محمود خوشحاله که نوبت شب کاریش را تمام کرده و تا چهار روز دیگه لازم نیست که به پالایشگاه بر گرده.
از دوماه قبل با حسن، دوست قدیمى اش قرار گذاشته که شب عید را مهمان او باشه. با پشت سر گذاشتن گردنه هاى” باجگاه ” و عبور از زیر ” دروازه قرآن “، وارد شهر میشه و چند دقیقه بعد در مقابل خانه اى در خیابان ” هدایت ” توقف مى کنه تا ” میترا ” را که با چمدان منتظر اوست ، سوار کنه.
پیکان نقره اى به راه میفته واز خیابان ” نادر” به سمت ” فلکه فرودگاه ” پیش میره ، جنب و جوش زیادى در خیابانها دیده میشه ، مردم مشغول تدارک شب عید هستن. مردى در کنار خیابان بوته هاى، بنفشه، اطلسى و میمون میفروشه، آنطرف تر بساط ماهى فروشى پهنه، پسرکى هم، ماهى هاى قرمزش را درتنگ هاى بلورى به نمایش گذاشته و منتظر مشترى نشسته. در مقابل یک قنادى، محمود پارک میکنه. میترا پیاده میشه و با چند جعبه کلوچه و مسقطى و نان یوخه بر میگرده. فلکه فرودگاه خیلى شلوغه، چند تا اتوبوس و مینى بوس و سوارى مشغول سوار و پیاده کردن مسافر هستن. عده زیادى هم که بلیط گیرشون نیومده، کنار خیابان ایستادن و براى هر ماشینى که رد میشه دست بلند میکنن.
میترا:
” محمود! کاش آن پسره را سوارکنیم، ما که جا داریم، لابد میخواد شب عیدى پیش خانواده اش بره ”
محمود دنده عقب میگره، میترا شیشه را پائین مى کشه و میگه:
” پسر جون کجا میخواى برى ؟ ”
پسر:
” چنار شاهی جون ، چند میگیرى؟ ”
محمود:
” اگه میدونستم کجاست، کرایه اش را بهت مىگفتم، ما داریم مى ریم بوشهر، به مسیرت میخوره ؟ ”
پسر:
” شما هرجا یى که بخواین برین، باید از اونجا رد بشین،…بوشهر، آبادان، کازرون، تقریبا وسط راه تونه، بیست فرسخه، حالا چند میگیرین؟”
محمود با لبخند میگه:
” هرچقدر نرخشه ”
پسر:
” نرخ معمولیش ده تومنه، البته قیمت همه چى شب عید میکشه بالا.”
محمود:
” خب همون ده تومن، بپر بالا. ”
میترا:
” اسمت چیه پسر جون؟ لابد دارى پیش خانوادت بر میگردى؟ ”
پسر که از گیر آوردن وسیله نقلیه خوشحال بنظر مى رسه، میگه:
” اسمم ” برزو ” ، فامیلم ” دره شورى ”  شما درست حدس زدین خانم ، دارم به خو نه مون بر مى گردم. ”
میترا:
” برزو؟ آدم رو بیاد داستانهاى شاهنامه مى اندازه، لابد دره شورهم اسم یک جائیه ؟ ”
برزو:
” نه خانم ، اسم تیره مونه ، مال ایل قشقائیه ”
میترا که به هیجان آمده، میگه:
” چند تا خواهر و برادر دارى؟ اسماى اونا چیه؟ ”
برزو:
” دوتا برادر، دوتا هم خواهر. بهرام و بیژن – سودابه و رودابه، من از همشون بزرگترم ”
میترا:
” چه اسماى قشنگى ….لابد رفته بودى شهر براى خرید هاى شب عید، درسته؟ ”
برزو:
” نه خانم براى یک هفته مرخصى به خونه بر میگردم ”
محمود با تعجب مى پرسه:
” مرخصى؟ مگه تو مدرسه نمیرى؟ تا سیزده بدرهم که مدرسه ها باز نمیشه ”
برزو:
” دانش آموز مدرسه نیروى دریائى هستم، در بندر پهلوى ، روز ششم فروردین با ید سر خدمت باشم .”
