خشکی پائیز را سوز سرمای استخوان‌سوز زمستان تلافی می‌کرد. برف اول سنگین بارید. زمین خود را در لحاف ضخیم و یک دستی پیچید. صدای زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه از پشت باغ خرابه ‌های آبادی ،اهالی را به هراس می‌انداخت. باد تندی ، برف‌ها را باد روبه می‌کردو تو سر و صورت‌ها و چشم‌ها می‌کوفت. باد و برف رو پوست‌ها خنجر می‌کشید. استاد طالب، با رنگ و رخی مرده مانند، مختصر بازماند ه ‌ی ابزارش را زیر طاق ضربی به دوده نشسته‌ی دهنه‌ی گلخن، پهن کرده بود. چرخ و چرم و لاستیک و ابزار کارش ،تو آتش ‌سوزی بزرگ ژاندارم‌ها، سوخته بود. ابزار بازمانده ی خانه ‌ش را هم فروخته و خرج درمانش کرده بود. از چرخ چاقوسازی و ابزار چاقو تیزکنی خبری نبود. فقط کفش تعمیر می‌کرد. یک منقل از آتش‌های به خاکستر نشسته‌ی گلخن پر کرده و وسط پای خود کشیده بود. دست‌هاش که به رنگ لبوی پوست کنده در آمده بود،رو آتش منقل گرفت. آتش از دوام افتاده بود و به خاموشی می گرائید. دست‌هاش را کفچه کردودم دهانش برد. نفس خود را کف دست‌هاش دمیدو به هم مالید. سرما دست‌هاش را کبود کرده بود. پوست دست‌هاش شکاف برداشته و شکا ف‌ها کبره بسته و ورم آورده و چغر شده بود. شکا ف‌ها به صورت زخم‌های آب آورد‌ه ‌ای در آمده بودند.. پله‌های دور و دراز گلخن را پائین رفت. دست ‌ها و پشت و شانه‌های خود را به دیواره‌ی گلخن چسباند. پشت و کمرش گرم شد. سینه و جلو تنه‌ی خود را رو دیواره ‌ی گرم کوره فشار داد. دست و صورت و نوک انگشت‌هاش،به گزگز در آمدند. دست‌هاش را با سرعت به هم مالید. انگشت‌های پاش را فشار داد. کمی از سوزش افتادند. پله‌ ها را با اهن و تلپ، بالا آمد.تو پناه‌گاه مختصر زیر طاق ضربی، رو چهارپایه زهوار در رفته‌ ش نشست، با سرعت رفت سراغ درفش و سوزن. تکه چرمی را رو تخته گذاشت و با مشته به جانش افتاد. مشته را رو چرم و تخته می‌کوفت تا خود را گرم نگاه دارد.غروب نزدیک می‌شد. از کار و کاسبی خبری نبود. سرما دمار در می‌آورد. حوصله ‌ی استاد طالب سر آمد. انگشت‌هاش از کار افتاده بود. قادر نبود درفش و سوزن را دست گیرد و کوک بزند.. با لب و لوچه‌ی آویخته و اوقات تلخ، بساطش را جمع و جور کرد. جعبه ابزار را دوش گرفت و راهی ته گلخن شد. جعبه را گوشه‌ی تاریکی، دور از کوره گلخن، گذاشت. خود را گرم کرد و از پله‌ها بالا آمد. اوقاتش تلخ بود. زیر طاقی ایستاد. ته جیب خود را جارو کرد و شمرد:
– توئی سوز سیاه سرما، که پوست خر را می‌ترکانه، از صبح اینجام. دمارم در آمده. پوستم از سرما قاچ قاچ شده. پول دو تا نان خشک و خالی گیرم نیامده. اهل آبادی هشت‌شان گرو نه شانه. کی تو فکر کفش دوزیه. کی از خانه‌ ش میتونه بیاد بیرون. بی‌خودی خود را معطل می‌کنم. سرما و قحط سال گرسنگی،مردم را از همه چیز بیزار کرده. باید بگذارم برم. میرم بساطم را دم در کاروان سرای قنبر یزدی پهن می‌کنم و بخور و نمیر عهد و عیالم را در میارم. من که پابند آب و گل و ملک و املاکی نیستم. کجا خوشه؟ هرجا دل خوشه….
خیلی بی‌جان شده بود. گاهگاه نفسش می‌گرفت. سرش گیج می‌رفت. جلو چشمش سیاه می‌شد. دست و پاهاش می‌لرزید. رنگ و رخش عین زردچوبه می‌شد. ظاهراً از زیر ضربه‌های ژاندارم‌ها جان سالم در برده بود،اما جسم و جانش فرسوده شده بود و یادگارش را با خود داشت.
