به : ع محمد . س

ما بر زمینی هرزه   روئیدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
فروغ

هر بار قصه ای، حکایتی، داستانی یا جمله ای که تو ذهنش مانده بود از کتابی برایم تعریف می کرد. هر بار که آش و لاش تر برش می گرداندند.
کم پیش می آمد که خودش بیاید دنبالم.این بار خودش آمد .همین که دیدمش از صورتش فهمیدم چقدر کفری است. قیافه اش مرا یاد ِ آن بار انداخت که موچین مامان را کش بردم و نشستم جلوی آیینه و چند پر از موهای زیرابرویم را برداشتم .برای اینکه نفهمد هر بار از سرمه ای که مامان از مکه آورده بود برمی داشتم و چند تار مو، زیر ابرویم نقاشی می کردم.
مامان حالی اش نشد اما او …
فکر کنم به این خاطر آمده بود که به آدم های تو آن دفتر نشان دهد که
“به این بی ارزش نگا نکنید. من هنوز همون وفادارم “.
وگر نه به قول مامان حیا را این طور قورت نمی داد. می دانست آن ها همه چیز را موبه مو تو گزارش شان می نویسند .
این بود که دستش دوبرابر نیرو گرفته بود. شوخی نبود خوب، پای آن همه خدمت و جان فشانی درمیان بود . ترسیده بود. حسابی هم ترسیده بود. لابد پیش خودش حساب کرده نکند همه چیز از دستش برود. با خودش فکر این را هم کرده بود که پول ِ ماساژ بدن مامان را از کجا بیاورد بدهد به ماساژور ِ تایلندی. پول راننده، پول… اُووووه یادم که می آید سرم سوت می کشد. همه ی این فکرها را تو ماشین کرده بود لابد. پشت فرمان. تا برسد به اینجا .پیش خودش گفته بود:
” ای پدرسگ، ای ناخلف همشو بگا دادی. تو بهترین ناز و نعمت! تو بهترین رفاه! آخر این از آب دراومدی؟؟ اِی اِِی تف به ذاتم ..تف به تخمم.. ای حروم زاده! اصلا به این فکر نکردی چقدر دشمن دارم؟ چقدر تو همین فک و فامیلا چشم دیدن مونو ندارن؟ اصلا حساب نکردی اگه من نباشم چی به سر تون می یاد؟”
بعد چشمش سیاهی رفته و مجبور شده پارک کند و هی فکر و خیال و هی فکر و خیال تا اینکه به اینجا رسیده.
فکر ِ همه ی این ها دستش را سنگین تر کرده بود .کشیده ی اول را که زد گیج و ویج شدم. شل شدم.همین بود که وقتی کشیده ی دوم را محکم تر از اولی زد مثل پَرگار یک چرخ کامل زدم .تحمل سومی اش را نداشتم سومی را که زد با زانو خوردم زمین .هر کی نمی دانست می گفت سجده کرده جلوی این مرد . خودم را مچاله کردم. سرم را رساندم به زانوهام .از ترس اینکه چهارمی را هم نخورم یا از نگاه ِ پست آن ها؟؟ نگاه شان برق داشت .می دانید فکر می کنم برق نگاه ها با هم فرق دارد. برقش این طور بود که بگوید :
” یکی دیگه هم بزن تا دلم خنک بشه. آها…حالا یکی هم به خاطر من… ”
چادر را از تو کیسه ای که وقت آمدنش تو دفتر، انداخت زمین، درآورد و گفت:
“خودتو بپوشون ناخلف”.
دستم رمق نداشت. چادر را درآوردم. همان جور قوز کرده و نشسته به خودم پیچیدم. در دفتر که باز شد از کفشش شناختمش. سیاه، واکس خورده به نظر نرم و سبک اما وقتی می خورد تو شکمت فکر می کردی پوتین ِ هفتاد منی است.
ناخودآگاه سرم را گرفتم بالا .او را هیچ وقت این طور ندیده بودم گفتم الان است که قبض روح شود.
برگشتم به کفش سیاهه نگاه کردم .عمامه اش را با دست داد جلو. او خم شد دست ِ کفش سیاهه را ببوسد. خم که شد من از نزدیک نگاهش را دیدم .حالا دیگر نگاهش گرگی نبود می دانید گرگی که بخواهد پاره پورات کند. نگاه ها هم با هم فرق دارد. نگاهش خرگوشی بود .خرگوشی که از ترس به همان که ترساندتش پناه ببرد.
او به یک ضرب بلندم کرد. گفت:
” از آقا طلب استغفار کن .بگو گه خوردم .بگو غلط کردم.”
آقا نگاه هیزش را گرفت تو صورتم .چند ثانیه چشم تو چشم هم شدیم. یک بویی از بدنش تو دماغم پیچید. به نظرم بوی گلاب وقتی با بوی عرق زیر بغل آقاها قاطی شود مثل بوی جهنم است که تو قرآن هی خدا و پیغمبر ازش حرف می زنند. او دست پاچه با هر چه زور تو دستش داشت هُلم داد به سمت بیرون جوری که تا چند متر بیرون ِ دفتر پرت شدم .

