با توجه به داستان بسیار آشنای
یوسف و زلیخا، شاید خواسته ام
ار تکرار همیشگی آن بگویم…

——————————-

وقتى آوردنم اینجا، بهت زده، متحیر و عصبى بودم، اما در نهایت سلامت جسم و روان. زورشان رسید، آوردنم. نمى دانم با چه توصیه اى همراه بود، که ازلحظه ورود مراقب هاى گردن کلفت نفسم را گرفتند.

وقتى اتهام ” روانى ” مىزنند، نجات غیر ممکن است، بخصوص وقتى در واقع نیستى، و مى خواهند که باشى. عین گیرآمده اى در باتلاق، هر تلاشت، نه بى ثمر که مصیبت بار است. هر دست و پا زدنى بیشتر پائینت مى برد. راه در رو ندارى، بخصوص اگر چون من حامى هم نداشته باشى، و کسى چوب موازنه اش را بسویت دراز نکند، تا مفرى باشد، و بهر جان کندنى، بکشدت بیرون.
نزدیکى هاى یک غروب گرم تابستان، تحویلم دادند، ودرى که حماقت هاى خودم روى پاشنه نشانده بود، پشت سرم چرخید و بسته شد.
غروب چیست که گرم هم باشد و به چنین جائى هم، تحویل داده شوى.
“…بیمار روانى شماره ٨۵۴، مجرد، خموش ادوارى، رویائى و قصه گو…”
چنین حرف هائى را توانستم در پرونده ام بخوانم. بیش از ١٠-١٢ صفحه بود، همینش یادم مانده است. چنین برچسب و یا تشخیصى، هر تلاشى را براى اثبات روانى نبودن، و در نهایت خلاصى از آن جهنم، نقش بر آب مىکند. به دنبال راه دیگرى باید بود. سویه ” خموش ادوارى! ” را پیش گرفتم. تا فرصتى مناسب.
*******
” …به یک راننده، جوان با سابقه کافى، تمام وقت براى شش روز در هفته، نیازمندیم. واجدین شرایط، تماس حاصل فرمایند. تلفن….”
تازه بیکار شده بودم. تماس گرفتم، براى روز بعد ساعت یازده صبح به مصاحبه دعوت شدم.
خانمى٣٠ – ٣۵ ساله روبرویم نشست. معمولن سئوال اول این نیست.
” متاهلى؟ ”
در نشیمن خانه اى ویلائى، با پنجره هائى گسترده و بغایت نورگیر، رو به باغى درندشت. چاى را قبلن مستخدمه آورده بود.
” خیر، مجردم! ”
نمى توانستم دروغ بگویم، با آنکه مى دانستم براى کار در یک جمع خانودگى ” متاهل ” مناسب تر است.
” مى توانى هر روز ساعت ٧ صبح اینجا باشى، و تا سرشب؟ ”
با آنکه از خانه ام فاصله کمى نبود، گفتم:
” بله مى توانم ”
فکرکردم پاسخ هاى کوتاه بهتراست، یاد گرفته بودم بى فکر پایم را روى بیل نبرم. تجارب متعدد گذشته، نشانم داده بود که تا بخواهى بگوئى ” سقا ” نیستى چل راه به کولت آب مى کشند.
” چایتان سرد نشود ”
” زیاد اهل چاى نیستم ”
ولى برش داشتم، و بى مصرف شیرینى شروع به خوردن کردم.
” تلخ مى خورید؟ ”
چه دقتى!
” کار زیادى نداریم. شاید هم بعضى روز ها نیازى به اتومبیل نداشته باشیم. شوهرم مریض است. گاه او را بیرون مى برم. ولى شما، باید هر روز، یعنى شش روز درهفته، به موقع اینجا باشید. یک ساعت هم وقت ناهار دارید. حقوق تان هم، پانزده روز یکبار پرداخت مى شود….”

همه شرایطش خوب بود. ازحقوقش هم راضى بودم.
” موافقم ”
از روى میز کنار مبلش، کاغذى به دستم داد.
” لطفن این پرسشنامه را پر کنید. ”
اسم:
هوشنگ
شهرت:
دادالهى
تاریخ تولد:
فروردین ١٣۴٩
سابقه کیفرى:
ندارم
قبلن در یک کارخانه شوکلات سازى راننده بودم.
از هر روزى که بخواهید، مى توانم شروع کنم.
پس از امضا، خود کار را رویش گذاشتم، و به او تحویل دادم.
اسم من:
“شیرین است… فردا ساعت ٧ صبح، منتظرت هستیم ”
نمى دانم چرا خوشحال نشدم. بیکار بودم و شدیدن به درآمد نیاز داشتم. بسیار خانم محترم و مؤدبى هم بود.شرایط آنچنانى هم نداشت. چه مرگم بود؟ نمىدانم.
ولى با این همه، فردا ساعت هفت صبح آنجا بودم، و رسمن کارم را شروع کردم. اتومبیل شیک و نوى بود. رنگش مشکى و شیشه هایش به شدت دودى، از بیرون خودت را درآنها مى دیدى. کلید را که به دستم داد، گفت:
” توى همین محوطه گشتى بزن، تا قلقش دستت بیاید. ”
داشتم مى گفتم:
” نیازى نیست، قلق خاصى ندارد…”
که در را باز کرد، و در حین سوار شدن گفت:
” من هم همراهت مى آیم.”
از دیروز خوشگل تر بنظرم آمد. ولى عقب نشست. داشتم آینه و صندلى را میزان مى کردم.
” بنظر مى رسد، کار کرده اى. ”
نمى دانستم چى باید گفت. سکوت خوشایند نبود. گفتم:
” نظر لطف شماست ”
گمان مى کنم، پاسخ درستى بود. از آینه ى بالاى سرم دیدم که چهره اش باز شد. محوطه بزرگ جلو ساختمان را، که باغ بزرگى بود، دور زدم.
