مجمعه‌ی بساط،با چند شیشه و کباب برگ و جوجه کباب و ماست و خیار،تو اطاق کنار آبدارخانه آماده بود.در اطاق را بستند.درویش خود را کنار مجمعه رها کرد.پسربچه،گیج و منگ،کنار در ایستاده بود و پابه پا می‌کرد.نگار نگاهش کرد و گفت:
– واسه چی سرگشته‌ای تو؟مگه به قصابخونه اومدی،که اینجور مثل میت شدی؟بیا بشین کنار مجمعه و تا نفـس داری از خودت پذیرائی کن!دیگه شاید تا آخر عمرت یه همچین شبی رو نبینی و از این جور چیزا گیرت نیاد!
نگار استکان‌ها را پر کرد و درویش را ساخت.کیف دستیش را باز کرد و آینه دستی را بیرون آورد و سر و صورتش را وارسی کرد.آرایشش کمی به هم خورده بود.گونه و غبغب برآمده و چانه‌ی خوش تراش خود را سرخاب–سفیداب مالید.لب‌های موزون خود را ماتیک ملایمی کشید و با آب دهنش برق انداخت.ابروهای کشیده و کمانیش را،با مداد میزان کرد. زلف‌هاش را از زیرسنجاق که وارهاند،تا پشت شانه اش موج برداشت.مشروب اثر می‌کرد و چشم‌های عسلی و ناآرامش را جلا می‌داد.خنده توی چشم‌های درویش موج برداشت و با حسرت گفت:
– تو واسه‌ی درویش دل سوخته شعر حافظی!تا انقراض عالم هم نگاهت کنم،سیر نمی‌شم!خاک تو کاسه‌ی سر درویش درمانده!تو تاج سر تموم این کور و کج و معوجای غرقه توی زرق و برقی!چرا باید این جور باشه؟چی هیزم تری به روزگار بدکردار فروخته‌ایم – باز وارد عوالم برهوت شدی درویش!وردار تارتو کوکش کن!
درویش زخمه را تو دست گرفت و کلیدها را پیچ و تاب داد.زیروبم سیم‌ها را میزان کرد و یک چهار مضراب نواخت.دستی به سبیل جو-گندمی آویخته‌ی خود کشید.سرش را به چپ و راست خماند و وارد عوالم خلسه شد.
شانه به شانه،وارد سالن بزرگ شدند.پسربچه مجمعه را برداشت و پشت سر آن‌ها شلید.درویش در فاصله‌ی چند قدمی در،کنار دیوار نشست.پشت خودرابه دیوار تکیه داد و چهار زانو زد.پسربچه مجمعه راکنار دست او گذاشت و استکان‌هارا پر کرد و آماده گذاشت درویش به کاسه‌ی تار خیره شد و پای راستش را رو زانوی چپش انداخت.کاسه‌ی تار را تو بغل خود گرفت.پسربچه استکان تو مجمعه را به طرف او سر داد.درویش استکان را لاقیدانه سر کشید و بی اعتنا بــه زرق و برق و شکوه مجلس،اطراف را وارسی کرد و پوزخند گزنده‌ای زد.اهل مجلس،گروها گروه،با خودشان مشغول بودند.درویش سرش را به نگار نزدیک کرد و گفت:
– عین خیالت نباشه،انگار تو پا چراغ،یا یکی از همون مجالس فقیر فقرا هستی.سرت تو کار خودت باشه.خونسرد و خانوم باش!ندیده شون بگیر.تمومشون به یه تار گندیده‌ی گیسوت نمیارزند!همه شون فــدای یه طاق ابروت!
