آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا هم نکردهام. یعنی اصلاً فکرشم نیستم. اما اون شب روراش گشنهم بود. اونم چه جور!

دورهی کسادی بود و هنوز کارخونههای اسلحهسازی وا نشده بود تا دوباره پولها به جریان بیفته. هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود.

داشتم میون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد میشدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنهش بود جلومو گرفت و گفت:

” میگمها… داداش!… نمیخوای پول و پلهای گیرت بیاد؟ “

گفتم:
– چرا که نخوام؟ چه! حرفا میزنی! اما آخه چه جوری؟

گفت:
” یکی رو لخت میکنیم. اولین سفیدپوستی رو که از تو یکی از این کابارهها دربیاد و پولدارم باشه، بیخ خرشو میچسبیم و لختش میکنیم.”

گفت:
” آره لختش میکنیم، پس چی؟… آخه، مرد حسابی! مگه تو گشنت نیس؟ مگه همین امروز خودت نبودی که پای صندوق اعانه واستاده بودی و تازه آخرشم دست از پا درازتر برگشتی؟ عین خودم. چیزی بت ماسید؟ ها؟ – لعنتی!… خلاصه، باس تو هم هرچه دلت میخواد داشته باشی. تموم شد و رفت… دستتو دراز کن و برش دار، اگرم داری از گشنگی میمیری، اقل کم مثل احمقها نمیر!….
بینم: نکنه عاشق چشم و ابروی سفیدپوستایی، آره؟ خب، اگه نیستی، بزدلی پس. – پس چی؟ خیال کردی اونا اصلاً محل سگ بت میذارن؟ “

گفتم:
– نه که نمیذارن.

گفت:
” آره که نمیذارن. این پولدارا، میان هارلم و تو کابارهها و میخونههای شبونه چهل پنجاه دلار خرج میکنن! اما به من و تو که تو خیابونا ویلونیم محل سگ هم نمیذارن. مگه نه، ها؟… خلاصه امشب یکی از اونا باید اول یه خورده از پولاشو بسلفه، بعد بره خونش.”

گفتم:
– آجانا چی پس؟

گفت: ولشون کن، جهنم شن!… نیگا: من خونهام همین جاس: تو این زیرزمین پشت کوره، رو کپهی خاکسترا میخوابم. شبا هیشکی اینجا پا نمیذاره. میذارن اینجا بخوابم که کوره رو بپام تا صبح بسوزهآره. اون بالام یه نجیبخونهس. میفهمی که؟ نیگا: اون یارو رو که پیدا کردیم، تو میگیری هولش میدی تو زیرزمین. اون وقت منم میکشمش تو و دوتایی میبریمش پشت کوره دخلشو میاریم. از پول و ساعت و لباس و این جور چیزا، هرچی داشته باشه ازش میستونیم، بعدم میفرستیمش تو حیاط عقبی. اگه هوار کشید (که حتماً هم وقتی هوای سرد به تنش بخوره هوارش درمیاد.)، مردم خیال میکنن یه سفیدپوس مست کرده و اون بالا با یه نشمهی سیاه دعواش شده. اگر ببینینش هم میگن لابد مجبور شده لباساشو بذاره و فلونگو ببنده. خب تا اون وقتم دیگه من و تو زدهیم به چاک جعده. چه طوره داشم؟

جونم واسهتون بگه، آقام که شما باشین، اون شب من اونقده خسته و گشنه بودم و سرما پیرمو درآورده بود که هیچ نمیدونستم به یارو چی جواب بدم. همین قد گفتم:
باشه
!”
و قرارشو گذاشتیم
.

اون وقت شب، انگاری خیابون صد و سی سوم حسابی داشت دست و پا میزد:

مردم میاومدن و میرفتن. تاکسیها و ماشینا این ور و اون میرون . زنا هول میزدن و سفیدپوسای بالای شهر، دنبال کابارهها میگشتن.

درست نصب شب بود.

زیرمین این یارو سیاهه، درش درست بغل در باردیکسیبود. همون جایی که یه زنیکه توش از اون بلوزها میخونه که سفیدای لعنتی براشون جون میدن.

آقام که شما باشین. عینهو همونی شد که دلمون میخواس.