پول‌های مختصرش را که شمرد، نفسش تنگی گرفت. دست خود را رو سینه‌ی چپش گذاشت، قلبش پرپرمی زدوخودرا به دیواره‌ی سینه‌ ش می‌کوفت. شانه‌ی خود را به دیواره‌ی دوده گرفته تکیه داد و گفت:
– نفس لاکردارم که جا بیاد، راهی خانه میشم. ا ین دفعه از آن دفعه‌هاش نیست. نفسم از کار می افته. باید فکری کنم.
اطراف خود را پائید. دنبال جای پاهایی برای رفتن ،می‌گشت. قاسم کواره به دوش، از دور پیدا شد. استاد طالب برجا ماند. قاسم راکه می‌دید ،بند دلش پاره می‌شد.
– باز این پسره صرعی از جلوم در آمد! مار از پونه بدش میاد، پونه هم درست جلو سوراخش سبز میشه. تو این برف لاکردار، دراز به دراز بیافته و غش کنه، دست تنها چه کارش کنم؟ اصلاً گور پدرش.میر م دنبال هزار بدبختی خودم.
راه افتاد،چند قدم تو برف پیش رفت وایستاد. دو دل ماند و گفت:
– این بابا تو برف کله بشه، کی به دادش می‌رسه؟
به جای اولش برگشت. دست‌هاش را تو جیب نیمتنه‌ی مندرسش فرو بردو پابه پا کرد. قاسم را زیر نگاه گرفت و منتظر ماند.
قاسم رنگ باخته، مثل چوب درازی، کواره‌ی کاه را رو شانه ش انداخته بودوتو برف تلوتلو می‌خورد. کواره سنگین بود و برف تا زیر زانوش را می‌گرفت. قاسم خود را کنار گودال کاهشویه پربرفابه کشاند. کواره ‌را کنار گودال گذاشت و کاه را تو گودال خالی کرد…. هنوز تمام کاه‌ها را خالی نکرده بود، دست و پاش کج و معوج شد. سر و گردنش را رو به آسمان بلند کرد. سیاهی چشم‌هاش گم شد. پنجه‌ هاش را چنگک کرد. ناخن‌هاش را تو گوشت کف دستش فرو بردو ترتر کرد. کناره‌ی لب‌های ورم آورده‌ ش کف کرد. دست و شانه‌ ش اریب شد. دوـ سه دور قیقاج رفت و با کله،تو گودال برفابه ی کاهشویه سرنگون شد….
قاسم چند مرتبه تو گودال پر برفابه غلتید. به کناره‌ها چنگ انداخت و دست و پا زد. دست و پاهاش چوب خشک شد. سرش رو بته گودال و پاهاش، رو به بالا، از آب بیرون ماند…..
استاد طالب به طرف گودال کاهشویه دوید. دست‌هاش را رو بناگوشش گرفت و نعره کشید:
– این آدم ناقص را چرا تو این همه برف دنبال کاه‌ شوئی راهی می‌کنید؟…. آهای اهل آبادی کمک کنید!…. آهای اهالی! قاسم عموحسین باز غش کرده!…. ، افتاده تو گودال کاهشویه!….. به دادش برسید که خفه میشه!….
استاد طالب دست و پای خود را گم کرده بود. تا خود را به گودال برساند، چند مرتبه تو برف‌ها سرنگون شد. کنار گودال سینه از رو برف بلند کرد. جلو چشم‌هاش را برف گرفته بود. برف جلو چشم و سر و صورت خود را تکاند. قاسم تو برفابه ریک زده بود. استاد طالب دو دستی پاچه‌ های او را چسبید و با جان کندن، بیرونش کشید. رو برف‌ها، به پشت درازش کرد. قاسم شده بود یک تکه چوب خشک. از لای دندان‌هاش، که قفل شده بودند، خرناسه می‌کشید. از درز دندان‌ها و کناره‌ی لب‌هاش خونابه بیرون می‌زد.
عموحسین و حیدر خود را رساندند. حیدر هنوز یک تکه نان تو دهنش داشت، لقمه‌ی پر بار را تو دهنش چرخاند و گفت:
– استا طالب ، اطرافش را با چاقو خط بکش. بگذار از ما بهتران دست از سرش ور دارند. الان خفه ‌ش می‌کنندها!
عموحسین نهیب زد:
– دست از بچه ‌بازی وردار حیدر! پسره انگار پاک کله‌ ش پوکه‌ها! ورش دار ببریمش خانه. زود باش که از سرما نفله میشه. بایس ببریمش زیر سقف و سرپناهی گرم. ئی مادر مرده، الان روده‌هاش یخ زده!