درویش انگشت‌های کشیده و چالاک خودرا رو سیم‌های تار به رقص درآورد و گوش سیم‌هارا به مالش گرفت.تو اقیانوس دستگاه‌های سه گاه،مغلوب سه گاه،شور و ابوعطا و چهارمضراب‌ها و رنگ‌های اصیل ایرانی به سیر و سیاحت پرداخت.سروگردن و شانه‌ی خودرا،همراه و هم‌گام با دستگاه‌ها،تکان می‌داد و کج و مـج می‌کرد.عرقش که درمی‌آمد، پیشانی و صورت و گلوی خود را با دستمال ابریشمی اهدائی نگارتمیزمی کرد،استکانی
از دست پسربچه می‌گرفت و بالا می‌انداخت و یک قاشق ماست و خیار پشت بندش می‌کرد.درویش توخلوت خودش بود.او میزد و نگارمی رقصید و می‌خواند.پسربچه کنار مجمعه آماده بود و هر از گاه،چاشنی لازم را به آن‌ها می‌رساند.درویش اهل مجلس را نمی‌دید.اگرهم پرهیب‌شان نگاهش را خراش می‌داد،نادیده‌شان می‌گرفت.عنان نگار به زخمه‌ها و سیم‌های تار درویش بسته بود.حرکات ملایم و چالاک خودرا با پنجه‌های او میزان می‌کرد.بال می‌کشید و گیسو می‌افشاند.پوست و گوشت بود عصب و حرکت.انگار انگاراستخوان تو تنش نداشت.از گوشه‌ای به گوشه‌ ای می‌خرامید.سروگردن و سینه می‌چرخاند و ناز و عشوه می‌فروخت.لبخندش دریای ملاحت بود.وسط مجلس می‌ایستاد و گیسوان مواج توفان گرفته اش را رو صورتش می‌پراکند و قمر را به ابر می‌نشاند.زن‌های غرقه در گل گیوه و زرق و برق،دندان کروچه می‌کردند.لب‌هاشان رابه دندان می‌گزیدند و عقده‌ی دل شان را باز می‌کردند:
– چی باد و افاده‌ای می‌فروشه!
– گدا گشنه خیال می‌کنه ملکه‌ ی آفاقه!
– به آقادائیش میگه دنبالم نیا بومیدی!
– خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!
نگار به گوشه و کنار مجلس می‌پرید.بین داماد بداخم و اطرافیانش ـ شهردار، روسای شهربانی و ژاندارمری و دادگستری و بهداری ـ می‌خزید.هر از گاه،با ریش آقای پنبه‌چی و حاج حجت و کله‌ی طاس آقای سلامـت بازی می‌کرد.شکم برآمده‌ی خان‌ها و فئودال‌ها را قلقلک می‌داد.قاطی حلقه‌ی خاله ـ خانم باجی‌ها میشد.جلوی اهل مجلس زانو می‌زد و ناز می‌فروخت و عشوه می‌آمد.هرکس به فراخور پک و پزش،اسکناسی تو‌ سینه بند او فرو میکرد.وسط مجلس می‌ایستاد.دایره زنگی دستی غرقه در پولک‌های رنگارنگش رادور سرخـود می‌چرخاند و جلوی نیمرخ خودمی گرفت و می‌خواند:
«عقرب زلف کجت با قمر قرینــه»
«تا قمــر در عقـربه کارما همینــه!»
کله‌ها گرم شده و چهره‌ها گل انداخته بود.رگ‌های پیشانی‌ها ورم کرده بود.شرم و حیا دامن می‌درانـد.هرکس همان می‌شد که بود.فاصله‌ها از میان برمی خاست و هرکس حرف دلش رامی زد:
– بلا بگیری آتیش پاره!
– یه ستون مرمره لامروت!
– اناره،انار رسیده ست!
– غنچه ست،غنچه‌ ی واشده ست!
– پروپاش یه جفت کله قنده لاکردار!
مویرگ‌های چشم‌ها به خون می‌نشست و متلک‌های رکیک اوج می‌گرفت.شلیته‌ی چهل چین نگار بازیچه‌ی دست‌ها می‌شد.انگشت‌ها،به بهانه‌ ی انداختن پول تو سینه بند، دست درازی می‌کردند.نگار خودراکناردرویش کشاند،استکان را با عصبانیت از دست پسربچه گرفت و سرکشید و گفت:
– ذلیل مرده،سرشب گفتم که این لقمه خیلی گنده ست.هیچ وقت گوشت بدهکار حرف من نبوده،همیشـه‌ م چوب‌شو خوردیم.بی شرف‌ها خیلی اذیت می‌کنند.دارم دیوونه میشم.هنوزم دیرنشده،بلن شو بریم!می‌ترسم اختیار از دستم دربره و اتفاقی بیافته‌ها! غلام از بیرون،مثل سگ‌هار،به من زل زده!بیا تا دیر نشده،از خیرشون بگذریم!
درویش عرق از چهره و گردن خود پاک کرد،استکانش را سرکشید و گفت:
– دست وردار خانوم خانوما!بازم به کله‌ت زده انگار! بعد از عمری،یه مرتبه شانس رو کرده! درویش فدای خم ابروهای طاقت،امشبه رو دندون رو جگر بگذار.غلام حلقه به گوشتم، حرومش نکون،باشه!