سیاه و کبودم کرد. هر جایی را که آن ها سیاه نکردند او کرد.
مامان عین جنده کتک خورده شده بود. ببخشید این طور حرف می زنم. نه اینکه بی ادب باشم. ها! مامان همیشه مرا به جلسات ختم قرآن برده .تربیت قرآنی دارم .نه اینکه این ها را تو قرآن نوشته باشد ها! آن موقع، وقتی دیدمش،این طور فکر کردم. او که شروع کرد جلوی دست او را نگرفت. پیش خودش فکر کرده بود:
” حالا به دوستای جلساتم چی بگم؟ بگم دختر منم یکی از اوناست؟ بگم دختر منم یکی از ایناست که آمریکاییا و انگلیسیا خرابش کردن؟ به پهلوی شکسته ی فاطمه ی زهرا دخترم جز مدرسه هیچ جا نمی ره .اونم راننده می بره می یاره. همش زیر سر اون دبیر ادبیاتشونه. اون دبیر تاریخشون .همون موقع که خواست رشته شو عوض کنه باید جلوش وای می سادم. چقدر گفتم همین تجربی رو ادامه بده. چقدر گفتم ادبیات نون و آب نمی شه چقدر گفتم…تقصیر من چی بود؟ ها! دیدی اون نفرینا… چطور دامن ِ خودمونو گرفت؟ دیدی چطور آبرومون رفت؟”

با آن جثه باورم نمی شد غش کند. مثل آن بود که یک فیل با خرطومش بزند به یک موش، آن قدر بزند و بزند که خودش از حال برود. تصورش هم بامزه است. مامان مرا انداخت تو اتاق اما هر چقدر هم با دو کف ِ دست گوشت را فشار می دادی نمی شد عربده کشی اش را نشنوی.
مامان می گفت:
” بسه .همسایه ها می شنوند.”
اما او دهانش را نمی بست.
” پدر سگ برو خدا روشکر کن. برو به خاطر همین اسم و رسمم چوب تو آسینت نکردن. همین اسم و رسمی که تو ننگش می دونی ..زن! دختر تربیت کردی؟ آخه چی واست کم گذاشتم پدرسگ؟ می دونی چی بهم می گه؟ می دونی این یه الف بچه چی بهم می گه؟…به خدا اگه خونشو بریزم خدا قهرش نمی یاد… می دونی چی می گه؟… می گه بابا به همکارات اطمینان نداری که منو آوردی اینجا…بدبخت فکر آبروتو کردم. بده؟ ها؟ بد کردم؟ فردا پس فردا خواستی شوهر کنی نگن ..نگن دختر حاج مرتضی..استغفرالله..”
ترس و دلهره از صدای مامان می بارید.
” خوب، چی گفت؟ دکتر چی گفت؟”
او با غیظ جواب داد:
” گفت دختره ”
صدایش را برد بالا و گفت:
” دختره ی بی شرف تو چشمم نگاه می کنه می گه تا حالا هزاربار واسم گفتی تو جبهه چهل و پنج روز پوتیناتو درنیاوردی و وقتی درآوردی انگشت ِ شستت سِر شد و تا حالا هم سره…می گه از همون انگشت ِ سر شده اس که حاج مرتضایی. تو بازار دکون دو دهنه داری .ماشین بنز داری . راننده داری.. ای بی شرف ای بی حیا.”
هوار کشید و گفت
” تو چشمم نگا می کنه می گه خیلی وقته می خوام بهت بگم شست سِر شده ات به اندازه ی آب دهن ِ یه سگم واسم ارزش نداره.”