” بسیار خوب. با من بیائید، تا شما را به شوهرم معرفى کنم. ”
از پاگرد سرسرا که گذشتیم، “همانجائىکه دیروز در یکىاز اتاق هایش بامن مصاحبه کرده بود ” از پله چوبى بسیار شیکى بالا رفتیم. در اتاق بزرگ و باشکوهى که پنجره وسیعش به باغ باز مى شد، مردى با مو هاى جو گندمى، روى صندلى چرخدار، پشت به ما، نشسته بود.
” جهان! آقاى راننده آمده اند با شما آشنا شوند. ”
چرخید، با خنده اى نا محسوس، نگاهش را به صورتم دوخت.
” خوش آمدید، امیدوارم کار خسته کننده اى نباشد. ”
معرفى شدم:
” آقاى دادالهى! که اگر اجازه بدهد، او را با نام اولش، هوشنگ خان صدا خواهیم کرد، از امروز کارش را با ما شروع کرده است.”
سرم را به احترام کمى خم کردم. اما او دستش را بسویم دراز کرده بود. بسویش رفتم، و آن را به آرامى فشردم. و گفتم:
” آقاى!…” شیرین خانم یاد آورى کرد.
” جهانگیرى! ”
” آقاى جهانگیرى! امید وارم بتوانم، رضایتتان را جلب کنم.”
فضاى سنگینى بود، ادامه اش داشت ناراحتم مىکرد. با کمى مکث گفتم:
” اجازه بدهید، بروم ببینم اتومبیل تیمارى لازم ندارد. ”
” چه کلمه قشنگى، کار برد، تیمار براى اتومبیل ”
صداى آهنگین آقاى جهانگیرى بود. رضایت بیشترى را در چهره خانم دیدم. نشان مى داد که از انتخاب من بدش نیامده است. با گفتنِ مجددِ
” با اجازه! ”
از پله ها پائین آمدم. توى اتومبیل پشت فرمان نشسته بودم و فکرمىکردم، که ضربه هاى آرامى به شیشه، توجهم را جلب کرد. آقاى جهانگیرى، روى صندلى چرخدار، شیرین خانم و مستخدمه ” هنوز اسمش را نپرسیده بودم “، کنار اتومبیل ایستاده بودند. با نگاهى پرسان و متعجب، پریدم پائین.
” تصمیم گرفتیم گشتى در شهر بزنیم ”
همه تصمیم ها با شیرین خانم، ” خانم خانه ” بود. در ِ عقب را باز کردم، و رفتم براى سوار شدن به آقاى جهانگیرى کمک کنم، خانم مانع شد.
” فاطى کارش را بلد است. ”
پس اسمش ” فاطى ” است. از شیرین خانم جوان تر بود، ولى نه به آن زیبائى! هنوزحرکت نکرده بودیم که فاطى با صندلى خالى به طرف ساختمان بر مى گشت.
” کولر روشن کرده بودید؟
” داشتم همه چیز را وارسى مى کردم.
آقاى جهانگیرى دنباله اش را گرفت:
” گفته بود که مى خواهد تیمارش کند. ”
” هواى سرد براى تو بد نباشد من حرفى ندارم ”
فرمان را خانم صادر کرد:
” حدود نیمساعت هرجا را که خودت میدانى برو.”
در مغزم جستجو کردم.
” کجا بروم که تیپ ام را خراب نکند؟ شاید داشت ذوق ام را امتحان مىکرد.”
راه افتادیم. تابستان گرمى بود. اجازه گرفتم وکولر را روشنکردم. ” سى دى ” را آوردم روى شماره٣، آهنگ بدون کلام ملایمى در اتاقک تاریک اتومبیل پیچید، ترنمى که تا آن روز نشنیده بودم. بسیار با ملاحظه و با احتیاط، مى راندم.
هرکارى اگر روز اولش به خوبى بگذرد، و صاحب کار رضایتش جلب شود امید ادامه بیشتر مى شود. اعتماد به نفس مى یابى. و من در این فکر بودم.
” خوب با شهر آشنائى، همه جا را مى دانى ”
نظر آقاى جهانگیرى بود، که یعنى رضایت. در مراجعت، وقتى فاطى، آقاى جهانگیرى را بر صندلى نشاند و از ما دورشد، شیرین خانم مرا که براى ناهار عازم بودم دعوت به ماندن کرد.
” فاطى دست پخت خوبى دارد. خوشحال مى شویم، ناهار امروز را با ما باشید.”
چرا ” امروز؟ ”
یعنى، ” هوا برت ندارد ” یا هر چیز دیگر. بى منظور و قصد نبود. ماندم، و به تنهائى، در همان اتاق کذا، اتاق دیروز، دست پخت فاطى را، امتحان کردم.
فکر کردم:
” باید خودمانى تر بشوم. غیر از آن گمان نمى کنم بتوانم ادامه بدهم، رودرواسى و عصا غورت دادگى، برایم سخت است ”
شب را راحت نخوابیدم. فیلمى را مرور مىکردم که هنوز ساخته نشده بود. بعضى از صحنه هایش را نمى پسندیدم.

اگر شیرین خانم به این زیبائى نبود. اگر آقاى جهانگیرى این همه محترم رفتار نمى کرد. اگر فاطى تنها نبود، ومثلن باغبانى آنجا پرسه مى زد، شاید بهتر مى توانستم ویرم را به کار بدهم. کنجکاو شده بودم:
آقاى جهانگیرى چرا زمین گیر شده؟ ازکى؟ چه نوع روابطى با هم دارند؟ تنها هستند؟ فرزندى ندارند؟ بنظر مى رسید که وضع مالىخوبى دارند. ولىدر چه سطحى؟ گمانم بر این بود، که به راننده اى تمام وقت نیاز نداشتند. نیمه وقت هم، ضمن کم هزینه تربودن، کارشان را، که گه گاه بیرون رفتن به اتفاق است، راه مى انداخت.
بر عکس خانم، فاطى خشک و اخمو بود. بیشتر روز ها فقط او را براى خرید مایحتاج مى بردم. تنها که مى شدیم، تلاشم براى به حرف کشیدنش، بجائى نمى رسید. مى دانستم مجرد است، ولى نمى دانستم بلائى سر شوهرش آمده، یا هنوز، کسى را ندارد. نمى دانم چگونه، سکوت، و ملاحظه را، با هم کنار گذاشتم:
” فاطى، خیلى وقت است این جا هستى؟ ”
” سه سال پیش که آمده بودند، ” جواهر ده ” مرا با خود آوردند.”