همون دیقه یه دسته سفیدپوس، با خز و پز از سرپیچ خیابان پیداشون شد.

انگار ماشینشونو تو لنکاس پارک کرده بودن؛ چون اگه با تاکسی اومده بودن، دیگه توبرفا راه نمیرفتن. وقتی رسیدن جلو ما، یکی از زنای سفید گفت: ای وای، ادوارد! جونی، من کیف و قوطی پودرمو تو ماشین جا گذوشتم. بیزحمت باس بری ورداری بیاریشون.

همشون چپیدن تو باردیکسی؛ جز اون پسره که دوباره برگشت به لناکس. آقام که شما باشین، ادوارد اون شب دیگه به باردیکسی برنگشت. نه جونم، اونم، واسه اینکه نذاشتیمش بره! آره

وقتی با اون قر و فر و لباس شبش، با اون پالتو سیاه معرکش_ که ای کاش مال من بود_ برگشت، من از قصد سر خوردم و برای اینکه رو برفا زمین نخورم چارچنگولی یارو رو چسبیدم و تا اومد بفهمه چه بلایی داره سرش میاد، از پلهها کشیدمش پایین. یارو هم که در زیرزمین وایستاده بود و میپایید، تر و چسب کشیدش توخلاصه موقعی فهمید که اوضاع از چه قراره، که دیگه خیلی دیر شده بود و ما تونسته بودیم بدیمش پایین و بکشیمش پشت کوره و بندازیمش تو زغالدونی.

وقتی داشتیم با هم سر میخوردیم طرف پاییم، بش گفتم: جیکت درنیاد ها!

اون پشت چندونی روشن نبود. یه شعلهی کوچولوی گاز، با نور آبی رنگی از میون گرد زغالسنگی که تو هوا بود کور کوری میکرد.

تا چند دیقهای نمیتونستم ببینم پسره قیافهاش چه جوریه.

یارو سیاهه بش گفت: ادوارد! اینجا، تو زغالدونی، هوار موار نکشی ها!

اما طفلکی ادوارد هوار موار نمیکشید. همینجور نشسته بود رو کپهی زغالا و جیکش هم در نمیومد؛ گمونم ار ترس ضعف کرده بود.

سیاهه بش گفت: آره، زغال مغال هم نپرونی ها!

اما طفلکی ادوارد اهل زغال مغال پروندن هم نبود.

یه خورده که گذشت، با صدای قشنگ سفیدپوستیش پرسید: چه کار میخواین بکنین؟ موضوع آدم دزدیه؟

آقام که شما باشین، ما دیگه فکر آدم دزدیشو نکرده بودیم. گمونم واسه همین بود که از این حرف هر دومون یکه خوردیم. میدیدم یارو سیاهه به فکر افتاده بود که ببینه راس راستی میشه حریفو گرو نگه داشت یا نه. بعدم انگار خوب که فکراشو کرد، دید نه، کار عاقلونهای نیست؛ چون برگشت به پسر سفیده گفت: نه داداش، ما ها آدم دزد نیستیم. یعنی، راستش، وقتشو نداریم و فقط گشنمونه و خوب، رفیق رو کن ببینم چی داری؟ پسر سفیده دست کرد جیبش.

شریکم از میون همهی چیزهای دیگه، کیف زنونهی زنجیردار خوشگلی رو که ادوارد واسه همون برگشته بود قاپید و تو هوا جلو صورتش گرفت.

گفت: وای، وای، وای؛ ناکس لعنتی! نشمهام واسهی همچی چیزی جونش در میره. از این جور چیزای قشنگ خیلی خوشش میاد خوب؛ رو کن بینم؛ دیه چیا داری؟ پسر سفیده پا شد وایستاد و یارو سیاهه جیباشو گشت. یه کیف پول و یه ساعت طلا و یه فندک درآورد، بعدشم یه حلقه کلید به خرت و پرت های دیگهای که به درد یه کاکا سیاه نمیخوره. وقتی جیبای پسره رو خوب گشت، گفت: عشق است! گمونم فردا بتونم یه چیز دندون گیرحسابی بریزیم تو خندق بلا خوب عجالتاً میتونیم یه سیگاری با هم دود کنیم.
این و گفت و قوطی سیگار یارو رو وا کرد
. گفت:
یکی بردار
! از اون سیگارای معرکه بود! … به من و بعدم به پسر سفیده تعارف کرد.