راستش بعد دیدن آن نگاه خرگوشی هیبتش تو چشمم ریخت. فهمیدم بابا هم ضعیف است. وقتی فهمیدم ضعیف است دیدم حق دارد دلت برایش بسوزد. خودش هم انگار فهمیده بود من فهمیده ام که دیگر شکست ناپذیر نیست.

همین باعث شد که بعد از دوسه ماه راست تو چشم هاش نگاه کنم و برایش بگویم.
با من سر سنگین شده بود اما این آخری ها یخش باز شده بود از سکوتم راضی بودند به خیال اینکه سر به راه شدم لابد. از اینکه دوباره با مامان می رفتم ختم قرآن و آخر هر جلسه همان نفرین های همیشگی : “خداوندا! دشمنان ضد ولایت فقیه رو خوارو ذلیل کن …آمین… خداوندا! این انقلاب رو تا نهضت مهدی از منافق و ضد انقلاب محافظت بفرما…آمین… خداوندا………..”
داشتیم شام می خوردیم. بابا حال خوبی داشت . می دانید بعد از اینکه فهمیدم ضعیف است یک جورایی به او نزدیک تر شدم. نه اینکه او حس کند به من نزدیک است یا برای نزدیک شدن یا درکم کاری بکند،نه .اما خودم احساس می کردم یک آدم یه انسان یکی مثل همه است با خوبی و بدی هاشان. همین باعث شد ترسم بریزد . یک آدم مثل خودت که او هم مثل تو بترسد که ترس ندارد. داشتم می گفتم داشتیم شام می خوردیم. خوشحالی اش شاید از این بود که داداشم زنگ زده بود که می تواند مرا ببرد پیش خودش وقتی دیپلمم را گرفتم .به روی من که نیاوردند ولی حتما به او گفته بودند ته تغاری خانه شورشی شده و به قول کفش سیاهه محارب شده است.
نشسته بود و داشت همچین با دل ِخوش گوشت چلو گوشت را از هم پاره می کرد .مامان هم داشت سالادش را دو لپی می خورد. گفتم:
“بابایی.”
وقتی می گفتم بابایی خوشش می آمد .گفت :
” چیه بابایی.”
– بابایی یه قصه ای یادم اومد. برات تعریف کنم؟
– قصه؟
– آره.
– لابد دبیر ادبیاتت واست تعریف کرده.
– نه اون نگفته.تعریفش کنم؟
مامان که دستش را به طرف ظرف سالاد برد گفت:
– تعریف کن ببینم . فکر نکنم بهتر از قصه های تو قرآن باشه .
دانه برنجی روی ریش بابا آویزان مانده بود و با هر جویدنی که بابا به لقمه ی تو دهانش می داد آن دانه تکان تکان می خورد. تو نخ ِ برنج بودم که آخر می تواند از تارهای موی بابا که مثل تارهای عنکبوت بود خودش را نجات بدهد یانه .بابا که دهانش را باز کرد برنج افتاد تو بشقاب .همان موقع بابا بی هوا قاشق زد تو بشقاب، برنج قاطی ِ بقیه ی برنج ها رفت تو دهان بابا.
خنده ام گرفت از تو تارها نجات پیدا نکرده افتاد تو حلق بابا. بعد هم قاطی برنج ها، می شد یه گه حسابی و از تو کون بابا می رفت تو چاه فاضلاب. عجب عاقبتی! ببخشید به خدا بی ادب نیستم آن موقع آن طور فکر کردم.
به قول بابا اذن داده شد که قصه ام را بگویم:
– تو یه دهاتی از دهاتا….
– دهات ایران یا خارج ؟
مامان بشقابش را پرکرده بود از سالاد .
– یه دهاتی دیگه.. فکر کنم تو ایرون اما اون قدیم ندیما .مال الان نه. یه چوپونی یه نی قشنگ داشت. صاف و صوف با سوراخایی که وقتی انگشت می ذاشت روش، صدایی ازش بلند می شد بیا و ببین. وقتی چوپون دلش هوای نی زدن می کرد، از تو خورجینش درش می یاورد و می ذاشتش گوشه ی لبش و می زد .صداش تا تو ده هم می رفت . همه کیف می کردن.
یه دختر خوشگلی هم تو ده بود اونم مثل بقیه از صدای نی کیف می کرد. یه موقعایی که چوپون می یومد تو ده بهش می گفت:” می شه نیتو نشونم بدی دوست دارم بهش دست بزنم.” چوپونم نیشو می یاورد بیرون و می داد به اون دست بکشه .
تو اون ده یه ملا هم بود.ملای اون ده تنها کسی بود که لباس سفید می پوشید سفید ِ تر و تمیز، کار نمی کرد خوب ملا بود دیگه مردم کار می کردن می یومدن خمس مالشونو می دادن اون. مثل ما که می ریم می دیم به مرجعمون.
