باید می‌رفتم. نمی‌شد که نروم. برای نرفتن نیاز به بهانه‌ای داشتم، اگر نه برای دیگران دستِ‌کم برای خودم و همسرم. اما چیزی نبود. این‌بار مستقیما به جشن دعوت شده بودم . پدر داماد با دست‌های خود کارت دعوت را به من داده بود، اما چه‌گونه می‌توانستم بروم. کارت را باز کردم و خواندم، متن شعرگونه و لطیفی داشت ولی به نظرم نام‌ها با هم جور نبودند. اما مگر می‌شداین را بهانه کرد و نرفت. برای همه‌چیز نگران و مضطرب بودم از لباسی که باید می‌پوشیدم گرفته تا رفتارم در مقابل میهمان‌ها. آیا باید می‌خندیدم؟ اخم می‌کردم؟ یا بی‌تفاوت می‌ماندم؟ چه چیز آن‌جا در انتظارم بود؟ لابد سیمین در حالی که دست‌اَش را در دست داشتم مرا به داماد معرفی می‌کرد و می‌گفت: معشوقِ سابق‌ام مهران. یا می‌گفت: دوست صمیمی‌ام مهران.
نمی‌دانستم مغزم کار نمی‌کرد و جواب‌گو نبود . واقعا برای او که بودم؟ گیرم که هشت سال پیش دختری به یک نفر گفته باشد دوستت دارم یا این که به تو محتاج‌اَم و نمِ اشکی هم در چشم‌های‌اَش جمع شده باشد . خوب این دلیل بر چه می‌شود؟ پا بند شدن ، دل بستن؟ اما به کی ، صوقی ، سیمین یا همسرم؟
پدرِ صوقی را چند ماه پیش به طور اتفاقی در منزل یکی از دوستان دیدم . شکسته‌تر شده بود ، با پشتی کمانی و صورتی چروکیده که تنها دو چشمِ خشکیده در آن قابل تشخیص بود . از دخترش می‌گفت و از دفتر شعرش ، تنها چیزی که از او برای‌اش باقی مانده‌ بود . صوقی را سال‌ها قبل شناخته‌ بودم ، هنگامی که شاگرد دبیرستانی در رشت بودم . شاید هم درست‌تر باشد که بگویم او را هرگز نشناختم . هر روز در راه مدرسه می‌دیدم‌اش ، یعنی آن‌قدر می‌ایستادم تا او را ببینم . آن وقت او می‌آمد با آن روپوش سُرمه‌ای و یقه‌ی سفید توری‌اش ، با دو رشته موی بافته بر روی دو شانه‌ی کوچک و گردش .
صدای شُرشُر آب می‌آمد . همسرم بود که خود را برای جشن عروسیِ سیمین آماده می‌کرد . و من با خود کلنجار می‌رفتم که چرا زندگی نمی‌بایست فیلم باشد؟ آن‌هم برای ما که بیش از هرکس در زندگی نقش بازی کرده‌ بودیم . در آینه به صورت شکسته و خسته‌ی خود نگاه کردم . چند سال بر من گذشته ‌بود ، یا چند قرن؟ این خطوطِ روی پیشانی یا چروکِ زیرِ چشم‌ها کی پیدا شدند یا چه‌وقت عمیق شدند؟
نه ، نمی‌توانستم بروم آن‌هم وقتی که دفترِ شعرِ صوقی روی طاقچه بود و آخرین جمله از آخرین بندِ آخرین شعرش ، در مغزم طنین می‌انداخت :
« مرا به دریا افکنید . . . »
پیرمرد می‌گفت : آرزو داشتم عروس‌اش کنم ، می‌دانی که تنها دخترم بود . در مقابل آینه به خود گفتم : برای دوست داشته شدن چه موجودِ زشتی هستی .
از زمانی که با خانواده از رشت به تهران آمدیم ، دیگر صوقی را ندیدم . یکی دو نامه‌ای هم برای‌ام فرستاد ولی بعد از آن دیگر خبری از او نداشتم .
نفهمیدم زن‌ام کی رفت ، فقط از سکوت خانه فهمیدم که دیگر نیست . نزدیک ظهر بود که خبر بستری شدن رحمت ، صمیمی‌ترین دوست‌ام ، را در بیمارستانی آوردند . سکته کرده ‌بود . اضطراب‌ام با دل‌تنگی درآمیخت . نشستم و زانو‌های‌ام را بغل کردم . آفتاب بازوان طلایی‌اش را تا میانه‌ی اتاق کشیده‌ بود و روی گل‌های قالی یله شده ‌بود . روزِ زمستانی خوبی بود و همه چیز برای جشنی که بر پا می‌شد مهیا . همسرم که از آرایش‌گاه برگشت من هنوز حمام هم نکرده ‌بودم .