” مگر شوهر نداشتى؟ ”
وقتى به این سئوالم پاسخ داد، گستاخ شدم.
” نه، من هنوز شوهر نکرده ام ”
” چرا؟…. مگر چند سالت است؟ ”
خندید. این اولین خنده اى بود که در این مدت از او مى دیدم. کمى امیدوار شدم. رفتم تو برنامه نزدیکى بیشتر به او. درفکر یافتن راهى، مغز تکانى کردم، مى خواستم بیشترخنده هایش را ببینم، ” چیزى ” داشت قلقلکم مى داد. داشتم از بى تفاوتى فاصله مى گرفتم. باید بیشتر او را مى شناختم. سرم را برگرداندم، دیدم دارد، خریدارانه نگاهم مىکند، کمى دستپاچه شدم. چشم از او برداشتم و گفتم:
” چرا رانندگى نمى کنى؟، مى خواهى یادت بدهم؟ ”
چهره اش که باز شد، به نظرم خوشگل تر آمد.
” کجا؟، چطورى؟ کى؟ “

نباید دختر دهاتى بى سوادى باشد. اینگونه مکالمه کردن نمى توانست بى ریشه باشد. رویا بافى شروع شده بود. در باز گشت از خرید، آمد جلو و کمى نزدیک به من نشست. بازى با احساسم را استقبال کردم. فرصت نداد تعجبم را بروز بدهم:
” کمى دقت کنم ببینم چکار میکنى، واقعن دلم مى خواهد رانندگى یاد بگیرم. ”
وقتش بود کمى جلو بروم، لحنم را خودمانى تر کردم:
” اگر راستش را بگوئى، حتمن یادت مى دهم. از این پس هر وقت آمدیم خرید… (به عمد جمله ام را چنین تمام کردم….) کمى با تو ور مى روم…. تا کم کم یاد بگیرى ”
زنگ را به صدا در آورد:
” ولى خانم نباید بفهمد! ”
بار ِ حرفش را متوجه شد. سکوت کرد. نگاهش را بیرون برد، تکیه داد. از سرعتم کم کردم، راه زیادى نمانده بود. دنبال شروع مجدد مى گشتم که گفت: ” گفتى اگرراست بگویم، راستِ چى را بگویم؟ ”
داشتیم به در باغ، و محوطه چشم انداز شیرین خانم نزدیک مى شدیم. منتظر جواب من نماند.
” نگه دار، من بروم عقب بنشینم. “

چند روزى بود، که چیزکى را بعنوان ناهار با خودم مى آوردم. هم رفت و برگشت برایم مشکل بود، هم، غذاى بیرون هزینه اش زیاد مى شد. و هم بیشتر مى توانستم، ” فاطى ” و ” شیرین ” را که داشتند، هر کدام به نوعى افکارو احساس ام را دستکارى مى کردند، ببینم. با آنکه خرید آن روز زیاد نبود، و فاطى به راحتى مى توانست آن را حمل کند، اجازه ندادم. در آشپزخانه شیرین خانم را که دیدم، جا خوردم.
” مرسى هوشنگ خان، فاطى خودش مى توانست. “

چه حضور مسلطى داشت. بر همه چیز نظارت کامل مى کرد. با این همه حواس جمع، امکان دسترسى به هر ” چیز” کم، و حتا غیر ممکن بود. تشکرکردم، و آمدم بیرون. فاطى خودش را به جاسازى خریدها مشغول کرده بود. او را نمىدانم، ولى احساسی در من داشت جوانه می زد. و طلیعه خوبى نبود.
شب جیک و پوک را براى مادرم تعریف کردم. دلم مى خواست با کسى حرف بزنم، مادرم بهترین بود.
” گناهى ندارى، جوانى، مجردى، ماشاالله بالا بلندى و برو روئى هم دارى…خب، بالاخره یک روزى باید دست به کار شوى. نه اینکه پسر منى، ولى اعتقاد دارم، اگه دست روى هرکس بگذارى، نه نمى گوید. ”
امان از این مادرها، فقط به فکر خودشان هستند.
” تا زنده ام دلم مى خواهد داماد شوى. ”
خواسته همه آنهاست، طوق ازدواج به دست دنبال پسرشان راه مى افتند. گفتم:
” مادر، خودت مىدانى، اول باید طرف را خوب شناسائىکرد و درحد امکان با خصوصیات او آشنا شد. از همه مهمتر باید دید، آیا او هم تمایل دارد، و خیلى بیشتر.

به دام انداختن شکار، بدون آنکه صیدش کنى، کارى است که استادى مى خواهد، و من با فاطى به چنین چالشى کشانده شده بودم. شیرین، تازى هوشیارى بود، که مى رماند. و این آستانه احتیاط را بالا مى برد، ولى معمولن در چنین شکارگاهى احتیاط زیاد، راه گشا نیست، شکار، چنین حوصله و تحملى ندارد. شهامت حرف اول است.
اما من به درآمد این کارکه ریش و قیچى اش دست شیرین بود احتیاج داشتم. وچه نا کار آمد مى کند آدم را، این احتیاج.

ترتیبى دادم که، ظهر ها را آنجا نزدیک فاطى باشم، با این اصرارکه، ناهار خودم را داشته باشم. به بهانه زمان رفت و برگشت، و خستگى ناشى از آن. و با کمال نا باورى شیرین خانم با خوش روئى پذیرفت. خرید بعدى را که حدود ده روز دیگر بود و من برایش روز شمارى مى کردم، شیرین خانم آمد، بجاى فاطى. چرایش را وقتى گفت:
” روزى که مى خواهم، براى خودم و جهان و سائلى شخصى تهیه کنم، وسواسم به کارمىافتد. ”
متوجه شدم.