مامان صبر کن قصه ام تموم بشه این جور چپ چپ نگام نکن. ملاهه خیلی دلش می خواس یه بار با دخترخوشگله باشه. هر کاری می کرد تو هر گوشه تو پستو تو انباری تو کوه و کمر دختره رو گیر بندازه دختره ازش فراری بود.
– کی این قصه رو برات تعریف کرده؟
– بذار بقیه شو بگم.
– اشتهامو کور کردی نمی خواد بقیه شو بگی.
– بگم میزو جمع کنن؟
مامان سالادش را خورده و دور دهانش را با دستمال پاک کرده بود .
گفتم:
” بابا بذار بقیه شو بگم.”
بابا با اخم و تخم بلند شد رفت به طرف مبل های پذیرایی، رفتم دنبالش. پشت سرش گفتم:
“دختره ناپدید می شه.”
بابا برگشت و با دهان کجی گفت:
” لابد کاره ملاهه بوده؟ آره همینو می خوای بگی؟”
– نه، تو نمی دونی بابا.
– پس کی می دونه؟ تو ؟
– نیا می دونن.
داد زدم:” صبر کن حرفم تموم بشه. نیا می دونن. ”
غافلگیرم کرد .با پشت دستش خواباند تو دهانم .انگشتر عقیقش بد خورد تو دماغم .دماغم تیر کشید و بعد مثل فواره خون ریخت روی فرش.
به طرف مامان برگشتم .
دیدم داد زد:
” فرشو نجس کردی دختر برو دماغتو بشور. مرد این چه زدنیه آخه ؟”
همین بود که به آن نتیجه رسیدم . وقتی از مدرسه برگشتم، مامان برگه ها را گذاشته بود روی میز ِ مطالعه ام.
خنده ام گرفت .به درو دیوار نگاه کردم .پر بود از جای سوراخ های میخ . از شب تا صبح وقتم را گرفته بود. برگه ای از برگ ها را برداشتم.
” نذاشتید بگم اما تو این برگا می نویسم. می گم که بدونید چی شد که همه فهمیدن.
یه روز چوپون می ره نی زار و یه نی واسه خودش می تراشه. نیو که می ذاره تو دهن شروع می کنه زدن .نی آهنگه دلخواهشو می زنه . برا آهنگه چوپونه تره هم خورد نمی کنه .
” آهای مردم ده. یه دختر اونجا زیر اون تخت سنگ کبود دفن شده. درش بیارید که به ناحق کشته شده. چوپون ترسید .نیو انداخت کنار. مردم ده هم فکر کردن باد تو گوششون زمزمه کرده .اما چند روز بعد که چوپون دوباره نیو گرفت همون آش بود و همون کاسه. این بار مردم فکر کردن چوپون یه حقه ای سوار کرده که مردمو سر کار بذاره . تا خورد کتکش زدن . ملا بیشتر از همه کتکش زد .هیچکی ظنّش نرفت بره زیر اون تخت سنگ کبود و زیرو رو کنه. مردم ساده ای بودن به فکر کشت و کارشون. از طرفی اون ملا هم مطمئنشون کرد که این کارا همش جادوه .به خدا توکل کنن و ایمانشون قوی باشه و همه چی رو به اونو خدا بسپارن. همون روزی که چوپون یه دل سیر کتک خورد، از دق دلش رفت نیو تو خاک دفن کرد.
بعد از ظهر همون روز باد که تو نی زار پیچید مردم ده یه سرود دسته جمعی از نی زار شنیدن .
” آهای مردم ده. یه دختر اونجا زیر اون تخت سنگ کبود دفن شده . درش بیارید که به ناحق کشته شده. ”
نیا مثل پیرزنی که پسرش جوونمرگ شده باشه از ته دل با سوز ِ تلخی می خوندن که مردم ده طاقت نیاوردن .گوشاشونو می گرفتن اما باز سرود می پیچید تو گوششون .
بین نی زار و سنگ کبود چهار پنچ قدم فاصله بود .همون شب مردای ده جمع شدن رفتن سراغ سنگ کبود .کسی گمون بد نکرد که چرا ملا زودتر از همه اونجاس و داره خاکا رو زیرو رو می کنه. چند مرد هم رفتند کمکش چند تا هم چراغ گرفتن بالا سرشون . کندن و کندن تا به دختر رسیدند .درش آوردن.
مردا دختررو درآوردن .آوردنش زیر نور چراغا . تو دست دختره یه تیکه پارچه سفید بود. مردا چراغاشونو آوردن بالا به لباس سفید ملا نگا نگا کردن. ملا پا به فرار گذاشت اما مردای ده با بیل و چکش افتادن دنبالش.
اینو مریم بهم گفت بابا.اون برام تعریف کرد مامان، وقتی تو سلول پیش هم بودیم.”