محمود:
” توکه گفتى مال ایلى، چطورى سروکارت به دریا افتاد ؟ ”
برزو:
” توى ایل براى جوانها کار نیست، پدر بزرگ میگه دوره ایل نشینى سر اومده ”
میترا:
” چطور؟ مگه چى عوض شده ؟ ”
برزو:
” چند سال قبل که خشکسالى بدى بود، حتمن یادتان هست، تموم این منطقه خشک شده بود، اصلا علف پیدا نمى شد، خیلى از گوسفند هامون از گشنگى مردن، کنارهمین جاده پر از لاشه بود ”
محمود:
” من که در این مورد چیزى نشنیدم ، میترا تو چى ؟ ”
میترا:
” توى روزنامه ها و رادیو تلویزیون که چیزى نبود، اگه هم بود ما توجه نکردیم ….خب برزو ، کسى هم بهتون کمک کرد؟ ”
برزو با مکث جواب میده :
” کامیون هاى ارتشى یک مقدارى علوفه آوردن و کنار جاده انداختن، ولى اصلا کافى نبود و تازه به اونهائى هم که از جاده دور بودن چیزى نرسید ”
برزو، مشتا قانه به اطراف نگاه میکنه، به هر پستى و بلندى، جویبار ودرختى خیره میشه. در نزدیکى هاى حسین آباد، به بچه هائى که در اطراف جاده ایستاده اند اشاره میکنه و میگه:
” اگه کنگر خوب میخواین، ازاینجا بخرین، کنگر هاش درجه یکه، درشت و سفید ”
میترا میگه:
” فکر بدى نیست، حسن هم خوشحال میشه ”
ماشین در شانه خاکى جاده هنوز متوقف نشده که سه چهار تا از پسرها و دختر ها با لباسهاى رنگا رنگشون به طرف اونها میدون. هر کدوم یک سبد کوچک کنگردر دست گرفته و براى فروش با بقیه رقابت میکنه. محمود نگاهى به اونها میاندازه و میگه:
” راست بگین، جنس کدومتون بهتره ؟ ”
بچه ها همشون داد میزنن:
” مال ما آقا، نگاه کن، یه ذره هم آشغال نداره ”
میترا از برزو میپرسه:
” توچه میگى ؟ ”
برزو نگاهى به سبدها میکنه و چند کلمه اى به زبون ترکى با اونها حرف میزنه و بالاخره یکیش را انتخاب میکنه.
برزو:
” خانم ! قیمتش خیلىخوبه ، سبدى دو تومن ، توى شهر همین را میفروشن پنج تومن، تازه به این خوبى هم نیست. ”
میترا کنگرهاى هر چهار نفر را میخره و در صندوق عقب جا میده ، ماشین راه مى افته.
میترا:
” خب برزو، داشتى میگفتى، در باره خشکسالى حرف میزدى.
برزو:
” خیلى سخت بود، خیلى از ایلاتى ها که گاو و گوسفندها شونو از دست داده بودن، ایل را ول کردن و رفتن ”
میترا با کنجکاوى میپرسه:
” کجا رفتن ؟ ”
برزو:
” هر کسى دنبال کار، یه طرفى رفت، مثلا (گودرز ) عموى بزرگم ، رفت  (برازجون.)
(گیو ) عموى کوچکترم، رفت کویت ”
میترا:
” خب حالا اونها راضى هستن؟ ”
برزو:
” عمو گیو دوساله که براى پدر بزرگ پول میفرسته، میگن تو کویت پول درآوردن آسونه. عمو گودرز هم توى شهر مغازه داره و وضعش خوب شده، گلیم و جاجیم قشقائى میفروشه، اولش که شروع کرد، دکان نداشت، دوره گرد بود، ولى حالا، هم دکان داره و هم وانت، سالى چند بار میاد توى ایل و خرید میکنه، میگن اسم نوشته که سال دیگه بره  مکه ”
محمود:
” خب حالا که اینطوره ، پدرت هم همین کار را بکنه ”
برزو:
” پدرم از زندگى تو شهر خوشش نمیاد، میگه حاضره از گشنگى بمیره ولى توى شهر نمونه، پدرم میگه مردم شهربا هم قهرن، به همین خاطره که بین خونه هاشون دیوار میکشن، توى ایل وقتى که سرفه کنى، صداتو بقیه چادرهم مى شنون و احوالت را مى پرسن، صداى سرفه و ناله که از دیوار عبور نمى کنه ”
محمود:
” خب برزو، تو که توى شهر زندگى مى کنى، بهش بگو که زندگى توى شهراز توى بیابون خیلى بهتره  ”
برزو جوابى نمیده. میترا به درو دشت نگاه میکنه، منظره ها براش تازگى داره، از برزو میپرسه:
” کجا میشه یه چاى خورد؟ ”
برزو:
” پشت همین پیچ به دشت ارژن میرسیم، چند تا قهوه خونه هم داره، و یه چشمه خیلى خوب، با آب پاک و تازه که از زیر کوه بیرون میاد ”
میترا:
” بنظر میرسه که اونجا روخیلى دوست دارى، درست میگم؟ ”
برزو :
” آخه از بهترین ییلاق ها مونه، تابستون که همه جا گرم و خشکه، دشت ارژن پرآب و خنک و سبزه ”
محمود:
” لابد خاطره هاى خوبى هم دارى؟ ماهم وقتى به سن وسال تو بودیم، عشاق ییلاق بودیم، دماوند، جاجرود، کلاردشت …”
محمود ماشین را در میان ماشین هاى دیگه پارک میکنه و هرسه به داخل قهوه خانه اى میرن. چاى گرم هرسه را حال میاره.