بوئى برده بود؟ ” هرچند هنوز بو بِرنگى نداشت ” یا به همین دلیلى بود که گفت:

” …من همسر دوم جهان هستم، وفاطى دختر او از زن اولش است، که دو سال پس از تولد فاطى در تصادفى ناگوار، از بین رفت…”
بى مقدمه، شروع کرده بود، فکر کردم بى علاقه نیست که منهم حرف بزنم، ضمن اینکه سر نخ خوبى هم بود براى عطش کنجکاوى من.
” پس در آن تصادفى که فاطى مادرش را از دست داد، آقاى جهانگیرى هم، پاها یش را. عجب ضایعه اى. فاطى هم جریان را مى داند؟ ”
منتظر باز تاب تندى بودم. نگاهش را بسویم چرخاند، سنگینى اش عذابم مى داد. پشت چراغ قرمز سرم را برگردانم و گفتم:
” اگر زیاد سئوال کردم مى بخشید، من اصولن آدم فضولى نیستم. ”
مى خواستم بیشتر بگویم، شاید محبتى را در نگاهش بیابم. فرصت نداد:

” وقتى با جهانگیرى ازدواج کردم، پاهایش سالم بود. زمین گیرى او حاصل اسبى رام است که نفهمیدیم، چرا ناگهان یورتمه رفت و در حین چهار نعل جهانگیرى را کوباند به زمین، کوباندنى که معمولن سوارکار زنده نمى ماند. آنچه که مى بینى حاصل سال ها مراقبت و مداوا ست.”
و ساکت شد.
درمراجعت پس از حمل کیسه هاى خرید، موقعى که داشتم باز مىگشتم تا اتومبیل را به درستى پارک کنم، بسیار قاطع گفت:
” کجا؟ ”
کمى ترسیدم، و به آهستگى قصدم را بیان کردم.
” نمى خواهى بقیه کنجکاویت را ارضا کنى؟ بمان تا برایت تعریف کنم ”
” مى بخشید خانم، واقعن پوزش می خواهم، اگر بى ادبى کرده ام شرمنده ام. همانطور که تشخیص داده اید، کنجکاوى بود، که قول مى دهم تکرار نشود.” بیشتر ادامه ندادم، چون احساس کردم در آستانه:
” کلید را بگذارید، تا تسویه حساب کنیم. ”
قرارگرفته ام. حالا علاوه بر نیاز به درآمد، علاقه به ” فاطى “، و زیبائى متشخص خودش نیز کاملن جا باز کرده بودند.
” نگفتم که پوزش بخواهى، درحقیقت مى خواهم با بیان آن براى تو، خودم هم یکبار دیگر آنها را بشنوم، و خب به تو نیز که کم کم دارى عضوى از ما مى شوى، نزدیکتر شوم.”
گیج وسط آشپز خانه ایستاده بودم، نمى دانستم چکار باید بکنم. خوشحال باشم یا بى تفاوت. خودش را، بى توجه به من که حالت بدى داشتم به تهیه قهوه مشغول کرد. دل به دریا زدم:
” خوشحالم که مرا عضوى از خانواده خودتان مى دانید ”
بدون برگرداندن سر، ولى شمرده و آرام گفت:
” در نشیمن باش تا قهوه را بیاورم ”
در مغزم چرخید:
” خدا عمرت بدهد! ”
از گیجى در آمدم و خودم را به مبل اتاق نشیمن رساندم. دو فنجان قهوه بدون شیر را روى میز وسط گذاشت. سیگارى برداشت، و حین روشن کردن آن گفت:
” اگر قهوه را باشیر دوست دارى پاشو روبراه کن ”
لحن خودمانى اش را به فال نیک گرفتم، و ” پاشدم! ” در حین برخاستن گفتم:
” ندیده بودم سیگار بکشید ”
” زیاد نمى کشم، گه گاهى هوس مى کنم. مگر تو چقدر با من بوده اى که ندیده اى سیگار بکشم؟ ”
داشت ا ز ” شیرین خانم ” کارفرما! خارج مى شد. و من احساس راحتى مى کردم.
” جهان ” مهندس است و شرکت مقاطعه کارى دارد، هنوزهم درآمدش از شرکت اش، خوب است. منهم خیلى داشتم. ولى تصادف جهان، و مسافرت هاى مکرر به خارج و هزینه هاى سنگین بیمارستانهاى اروپا و آمریکا، از پا درمان آورد. و بالاخره هم، درمان به انجام دلخواه نرسید. درست است که جهان از مرگ نجات یافت، ولى زمین گیر شد، بچه دار هم نمى شود. و من چقدر هم دلم بچه مى خواهد.
واقعن داشت براى خودش حرف مى زد. از موقعیت و سطح ارتباطى من زیاد تر بود. با کسى که من نبودم، صحبت مى کرد.
” اجازه مى دهید فاطى را صدا کنم میز را خلوت کند؟ ”
” تنها زندگى مى کنى؟ ”
سئوالم را بى پاسخ گذاشت. نگاهش که کردم تاثیر حرف هایش را در چهره اش ندیدم، در حالى که مرا متاثر کرده بود.
” با مادر پیرم هستم ”
” فقط! ”
” بله، فقط، تنها فرزندم، پدرم هم سالها پیش ما را تنها گذاشت ”
” چگونه تنهائى؟ بجائى رفته یا،…”
» خیر خانم، درگذشته ”
” فاطى اینجا نیست براى مدتى کوتاه رفته شمال، تا با خاله اش باشد. باید در انتظار خبرهاى خوشى از او باشیم .”
پاسخم را حالا، با تاخیر داد.