برگه را گذاشتم روی میز. نه آن روز نه چند روز بعدش خبری از کتک نبود.
چرا می خندید؟ خوب این هم راهی بود برای تعریف کردن قصه .
همیشه به ما یاد داده بودید آدم ها می توانند با روش های مختلفی قصه ها را نقل کنند. این هم روشی بود دیگر. در و دیوار که فقط جای آویزان کردن قاب ماپ نیست.

خیلی مشت و لگد خورده بودیم دسته جمعی. من از همه کم سن و سال تر بودم .مریم می خندید و می گفت:
” خیلی سرتقی. هر چی می زننت پرروتر می شی .”
آن روز چندتامان را انتخاب کردند و تک تک بردند. مریم نمی دانم چه چیز را حس کرده بود. وقتی خواستند مرا ببرند رنگ پریده داد زد:
” یادتون باشه دختره کی رو دارید می برید ؟”
زندان بان شیشکی کشید و گفت:
” نکنه دختر شاه پریون!”
مریم گفت:
” کم از اونم نیست اما الان دختره حاج مرتضی … دستتونه. به بالادستیت بگو بلا ملایی…”
آن روز که مریم را بردند و وقتی برگشت گوشه ی لبش چاک خورده بود و زیر چشمش کبود بود شب بی صدا گریه کرد، آن روز و چند روز بعدش بچه های سلول عزا گرفته بودند انگار. چیزی بی آنکه گفته شود هوای سلول را سنگین کرده بود. پیش خودم فکر کردم یکی مثل همان روز است که مریم را بردند.
وقتی بردنم تو آن اتاق و کفش سیاهه آمد عبایش را گذاشت روی پشتی ِ صندلی. عمامه اش را هم در آورد و با وسواس انگار که دارد بار شیشه روی زمین می گذارد گذاشت روی میز و یک دفعه به طرفم هجوم آورد بی پدر خیلی ناگهانی حمله کرد. داد زدم. تو این حین یکی در زد بد جور هم در زد. کفش سیاهه داد زد:
” د ِ دیوث چی کار داری؟”
در که باز شد زندان بان در گوشش چیزی گفت .او در را بست . یک ساعتی در آن اتاق بودم .از ترس تمام جانم می لرزید .مشت و لگد زیاد خورده بودم اما آن جور حمله ..آن جور که با دست هاش به سینه هام فشار آورد… از نفس افتادم.
چقدر گذشت نمی دانم. وقتی آمد تو اتاق تو خودم بیشتر مچاله شدم . سینه هام تیر می کشید. دیدم به طرفم آمد اما آرام خیلی آرام . بلندم کرد. پشت دستش را کشید روی صورتم.انگشتر سرد ِ عقیقش پره ی بینی ام را لمس کرد. بعد عمامه و عبایش را برداشت. داشت به طرف در می رفت که برگشت .فقط وقتی به خودم آمدم دیدم دارم بالا می آورم. پدر سگ بد لگد پراند تو شکمم، الاغ هم این طور لگد پرانی نمی کند.
بعد آن از بند سیاسی ها منتقلم کردند به بندی دیگر و با جنده ها همسلول بودم. خیلی بدبخت بودند. خیلی اوقات دل شان نمی خواست اما زندان بان ها می بردن شان برای نمی دانم کی. وقتی بر می گشتند فحش خواهر مادری بود که می دادند و گریه می کردند.
دو چیز خیلی ذهنم را مشغول می کرد مریم و درس هایم.
تو خانه مراعاتم را می کردند که به درس هایم لطمه نخورد لابد.
روزی بابا برای خرید همراهم آمد .به خیابان نگاه کردم . به وَن ِ سبز رنگی که نیروی انتظامی ِ سبز پوشی کنارش ایستاده بود و رویش نوشته شده بود “انضباط اجتماعی”. خندیدم. نه بی صدا .
بابا گفت:
” به چی می خندی؟ ها؟”
گفتم:
” به این وَنا.”
گفت:
” عیب شون چیه که بهشون می خندی؟”
گفتم:
“به این می خندم که سیاستا مثل آدما رنگ عوض می کنن.”
بابا اخمی به ابرویش داد و گفت:
