد:
“…غلام گفته که انگلیسی را خوب می دانید…. متشکرم که آمدید. ”
در جواب گفتم:
” منهم از دیدنت خوشحالم و امید وارم که در شهر ما به تو خوش گذشته باشد. هر چند جاهای دیدنی کم دارد و تقریبن عاری از جاذبه توریستی است، بخصوص برای دختر خانمی که از اروپا آمده باشد.ولی می شود از روز های آفتابی آن که زور زمستان را کم می کند لذت برد. ”
وقتی با نگاه به غلام، به من گفت:
” دیدنی شاید نداشته باشد، ولی جاذبه و آفتاب چرا، آفتابی که هر زمستانی را گرم می کند. ”
جوابم را گرفتم.
” ولی تو که داری چند روز دیگر این جاذبه و آفتاب را با هم جا می گذاری و می روی…”
بهتر دید مقدمه و پرده را کنار بگذارد و راحت حرف دلش را بگوید.
“…برایم سخت است. ولی برای رسیدن به غلام، بهتر است بروم. من غلام را با تمام وجودم دوست دارم. دلم می خواست که حد اقل یک هفته بیشتر میماندم. تلاشم را نیز کردم، اما پدر و مادرم موافقت نکردند.
از علاقه ام به غلام آگاه اند. چون تقریبن هیچ شبی نیست که در باره گردش روزم با آن ها حرف نزنم. بدون شک بوی علاقه ام را به غلام از لا به لای حرف ها یم در یافت کرده اند. می دانی که عشق را به هیچ نحو نمی شود پنهان کرد. شاید هم دفترچه یاد داشت هایم را که در آن تمامی نظر و احساسم را به او نوشته ام خوانده باشند. در اینصورت می دانم آنها نه تنها عمیقن تعجب کرده اند، چرا که اصلن انتظار چنین رخدادی را نداشته اند، بلکه به هیچ قیمتی موافق ادامه آن نیستند. ولی خوشبختانه من از مرز سن قانونی گذشته ام وخودم راسن می توانم تصمیم بگیرم. و این تصمیم نمی تواند در اینجا عملی شود. یا لااقل در این سفر کوتاه. بهتر است بر گردم و ترتیب کار را از آنجا بدهم. غلام خوب می داند که من دوستش دارم و حاضرم هر کاری برای رسیدن به او انجام بدهم. و مواردی از آن را نیز عملن به او نشان داده ام!. من فکر می کنم که او می تواند مرد زندگیم باشد. درست است که در این فاصله نمی توان خیلی از نا شناخته ها را دریافت کرد، اما در همین مدت، آنچه که از او دیده ام نشانگر درستی برداشت من بوده است. اگر برای هر رسیدنی باید گام اول را بر داشت، من مدتی است که راه افتاده ام.
در یکی از باشگاه های شرکت نفت نشسته بودیم. به مبل تکیه داد. سرش را میان دستهایش گرفت، نگاهش را روی غلام چرخاند و ادامه داد:
“…هر چند غلام همه همه آنچه را که گفتم متوجه شده است، ولی خواهش می کنم که تو تیز یکبار دیگر همه را برایش باز گو کن …”
به واقع زیبا بود. و بسیار خوب حرف می زد. کاملن به خودش متکی بود، و برداشتم این بود که بهر نحوی می خواهد غلام را داشته باشد.
تمام مطالب را برای غلام تکرار کردم و افزودم که پیداست تو را سخت دوست دارد.
نمی دانستم چکار کنم. برایم روشن شده بود که بهم دل بسته اند، و می دانستم وقتی که به اینجا می رسد، هر حرف
و عملی، جز در همان روال بی ثمر است.
سکوت را غلام شکست. و در تلاشی موفق، توانست بگوید:
” قول می دهم، در فاصله ای که در انتظار خواهم بود، تلاش جانانه ای برای فرا گیری زبان انگلیسی به کار ببرم. ”
مارگارت، نگاهی به من کرد و با خوشحالی گفت:
” دیدی که تشخیص من درست است. می دانم که غلام یک دنیا اراده است. و ادامه داد:
” از پدرم خواهش خواهم کرد که کاری در پالایشگاه برایش روبراه کند تا نخواهد راننده شرکت تاکسی رانی باقی بماند. ( و با خنده اضافه کرد ) که مجبور شود به ” مارگارت ” دیگری سرویس بدهد. در اولین فرصت باز خواهم
گشت و ترتیب بردن غلام را به انگلیس خواهم داد. و به اتفاق فراموش نخواهیم کرد که والدین او به زندگی راحت دوران باز نشستگی نیاز دارند.”
و از من خواهش کرد که نامه هایش را برای غلام به آدرس من بفرستد.

شب تا ساعت ها خوابم نمی برد. هر قدر جوانب را زیرو رو و بررسی می کردم جز آنچه که قرار بود اجرا شود راهی بهتر و بخصوص عملی تری به ذهنم نمی رسید.
حدود دو هفته از رفتن مارگارت گذشته بود که مجددن غلام را دیدم. توضیح داد که در این مدت گرفتار کارهای اداری استخدامش بوده، و گفت که در اداره حفاظت، ” اداره تحت نظر پدر مارگارت ” در قسمت قایق های کنترل کننده آب راه ” اروند ” مشغول شده است. خوشحال بود که پدر مارگارت به او گفته:
” می دانم که دخترم را دوست می داری.”
و آن را طلیعه ی خوبی می دانست، و نا راحت بود که عده ای از روی حسادت، دارند توی دلش را خالی می کنند و می گویند:
” پست بسیار خطر ناکی را به تو محول کرده اند ”
وقتی اولین نامه مارگارت آمد، و غلام دریافت که قول داده است برای عید نوروز باز گردد، و احتمالن دوری از او برای همیشه پایان خواهد گرفت، مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای دریافت کرده باشد، سراسر وجودش پر از شوق شد.
غلام در لباس مامور حفاظت، برازندگی خاصی یافته بود وگرمای عشق مارگارت، تحرک وفعالیتش را چشمگیر کرده بود. پیشرفت اش در فراگیری زبان محسوس بود. و بی شک روز شماری می کرد.
من دورا دور، کم و بیش سراغ او را داشتم و در هر توبت که خبری از مارگارت می شد او را می دیدم.
*****
….قاچاقچی های مسلح، که سیگار و مشروب حمل می کردند، برای رهائی از تعقیب قایق های حفاظت شرکت نفت، شروع به تیر اندازی می کنند، ولی به دلیل رسیدن نیروی کمکی کاری از پیش نمی برند و با محموله ی خود به دام می افتتند….اما حاصل اندوهبار آن از کار افتادن قلبی بود که شور عشق در ترنم طپش های آن جاری بود وجز عطوفت و مهر ذخیره ای نداشت، و شوق انتظاری شیرین در آن موج می زد.
من هنور پس از سالها، غم سنگین از دست دادن او را که رفاقت را پاس می داشت و زندگی را قشنگ می دید، در تمامی وجودم احساس می کنم و جای خالی او خلا ذهنی عجیبی را در درونم جای گذاشته است.
پی نویس ها:
۱ – ” لمبر ” شماره کارگری بر روی یک تکه فلز
۲ – ” فه ی دوس ” سوت شروع و اتمام کار در پالایشگاه
۳ – ” کولی ” کارگر ساده
۴ – ” صاحاب ” عنوانی بود که ” کولی ” ها و بیشنر هندی ها، انگلیسی ها را خطاب می کردند.
۵ – ” کپر ” سر پناه حصیری