میترا پیشنهاد میکنه سرى به چشمه بزنن. برزو جلو میافته و از میان درختهاى بلند بید گذشته ومثل بز کوهى از میان تخته سنگها بالا و پائین مى پره ، در کنار چشمه تخت سلیمان مى نشینه و دست و صورتش را مى شوره ، و بعدش با دستهاش مقدارى از آب زلال چشمه را سر میکشه.
میترا:
” این آب از کجا میاد ؟ ”
برزو:
” از آب شدن برفهاى اون بالا، همیشه آبش تمیزوخنکه، حتا توى چله تابستون، تابستونا با بچه ها توى اینجا مسابقه میدیم. ”
میترا:
” چه جور مسابقه اى ؟ ”
برزو:
” مسابقه استقامت، کى میتونه مدت بیشترى توى آب چشمه بایسته، یک نفر مى شماره، یک، دو، سه، ….بعد از شماره بیست پاهاى آدم بیحس میشه ”
چند دقیقه بعد به ماشین بر میگردن، ولى این بار میتراست که پشت فرمان مى نشینه تا محمود کمى استراحت کنه. شیفت هاى شب کمى خسته و خواب آلودش کرده. سفر ادامه پیدا میکنه. ازدشت ارژن که کمى دور میشن، جاده اى مارپیچ دیده میشه که خودشو با طنازى در آغوش کوههاى زیباى  زاگرس  جا داده، برزو هر گوشه اى از این پیچ و خم ها را مى شناسه، بارها پیاده ازاونجا ها عبور کرده، وخاطره ها داره، به همه چیز با دقت نگاه میکنه، بخصوص به درختهاى بادام کوهى که غرق شکوفه هستن ، به شقایق هائى که درکنار صخره هاروئیدن ، به بابونه هائى که در میان سبزه ها به گُل نشسته اند .
میترا نگاهى به محمود که در حال چرت زدنه میکنه و میگه:
” محمود ببین اینجا چه طبیعت زیبائى داره ، باکوههائى که قبلا دیده ایم ، حسابى فرق داره، خواب را بذار براى خونه، وقتى که رسیدیم هرچه دلت خواست بخواب ”
محمود با حرکت سر حرف او را تائید میکنه، برزو مى پرسه:
” چند وقته که به فارس اومدین؟ ” میترا:
“حدود سه ماهه، محمود براى دوسال به پالایشگاه شیراز منتقل شده، بعدش بر میگردیم تهرون ”
برزو:
” اتفاقا منم، سه ماهه که دوره ام را شروع کردم، دو سال هم طول میکشه، بعدش باید برم روى دریا ”
میترا:
” راستى نگفتى چطورى مدرسه نیروى دریائى را انتخاب کردى ؟ برزو:
” خانم ، من تا کلاس هشتم توى مدرسه سیار عشایرى درس خوندم ، نمره هام خیلى خوب بود، معلمم می گفت که باید مدرسه را ادامه بدم ، توى ایل هم که دبیرستان سیار نداریم و باید به یک شهرى میرفتم.”