“یعنی چی؟”
گفتم:
” قبلا اسمش گشت ارشاد بود .همیشه دوتا خانوم مثل خودم ..به چادرم اشاره کردم ، بیرون ون هم وای می سادن. می دونین ونا عوض نشدن ولی اسم روشونو عوض کردن گذاشتن انضباط اجتماعی. قبلا منظورم قبل این تظ… ”
نگذاشت حرفم را تمام کنم گفت:
” قبل از این سرو صدای ِ یه مشت آدم شکم سیر. می دونم اینا رو اون معلما تو کله تون می چپونن وگرنه شماها که بلد نیستید یه تخم مرغو آب پز کنین چطور عقلتون به این چیزا می رسه. بذار حواسم جمع باشه .بسه.”
کمی که جلوتر رفت گفتم:
” بابا از این حرف چیزی می فهمی؟”
– کدوم حرف ؟
– ” اگر از دل و جان به چیزی که وجود ندارد ایمان بیاوریم، آن را می آفرینیم. عدم آن چیزی است که به قدر کافی آرزوی آن را نکرده ایم وبا خون مان آن اندازه آبیاری اش نکرده ایم که بر آستانه ی ظلمانی عدم ببالد و بروید”*.
بابا فکر کرد و آخر سر گفت:
” الان دارم رانندگی می کنم بذار برسیم خونه بهت می گم.”
– نه بگو.
– آخه توضیحش سخته.
– خوب یه مثال بزن .
– مثال ؟ مثال ؟ خوب، مثله.. کمی فکر کرد و باز گفت:” مثله…”
گفتم:
‌مثل آزادی.
پایش را گذاشت روی ترمز .به طرفم رو کرد. بعد سکوتی چند لحظه ای، گفت:
” این جمله رو کی بهت گفته؟”
گفتم:
“مریم .”
بی اختیار اشکم راه افتاد . حتی زیر آن همه مشت و لگد گریه نکرده بودم.
گفتم:
” مریمو چی کارش کردید؟ ”
منتظر بودم مثل همیشه دستش را ببرد بالا و یک کشیده ی حسابی بخواباند تو گوشم. اما سکوت کرد و در حالی که شروع به راندن کرد گفت:
” دیگه بهش فکر نکن. ”
– مگه می شه؟
داد زد. گفتم:
” بهش فکر نکن . می فرستمت پیش برادرت. بری انگلیس درس بخونی. همه چیزو فراموش می کنی.”
با لبه ی چادرم اشک هایم را پاک کردم روبه شیشه کردم و با هق هق گفتم:
” مریم به من قول داده بود. قول اما زد زیر قولش. ”
پرسید:
“چه قولی بگو بدونم. من باباتم .بگو. ”
دستم را روی شیشه کشیدم انگار که بخواهم گردی را که رویش نبود پاک کنم. گفتم:
” قول داده بود…نگه من دختره کی ام؟ اگه اون نمی گفت ..همون… همونی که دستشو بوسیدی منو…”
رو به طرفش برگرداندم.
گفتم:
” گفته بودم دوس ندارم از اسم و رسمت استفاده کنم .گفته بودم از پوتینات از انگشت سِر شده ات متنفرم. گفته بودم از اون لباس جبهه ایت که تو چمدون یادگاری نگهش داشتی و بوی باروت می ده بدم می یاد. گفته بودم… تو مردتری که دست اون بی شرفو بوسیدی یا مریم ؟”
و داد زدم:
” اگه مریم بد قولی نمی کرد…”
در ماشین را باز کردم و خودم را پرت کردم بیرون. نمی دانم چه کار کردم. فقط دویدم دویدم.
تاریک بود که رسیدم به خانه.
وقتی در اتاقم را روی خودم بستم تو آیینه سر و وضع خودم را نگاه کردم دیدم چادرم از وسط تا پایین جر خورده. آرنج و زانوهام بد می سوخت .رفتم آشپزخانه بتادین و پنبه برداشتم که آرنج و زانوهام را پاک کنم که پر بود از سنگریزه .
نشسته بودم که بابا آمد تو آشپزخانه. رفت کنار یخچال که پشت سرم بود. گردنم برای کشیده ی نخورده، گز گز کرد و خودم هم ترس خورده جمع تر نشستم .اما بابا کشیده حواله ام نکرد .فقط یک نصفه برگه گذاشت روی میز.

