به: عباس صحرائی

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی……. فروغ

بنفشه آفریقایی گل داده است و چند غنچه هم فردا پس فردا زیر آفتاب تنبل زمستانی تن شان را یله می دهند. آن پایین، مرد ِ پالتو پوش ِ روزنامه به دست روزنامه را تا کرد و با شتاب طول پیاده رو را طی کرد. آن روبرو، زنِ روسری به سر ِ پیراهن گل گلی با شلوار قرمز، کاشی ها را از آن طرف پشت بام به طرف دیگر جابه جا کرد.
زمستان است. اما نه برفی در کار است و نه حتی ریزه بارانی یا تند بادی و آدم از درآوردن آن همه لباس زمستانی از تو چمدان ِ انباری و پستوها و کمدها شرمنده می شود.
زمستان است بی نشانه های آن، اما آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
” هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
چشم از بیرون گرفتم. کونه ی جویده شده ی مداد را گذاشتم روی میز. دهانم طعم چوب گرفت .مزه مزه اش کردم و انگار که بخواهم از شر طعمش خلاص شوم با خرده ریزه های مداد تفش کردم زمین.
هوا این طورها نبود آن روزها. هوا این طور ها نبود یعنی اینکه زمستان پاییزی نبود .برف می بارید این هو،ا و شب یلدا که می شد وقتی از پدر و مادر می شنیدیم طولانی ترین شب سال، یاد داستان موی بلند رودابه می افتادیم که طناب وار از برج و باروی قلعه می انداختش آن پایین ها و…
زمستان انسی داشت با بوی لبوهای لبو فروش که مقیم می شد توی خیابان آن ور محله. لبوهای قرمز و شیرین با بخاری که متصاعد می شد از تن شان و زبان هامان، زبان های قرمزمان که به هم نشان می دادیم که کدام قرمزتر، و عطر گلپَر بود روی گوشت ِ نرم ِ باقالی ها.
گفته بود:
” مقتضیات سن و سال بوده و استرس بلوغ و …”
گفته بود:
” گذرزمان کمرنگ و کمرنگ ترش خواهد کرد و….”
گفته بود… خیلی حرف های دیگر که من یادم نماند جز پیپ و کراواتش. اما من هیچ زمستانی به آن روشنی یادم نماند و بعد ِ آن هیچ کونه ی مدادی سالم نماند و هیچ زمستانی آن زمستان نشد.
کتابم را پرت کردم سوک اتاق. با اکراه بلند شدم . دلم از آن همه گرفتگی هوا گرفته بود، از آن همه برف و تعطیلی مدارس و ندیدن دوستان و گوله نکردن برف و پرتابش به طرف هم. آن روز ..آن زمستان…آن پنجره.. گفته بود مقتضیات سن و سال بوده و …گفته بود….
ساعت ها سرش تو کتاب بود. با عینک کتاب می خواند .چای را به میوه ترجیح می داد. چای را با چیزی غیر از قند می خورد.هر چه بود سفیدی قند را نداشت. گاهی سرش را پیچ و تاب می داد و گردنش را چپ و راست می کرد، نرمشی به تن اش می داد. عینک را از چشم در می آورد تن اش را کش و قوس می داد و یله می شد روی صندلی راحتی اش و کمی بعد می آمد سمت پنجره. آن وقت قایم باشک بازی ِ من و حرکت سر و جهت نگاهش آغاز می شد. سرم را می دزدیدم. قایم می شدم پشت پرده ای که توری بود توری ریز بافت. سر بلند می کردم و سر می دزدیدم و از لابه لای تور، متکثر و مشبکی می دیدمش و حرکت سرش که تاب می خورد به سمت باغچه شان. گوشه ی پرده را کنار می زدم آن وقت حجم جسمیتش شکلی درسته می گرفت و …
بهار بعد از آن زمستان، بهار مست شده بودم انگار. دنبال حشره هایی می کردم که جفت نر روی ماده اش سوار بود. دنبال هر چه که بوی خواهندگی داشت و سودای تن.