” چگونه خبر هائى؟ ”
بدون معطلى جویا شدم، ضربه اى به بند دلم خورده بود. فاطى! شمال! خاله! خبرهاى خوش؟ پس من چه مىشوم؟ چرا خودش چیزى به من نگفت؟ چرا چنین ناگهانى؟ طفلک مادرم. حتمن شیرین خانم از اشارات ما بوئى برده است. خب برده باشد. من که کار خلافى نکرده ام. داشتم زمینه هاى ازدواجى درراه را مى چیدم… یعنى شیرین خانم ” رَدَ ش ” کرده است؟ چرا؟ رد کردن من که راحت تر و صحیح تربود. چرا شیرین خانم باید مخالف باشد؟ اگر فاطى از من بدش آمده باشد، پس چرا از فراگیرى رانندگى با علاقه استقبال کرد؟ یکى دو بارهم، ترمز دستى را که مى کشیدم، دستش را روى دستم گذاشت. حتا گفته بود اگر بشود، با اتومبیل و به اتفاق به شمال، به ” جواهر ده ” برویم. اشتباه نمىکنم، چراغ سبز را روشن کرده بود. درست است که، واضح و مستقیم هیچکدام اشاره اى نکرده بودیم، ولى نباید این همه اشتباه کرده باشم. بى خبر رفتنش عادى نبود. هرچه بود تصمیمى ناگهانى، یا حساب شده درآخر هفته اى بود، که معمولن من با آنها نیستم. مجبورش کرده اند. آ قاى جهانگیرى هم بدون او که با جان و دل مواظبش بود، کمبود خواهد داشت.
دلم مىخواست تنها و براى خودم باشم.
” خاله اش، برایش دست بالا زده، خیلى فاطى را دوست دارد، خودش بزرگش کرده، از مادر برایش بهتر است. باید لقمه خوبى روبراه کرده باشد. ” داشت سوهان کشى را ادامه مى داد، شاید هم داشت علاقه مرا به او، محک مى زد. باید متوجه شده باشد. کاملن وا داده بودم. جز شیرین هر کس دیگرى هم مى توانست متوجه بشود.
با چه فشار و تظاهرى گفتم:
” مبارک است ”
وادامه دادم:
” یعنى مى ماند تا همه کارها تمام بشود؟ پس مواظبت از آقاى جهانگیرى چه مى شود؟ داشتم پایم را کمى بیشتر از گلیم کوچکم دراز مى کردم.
” جهان زحمتى ندارد، آن بالا، توى دنیاى خودش است. تلفن و کتاب و روزنامه هم در اختیار دارد. منهم در فرصت هائى مى روم سراغش ”
داشت آب پاکى مى ریخت. مىخواست فاطى را از ذهنم بشوید، و خیالم را راحت کند که، دیگر فاطىى در میان نیست. یا من اینطور فکر مىکردم. تحمل نشستن و شرکت در ماجرا را نداشتم به آرامى برخواستم و گفتم:
” اجازه مرخصى مى فرمائید ”
و لیوانهاى قهوه و شیر را از روى میز بر داشتم:
” حالا که فاطى نیست من میز را تمیز مى کنم ”
” فکر کردم مى گوئى حالا که فاطى نیست من هم مى روم. ”
” نبودن فاطى چه ربطى به من دارد؟ ”
فکر مى کنم در مغزش چرخید:
” که اینطور؟”
فقط خندید، دستش را بسویم دراز کرد و گفت:
” فردا منتظرت هستم، جهان مى خواهد سرى به دفترش بزند ”
مگر خوابم مى برد. در پاسخ هزار! سئوال ِمادرم، فقط گفتم:
” چیزى نیست مادر، نمى دانم چرا این همه خسته ام ”
وقتى چراغها ها را خاموش مى کرد گفت:
” ولى من مى دانم ”
و در جواب من که گفتم:
” چى را مى دانى مادر؟ ”
گفت:
” که چرا خیلى خسته اى ”
اگرمادر متوجه شده باشد، شیرین، جاى خود دارد. راست مىگویند:
عشق را حتا یکطرفه هم که باشد نمى توان پنهان کرد. من حتا از رسوائیش هم که از دیگر صفات! آن است، ابائى نداشتم. اما طفلک فاطى، بدون خوردن آشى! داشت دهانش مى سوخت، و من هم، که درآستانه ازدست دادن او، و کارم، با هم بودم. مى خواستم تلفنى اطلاع بدهم که دیگر نمى آیم. روال معمول داشت بهم مى خورد. فاطى ذهنم را آرام نمىگذاشت. چه سردرگمى غریبى. باید خودم مقصر باشم . فاطى به اندازه کا فى بى توجهى کرده بود، حتا بد اخمى. این من بودم که بازى را شروع کردم…. کاش مى توانستم به نحوى با او تماس بگیرم. شاید این ذهن امیدوار من است که چنین تصوراتى دارد… شاید او به واقع منتظر دیگرى را در شمال دارد. او که به جز نشان دادن علاقه اش به رانندگى کار دیگرى نکرده بود. دخترها وقتى موافق باشند، فرستنده هاى خوبى دارند. این ما مردهاى ازخود راضى هستیم که مىبریم و مىدوزیم و مى پوشیم بدون اینکه به مراسمى دعوت شده باشیم… پس چرا آمد جلو و نزیک به من نشست؟ چرا به خانه که نزدیک شدیم، رفت عقب؟. چرا گفت:
” ولى خانم نباید بفهمد ”
چى را خانم نفهمد؟ …نه اشتباه نمىکنم، پیام را فرستاده بود، من هم گرفتم. باید هرجور شده با او حرف بزنم، و بى پرده نظرش را بپرسم. بهتراست مثل معمول بروم و به کارم ادامه بدهم. فقط در این صورت است که امکان صحبت با فاطى را مى یابم. نرفتن یعنى تمام شدن ِرسیدن به او. ضمنن، امروز بایستى کمى هم زودتر بروم، چون قرار است آقاى جهانگیرى سرى به شرکتش بزند. شیرین خانم خواسته بود که به موقع آنجا باشم. رفتم. و کوشش کردم هرچه بیشترعادى باشم. کنجکاویم را سر کوفت بزنم و منتظر فرصت بمانم. بر خلاف یک هفته اى که فاطى نبود، شیرین خانم را منتظر ندیدم. گمان مى کردم به اتفاق آقاى جهانگیرى منتظر من باشند. خودم را آماده کرده بودم که جهت قدرى تاخیر پوزش بخواهم. وقتى به هنگام ورود، کسى را نمى بینم بزرگى و خلوتى خانه برایم وَهم انگیز مى شود. با بستن در ورودى که نشانه ى ورودم به خانه بود، صداى مهربان آقاى جهانگیرى را شنیدم که به طبقه بالا به اتاق خودش دعوتم کرد. به رو به راهى و آراستگى همیشگى نبود. مى رساند که نبود فاطى در جمع و جور کردن او تاثیرى اساسى داشته است. البته رسیدگى هاى مستمر و مسئولانه همسرش نیز، در مرتب کردن همه چیز او کاملن به چشم مى خورد.