فریادش بلند شد که : « پس چرا نشستی ، یه کم عجله کن! »
من هنوز این‌پا و آن‌پا می‌کردم . این جور وقت‌ها بود که می‌فهمیدم خانه‌ام چه‌قدر کوچک و تنگ است . با برداشتن پنج گام طول پذیرایی و ناهارخوری را طی می‌کردم و با پنج گام دوباره برمی‌گشتم . از هر طرف به دیواری می‌رسیدم . تنها پنجره‌ی خانه ، پنجره‌ی بزرگ پذیرایی بود که آن هم رو به دیوار زشت آجری و دودزده‌ی خانه‌ی همسایه باز می‌شد .
یاد پدربزرگ افتادم که چند ماه پیش‌تر مرده بود ، در سن نود و دوساله‌گی. چهره‌ی مچاله و پژمرده‌اش در مقابل‌ام جان می‌گرفت . سعی کردم او را در سن بیست ساله‌گی مجسم کنم ، بازگشتی به هفتاد سال قبل . به سال‌هایی که من نبودم . دل‌ام می‌خواست بدانم آن زمان زندگی چه شکلی بوده و پدربزرگِ جوان‌ام در بیست سا‌لگی چه احساسی داشته؟ چشم‌های‌ام را بستم تا بتوانم جوانی را در یک قرن پیش در ذهنِ خود مجسم کنم ولی با اولین کپه خاکی که بر صورتِ بی‌رنگِ پدربزرگ در ذهن‌ام پاشیده شد ، به خود آمدم . همسرم را دیدم که در مقابل آینه‌یِ میزِ توالت‌اش با دقت چیزی را در چشم خود فرو می‌کرد ، یا دهان‌اش را به حالات عجیب و غریب باز و بسته می‌کرد و بر لب‌هـای‌اش رنگ می‌مالید .
پیرمرد گفته‌بود : مدت‌ها از صوقی خبر نداشتیم . هر جا مراجعه کردیم ، بی‌نتیجه بود . اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند . تا این‌که یک روز خودشان تلفن کردند .
نه ، نمی‌توانستم بروم . رفتن ، قبولِ تمام شدن بود و من نمی‌خواستم تمام شوم . تازه این بیش‌تر به خاطرِ خودِ او بود که به زودی زندگی جدیدش را آغاز می‌کرد . خبر ازدواج را برای اولین‌بار از خودش شنیدم . خوشحال شدم . حس کردم سبک می‌شوم ، انگار باری از دوش‌های خسته‌ام برداشته می‌شد . گوشی تلفن در دست‌ام بود که گفت : مهران ، همه‌چیز تمام شد .
پرسیده بودم : ولی چرا با این عجله؟ جواب داد : خیال خیلی‌ها را باید راحت می‌کردم . بازهم تحقیرم می‌کرد . من صدای‌ام لرزیده ‌بود :
سیمین . . . سعی کن حداقل تو . . . خوشبخت باشی .
گوشی تلفن را گذاشته ‌بودم و با خود گفته ‌بودم :
« مرا به دریا افکنید . . . »
بازهم پدربزرگ را به یاد آوردم ، با عمر طولانی‌اش و کارهای بی‌شماری که بی‌شک انجام داده ‌بود . ولی ما هیچ نمی‌دانستیم . هیچ‌کس نمی‌دانست بر او چه گذشته ، چه احساس‌هایی را تجربه کرده ، چه شب‌هایی را به صبح رسانده یا چندبار از تهِ دل گریه کرده؟ او تمام شد بی‌آنکه برای ما گوشه‌ای از زندگیِ درونی خود را باقی گذارد و حالا من می‌بایست بروم . رحمت سال‌ها پیش به من می‌گفت : تو فرقِ فیلم و زندگی را نمی‌فهمی . تنها اشکال تو همین است .