” داستان اون صلیب رو برات تعریف نکردم. یه صلیبی بود از نور که روش فقط یه آدم مصلوب نشده بود .هزاران نفر از مرد و زن گرفته تا بچه روش صلیب شده بودن، منتها چهره ی آدما روی این صلیب ثابت نبود خیلی از چهرها می یومدند و تغییر می کردند و ناپدید می شدند .یه وقت همه ی چهره ها محو شد وروی صلیب دیگه هیچی جز یه “فریاد” مصلوب نموند.
ببخش که بدقولی کردم. راه درازی در پیش داری.
مریم م
همسلولی سابق تو ”

این است که هر چه از او براتان بگویم کم گفته ام. به من گفتید:
” مریم آگاهانه راهشو انتخاب کرد. تو هم می کنی .”
شما هم کردید. همین شما که گفتید:
” از من و بقیه بت نسازید. فکر نکنید ما اشتباه نمی کنیم. ما هم ایراد داریم .وقتی فکر می کنید اشتباه می کنیم دستتون رو ببرید بالا و بگید خانوم اکبری شما اینجا رو درست نمی گید . وقتی فکر کنید من اشتباه نمی کنم کم کم به خودمم وهم می شه من اشتباه نمی کنم هر چی بگم درسته اون وقت همین جوری زمینه واسه دیکتاتوری به وجود می یاد .” وقتی این را گفتید، محسنی گفت:
” خانوم یعنی شما هم جَو زده می شید ؟”
همه خندیدیم . شما هم خندیدید.
من فهمیدم چی گفتید خوب هم فهمیدم. اگر تک و توکی هم نفهمیدند وقتی آمدند تو آن زنگ تفریحی صداتان کردند:” خانم مهناز اکبری دبیر ادبیات شمایید؟‌”و بردن تان خواهی نخواهی فهمیدند.

هر بار قصه ای، حکایتی، داستانی یا جمله ای که تو ذهنش مانده بود از کتابی برایم تعریف می کرد.

اردیبهشت ۸۹

………………

* گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس ،ت صالح حسینی، ص ۴۶۹