خورشید در حال غروب کردن بود. و سکوت خاصی بر تمام مجتمع سایه افکنده بود. فقط صدای ناله و مداحی از خانه ی طیبه خانم بلند بود. بوی عود و گلاب در هوا پیچیده بود. روی دیوارهای آپارتمان پارچه ها ی سیاه باریک که رویشان به عربی چیزهایی نوشته بودند خودنمایی می کردند. نور یک نورافکن درِ مجتمع و اتوبان را روشن کرده بود. بیرون در تابلویی روی پایه اش گذاشته بودند که رویش نام هیئت عزاداری را درشت نوشته بودند. دو مهتابی سبز هم آنرا روشن کرده بودند تا از دور هم خوانده شود. جلوی در آپارتمان دو مرد با لباس سیاه ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. گاهی هم چیزی در گوش هم پچ پچ می کردند و زیر لب می خندیدند. هر وقت هم کسی می آمد خنده شان قطع می شد و حالت بی حال به خود می گرفتند. روی محوطه بشیر قصاب داشت خودش را برای قربانی کردن گوسفند آماده می کرد. همه ی بچه ها دور گوسفند بیچاره جمع شده بودند تا کشته شدنش را ببینند. بقیه هم طوری نگاهش می کردند که انگار همین الان در کاسه ی آبگوشتشان است. علی، پسر بزرگ طیبه خانم، که پنج سال بیشتر نداشت، کاملاً مشتاق بود قربانی کردن گوسفند را نگاه کند. برایش مهم نبود که چرا می خواهند این بیچاره را بکشند. فقط می خواست تماشا بکند.

بشیر قصاب دست و پای گوسفند را بست. هیکل چند صد کیلویی خودش را روی کمر آن بیچاره گذاشت. حیوان بیچاره ناله ای از درد کشید. بشیر با آن صدای کلفتش فریاد زد:” آب بیاورید.” یکی از بچه ها کاسه ی آبی به دست او داد. بشیر کاسه را جلوی دهان حیوان گرفت و به زور کمی آب به حلقش ریخت. حیوان بیچاره داشت خفه می شد. بشیر کاسه را روی زمین گذاشت. با دست چپش پوزه ی حیوان را محکم گرفت. گوسفند با چشم های مشکی براقش هنوز داشت علی را نگاه می کرد. علی هم انگار داشتند قند تو دلش آب می کردند، خوشحال بود که می توانست قربانی کردن گوسفند را از نزدیک ببیند. بشیر امانش نداد. با دست راستش چاقویش را از کمریش باز کرد. لبه هایش را به سنگ مالید. بسم الهی گفت و چاقو را روی گردن حیوان گذاشت. شروع به بریدن کرد. گوسفند بیچاره با تمام قوا زور می زد که هر طور شده خلاص شود. اما تا آمد بفهمد که چه شده سرش از گردنش جدا شده بود.

علی هنوز داشت از تماشا لذت می برد. چشمان گوسفند جلوی چشمانش بسته شد. انگار داشت با آن چشمهایش به علی التماس می کرد که نجاتش بدهد. علی هم انگار فراموش کرده بود که همین امروز بود، از صبح تا حالا با آن گوسفند همبازی شده بود. مادرش به او گفته بود: هر گوسفندی که قربانی بشود به بهشت می رود. آنجا از بهترین نعمتهای بهشتی بهره مند می شود. علی هم خوشحال بود که همبازیش داشت به بهشت می رفت.

خون حیوان شروع به پاشیدن کرد. بشیر سرش را روی سفره ی پلاستیکی انداخت. بعد گردن حیوان را به طرف زمین گرفت تا خونش همه جا را کثیف نکند. بعد از اینکه خون ریزی تمام شد، بشیر شروع به صلاخی حیوان کرد.

از گوشت گوسفند نذری آبگوشت درست کردند و در آخر دعا دادند که مردم بخورند. فقط کمی از آن را گذاشتند برای خود طیبه خانم که برای منزل گوشت داشته باشد.

آخر شب که همه بعد از خوردن یک شام کامل، با شکمهای پر از گوشت گوسفند قربانی به خانه ها شان رفتند، طیبه خانم هم راضی بود که توانسته بود نذرش را ادا کند.

مادر طیبه خانم که آن موقع ها بچه دار نمی شده، نذر کرده بود که اگر بچه دار شد یک گوسفند قربانی کند. که اتفاقاً بعد از نذرش طیبه را حامله شده بود. با اینکه پدرش از دختر شدن بچه زیاد راضی نبود؛ ولی مادرش خوشحال بود که بالاخره بچه دار شده اند. طیبه هم که این موضوع را می دانست از همان کودکی دوست داشت برای به دنیا آمدن دخترش گوسفند نذر کند، حال به آرزویش رسیده بود. او بعد از اینکه دوتا پسر تپل و کاکل زری زاییده بود حالا یک دختر به دنیا آورده بود. و وقت آن شده بود که نذرش را ادا کند.