ولی من هنوز هم از خودم می‌پرسم چرا زندگی فیلم نیست؟ یک نفر باید باشد که از زندگیِ ما صحنه به صحنه فیلم بردارد . گیرم با دوربینی متفاوت که نه به وقایع بلکه به ثبتِ حالات و احساس‌ها بپردازد . حداقل یک نفر باید باشد که همیشه و همه‌جا ما را ببیند و بفهمد در آن لـحظه چه غوغایی درون‌مان برپاست ، مثل لحظه‌ای که یک نفر می‌رود و دیگری تمام شده برجای می‌ماند . مثل دوست‌ام رحمت که روی تخت بیمارستان خوابیده‌ بود و مرگ را انتظار می‌کشید و زندگی‌اش مانند شیرِ آبی که ناگهان با چرخشِ دستی بی‌رحم بسته شود و سپس تا مدت‌ها تک قطره‌هایی درون حوضچه ، چکه‌چکه فرو افتد و از آن چینی محو بر سطح آب نشیند ، اندک‌اندک محو می‌شد .
چرا یک نفر نباید صوقی را دیده باشد ، روز آخر که صبح زود بیدارش کرده‌ بودند . همان‌وقت که با چشم‌های سرخ و پف کرده پا به حیاط گذاشته‌ بود و لرزیده ‌بود . حتما در آن تاریک روشنای سَحر صدای دریا و امواج‌اش را هم شنیده ‌بود و شاید هنگامی که چشم‌بندِ تیره‌اش را می‌بستند ، زیر لب نالیـده بود : « مرا به دریا افکنید . . . »
پیرمرد می‌گفت : با عموی صوقی با هم رفتیم . دل این را که تنها بروم ، نداشتم . همین که وارد ساختمان شدیم دو نفر به سمت ما آمدند . درشت هیکل بودند و ریشِ توپی پری داشتند . منتظرمان بودند . یک جعبه شیرینی با چند متر پارچه‌ی چلوار سفید که به دقت تا خورده ‌بود را به من دادند . آن که مسن‌تر بود و صورت گوشتالویی داشت با من دست داد . لبخند زد و گفت : « پدرجان تبریک می‌گم . ما دیشب دامادتون بودیم . » و بعد تکه مقوای کوچکی را که روی آن شماره‌ای نوشته شده‌ بود به طرف‌ام دراز کرد . دوربین ، تصویرِ بسته و نزدیکی از چهره‌ی پیرمرد که در مرزِ خنده و گریه مانده ‌است ، می‌گیرد . سپس به آرامی می‌چرخد و در ذهن‌ام میهمان‌ها را می‌بینم که کف می‌زنند . سیمین می‌خندد . دامادِ بی‌چهره می‌خندد و پیرمرد با جعبه‌ای شیرینی در دست ، در مرزِ خنده و گریه مانده‌است .
پیرمرد خون‌سرد بود ، مثل این‌که با خودش حرف می‌زد . سال‌ها از آن روز گذشته ‌بود ولی این‌ها می‌بایست جایی ثبت می‌شد تا دیگران بدانند بر پیرمرد چه رفته ‌است . یک نفر باید پیرمردِ شیرینی به دست را فردای عروس شدن تنها دخترش دیده باشد ، هنگامی که به انگشت‌های زمختِ پُر مو و انگشتر عقیقِ مرد ریشو خیره بوده ‌است .
زن‌ام با اخم نگاه‌ام می‌کرد . سرِ دعوا داشت . اما بهانه فراهم شده ‌بود . باید به بیمارستان می‌رفتم . به همسرم قول دادم که تا چند ساعت دیگر به او ملحق شوم ولی او نمی‌دانست که من نمی‌توانستم بروم ، چون همیشه خود را در مقابل دوربین حس کرده‌ام .
اصلا چرا زندگی نباید فیلم باشد ، تا پدربزرگ آن‌قدر غریب نمیرد؟ یک نفر باید باشد تا بفهمد یا بداند چرا من به این جشن نمی‌روم ، تا آخرین قطره‌های زندگیِ رحمت را ببیند یا صوقی را در آن صبح سرد ، وقتی که نسیم دریا موهای طلایی‌اش را می‌آشفت ، دیده ‌باشد . اگر هشت سالِ پیش کسی به من گفته دوستت دارم ، یا گفته به تو محتاج‌‌اَم و من دست‌های‌اش را نه در خیال خود که در واقعیت فشرده‌ام ، یک نفر باید این همه را شنیده باشد یا اشک‌های‌اش را دیده باشد وگرنه حتی من که به چشم دیده‌ام
و با دو گوشِ خود شنیده‌ام نیز به همه‌چیز شک خواهم کرد .
کات
—————
بر گرفته از کتابی بهمین نام