کیفیتی در من بود که مادر به مادربزرگ گفته بود:
” پستان باران توی ِ این بهار عجب نیش زده!”
مادر بزرگ دستش را غنچه کرده و گفته بود:
” عین لیمو شیرین .”
و به خنده ای شیرین لب گشوده بود.
پرده ی اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن نازک نبود. گاهی شب ها خصوصا شب جمعه که نور ِ کم سویِ آباژورِ اتاق ِ سمت ِ چپ ِ نشیمن تا چندی روشن می ماند، لامپ اتاقم را خاموش می کردم و پنجره را آهسته باز می کردم و زل می زدم به آن حجم مشتعل، و ذهنم پیله می کرد به سواری ِ حشره ها و مرنوی ِ گربه ها و بغبعوی ِِ کبوترها .می دانستم آنجا کتاب نبود. چای نبود با چیزی غیر از قند و عینک و نرمش تن و کش و قوس آن . می دانستم چیزی بود آنجا که کشش اش کم از کتاب نبود .چیزی شیرین تر از قند بود و دست ها بود و تکان پیکرها و…
نیرویی مرا معتاد ِ اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن کرده بود در شب های جمعه ای که گاه نور آباژور شعله می کشید و گاهی نه. چه می گذشت در آن نور ِ کم سو.
شبی از همان شب ها که صدای یکنواخت و تیز ِ جیرجیرک ها می گفت که دیّاری عبور نمی کند و چشمم به نوری بود که تنوره کشیده بود توی آن چهار دیواری، عرقچین به تن پرده را کنار زد. سرش را بالا گرفت به قصد دیدن ماه لابد، یا که شاید ستاره ای، شهابی. رد نگاهش را گرفتم. ماه بود و گاهی نبود .می رفت پشت دیوار ِ ابری و از پشت آن به دیگری وستاره هایی که دوره اش کرده بودند. از ماه بازیگوش نگاه گرفتم. سر به سوی پنجره ی روبرو که گرفتم نگاه او به صورتم داغ زد. چیزی در شرف تکوین بود چیزی مثل درخت خشکیده ای که جوانه ای تو پوسته ی کهنه اش نیش کشیده باشد.
از قبل فکرش را کرده بودم. خوش رنگ و لعاب ترین آش روی زمین بود.
لبم را صورتی کردم. گونه هایم را چلاندم تا رنگش طبیعی به نظر آید. بلوز یقه هفت آبی، دامنی تا روی زانو با زمینه ی مشکی و چهارخانه های توسی . جوراب مشکی و کفش پاشنه سه سانتی، موی انبوهم را توی چادر پنهان کردم. چادر ِ سفید با گل های ریز ِ آبی.
گفته بود:
” بیایید تو “.
گفته بودم :
” دم در خوب است”.
گفته بود:
” دستم بند است .حالا که زحمت کشیده اید تا داخل هم بیایید”.
گفته بودم:
” چقدر قشنگ اند”.
گفته بود:
” باغبان شان منم”.
باغچه بزرگ نبود اما رنگین کمانی بود از گل ها. دستش توی خاک و خُل بود .خندیده و گفته بودم ” چرا دستکش دستتان نمی کنید”
خندیده و گفته بود:
” دوست دارم خاک را لمس کنم”
.گفته بود:
” به من لذت می دهد “.
آش بود و عطر نعناع و پیاز داغ. تا رفت کاسه را خالی کند ایستادم کنار باغچه. فقط گل نبود. قسمتی را با سلیقه سبزیجات کاشته بود. سایه ی او که بر سر من و سهمی از باغچه توده شد برگشتم. چادرم داشت سر می خورد و من دلم می خواست سر بخورد و سر خورد روی شانه .موی شبقی ام نمایان شد. چای را که داد به دستم با چند دانه انجیر خشک، چادرم از روی شانه سُرید روی تنم و لغزید روی کاشی های ِ کف حیاط .با طمانینه خم شدم که چادر را بردارم. او هم خم شد تا چادر را به دستم بدهد. چشم هایِ آکنده از شراره ام را میخکوب کردم تو چشم هایش .نگاهش مثل چادرم مغلوب ِ خواسته ی غریزی ام شد. سرید و لغزید و پیچ خورد. تاب خورد و توی یقه ی هفتم آرام گرفت. شعله پا گرفته بود. راه رفتن نبود نه، رقص بود رقصی با حرکات برجستگی های اندام .خرامیدن موج دار تنم بود با ملایمتی وحشیانه. در را که خواستم ببندم آخرین نگاه را به عقب انداختم. ابروی قیرگونم را دادم بالا. گوشه ی چادرم را بین دولب گرفتم و به حال خود رهایش کردم.