” سلام آقاى جهانگیرى، احضار فرمودید، خدمت رسیدم ”
” صبح بخیر هو شنگ خان. شیرین قدرى کسالت دارد، روى تخت دراز کشیده، لطفن ببینید اگر به چیزى نیاز دارد کمکش کنید. روزنامه من هم باید، پشت در پائین باشد، آن را به من برسانید ”
قرار بود کنجکاوى نکنم، درعوض فضولى کردم.
” از وقتى فاطى خانم رفته اند شمال، بنظر مى رسد که کار شیرین خانم زیاد شده است. خسته مى شوند. کاش فاطى اینجا بود.”
” کسى را گفته ایم، از هفته آینده مى آید تا کمک شیرین باشد، هرچند کار ِ خانه ما زیاد نیست، این کار ِ شخص من است که زیاد است. ”
داشتم از اتاق خارج مى شدم، که آقاى جهانگیرى آخرین حرفش را زد.
” فاطى کلفت خانه نیست، او فرزند من است. ”
آهسته چند سر انگشت به در زدم، و منتظر ماندم. اجاز که داد وارد شدم.
” بد نباشد خانم! سرما خورده اید؟ آقاى جهانگیرى دستور دادند که خدمت برسم، اگر نیازى دارید، بفرمائید، فورن تهیه مىکنم. ”
نه، نیازى نیست، کسالتى ندارم، سرما هم نخورده ام، فقط کمى خسته ام. چهره اش حتا خستگى را هم نشان نمى داد. نمى دانستم چرا به رختخو اب پناه برده است.
” مى خواهید چاى برایتان درست کنم یا لیوانى شیر داغ را ترجیح مى دهید؟ ”
با کمى مکث ادامه دادم:
” احساس مى کنم کمى تب دارید. آن را روى گونه هایتان مى بینم. ”
درحالیکه چراغ کنارتختخوابش را روش مىکرد، و خودش راکمى از رختخواب بیرون مىکشید، بدون نگاه به من گفت:
” شما از آنجا چگونه تب مرا تشخیص مى دهید؟ جلو تر بیائید، تب ازداغى پیشانى بهتر مشخص مى شود. ”
و ادامه داد:
” مى بخشید دراتاقم صندلى یا مبلى براى نشستن ندارم، اما مىتوانید روىلبه تخت بنشینید”
تشکرکردم، و با گفتن:
” اگر کارى داشتید، اطلاع بدهید ”
قصد خروج داشتم که مانع شد.
” بالاخره تب دارم یا نه؟ ”
و با طنز ادامه داد.
” بیائید اینجا، روى لبه تخت بنشینید، و با لمس پیشانیم، طبابت تان را کامل کنید. بفرمائید. ”
رفتم و روى لبه تخت نشستم، اما راحت نبودم، نمى دانستم، چرا باید طبابت کنم. دستم را گرفت و روى پیشانیش گذاشت، و گفت:
” متوجه مى شوید که تب ندارم؟ ”
گفتم:
” اگرگرمى پیشانى دلیل تب است، دارید درکوره آن مى سوزید، ضمن اینکه چهره تان نیز شهادت مى دهد. به واقع به استراحت نیاز دارید.”
چشمانش را بست، و بسیار آرام گفت:
” هوشنگ! ”
و ساکت شد. نمى دانستم چه کارکنم، یا چه بگویم. بد جورى گیرکرده بودم. مشخص بود که بیمار نیست، سرما هم نخورده است، و خسته هم نیست. یک تمارض بود. چرا؟ جنجال عجیبى در مغزم راه افتاده بود. خدایا! یعنى شیرین به من نظر دارد؟ مگر مى شود. این غیر قابل باور است. قدرت تمرکز نداشتم. بهتر بود مى زدم بیرون. شیرین داشت هذیان مىگفت، یقین کردم که بنحوى تب دارد. بلند شدم، و گفتم:
” خانم شما حالتان خوب نیست. به طبیب تان تلفن کنید، وقت فورى براى همین امروز بگیرید تا شما را به مطبش برسانم.”
دستم را گرفت و مانع رفتنم شد. هنوز چشمش بسته بود. مگر نه حیا در چشم است.؟
” هوشنگ بنشین، من براى صحبت با توخودم را به رختخواب کشانده ام. فرصت زیادى نداریم ”
دستم را از دستش بیرون نکشیدم، ولى ننشستم. قاطعن پرسیدم:
” خانم من نمى دانم از چه فرصتى دارید صحبت مى کنید. شما وضع روبراهى ندارید، اجازه بدهید خارج مى شوم، تا قدرى بخوابید. دستم را از دستش درآوردم، چراغ بالاى سرش را خاموشکردم، پرده را که به کنار رفته بود کشیدم و به قصد خروج راه افتادم، وگفتم:
” اینطور بهتر است، در اتاق تاریک بهتر مى توانید استراحت کنید. ”
” هوشنگ! ”
بسیار محکم بود.
” بله خانم! ”
” لطفن بنشین تا بگویم ”
دلم مى خواست بفهمم چه مىخواهد بگوید، از روى کنجاوى، مجددن نشستم. اتاق کاملن تاریک بود. این بار این من بودم که هیجان داشتم، تنفسم ناجور بود. نیم خیز شد، هردو دستم راگرفت و قبل از هرگونه واکنشى از جانب من، خودش را کشاند به طرفم، درآغوشم گرفت، وگریه را سرداد.
