می گفت: اتوبوسی که با آن عازم شهرستانی دور دست بودم، بین راه در قهوه خانه ای توقف کرد. برای ناهار. همه مسافر ها پیاده شدند.
پیاده که شدم رفتم بروم دستشوئی، در کنار دستشوئی دو تا آفتابه پلاستیکی آبی و قرمز پر از آب آماده بود. مردی هم چند متر آن طرف تر بر روی چهار پایه ای نشسته بود. آفتابه آبی را برداشتم بطرف دستشوئی راه افتادم. صدای مردی که روی چهار پایه نشسته بود برخاست که:
ابن نه، این آفتابه نه، قرمزه را بردار. نفهمیدم چرا، ولی چنین کردم. در مراجعت ضمن پرداخت وجهی به او پرسیدم:
این آفتابه ها چه فرقی دارند؟ که گفتی این را بر ندار آن را بردار. با کمال تعحب جواب داد : هیچ، هیچ فرقی ندارند. اما اگر من چنین نمی کردم، تو از کجا می فهمیدی که من متصدی دستشوئی هستم، تا پولی بدهی.
” تو خود حدیث مفصل بخوان….”