شب از نصفه می‌گذشت.حرکات نگار بی اراده شده بود.خیلی آزارش داده بودند.از پا می‌افتاد.با اکراه می‌خندید.کش و قوس زانوهاش در اختیارش نبود.
نگار کنار جمع زعمای قوم می‌رقصید.کمر خودرا خم کرد و زلف‌هاش را رو زانوی یکی از خان‌هاافشاند،خان به دیگران نگاه کردوچشمک زد.انگشت‌هاش را لای خرمن گیسوی افشان خیزاند.موها انگار برق داشتند.خان از خود بیخود شد و گفت:
– اون لندهورا راهی کن برند.راننده‌ی من هروقت لازم بود،می‌بردت.اصلاشب را مهمون این حضرات باش.کمی عاقل باشی،از خانه گردی خلاص میشی!حیف از این همه قشنگی نیست که تو دست و پای لات و لوت‌ها هدر شه!…
نگار سر و زلف خودرا عقب کشید و حرف خان را قیچی کرد:
– کور خوندی ارباب!ما مطرب شما هستیم،اما لقمه‌ی دهن هر سگی نیستیم! یه موی گندیده‌ی اون لندهورا رو به هزار تای امثال تو نمیدم!
چشم‌های خان از حدقه بیرون میزد.لب خودرا به دندان گزید.رگ‌های گردن و پیشانیش به پرپر افتاد.دستش را داخل سینه‌بند نگار خیزاند و مشت پر خودرا فشار داد.نگار جلوی زانوی خان خم برداشت و چشم‌هاش به اشک نشست.کف دست خودرا مشت کرد و به وسط پای خان کوبید. …
مجلس به هم ریخت.کپه‌های نر و ماده ازهم پاشیدند.زمزمه‌ها حرام شدند.هر کس از جفت خود فاصله گرفت.دور محل معرکه را گرفتند.همه چیز به هم ریخت.آقای پنبه‌چی دستپاچه،دست‌های خودرا بلند کرد و بال بال زد.بی هدف،به هر طرف می‌دوید.مهمان‌ها را،با عذرخواهی،پخش و پلا ‌کرد:
– خانوما و آقایون خبری نشده،تمنا می‌کنم باعث سردرگمی نشید!
پدر داماد مهمان‌هارا دور کرد.عرقش درآمده بود و گوشه‌های دهنش کف کرده بود.خان خجالت زده،خود را جمع وجور کرد.
درویش تو عوالم خودش بود.شانه‌ها و سرش رابه چپ وراست می‌گرداند و گوش سیم‌ها را می‌مالید.نگار خودرا کنار او و مجمعه رساند.استکان را با خونسردی سرکشید و با چند قاشق ماست و خیار،تلخی را قورت داد.سیگاری گیراند و گوشه‌ی لب خود گذاشت. سیگار را با لبخند کشید.سرش را به چپ و راست تکان داد.زلـف‌های خود را رو صورت و گردن افشاند و گفت:
-پسر یک استکان لبریز دیگه مهمونم کن!جاکش تا آخر عمرش فراموش نمی‌کنه!خیلی وقت بود می‌خواستـم گوش مالیش بدم!
زلف‌های افشان خود را جمع کرد و باغرور به آن‌هادست کشید و دسته شان کرد.آن‌ها را با سنجاق سر بست و استکان دومش را لاقیدانه سرکشید.سیگار دیگری گوشه‌ی لب خود گذاشت و با خیال راحت،به آرامــی پشت وشانه‌ی خودرا به دیوار تکیه داد.نگاه فاتح خودرا به معرکه دوخت:جماعت مثل زنبور،تو هم می‌لولید و وزـ وز می‌کرد.پدر داماد،که درویش و نگار را می‌پائید،نعره کشید:
– بسه دیگه! …خفه خون بگیرید!صد مرتبه گفتم این زنیکه‌ی هرزه به درد مجلس ما نمی‌خوره! نگذاشتند که!تو این قبرستون کسی گوشش بدهکار حرف من نیست که! گفتم درجه‌ی یکشو میارم. میدونستم اینا عروسی روبه گند می‌کشند!…
خان بلند شد.تلوتلو خورد و سرش گیج رفت.. ایستاد و به دیوار تکیه زد.پدر داماد دست اورا گرفت و تا کنـار نرده‌های تراس برد و پاسبان را صدا کرد:
– تمومش تقصیر شما پدر سوخته‌هاست!فقط بلدین گوش بری کنید و شکم گنده کنید! کدوم گوری بودی تـو؟برای چه اون جا میخ طویله‌ی کنار در شدی؟آوردمت که مجسمه شی و تماشام کنی؟منتظری این بی سروپاهـا تو مجلسم بمب بگذارند و همه‌رو لت‌وپار کنند؟یااله این دو نفر مفتخور رو با پس گردنی بنداز بیرون.این لکاته رو هم بنداز تو اطاق کنار آبدارخونه و در رو از پشت قفل کن!مواظب باش!اگه در بره،رئیست تو مجلسه ، می‌گم دستور بده دارت بزنند!بعدهم اون غلام بی پدر و مادر رو بفرست پیش من!