طیبه خانم یک زن مهربان خانه دار بود. او همیشه به آنچه برایش پیش آمده بود قانع بود. حتی همان موقع که اصغر به خواستگاریش آمده بود، با اینکه هیچ حسی نسبت به او نداشت ولی چون خواسته ی پدرش بود راضی شد که با او ازدواج کند. یعنی حتی نگفت که علاقه ای به او ندارد. او فقط دوست داشت همه راضی باشند. اینطوری احساس می کرد بیشتر از هر کس به مادر بزرگش شبیه شده. حتی بعد از خواستگاری اصغر، خواهر کوچکش او را مسخره می کرد که می خواست زن یک شوفر بشود. ولی طیبه می گفت راضیم به رضای خدا. او حتی از شوهر آینده اش هم دفاع نمی کرد. از همان شب عروسی هم نذر کرده بود که هر وقت دختر به دنیا بیاورد یک گوسفند قربانی کند. او حتی بعد از اینکه پسر زایید هم هیچ شکایتی نکرد. باز هم می گفت راضیم به رضای خدا. حتی از خانه ی کوچکی که اصغر در یکی از مجتمع های دور افتاده ی شهر جور کرده بود راضی بود. او خیلی به عقایدش احترام می گذاشت. هیچ وقت نمی گذاشت بیهوده عصبانی شود. یا اینکه سر کسی داد بزند. هر وقت که عصبانی می شد می گفت: استغفرالله. دوست داشت نمازش را به موقع بخواند. عقیده داشت که هرچه نمازش به اذان نزدیک تر باشد، فرشته های بیشتری هستند که برایش ثواب بنویسند. برای همین بود که وقتی نمی توانست نماز بخواند عذا می گرفت. از همان روز اول با عادت ماهیانه مشکل داشت. انگار که قاتل جانش بود. همیشه این روزها را گوشه گیری می کرد. سعی می کرد که اخلاقش تغییر نکند. اولین تجربه ی احساسی اش هم همان ازدواج با اصغر شوفر بود.

اسم دخترش را فاطمه گذاشت.اسم پسرهایش را هم علی و امیر گذاشته بود. علی پنچ سال داشت و پسر بزرگش بود. اصغر هم همیشه هر شب کنار پسر بزرگش می نشست و از نقشه هایی که برای او کشیده بود حرف می زد. او دوست داشت علی مهندس شود؛ تا از خودش بیشتر میان مردم اعتبار داشته باشد. پسر کوچکشان هم سه سال بیشتر نداشت. امیر همیشه همبازی علی بود. علی هم اغلب به او دستور می داد که چه کار بکند. حتی اگر در بازیهایشان علی شاه بود، امیر می بایست نوکر باشد. امیر هم عادت کرده بود که به حرفهای برادر بزرگش گوش کند.

فردا صبح زود اصغر از خانه بیرون رفت. به قول خودش به دنبال بدبختی خودش بود. علی و امیر هم طبق معمول هر روز داشتند با هم بازی می کردند. در بازیشان علی صاحب منصب بود. امیر بیچاره هم مجبور بود الاغش بشود. علی سوار کول امیر می شد و به او فرمان می داد. طیبه خانم هیچ وقت در کارهای آنها دخالت نمی کرد. چون می دانست که در اسلام سفارش شده که به بچه های زیر شش سال نباید چیزی گفت. باید آن ها را مثل ارباب خانه دانست. طیبه خانم هم به این موضوع معتقد بود. معمولاً فقط بازی کردنشان را نگاه می کرد.