استاد طالب دستپاچه و خود باخته، خود را تکاند و رو قاسم خم شد و گفت:
– عمو درست میگه حیدر، یااله کمک کن تا از رو برف بلندش کنیم، که از سرما خشک میشه الان.
دست و پاهای قاسم راست مانده بود. تکان نمی‌خورد. چوپ خشک شده بود. سه نفری بلندش کردند، رو دست و شانه ،به خانه‌ی عمو بردند. دراز به دراز، وسط اطاق رهاش کردند. استاد طالب با نوک چاقو ،اطرافش را خط کشید. عمو شانه‌ های قاسم را مالش داد. فایده نداشت. حیدر رو قاسم خم شد. پلک ‌هاش را با سینه‌ی شست خود بلند کرد و گفت:
– استاد طالب ،خط ‌کشی خشک و خالی فایده نداره که! بایس براش عزایم بخوانی، تا دست از سرش ور دارند. کمی عزایم بخوان تا حالش خوب بشه پدر جان!
استاد طالب در جای خود ثابت ماند. گره به ابروهاش نداخت. کف دست‌های هنوز خیس خود را به پیشانی مالید و گفت:
– من که خط ندارم، تا بتوانم ورد و عزایم بخوانم حیدر جان!
عمو ، که بالای سر قاسم زانو زده بود، بلند شد. خود را کنار حیدر رساند، دست به شانه‌ ش زد و گفت:
– کار خودته داش حیدر. خودت را برسان خانه‌ی زن ملاحاجی. هر جور شده، ورش دار بیارش. بدو بارک‌اله حیدرم!
– اگر گور بگور نشده باشه، زن ملاحجی هم ورم آورده، پلک‌هاش مثل ما تحت مرغ، آویزان شده.
– بهانه‌ گیری را بگذار کنار، هنوز نمرده. سقط بشه، تمام ولایت باخبر می‌شند. قادر نبود راه بره، بگذارش رو کولت، ورش دار بیارش. بدو که ئی مرتبه حالش خیلی خرابه، ممکنه نفس تو سینه‌ ش یخ بزنه!
زن ملاحاجی هم روزهای آخرش را می‌گذراند. باد آورده بود. گوشه‌ی اطاقش افتاده بود و ناله می‌کرد. حیدر داخل که شد، گفت:
– زن عمو ، ورخیز که باز برادرم غش کرده و افتاده تو گودال پر برف و یخ کاهشویه! بلند شو بریم کمی براش عزایم بخوان ،که داره میمیره!
زن ملاحاجی ،که به صورت گلوله نخ گردی در آمده بود، اخم‌هاش را هم کشید، نک و نال کرد و داد کشید:
– دست از سرم وردارید پدر آمرزیده‌ ها! نمی‌بینی ریغ رحمت را سر می‌کشم؟ همه چیزم قاطی شده و قادر نیستم تا سر خلاء برم. ئی پسره کله خالی میگه بیا عزایم بخوان! رهام کنیدبه حال خودم. گور پدر همه‌ی اهل ئی آبادی شوم! هر دقیقه ده مرتبه می‌میرم و زنده میشم از درد. برو پی کارت !
حیدر گوش به لند لند زن ملاحاجی نداد. گلیمی از گوشه‌ی اطاق برداشت. گلیم را دورش پیچید و رو دوش خود انداخت. بدون حرف، راه خانه‌ی پدرش را زیر گام گرفت.
سر و صورت زن ملاحاجی لای گلیم پیچیده بود. صدای نق نقش به گوش حیدر نمی‌رسید. گوش حیدر بدهکار نبود. بار خود را وسط اطاق، رو زمین گذاشت. نفس زن ملاحاجی گرفته بود. چشم‌هاش پیچ و تاب برداشته بود. رنگ و رخش کبود شده بود. مدتی بی‌حرکت ماند. نفسش بالا آمد و نالید:
– پسر سردار، ئی دیوانه راچرا راهی خانه‌ی من کردی؟ کم مانده بود نفله ‌م کنه که! یک دقیقه‌ی دیگر رهام نمی‌کرد، مرده بودم و خونم به گردن تو و پسر کله خشکت بود.
عمودست‌های خود را، با ناراحتی به هم مالید و گفت:
– خوب زن ملاحاجی، حالا که هنوز چیزیت نشده و نفس می‌کشی. ئی جوانم مثل نعش رو دستمان افتاده. زود باش کاریش کن تا پاک نمرده!