پدر داماد پیشاپیش پاسبان راه افتاد.تار را با خشم از دست درویش قاپید و از در بیرون رفت وکاسه‌ی تار رابـه به نرده‌های آهنی کنارتراس کوبید و تکه تکه کرد.تراشه‌ها و تکه‌هاو سیم‌های مچاله شده را زیر بغل درویـش چپاند.درویش و پسربچه را با لگد و پس گردنی از در باغ بیرون انداخت و در را با صدائی گوش خراش،پشت سرشان بست …
پاسبان کنار در درویش را از حول و حوش درباغ دور کرد.درویش در فاصله‌ی دوری،کنار تیر چراغ برق،رو سکوی کناره‌ی رودخانه نشست.رودخانه پر آب خیابان جلوی باغ را دو شقه می‌کرد و هر شاخه ی خیابان مستقل می‌شد.دیواره‌ی رودخانه،تا یک زانو بالاتر از کف خیابان،سنگچین شده بود.درز سنگ‌ها سیمان شده بود و چراغ‌های پرنور سراسر خیابان و سطح مواح رودخانه را روشن می‌کرد.
درویش در بزرگ باغ را می‌پائید.خبری از نگار نشد.پاسبان کنار در ایستاده بود و باطومش را به کف دستش می‌کوبید و پابه پا می‌شد.درویش خودرا رو سکو جابه جا کرد و پشتش را به تیر چراغ برق تکیه داد.پاهاش را به طرف آب رودخانه آویخت.پسربچه کنار تیر چراغ برق دیگری،رو سکو نشسته بود.درویش تکه‌ها و تراشه‌ها و سیم‌های مچاله شده رارو زانوی خود گذاشت و انگشت‌هاش را روشان کشید.سیم‌های مچاله شده زنگ زنگ کردند و اعصاب درویش را خراش دادند.انگاررو استخوان‌های تکه تکه شده‌ی خودش دست می‌کشید.تکه‌ها و تراشه‌ها و سیم‌ها را نوازش کرد.چند تکه راکنار هم گذاشت. پیچ وتاب سیم‌ها را کمی باز کرد.تکه‌ها و تراشه‌ها را از حلقه سیم‌ها وارهاند و یکی یکی وسط آب مواج پرت کرد.تکه‌های تار گرفتار گرداب رودخانه شدند و هر کدام چند دور رو سطح آب دور خود چرخیدند و تو آب فرو رفتند و گم شدند.هر از گاه،با فشار بیرون می‌افتادند و رو سطح آب معلق می‌زدند و همراه حرکت مواج آب،می‌گذشتند ودور می‌شدند.تا چشم درویش یاری می‌کرد،تکه‌ها و تراشه‌ها را رو سطح آب پائید.تکه‌ها و تراشه‌های تار از دیدگاه درویش تو تیرگی شب گم شدند…
#
صبح لحافش را روشهرپهن کرد.
پسربچه تو شهر سرگردان شد.دل از همه‌جا و همه‌چیز بریده بود.ابرهای اوایل زمستان لـحافی تیره رو آسمان کشیده بودند.قلب آسمان گرفته بود و نرم نرم می‌بارید.بادگزنده،دانه‌های ریز باران را رو پوست صورت‌ها می‌پاشاند. شاخه‌های لـخت درخت‌ها پنجه بر چهره ی یکدیگر می‌کوفتند.
مردم گروها گروه،به طرف کوره پزخانه‌ها راه برداشته بودند.پسربجه،بی میل و بی اختیار، دنبال جماعت شلید.جماعت حرکت می‌کرد و هر کس با کنار دستی خود بگو مگو می‌کرد:
– تو کوره پز خونه‌ها یه جسد پیدا شده!
– مال کیه؟
– کسی نمیدونه.
– شکلش چی جوریه؟
– قابل شناخت نیست.
– پوست صورت‌شو قلفتی کندن!