کاسه ی چینی شسته شده بود و چند پر نعناع توی ِ آن. پری از آن را بو کشیدم. بوی دست های ِ او را می داد .
٭٭٭٭٭
چادر سفید با گل های ریز ِ قرمز به سر کردم. عطر لیمو عمانی ِ خورشت قیمه را با عطر لیموهایم یک باره در جانش ریختم .از نوسان موزون اعضای تنم لذت می برد .لذتی شهوانی و من چقدر این حالت را در او دوست داشتم. وقتی راه می رفتم نگاهش مثل وقتی که خاک را زیرو رو می کرد روی تنم بازی می کرد.
اسمش مثل اسم آدم های شریر ِ فیلم های ِ سینماهای شوش و مولوی بود با آن شکل و شمایل عبوس و قاطع شان و چشم های اهریمنی. اسمش به رفتارش نمی آمد .اما گفته بود :”اسمم به رفتارم می آید”.
در کشاکش آن لهیب، نفس زنان گفته بودم:
” رو..شن بگذار. لامپ را… روشن بگذار”.
عرق کرده با لب هایی که بوسه های داغ می کاشت، جویده جویده گفته بود :”حالا …که.. روز .. روز است.
خودم را آن ور کوچه تو چهارچوب پنجره می دیدم. خودم را که من ِ او درون آن حجم مشتعل بود.
نفس های او بود اگر نه، در ‍ژن مادر و مادربزرگ چنین نبود، نفس گرم ِ محّرک او بود که پستان هایم را رسانده بود، مثل نسیم بهاری و غنچه ها. پستان هایم خیلی اوقات از اشتیاق آماس می کرد و متورم می شد و پر می شد از میل و هوای او و می ترکیدند مثل انجیرها و یک وقتی تمام ِ کف دستش را پر کرد.
خوشه های غوره را که از شاخه ها چیدم، توی چند برگ مو پیچیدم و رفتم سراغش. با لبخندی که دل من برایش ضعف می کرد گفته بود:
” غوره است اما با شکرخنده ی تو دُرد است. شراب است”.
لرزان و هیجان زده پذیرا شده بودم. پیرهنش را انداخته بود زیرم و من چادر را. چادر را با گل های ریز ِ سرخ .
روزها و ماه ها می گذشت و خیال من لحظه به لحظه پر می گرفت و می نشست روی بام ِ یاد ِ او. هر فرصت غنیمتی بود. هر خرید مادر ورفتن خواهر با او. هر خلوت. هر مهمانی و ماندن من به بهانه ی درس خواندن و مریضی و ….
٭٭٭٭٭
زمستان ها پدر به کارگران برف رُوب پول می داد که پشت بام و جلوی خانه مان را از برف پاک کنند. آن زمستان پاورچین رفتم دم در و پول تو جیبی هایم را دادم به دو کارگر و خواستم دم در خانه ی او را هم از برف پاکیزه کنند .دوست نداشتم صبح که می رفت نان بگیرد سر بخورد. از پنجره دیده بودم با چه احتیاطی دستش را روی دیوار می گذارد و قدم هایش را روی برف ها مطمئن و محکم می کند و از پنجره دیده بود که با چه سر به هوایی پایم را می گذارم روی برف ها و هرباری که سر می خورم به قهقهه می افتادم و چند بار که بوسه های ملتهب و سوزانش را نثار ِ پاها و دست های کشیده ام کرده بود گفته بود:
” حیف این دست و پا نیست تو این برف و سرما آسیب ببیند “.
