این داستان بسیار کوتاه و زیبا، گویای
نمایش یا گزارشی دیگر بر نوعی از
ناهنجاری های انسان هائی است
که به دیدن جان ستانی، انسانی دیگر
می روند. و با چه علاقه ای….گذرگاه
——————————–
دست فروش ها زود تر از بقیه بساطشان را جمع کردند. بستنی های نیم خورده زیر قدم های کسانی که محوطه را ترک می کردند لگد مال می شد، و رد کفش های
بزرگ و کوچک به شکل رگه های شیری و سفید روی اسفالت سیاه رنگ خیابان جا می انداختند. درست مثل طومار بزرگی که همه آدم های آنجا پایش مهر زده باشند.
از همه زیادتر جای خط های زمخت پوتین توی چشم می زد. فروشندگان مواد غذائی ظاهرن افسرد تر از بقیه به نظر می رسیدند، چرا که بیشترین ضرر را در این جریان متحمل شده بودند! چون تمام ساندویچ ها و کلوچه هایشان همانطور دست نخورده باقی مانده بود.
در تمام مدت مراسم، پسر های جوان، نه سر به سر کسی گذاشتند، نه متلکی گفتند، و نه حتا کوچکترین ایما و اشاره ای کردند. دختران نیز نه انگار که پسرانی حضور دارند.
مردم بدون اینکه حرفی بزنند، در سکوت دست بچه ها را گرفتند و رفتند. بسوی خانه هایشان باز گشتند. و بعضی نیز صورت بچه ها را پوشاندند تا مانع کابوس شبانه آن ها بشوند.
رفتگر ها با لباس های یکدست، آماده بودند تا پس از تخلیه کامل مردم دست به کار پاکسازی و نظافت محل بشوند. هنوز محوطه کاملن خالی نشده بود که عدام شده را از جر اثقال پائین آوردند. ماموران طناب را از دور گردن جنازه باز کردند، و آن را داخل آمبولانس گذاشتند. چند دقیقه بعد آمبولانس آژیر را روشن کرد و با سرعت از آنجا دور شد.
۱ شهریور ۱۳۸۹در ۴:۰۴ ب.ظ
داستان مینی مال مثل شعراست.بایدباکمترین کلمات بیشترین مفهوم رابرساند.اضافاتش رامیزنم:دستفروشها بساطشان راجمع کردند.بستنی های نیم خورده زیرقدمها لگدمال میشد.ردکشفهاروی آسفالت سیاه خیابان نقش می انداخت.انگارهمه آدمهای محل پای طوماربزرگ خیابان رامهرزده بودند………..تاآخرداستان همین اضافات رادارد.متاسفانه نود
درصدنوشته های ماخارج نشین گرفتارهمین عارضه است،واین طبیعی است،چراکه ما
ازدریامان،یعنی زبان مادری دورافتاده ایم.اماباعرق ریزی ومطالعه مداوم ادبیات فرهیخته
زبان،امثال کارهای گلشیری واحمدمحمود،میتوان این عارضه رابه حداقل رساند……
موفق باشید…….
۲ شهریور ۱۳۸۹در ۵:۴۶ ب.ظ
جناب راشدان
آقای علی قانع مقیم تهران است
از نظر اطلاع عرض شد
۷ شهریور ۱۳۸۹در ۵:۰۹ ق.ظ
بادرودوخسته نباشید،جناب صفریان
ای برادرقصه چون پیمانه است \معنی اندرآن بسان دانه است.(ملای روم)
بحث من جابلسائی یاجابلقائی بودن نبود،قصه وپیمانه بود.
این سبک نوشته برمی گردد به دوران محمدحجازی وحسینقلی مستعان،حتی قائم مقام.
الان جوانهای تازه کاری رادرایران سراغ دارم که درشسته_ رفته نویسی کارشان هوشرباست!گفته گذشته خودراهم ویراستش میکنم:
«متاسفانه نوددرصدنوشته های ماخارج نشینهاهم گرفتارهمین عارضه است.»