میترا:
” خب چرا پیش عموت نرفتى ، مگه نگفتى که توى شهر وضعش خوب شده ؟ ”
برزو:
” آخه مدرسه نیروى دریائى کمک هزینه هم می دهد که می فرستم براى خانوادهام، آقاى بهمن بیگى گفته اگه نمره هام خوب بشه ممکنه یک روزى افسرهم بشم ”
محمود با شیطنت میگه:
” اونوقت بهت میگن:
نا خدا برزو….کاپیتان برز و ! ”
میترا که از این جمله خوشش نیومده میگه:
” محمود تازگی ها توى خواب هم حرف میزنه! اما برزو جان، مگه خانوده ات از تو کمک خواسته بودن ؟ ”
برزو:
” خودشون که چیزى نگفتن خانم، ولى ایلاتى ها که پولى در بساط شون نیست ”
برزو:
” آقا شما هم سربازى رفتین ؟ ”
محمود:
” آره بابا، مگه ما پسرکى هستیم که الکى معاف مون کنن، هنوز یکسال نیست که مرخص شدم ”
برزو:
” براتون سخت بود ؟ ”
محمود:
” چند ماه اولش توى پادگان فرح آباد پوست مونو کندن، پدرمون درآمد تا سر دوشى گرفتیم، ولى قسمت بعدیش توى لویزان به اون بدى نبود. ”
محمود که بار دیگه سر حال اومده بود، مى پرسه:
” خب برزو، بگو ببینم اون طرف ها چه خبره ؟”
برزو:
» هیچى آقا، اصلا خبرى نیست ”
محمود:
” مگه میشه ؟ ”
برزو:
” آقا شما ، بندر پهلوى رفتین؟ ”
محمود:
” آره جانم ، هر سال تابستون مى رفتیم شمال، چقدرهم خوش میگذشت. ”
برزو:
” مثلا چکار مى کردین که بهتون خوش میگذشت؟ ”
محمود:
” همه کارى میکردیم ، ….شنا توى دریا، درازکشیدن توى شن هاى ساحل، فوتبال دستى و پینگ پنگ تو پلاژها، نگاه کردن به این واون، قدم زدن توى جنگل، سرزدن به مغازه ها، مرباى بالنگ، کلوچه لاهیجان، ماهى سفید، رادیو دریا…..بازم بگم ؟ ”
برزو:
” ولى توى این کوه و دشت ها چیزهاى خیلى بهترى پیدا مى شه. ”
محمود:
” توى این کوهها ؟ منکه چیزىنمى بینم، شاید پشت کوهها چیزى باشه که من نمىتونم ببینم. ولى تا آنجائى که چشم کارمیکنه فقط چند تائى درخت پراکنده هست، چند تائی جوى کوچک آب که شاید دائمى هم نباشه، تعدادى دهات کوچیک و بزرگ با خونه هاى گلى و مقدارى مزرعه و تعدادى هم گاو و گوسفند ، چیز دیگه اى هم هست ؟ ”
برزو:
” اگه با من میامدین توى ایل خیلى چیزها بهتون نشون میدادم ”
میترا:
” من که خیلى دلم میخواد باهات بیام وببینم ، ولى دوست هامون توى بوشهر منتظرن و اگه دیر برسیم دلواپس میشن، ممکنه فکرکنند ماشین خراب شده ویا تصادف کردیم، ولى یک وقتى حتمن میام ، اما حالا خودت برامون تعریف کن ، از اون چیزهائى که خودت دوست دارى بگو”
برزو:
” اگه تابستون بیائین پیش ما ، یک صبح زود شما را میبرم به سرچنگ ”
محمود:
” سرچنگ دیگه کجاست ؟ ”
برزو:
” اون بالاى کوه، اونجا همیشه سرده ، بیشتر سال پوشیده ازبرفه، برف سفید ودست نخورده. یک کیسه پلاستیکى با خودمون مى بیریم و از اونجا، سُر مى خوریم مى آئیم پائین، ما تبستونها از اونجا برف مى آریم پائین و سر جاده میفروشیم. ”
میترا:
” منهم عاشق برفم ، ولى خب خیلى جا ها کوههاى برفى داره ، کوههاى البرز هم خیلى جاههاى قشنگى داره ، خب غیر از برف دیگه چى پیدا میشه ؟” برزو:
” شما قارچ دوست دارین ؟ ”
محمود:
” بدم نمیاد، ولى بعضى از اونها خوب نیستن، ممکنه سمى هم باشن! ”
برزو:
” ما سمى هاشو مى شناسیم، اگه پیش ما میامدین ، فردا صبح توى دامنه ها قارچ هاى خوب را بهتون نشون میدادم و همون جا براتون کباب میکردم. قارچ تازه خیلى خوشمزه ست ”
میترا:
” حالا که نمیشه ، ولى اگر کسى منتظرمون نبود و من با تو میامدم ، پدر مادرت تعجب نمى کردن ؟ نمى گفتن چرا مهمون نا خوانده آوردى ؟ ”