و من به عمد، بی هواتر روی برف ها گام برمی داشتم. برف برایم سنجش ِ میزان ِ دلبستی ِ او شده بود.یک بار که سر خوردم با خنده نگاهم را به عقب، به پنجره ی او دوختم. دیدم دو دست و سرش را چسبانده روی پنجره و کمی دیگر مانده خودش را پرت کند بیرون و عقابی بشود و مرا از روی برف ها بقاپد.
با من که قهر کرد و بوی تند و مداوم ِ مردانه اش را از روی لب های برجسته ام و انتهای انگشتانم و انحنای کمرم و پستان های رسیده ام و شرمگاه شکفته ام دریغ کرد ، از برف بیزار شدم و بعدِ آن مثل پیر زن ها روی برف راه می رفتم.
گفته بود:
” دختر ِ خانمی هستم “.
او نمی دانست من به خاطر او نذری نمی آوردم. او نمی دانست وقتی خانه نبود و می رفت به دخترهایش سر بزند من و او ….
آن بار به بهانه ی نعناع رفتم. دامن ِ چادرم را پر کردم. لبخندش که منتشر شد من از دست پاچگی و اضطراب ِ روحی ام خلاص شدم. از نگاه هایی می هراسیدم که از پشت پنجره ما را بپایند. از نگاه حقیر ِ همسایه ها.
گفته بودم:
” سرنخ از دستم در رفت “.
گفته بود:
“سر نخ چه؟ ”
گفته بودم:
” سر نخ بادباک ِ دلم ”
و انگار که تو عالمی دیگر باشم ادامه داده بودم :
” تو هوای ِ آسمان ِ او”.
کوچه با همان آغوش باز و سخاوتمند امتداد دارد در هیئتی یکنواخت و یاس آلود.
چه اندوه بی پایانی. چه خلوت مداوم و ممتدی.
به آن دختر بچه می مانم که گناه نکرده ای را به دوش می کشد و به دنبال ِ جبران است و دل کوچکش مثل برگ های تک درخت ِ بید ِ مجنون ِ پارکی خلوت بلرزد.
موقر و پر راز با همان شفقتی که پیش از نگاه کردنش می دوید، آمد پشت پنجره. نشسته روی ویلچر. نگاه رمیده و نمناکم سرشار از انتظار بود. انتظار حرکتی به سرش به دستش به لبش. آن لحظه ثقل ِ عالم و آدم بر من سنگینی کرد. انگار مسیحی بودم که بار گناه عالمیان را از ازل تا به ابد به دوش کشیده و باز مصلوب شده و آن رنج مکرر ِ همیشگی.
حنجره ام اصواتی را خارج کرد اما از بس با مشقت همراه بود بر روی لبانم خشکید :”زینال”.
گفته بود:
” راجعش حرف بزن ” .
زیادی صیقل کشیده و صاف بود. زیادی بوی خوب می داد. زیادی هشیار بود.اصلا زیادی آدم بود. این شد که برای همیشه گذاشتم کنار. پیپش را که می گذاشت گوشه ی دهان حالت تهوع می گرفتم.
تو محله پیچید. رفتند آنجا پیش دخترشان .رفتند امریکا علاجش کنند.
آن پاهای مردانه که می پیچید دور پاهایم.
رها کردم مرد پیپ به دست را، کلینیک را ، حرف زدن با او را .
پیپ به دست هشیار بود. زیرک بود. اما نمی توانست یا نمی دانست درد و رنجم را درک کند که آن زمستان آن روز ِ برفی من با پول تو جیبی هایم رفتم دکتر و وقتی برگشتم چند نان سنگک خریدم به نیت ادای نذرم که با پنیر و سبزی ببرم دم در خانه شان. که از او بار گرفته بودم .که خبرش کنم. که آبستن بودم .
زمستان است و آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
“هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
زمستان ۸۸