” در این مدت زندگى مرا با یک مرد ازکارافتاده شاهد بوده اى. یک زندگى بى رونق، بدون هیجان، بدون آینده، بدون بچه. این خانه براى یکى و نصفى آدم خیلى بزرگ است…خانه اى ساکت و بدون روح است…شوق زندگى در این خانه مرده است…”
درحین حرف زدن، کم کم به من نزدیکتر شده بود. بوى عطرى خاص دماغم را مى سوزاند. وقتى دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد، داشت گُر،
مى گرفت. آن قدر از رختخواب خودش را بیرون کشیده بود که بشود دید، فقط یک پیراهن خواب رکابى بسیار نازکى به تن دارد. آقاى جهانگیرى، و فاطى در ذهنم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند. ولى فشارهاى دست او که مرا به سوى خودش مىکشاند، و تن تقریبن عریانش، وعطرى که دیگر دماغم را نمى سوزاند، داشت از پا در مى آورد. دیگر حرف نمى زد، نفس هایش از هزاران حرف، تحریک کننده تر بود. دست هایش را از دور گردنم رها کرد، هر دو مچم را گرفت و با یک حرکت سریع آن را روى سینه هایش گذاشت و فشار داد، تعادلمان داشت بهم مى خورد. وا داده بودم، مقاومتم داشت آب مى شد… وقتى از او جدا شدم، و باعجله بسوى در رفتم، کلید ماشین را روى کف اتاق انداختم و تقریبن با فریاد گفتم:
” من دیگر، هرگز به این خانه پا نخواهم گذاشت …”
” مادر! پسرتان خانه است؟ ”
” شما کى هستید، چکارش دارید؟ ”
” ما از اداره تجسس آمده ایم، لطفن بگوئید بیاید دم در.”
” بلا دور باشد، کمى کسالت دارد، خوابیده است. ”
” مادر پسرتان، گویا بیش از کمى، کسالت دارد، بگوئید بیاید، این هم کت اوست، بیاید اول کتى را که جا گذاشته تحویل بگیرد، بعد هم به چند سئوال ما جواب بدهد .”
داشتم به همه مکالمات آنها گوش مى دادم. وقتى صحبت ازجا گذاشتن کت شد، فهمیدم که، از کجا آب مىخورد. خودم قبلن متوجه جا ماندن کتم شد ه بودم. ولى چرا کتى را که کنار تخت شیرین جا گذاشته ام دست این هاست؟ گمان هاى متعدد، فکرم را در هم ریخته بود. منکه گناهى نداشتم، این شیرین بود که آتش را برافروخت. خودم را به در رساندم، با دیدن من، دستپاچه آمدند تو، مثل یافتن یا درتله انداختن یک فرارى. مادرم مبهوت نگاهشان مىکرد. فرصت ندادم:
” چه خبر است آقایان!؟ شما که تا حالا آرام و معقول داشتید با مادرم حرف مى زدید، او هم که بودن مرا در خانه تائید کرد، منهم که فورن آمدم، دیگر این هجوم براى چیست؟ ”
و باز قبل از آنها ادامه دادم:
” درخدمتم، امرتان را بفرمائید. کتى را هم که همراه دارید متعلق به من است. من درآن خانه کار مىکنم، علاوه بر کت وسایل شخصى دیگرى نیز آنجا دارم…”
به عنوان شروع، این ستوال را مطرح کردند:
” چرا در اتاق خواب خانم خانه جا مانده است؟ ”
و قبل از پاسخ من، ادامه دادند:
” بفرمائید برویم پاسگاه، آنجا روشن مى شود. ”
همراهشان رفتم.
” چند وقت است این ناراحتى را دارید؟ ”
این تنها سئوال آنها تا قبل از رسیدن به آنجائى بود که داشتند مرا مى بردند. هرچه خودم را جستجوکردم نفهمیدم منظورشان از ” ناراحتى ” چیست. جوابشان را ندادم.
“…این هم هوشنگ خان! هوشنگ خان دادالهى ”
با این جمله مرا تحویل مامورى دادند، که گوش شنوا نداشت.
” بفرمائید بنشینید! ”
به اتاق یک مامور آگاهى یا دفتر ریاست کلانترى شباهتى نداشت. در چنین اتاق هائى معمولن بجاى صندلى، آنهم کهنه و به تعداد یکى دوتا، چند مبل شیک وجود ندارد. داشتم با نا باورى اتاق را بر انداز مى کردم که دو آدم نخراشیده ى پر عضله وارد شدند، و بى هیچ کلامى، در دوطرف میز آقاى شیکى، که حتمن مامور نبود، ایستادند. نمى دانستم چه دارد مى گذرد.
” قربان، با من چکار دارید؟ با وضعى غیرمتعارف، مامورین تجسس! شما، مرا از خانه کشانده اند اینجا. نمىدانم این احضار براى چیست؟ و بخصوص آدم هاى شما، مامورین تجسس چه اداره اى هستند. اصلن قضیه چیست؟ اینجا کجاست؟ ”
” چرا از خودشان نپرسیدید؟”
کمى سکوت.
” بفرمائید بنشینید. با اکراه و ناراضى، نشستم.
” گفتید اسمتان چیست؟ ”
” من چیزى نگفتم، کسى هم اسم مرا نپرسیده است. ولى مامورین شما، مرا با نام خودم به شما تحویل دادند.”
” مى خواستم خودتان اسمتان را بیان کنید ”
” شما که هنوز اسمم را نپرسیده اید، ولى اسمم: هوشنگ است، هوشنگ دادالهى است ”
نگاهى به دوتا هیولاى اطرافش انداخت، و با چشم و ابرو، در رابطه با من، اشاراتى را ردو بدل کردند. خوشم نیامد، احساس کردم. دارند بازى در مى آورند. به قصد رفتن بر خاستم. آن دو آدم ناجور با هم، به سویم تکان خوردند. وبسیار نا مهربان و نا خوشایند، و به اتفاق گفتند:
” بنشین! ”
کمى ترسیدم. و گیج تر از قبل، نشستم وگفتم:
” معلوم هست این جا چه خبره؟، و شما کى هستید؟ و از من چه مى خواهید؟ ”
آقائى که پشت میز بود، خودش را معرفى کرد:
” من دکتر نصرتى هستم، رئیس این آسایشگاه ”
چشمهایم سیاهى رفت، حالم داشت بهم مى خورد.