برزو:
” عشایر از مهمون خوششون میاد، میگن برکت میاره . ما خودمون معمولا پیش دیگرون میریم تازه اگر هم بخواهیم خبر بدیم ، وسیله اى براى اینکار نداریم. ”
محمود:
” درست میگى ، من که نشانه اى ازخط تلفن و بیسیم و دکل مخابراتى این طرفها نمى بینم ، زندگى به همون شکل ابتدائى ادامه پیدا کرده ….خب از این حرفها بگذریم ، از بقیه چیزها بگو. ”
برزو:
” توى بعضى ازغارها کندو هاىعسل پیدا میشه، شماعسل با موم خوردین؟ عسل طبیعى خیلى خوشمزه است، با عسل هاى کارخونه اى فرق داره ! ” محمود:
” خب دیگه چه پیدا میشه ؟”
برزو:
” خیلى چیزها هست آقا، اگه من بخوام همشو بگم تا فردا هم تموم نمیشه، مثلا تخم قمرى و کفتر چاهى ، کنگر کوهى، شقایق و پونه وحشى، دراج وکبک”  محمود:
” چى گفتى ؟ تخم کفترچاهى ؟”
برزو:
” آره آقا ، توى بعضى از این چاهها، پر از لانه پرنده هاست ”
محمود:
” چطورى توى چاه میرن ؟ ”
برزو:
” چند تا شاخه بلوط را مى بریم و روى دهانه چاه مى اندازیم ، بعد یک سرطناب را به کمرمون مى بندیم و یکسرش را هم به این چوبها، و یواش یواش میریم پائین ، توى دیواره چاهها پر از لانه کفترچاهیه ”
محمود:
” صبر کن جانم ،
اولا، شما کار خوبى نمىکنید که شاخه بلوط را مىشکنین، اونهم این طرفها که فقط تک و توکى درخت پیدا میشه،
ثانیا ، شما که تخم پرنده ها رو مى خورین ، نسل اونها رو نابود مى کنین، مگه نه ؟ ”
برزو:
” آقا ، با شکستن یک شاخه، که درخت بلوط از بین نمیره، تموم این درختها را ذغال سازها خشک کردن و براى فروش به شهر بردن و کلى پول به جیب زدن ”
محمود:
” مگه این کار ممنوع نیست ؟ پس ژاندارمها و جنگل بانها چکار مى کنن ؟ ”
برزو:
” البته که ممنوعه، ولى هرکدومشون را که میگیرن، پس از چندى آزاد مکنن، میگن توى شهر هر کارى با پول درست میشه، بعضى از این ها، اول یک چیزى پاى درخت مى ریزن تا بلوط بتدریج خشک بشه، قطع کردن درخت خشک هم که مجازاتى نداره ، مگه نه ؟ ”
محمود:
” نمى دونم خب تکلیف نسل پرنده ها چى میشه ؟ ”
برزو:
” آقا توى هر چاهى که برى کلى پرنده هست، وقتى که نزدیکشون برى، باهم پرواز میکنن و از چاه میان بیرون، اونقدر هست که روى سرت سایه مى افته ما فقط چند تا شو بر میداریم، تازه مارها و گربه ها و پرنده هاى دیگه هم هستن که به لانه ها دستبرد مى زنن ، همیشه هم این برنامه ها بوده ، ولى نسل اونها از بین نرفته، اما چیز هاى دیگرى هست که واقعا در حال نابودیه ”
میترا:
” مثل چى ؟ ”
برزو:
” مثلا آهو، بز کوهى ، وبعضى از بازها و شاهین ها ”
محمود:
” خب کى اونها رو نابود میکنه ؟ ”
برزو:
” شکارچى ها آقا، شکار چى هائى که از شهر میان و همه چى دارند ، لند رور، دوربین ، تفنگهاى مختلف ، سگهاى شکارى ، بیسیم و چادر و مخزن هاى بزرگ آب و سوخت ”
محمود:
” خب اونها که باید براى شکار اجازه بگیرند، و لابد کارشان کنترل میشه ”
برزو:
” این هم مثل همون جریان خشک کردن درخت هاست ، بعضى وقتها ماشین هاى دولتى و آرتشى هم با خودشون میارن. راستى شما که توى پالایشگاه کار میکنین، چرا به ما سوخت نمیدین که مجبور بشیم درخت ها را بسوزونیم ؟ ”
محمود:
” من توى قسمت تولید هستم و با قسمت پخش و فروش سروکارى ندارم،  میدونى برزو ، توى زندگى شهرى هر کسى کار خودشو میکنه و با کار بقیه کارى نداره ، توهم وقتى که درست تموم شد و مشغول کار شدى ، ممکنه در قسمت مخابرات کشتى باشى و از موتورخونه و توپ خونه اطلائى نداشته باشى .”