سوراخی کوره‌پزخانه ی کنار غسالخانه قیامت بود.مردم هجوم می‌بردند،از سر و کول هم بالا می‌رفتند و با چشم‌های وادریده جسد را تماشا می‌کردند.موج بعدی جماعت،قبلی ‌ها را عقب می‌راند و گروه تازه رسیده،جای قبلی‌ها را می‌گرفت.هیچ کس جسد را نشناخت،اصلا قابل شناخت نبود…
زمزمه‌های گوناگون پتکی شد و بر مغز پسربچه فرود آمد.تا کنار کوره پزخانه ی خرابه، دنبال جماعت کشیده شد.زانوهاش یارای جلو رفتن نداشت.به دیواره ی گلی کوره پزخانه تکیه کرد.تاحول و حوش عصر،رو زمین به گل نشسته،پـهن و میخکوب شد.پاک از خود بیخود بود.هجوم و برگشت و هیاهوی جماعت را حس نمی‌کرد.جماعت فروکش می‌کرد. سرما گزنده می‌شد.خود را با ترس،کنار جسد کشاند.پرده ی لرزانــی همه جا را می‌لرزاند.جسد را پوسته‌ای از گل تو خود پیچیده بود.سرتا پای لباس‌های جسد با گل عجین شده بـود.رنگ‌ها و نوع لباس‌ها قابل شناخت نبود.هیچ نشانه‌ای از آشنائی جانگذاشته بودند.کاسه ی سر پسربچه می‌سوخت.سرش کوهی شده بود.انگشت‌های جسدرا تو دست خودگرفت.انگشت‌های قلمی و کشیده را نادیده می‌شناخت!شست و انگشت سبابه را توی دهن خود گذاشت.گل انگشت‌ها را باآب دهنش شست و با دامن پیرهنش خشک و پاک کرد.سیاهی کمرنگ سینه ی انگشت سبابه و شست را خوب به یاد داشت.همان‌ها بودند که بارها با حسرت به نگار گفته بود:
مردم گروها گروه،به طرف کوره پزخانه‌ها راه برداشته بودند.پسربجه،بی میل و بی اختیار، دنبال جماعت شلید.جماعت حرکت می‌کرد و هر کس با کنار دستی خود بگو مگو می‌کرد:
– تو کوره پز خونه‌ها یه جسد پیدا شده!
– مال کیه؟
– کسی نمیدونه.
– شکلش چی جوریه؟
– قابل شناخت نیست.
– پوست صورت‌شو قلفتی کندن!
سوراخی کوره‌پزخانه ی کنار غسالخانه قیامت بود.مردم هجوم می‌بردند،از سر و کول هم بالا می‌رفتند و با چشم‌های وادریده جسد را تماشا می‌کردند.موج بعدی جماعت،قبلی ‌ها را عقب می‌راند و گروه تازه رسیده،جای قبلی‌ها را می‌گرفت.هیچ کس جسد را نشناخت،اصلا قابل شناخت نبود…
زمزمه‌های گوناگون پتکی شد و بر مغز پسربچه فرود آمد.تا کنار کوره پزخانه ی خرابه، دنبال جماعت کشیده شد.زانوهاش یارای جلو رفتن نداشت.به دیواره ی گلی کوره پزخانه تکیه کرد.تاحول و حوش عصر،رو زمین به گل نشسته،پـهن و میخکوب شد.پاک از خود بیخود بود.هجوم و برگشت و هیاهوی جماعت را حس نمی‌کرد.جماعت فروکش می‌کرد. سرما گزنده می‌شد.خود را با ترس،کنار جسد کشاند.پرده ی لرزانــی همه جا را می‌لرزاند.جسد را پوسته‌ای از گل تو خود پیچیده بود.سرتا پای لباس‌های جسد با گل عجین شده بـود.رنگ‌ها و نوع لباس‌ها قابل شناخت نبود.هیچ نشانه‌ای از آشنائی جانگذاشته بودند.کاسه ی سر پسربچه می‌سوخت.سرش کوهی شده بود.انگشت‌های جسدرا تو دست خودگرفت.انگشت‌های قلمی و کشیده را نادیده می‌شناخت!شست و انگشت سبابه را توی دهن خود گذاشت.گل انگشت‌ها را باآب دهنش شست و با دامن پیرهنش خشک و پاک کرد.سیاهی کمرنگ سینه ی انگشت سبابه و شست را خوب به یاد داشت.همان‌ها بودند که بارها با حسرت به نگار گفته بود:
«حیف انگشتای به این قشنگی نیست که توپاچراغ وباتریاک این جور سیاه شون می‌کنی!»