پرسید:
” چه جور سیگاریه این؟ ”

پسر سفیده با ترس و لرز گفت: Bensons Hedgs

ترسش از یارو شریک من بود که، وقتی سیگارشو پک زد قیافش یه جور بد و ترسناکی تو هم رفت.

اخماشو هم کشید و گفت: خوشم نیومد پسر. چرا سیگار حسابی نمیکشی؟ بعد، از پسره که رو زغالا وایستاده بود پرسید:

از کجاها پا میشی با این جور سیگارا راه میفتی میای هارلم؟ مگه نمیدونی هیچ سیاهی از اینجور سیگارا نمیکشه! … واسه چی این زنای قشنگ پولداری رو که نیمتنهی خز سفید تنشونه ورمیداری میاری اینجا تو هارلم ؟ ما سیاها حتی نیمتنهی خز سیاه از سرمون زیاده، چه برسه به سفیدش. اینو میدونی یا نه؟ خب؛ حالا ازت یه چیزی میخوام بپرسم.

پسره بیچاره کم مونده بود بزنه زیر گریه.

سیاهه همینجور دنبال حرفشو گرفته یود و میگفت:

” سه چهار ماهه که همینجور تو خیابون لنکاس بالا و پایین میرم کاری پیدا کنم. گوش خوابوندهام یه پولی دسم بیاد که کفشامو بتونم نیم تخت بندازمآخه تو رو خدا یه نیگایی بنداز؟ ”

پاشو بلند کرد که پسرهی سفید تخت کفششو ببینه. راس راسی هم که چه سوراخایی ته کفشش بود!

به پسر سفیده گفت:
دیدی؟ خب؛ اون وخ تو لعنتی روت می
شه یا جیگرشو داری، که با لباس رسمی و این پیرهن شق و رق که جلوش یه ردیف الماس برق برق میزنه و این شال گردن ابریشمی و این پالتو ی گرون قیمت، پاشی بیای اینجا، جلو روی من قاد قاد راه بری قر بدی و چسی بیای؟ یا الله! پالتو رو ردش کن بیاد!
پسره
ی سفید پوسته رو چسبید و پالتوشو از تنش درآورد.

ما که نمیتونیم از این لباسای وکیلای مجلس تنمون کنیم.(اسموکینگ یارو رو میگفت.) اما کاش بتونم از اون دگمههای پیرهنت واسه نشمهمون بدیم گوشوارهای چیزی درست کنن. یا الله، درشون بیار! ”

من همش اونجا وایستاده بودم و نیگا میکردم. هیچ کار دیگهای نمیکردم. حالا دیگه همه چیز یارو رو ازش گرفته بود و دستاش پرِپر بود.

گفت:
” تو، این
جا، تو هارلم، الماس به سینهت بزنی و من از گشنگی بمیرم، نکبت؟ ”

سفیده گفت:
” متأسفم
! ”

سیاهه گفت:
موتس سفی؟ هوم
ممم، آررره! موتس سفی!… اسمت چیه عفریت؟ ”

سفیده گفت:
” ادواردپیدی مک گیل سوم
. ”

سیاهه گفت:
دکیسه
! سوم چیه دیگه؟ اون دوتایی دیگه کدوم گورن؟ ”

سفیده گفت:
” پدر و بابابزرگم
من هم سومی هستم. ”

سیاهه گفت:
” منم پدرو بابابزرگ داشتم، اما
سومینیستم: اولیام! لنگهم تو دنیا پیدا نمیشه. از اون مدلهای تازه تازشم. میدونی؟ نوبرش! ”

و قاه قاه از شوخی خودش خندید.

وقتی خندید، پسر سفیده درست و حسابی وحشتش ور داشته بود. دیگه هیچی نمونده بود که هوار بکشه.

دوباره رو کپهی زغالا نشست. جلو پیرهنش، اون جایی که الماسها رو کنده بود، سیاه شده بود.

بالای زغالدونی، از یه شیشهی شکسته سوز ناکاری میزد تو و سفیدپوسته که سر دو سُم چمبک نشسته بود، دیگ دیگ میلرزید. هیجده بیست سالو شیرین داشت. یکی از اون بچه ننههای درست و حسابی بود که دور و بر میخونههای شبونه میپلکن.