محمود کاغذى در میاره و چیزائى روى آن مى نویسه و به برزو میده و میگه:
” قبل از اینکه ازهم جدا بشیم ، بذار اسم وآدرسمون را بهت بدم ، شاید توى سفر بعدیت بتونیم همدیگه را بیشتر ببینیم ، شاید فرصت بشه سرى هم به ایل تون بزنیم .”
برزو ضمن نگاه به نوشته به میترا میگوید:
” خانم شما توى رادیو و تلویزیون کار مکنین ؟ ”
میترا:
” کارشناس علوم اجتماعى هستم ، براى  برنامه خانواده  چیز مى نویسم، راستى تو برنامه هاى تلویزیون را هم نگاه میکنى ؟”
برزو:
” توى سالن غذاخورى مون یک تلویزیون داریم ، گاهى بعد از شام نگاه میکنم ، ولى چیز به دردخورى نشون نمیده ؟ ”
میترا:
” چیز به درد بخور ؟ منظورت چیه ؟ ”
برزو:
” مثلن هیچى از وضعیت ما توى برنامه ها تون نمى گین، خبرخشکسالى را هم که نگفتین داستان فیلم هاتون هم که واقعى نیست ”
میترا:
” خب البته بیشتر مردم فقط برنامه هاى سرگرم کننده مى خوان، دیگه کسى حوصله برنامه هاى جدى را نداره ”
محمود:
” شما از کجا مى دونین؟ مگه تا حالا نظر مردم را پرسیدین ؟”
صداى بوق شیپورى کامیونى که در سرپیچى ، در حال سبقت گرفتن است ، مکالمه را قطع میکنه، میترا با دستپاچگى ماشین را به شانه خاکى جاده مى کشونه و پس از چند مانور خطرناک موفق میشه از بر خورد شاخ به شاخ با کامیون جلوگیرى کنه، میترا و محمود به هم نگاه مى کنن، کسى حرفى نمى زنه ، فقط صداى چرخهاى ماشینه که سکوت را مىشکنه . در نزدیکى هاى پاسکاه پلیس راه (چنار شاهیجان )، برزو رو به میترا میکنه و میگه:
” من جلو اون مغازه پیاده میشم، شما هم وقتى که دو باره به منطقه کوهستانى رسیدین بیشتر احتیاط کنین ، بخصوص نزدیک تونل ها ، آخه بعضى از راننده هاى کامیون ها معتاد هستن و پشت فرمون ماشین چرت مى زنن ”
میترا:
” تو از کجا میدونى که خانواده ات نزدیک اون مغازه چادر زدن ؟ ”
برزو:
” اون مغازه مال کل حسین دوانیه  وقتى که ایل میاد گرمسیر همه با اون معامله مى کنن، نامه ها را هم به آدرس او مى فرستن کل حسین میدونه هر قسمت ایل کجاس. ”
میترا:
” خوب من منتظرت مى ایستم ، تو برو و سراغ خانواده ات را بگیر”
برزو، با سرعت خودش را به مغازه میرسونه و چند لحظه بعد با خوشحالى بر میگرده و میگه:
” خوب شد منتظرم موندین ، چادر پدرم نزدیک پل شاپوره ، دو سه فرسخى اینجا ست ”
چند دقیقه بعد ، برزو در کنار پل از ماشین پیاده میشه ….دوان دوان از تپه اى که پوشیده از گلهاى زرده بالا میره ، در بالاى تپه مى ایسته، بر میگرده و به جاده نگاه میکنه ، محمود و میترا هنوز ایستادن ، براى هم دست تکون میدن ، چند لحظه بعد ، برزو دیگه دیده نمیشه ، پیکان نقره اى هم به سمت تونل ها حرکت میکنه .

.