زن ملاحاجی ناله و کونه خیز کرد. دست‌ها و کاسه زانوهاش را رو زمین گذاشت ، چهار دست و پاش را کنار لاشه‌ی از نفس افتاده‌ی قاسم کشاند. دست خود را تو کاسه‌ی آب، که قبلاً آماده کرده بودند، فرو برد. خود را رو صورت درهم پیچیده‌ی قاسم خم کرد. آب یخ زده را، با نوک پنجه به چهره او پاشاندو فس فس کرد، ورد و دعا خواند و از لای لب‌های خود بیرون فرستاد و به صورت قاسم فوت کرد. کاهگل یخ زده جلوی بینیش گرفت.هیچ کدام از ادهای زن ملاحاجی فایده نکرد. قاسم یخ‌زده بود. خرخرش بریده بریده شد. دست و پاهاش را تکان نمی‌داد. دست و شانه‌ هاش شل شده بودند.زن ملاحاجی گوش خود را رو قفسه‌ی سینه‌ی قاسم گذاشت. با نوک انگشت پلک‌هاش را بالا کشید و گفت:
– خدا پدرتان را بیامرزه، خدا رحتمش کنه. بعد از مرگ سهراب، از من نوش‌دارو می‌خواهند! ئی بنده‌ی خدا مدتیه نفس فراموش کرده. برید سراغ مرده شور و گور کن. فکر کفن و دفنش باشید پدر آمرزیده‌ها!.. یااله حیدر ،ورم دار ببرم. رو سر مرده آوردینم؟ بیا حیدر، ورم دار ببرم.سرم را تو گلیم نپیچ ،که تو راه ئی دو مثقال نفسم بند میاد. خفه شم، خونم میافته به گردنت‌ها! زودتر ورم دار ببرم که الان من هم از سرما سقط می‌شم و یک جفت مرده رو دست ‌تان میمانه!….
حیدر دوباره زن ملاحاجی را به کول کشید و از در بیرون زد. صغری لند لند کنان وارد شد. یک منقل پر از آتش به خاکستر نشسته‌ی تنور، در دست داشت. چادر پاره خود را به کمرش بسته بود. حرارت آتش منتقل، صورتش را گلگون کرده بود. پیشانیش به عرق نشسته بود. چشم‌های ریز و موش مانندش ،قرمز شده بود.
عمو اشک خود را با گوشه‌ی آستین پاک کرد و گفت:
– آخر بد ذات، هر وقت باید تو خانه باشی و به داد دیگران برسی ،بایس گم و گور باشی؟ اگر بودی و کمک می‌کردی، کار ئی بچه‌ی مریض به اینجاها نمی‌کشید.
صغری لحاف را بالا زد. منقل آتش را زیر کرسی گذاشت. قد خمیده‌ی خود را راست کرد. نفس پر صدائی کشید. لحاف را به جای اولش برگرداند و گفت:
– از توی بی‌منظور، کی قدردانی دیده ‌م که ئی مرتبه‌ی دومم باشه. توئی برف و سرما، پدر خودم را در آورده ‌م و رفته ‌م از تنور زن برادرت آتش آورده ‌م، که شب از سرما سقط نشی. ئی نره خرباز مثل لاشه افتاده که! ئی ادای همیشگی شه. هیچ مرگش نیست. از بچگی ش کارش همینه. بادمجان بم آفت نداره. خیالت راحت باشه، هیچ مرگش نمیشه.
استاد طالب ،هاج و واج، دست‌های خود را به هم مالید. چشم‌هاش گشاد شد. بی‌اراده چند قدم طرف صغری برداشت و گفت:
– چی میگی زن عمو! زن ملاحاجی گفت قلبش یخ زده و از کار افتاده. می‌گفت اصلاً نفس نمی‌کشه!…
– صغری دوباره لحاف را بالا زد. به طرف قاسم رفت و گفت:
– زن ملاحاجی گور ننه‌ ش خندید. من تخم و ترکه‌ی سردار را می‌شناسم، هیچ چیش نمیشه. بیا استا، کمکم کن. ئی تخم و ترکه برام نا و نافسی نگذاشته که. دماغم را بگیرند، جانم در میاد. بیا بکشش زیر کرسی. ده دقیقه‌ی دیگر عر و تیزش بلند میشه. یخش واز شه، می‌بینی چی جور عربده‌ کشی می‌کنه.
استاد طالب و عمو، ساکت و مغموم، دستور صغری را اجرا کردند. لاشه‌ی قاسم را زیر کرسی کشاندند. صغری لحاف را خوب روش کشید. منقل را هم زد. آتش گلگون رااز زیر خاکستر بیرون آورد. کنار دیگر کرسی نشست و گفت:
– بیا استا، برای اینکه خاطرت جمع باشه، خودت کنارش بشین…..
ده دقیقه بعد، قاسم سر و دست خود را از لحاف بیرون انداخت. کرسی را زیر لگد گرفت و خرخرش بلند شد…..