یارو سیاهه همونجور میخندید. وفتی ترس پسر سفیده رو دید، گفت:
” نترس
. نمیخوایم بکشیمت. وقتشو نداریم. اما، آقا سفیده، اگه زیادی رو اون

زغالا بشینی مث من کاکا سیاه میشی ها!… خب. کفشا رم رد کن بیاد. گاس بتونم صنار سه شئئی بفروشمشون.”

سفیده کفشاشم درآورد. اما وقتی داشت اونا رو میداد دست سیاهه، خودشم دیگه تاب نیارد و هری زد زیر خندهو آخه خیلی مسخرهس که آدم کفشاشو بده به یکی دیگه و خودش با جوراب راه بره، مگه نه؟

هر سه تامون زدیم زیر خنده و دِ بخند.

یارو سیاهه گفت: خب دیگه. شما دو تا میتونید همینجا بمونین و هر قدر دلتون میخواد بخندین، اما من دیگه میرمزت زیاد! میدونین چه کار کرد؟

ناکس از زیرزمین رفت بیرون و همه چی رم با خودش برد!

من، درست مث اولی که اونجا اومده بودم، دست خالی موندم. آره جونم، اون ناکس من و پسر سفیده رو که رو کیسهی زغال وایستاده بود قال گذاشت رفت و پولا و الماسا و همه چی حتی کفشا رو با خودش برد!

تو دالون تاریک دنبالش دویدم و هوار زدم:
نیگا کن یاروئه
! نمیخوای یه چیزی هم به من بدی؟ آخه سهم من چی میشه پس؟ ”

انقدر تاریک بود که اصلاً نمیدیدمش. فقط صداشو میتونستم بشنفم.

سرم داد کشید که:
” برگرد همون
جا هالو، مواظب سفید پوسته باش تا من بزنم به چاکبرگرد؛ اگه نه هرچی دیدی از چش خودت دیدی. ”

برگشتم!

من موندم و پسر سفیده که تو زغالدونی واستاده بوداون، عینهو یه احمق تمام عیار! آقا، هر دوتامون از زور پیسی زدیم زیر خنده و حالا نخند کی بخند!

پسر سفید پوسته گفت:
” ببینم رفتش؟ ”

گفتم:
لابد، این
جا که نیست.”

یخهی اسموکینگشو زد بالا و گفت:
” اما خیلی با مزه بود، کیف کردم
! خیلی خیلی مهیج بود! “
گفتم
:

” چی؟ مهیج بود؟ ”

میدونی؟ این تنها چیز مهیجی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده، تو همهی عمرم این اولین دفعهس که تو هارلم واقعاً کیف کردم. همهی چیزای دیگه تقلبیه و ساختگی. فقط همین یکی یه چیز واقعی بود. “

گفتم:
داداش؛ اگه من به اندازه
ی تو پول داشتم، مدام کیفم کوک بود. ”

گفت:
نه کاکا، این
جورام نیس. ”

گفتم:
چرا، چرا هست
. “

اما پسر سفیده دوباره سرشو تکون داد که نه.

بعد پرسید:
” خب حالا دیگه می
تونم برم رد کارم؟ ”

گفتم:
آره، چرا نه
.”

به دالون تاریک که رسیدم، بش گفتم:
” یه دقه صب کن
. ”

رفتم بیرون و این ور و اون ور و نیگا کردم؛ از آجان پست خبری نبود، آدم زیادی هم تو خیابون دیده نمیشد.

به پسر سفیده گفتم:
” زت زیاد
! خوشحالم که دست کم، تو یه کیفی کردی! ”
بعدشم رامو کشیدم و رفتم و ولش کردم به امان خدا که با جوراب لب پیاده
رو وایسه و منتظر تاکسی بشه.

دس از پا دراز تر و گشنهتر از حالا، تو خیابون راه افتادم. تو راه همهاش فکر پسره سفیده بودم با اون همه پولش. با خودم گفتم: فکر میکنی این سفیدا چه مرگشونه؟ تو میگی اینا واسه چی خوشبخت نیستن؟

از دیباچه