” آسایشگاه! آسایشگاه چى؟ مرا چرا آورده اید اینجا؟ دارم درست مى شنوم و مى بینم؟ قضیه چیست؟ ….من لزومى نمى بینم که اینجا بمانم و با شما دهن به دهن بشوم. ”
و با بلند شدنم براى رفتن، باز آن دو محافظ، این بار بسویم آمدند، و زور بازویشان را حالیم کردند.
” بگیر بنشین ادا هم در نیاور ”
و نشاندندم!
” خودت مى دانى که چه نوع بیمارى دارى؟ اسمى براى آن به توگفته اند؟ اسم داروهائى که استفاده مى کنى مى دانى؟ ”
ساکت نگاهش کردم. و هیچ جوابى ندادم. به واقع جوابى نداشتم. چى باید مىگفتم؟ جواب هاى بله، و نه، مرا وارد سناریوئى مى کرد که علاقه اى به بازى در آن نبودم.
” پس این جا بایستى بیمارستان روانى باشد. یعنى مرا به دیوانه خانه آورده اید. چرا؟ و به چه حق و حکمى؟، گمان مى کنم اشتباه یا سوتفاهمى رخ داده است. اجاز بدهید از خدمت مرخص مى شوم. اگر گناه یا جرمى هم مرتکب شده باشم مسیر قانونى مشخص ومعلومى دارد. ”
و این بار قاطعن عزم رفتنکردم. مجددن مرا با خشونت بسیار سرجایم نشاندند. و با چشم و ابرو، اشارات مجددى را رد و بدل کردند.
” نمى خواهید با من صحبت کنید؟ نمىخواهید، بگوئید که چرا مرا به چنین جائى آورده اید؟ ”
” پرسیدم، چند وقت است که گه گاه بیمارى شما عود مى کند؟ ”
” من بیمار نیستم. نه دردى دارم، نه تبى، چرا فکر مى کنید که مشکلى دارم؟ ”
” پزشک فامیلى شما، مىگوید، بیش از یک سال است که علائم ” شیزوفرنى ” را نشان مى دهید. ”
” چى را نشان مى دهم؟ ”
“جنون ادوارى را ”
” پس چرا طى این یکسال، هیچ گونه حرفى به من گفته نشده ا ست. من چندین بار براى سرفه و تزریق واکسن، یک بار هم براى حساسیت که با عطسه هاى فراوان همراه بود به طبیبم مراجعه کرده ام. هرگز صحبتى ازآنچه که شما اشاره مىکنید مطرح نشده است. حالا هم اگر اجازه بدهید از تلفونتان استفاده بکنم، در حضور شما باز از او جویا مى شوم تا بدانید که اشتباه مىکنید. ”
” او نظرش راکتبن اعلام کرده است ودر پرونه شما موجود است. لزوى به تائید مجدد آن نیست ”
پرونده! برایم پرونده روانى درست کرده اند…؟ چرا؟ جریان چیست؟ ماجراى من و شیرین با هر اقدامى مى توانست همراه باشد جز آنچه که دارد اتفاق مى افتد.
” ببینید آقا! مگر مرا بکشید که آرام بگیرم. من تحت هیچ فشار و ضرب و شتمى ساکت نمى شوم، باید روشن و واضح بدانم که جریا ن چیست. باید قبول کنید، که در هر مورد و مسئله و موضوعى مى تواند، اشتباه رخ بدهد. خواهش مىکنم اجازه بدهید پرونده ام را مطالعه کنم. ”
بسیار خشک و عصبانى کننده، در یک جمله کوتاه گفت:
” چنین اجازه اى نداریم ”
” از چه کسی باید اجازه گرفت؟ شما که خودتان رئیس و همه کاره اینجا هستید. شما در حقیقت بدون داشتن مجوز، مرا از خانه ام دزدیده اید. اینطور که سنگ روى سنگ بند نمى شود. ”
هر بارکه، کلى حرف مى زدم، فقط یک کلمه جوابم را مى داد، آن هم نا مربوط، که قانعم نمى کرد. مستاصل شده بودم. این بار نیز گفت:
” دیگه دارى حوصله ام را سر مى برى ”
و پس از کمى مکث ادامه داد:
” این خلاصه علت آوردن تو به اینجاست. بشرط اینکه بچه خوبى باشى توضیح مى دهم و پس از آن آمادگى شنیدن حتا یک کلمه بیشتر را ندارم. مثل بچه آدم با آقایان راه مى افتى تا جا و مکانت را مشخص کنند. یا مى برندت. همین ”
بهتر دیدم ساکت و آرام باشم تا بدانم که چرا به اینجا آورده شده ام.
” شما به جنون ادوارى مبتلا هستى، که تا حد زیادى قابل درمان است، در یکى از حملات آن، به خانم خانه اى که راننده اش بودى، حمله مىکنى، و قصد تجاوز به او را داشته اى که جیغ و داد او، و فریادهاى شوهر علیلش، شما را متوقف مىکند. وخوشبختانه با بجا گذاشت کت خود با خشونت خانه را ترک میکنى، چون در چنین مواقعى گاه امکان قتل نیز هست.”
و با مهربانى که تا حالا نشان نداده بود، اضافه کرد:
” بفرمائید، با آقایان تشریف ببرید. امید وارم معالجات مفید واقع شود. ”
” اجازه بدهید فقط یک سئوال مطرح کنم و به اتفاق آقایان بروم .”
سکوتش را که دیدم، جرات پیدا کردم، مامورین گردن کلفتى هم که چپ و راستم را گرفته بودند، مانع نشدند.
” باور بفرمائید، جریان بدین گونه نبوده است. من بهیچ وجه بیمار نیستم. نه جنون ادوارى دارم نه جنون جوانى و نه آن اسم پزشکى که گفتید. اگر روزى حوصله داشتید و اجازه دادید، برایتان تعریف خواهم کرد.”
این را گفتم و برخاستم تا به اتفاق ماموران، نمى دانم به کجا بروم. داشتیم از در خارج مى شدیم که شنیدم:
” این درست علامت بیمارى است. همه مبتلایان ادعا دارند که بیمار نیستند… ولى هستند ”
این آب پاکى بود، که به سرتا پایم ریخت، سردم شد.