از میدان کاتالونیا رد بوی دریا راگرفت.
از بلوار رامبلا گذشت و به سمت اسکله حرکت کرد۰
روزهای دیگر بارسلون برایش رنگ و بوی دیگری داشت.
کلیسای ساگرادا، بناهای مدرن گودی، کافه های پر هیاهو ، رنگ و سر و صدا و توریستهائی با زبانهای مختلف که در شلوغی شهر در هم می لو لیدند و شاد و سرمست در بلوار پاسگ دو گراسیا پرسه می زدند، و در تراس کافه ها شراب سانگریا می نو شیدند، همه و همه در روزهای اول ورودش به بارسلون, برایش جذابیت یک مکان رویائی را داشت۰

بیست سال بیشتر نداشت۰

تازه وارد مدرسه ی هنر شده بود و برای اولین بار بود که از خانواده اش دور می شد۰
اهل ملیلا بود۰
شهری در آنسوی آب۰
پدر و مادرش خود را مراکشی می دانستند ، با آنکه کلمه ای عربی حرف نمی زدند۰
ملیلا شهری است ساحلی در دل مراکش اما جزو خاک اسپانیا۰

به خاطر می آورد که وقتی بعد از ظهرهای تابستان با رفقای دبیرستان ، خسته از درس ، تن به آغوش گرم مدیترانه می دادند و طعم شور آب را در تک تک سلولهاشان حس می کردند ، حس غریبی در بدنش می دوید۰

گوئی بدنش میان یک میدان مغناطیسی قوی بین دو قاره و دو خاک قرار می گرفت و این نیروی جاذبه می خواست پیکرش را دو تکه کند.

روزی که تصمیم گرفت که برای ادامه ی تحصیل ملیلا را ترک کند، پدرش در لحظه ی خداحافظی به او گفت که فراموش نکند که خون عربی در رگهایش جریان دارد۰

به چشمهای روشن و پوست سفید پدرش خیره شده بود و با شک و تردید این جمله ی او را به خاطر سپرده بود

از فراز دریا که می گذشت ، انعکاس تند نور خورشید در رنگ آبی دریا ، برق شمشیر اولین اعراب را که از تنگه ی طارق گذشتد و خاک شبه جزیره را به خون مردان و اشک زنان آغشته کردند در ذهنش مجسم می کرد۰

چه بسازنان زیبائی که فرزندان نامشروع حاصل از تجاوز اشغالگران را در خفا و با شرم بزرگ کردند…

در مدرسه بیش از همکلاسیان مادریدی اش احساس غربت نمی کرد۰

برخورد سرد اهالی بیش از آنکه متوجه خارجی ها و یا دورگه ها باشد ، پایتخت نشینها را هدف می گرفت۰

لیلا را در روز اول ورودش در مدرسه دید ۰

دختری سوری که زبان اسپانیائی را به سختی صحبت می کرد و در مدرسه به علت حجب وحیای شرقی اش کمتر مورد توجه پسرها بود۰

داستان عشق و عاشقی کوتاه مدت آنان کم اهمیتتر از آن بود که باعث افسردگی اش شود۰

حتی خداحافظی سرد و بدون جنجالشان پس از چند ماه کشاکش ، کمترین تاثیر را در روحیه ی او گذاشت…

آنروز بعد از ظهر بی هدف از خانه بیرون زد و بوی دریا را دنبال کرد۰

از یک مغازه ی ارزان قیمت یک ساندویچ پیتا با فلافل گرفت و در حال قدم زدن ،بدون فکر به سمت ساحل به حرکت در آمد۰

یاد جمله ای در یک کتاب از یک نویسنده که نامش را فراموش کرده بود افتاد که می گفت هیچ اسپانیائی مطمئن نیست که قطره ای خون عرب در رگ نداشته باشد۰

باخود اندیشید که آیا فرزند نامشروع حاصل از تجاوز می تواند به مرد متجاوز به مادرش مهر داشته باشد؟

لباسهایش را در ساحل کند و تنش را به بدن شور مدیترانه با چشمهای آبی آسمانی اش سپرد۰ جریان آب به آرامی او را از ساحل دور می کرد۰

احساس میکرد که دستی گرم و آرامش بخش از آن طرف آبها او را به سمت خودش می کشد۰

خود را به بی وزنی بین این دو کشش همگون و مهربان سپرد و مانند کودکی که در رختخواب والدینش ,خود را در بین دو بدن گرم پدر و مادر پنهان می کند ، به خلسه ای دلپذیر فرو رفت و در این گرما و آرامش احساس کرد که جسمی سفید و نورانی مانند سینه ی مهربان مادر، او را در خود جذب می کند ۰

در این لحظه سوزشی لذتبخش بدنش را در بر گرفت و از اعماق رگهایش مثل جریان یک آتش تمام وجودش را گرم کرد و سپس یکپارچه سوزاند۰

انعکاس آفتاب در نگاهش در آخرین لحظه مثل برق یک شمشیر تلالو داشت۰۰۰

در ساحل, یک جوان نجات غریق با لهجه ای دو رگه به پلیس توضیح می داد که یک عروس دریائی بزرگ را در چند صد متری دیده است که یک شناگر را با خود به زیر آب برده است.
————————————

پزشک متخصص سالمندان ، مقیم پاریس

فوریه ۲۰۱۱