امروز خیلی خوشحال بود. انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. بعد از اینکه ظرفهای صبحانه را شست؛ در آشپزخانه مشغول آشپزی شد. دوست داشت بهترین غذایی را که اصغر دوست داشت برایش بپزد. تا وقتی که از سر کار برمی گشت خوشحالش کند. از شانس خوبش امروز اصغر قرار نبود راه بیابان را بگیرد. فقط می بایست چند ساعتی در شهر اسباب و اثاثیه خانه را جابجا کند. همین بود که ناهار به خانه برمی گشت. طیبه خانم هم از این بابت خوشحال بود که می توانست خوشحالیش را با اصغر شریک شود. دوست داشت هرچه هنر داشت در این آشپزی رو کند. از یخچال گوشت یخ زده ی گوسفند قربانی را برداشت. آن را روی میز کابینت، در یک ظرف گذاشت تا یخش آب شود. سبزی های یخ زده را هم گذاشت کنارشان. در یک قابلمه کمی برنج گذاشت دم بکشد. بعد از اینکه کارش با برنج ها تمام شد؛ متوجه شد لیمو خشک ها تمام شده و مجبور است برای خریدن لیمو ترش از خانه خارج شود. چادرش را به سرش انداخت. همین که خواست از در خانه بیرون برود، صدای گریه ی فاطمه بلند شد. برگشت و به اتاق خواب رفت. فاطمه را از گهواره بیرون آورد. در را بست و همانجا مشغول شیر دادن به فاطمه شد. بعد از اینکه کارش تمام شد دخترش را در آغوش گرفت و او را هم با خود بیرون برد. خیلی عجله می کرد. دوست داشت زودتر به خانه برسد تا بتواند به آشپزی ادامه دهد. از در مجتمع که داخل شد؛ قدم هایش را تندتر کرد. انگار چیزی از درون او را صدا می کرد. چیزی او را فرا می خواند. دلش شورافتاده بود. می ترسید که غذایش خراب شده باشد. خوشبختانه آپارتمانشان به در مجتمع نزدیک بود و همین طور خانه شان طبقه ی اول بود. برای همین مجبور نبود پله های زیادی را بالا برود. وسط پله ها بود که صدای فریاد بچه ای از خانه اش بلند شد. انگار داشتند آب جوش روی بچه ای می ریختند. اضطراب تمام وجودش را فرا گرفت. چشمانش گشاد شده بودند. انگار وزنه ای سنگین به قلبش آویزان کرده بودند. دوان دوان خودش را به در واحد رساند. در را با عجله باز کرد. علی را دید که چاقوی آشپزخانه در دستش است و مضطرب او را نگاه می کند. بغض گلویش را گرفته بود. آرام گفت: مامان! خودت… گفتی… اگر… قربانی بشه… میره بهشت…. منم… فرستادمش… به بهشت. فرش کف اتاق قرمز شده بود. خون به در و دیوارها پاشیده بود. انگار نقاشی قلم موی خود را از رنگ قرمز پر کرده بود و با هنر خاصی به دیوارهای سفید خانه اِفِکت داده بود. میان خون کف اتاق بدن امیر، بدون سر داشت دست و پا می زد. سرش هم روی سفره ی پلاستیکی انداخته شده بود. چشمانش باز بود . داشت با نگاهی مهربان به طیبه نگاه می کرد. طیبه مات مانده بود. نمی توانست آن چیزی را که داشت می دید باور کند. انگار غول غظیمی او را محکم در بر گرفته بود. نه می توانست حرکتی بکند و نه حرفی بزند. دستانش را روی سرش گذاشت و بلند ترین جیغی را که می توانست بزند، زد. انگار می خواست هر آنچه را که در این چند لحظه روی قلبش سنگینی می کرد به یکباره آزاد بکند. مدام جیغ می زد. صورتش سرخ شده بود. تمام بدنش عرق کرده بود. نگاهش که پایین افتاد؛ دید فاطمه روی زمین افتاده. درحالی که سرش شکافته شده بود. خونش با خون امیر در هم پیچیده بود. دستانش را باز کرده بود و با چشمان باز داشت مادرش را نگاه می کرد. طیبه دیگر خشکش زده بود. نمی دانست چه موقع فاطمه از دستش افتاده بود. برای اولین بار عصبانی شده بود. نمی دانست از چه چیزی عصبانی بود. شاید از دست خواهرش که او را مسخره می کرد. شاید اصغر که جروزه ی هیچ کاری را نداشت. شاید مادرش که برای تولدش گوسفند نذر کرده بود. شاید علی که برادرش را قربانی کرده بود. شاید خودش که به علی از بهشت رفتن گفته بود و فاطمه را روی زمین انداخته بود. شاید هم خدا که این همه بدبیاری برایش خواسته بود. این دفعه دیگر به رضای خدا راضی نبود. می خواست عصبانی باشد. می خواست عصبانیتش را سر کسی خالی کند. سرش را بالا آورد. اما علی در اتاق نبود. چاقوی آشپزخانه افتاده بود کنار سفره ی پلاستیکی. بدن امیر هم دیگر دست و پا نمی زد. در همین لحظه بود که صدای ترمز محکم ماشینی از اتوبان جلوی مجتمع آمد. بعد از آن هم جیغ یک کودک و خرد شدن شیشه در هم پیچید. صدای فریاد چند مرد از خیابان می آمد: خدا به فریاد برسد. این علی بود. پسر طیبه خانم.

طیبه دیگر طاقت نداشت. پاهایش سست شده بود. نمی توانست خودش را نگه دارد. آرام روی زمین افتاد و از حال رفت. همسایه ها دورش جمع شده بودند. همه ی آنهایی که دیشب دلی از عذا در آورده بودند، آمده بودند. مزه ی گوشت قربانی زیر دندانهایشان مانده بود. آمده بودند که دوباره از گوشت قربانی بخورند. گوشتِ قربانی هم یخش باز شده، و آماده ی طبخ بود.