گفتم قرار دارم و از خانه زدم بیرون. رسیدم سر خیابان.  دربست تاکسی گرفتم تا هتل پل!، بعد رفتم سمت شرقی سی و سه پل. زاینده رود خشک بود. حوالی پل هم خلوت.  چند عابر بی رمق داشتند عرض زاینده رود را طی می کردند. یک بار قرار بود سحر بیاید اینجا و من هم ! دوتایی کنار رود بنشینیم، به آب نگاه کنیم. با صدای آب من شعر بخوانم و سحر گوش کند! بعد برویم در یکی از حجره های سی وسه پل ، پشت ستون و طوری که کسی نبیند هم را ببوسیم. ساعتم را نگاه کردم. نمی دانستم چه ساعتی قرار داشتیم،  فقط حس کردم دیر شده. نکند سحر منتظرم نماند! اما کجا قرار داشتیم که یادم نمی آمد! با قدم های تند و سریع از روی پل رد شدم مثل همیشه لرها بر حجره های پل نشسته بودند و با موبایل داشتند موسیقی گوش می کردند. یکی داشت دی بلال می خواند! یکی داشت فال ورق می گرفت! پایم رسید میدان انقلاب، تاکسی ای پرسید:

«جوان کوجا؟»
کجا باید می رفتم؟ کجا باید می گفتم؟ سوار شدم راننده گفت :«دادا دربستس تا! حالا کوجا برم؟»

-«مستقیم! مستقیم برو»

میانه های چهار باغ عباسی، چشمم افتاد به ورودی پارک شهید رجایی. قبلن به این پارک زیاد رفته بودم. عاشق عمارت هشت بهشت بودم که دقیقن در وسط پارک قرار داشت. هر وقت پایم به پارک می رسید می رفتم مقابل عمارت روی یکی از نیمکت ها می نشستم و خیره می شدم به ستون های چوبی اش ، به طاق های کچی و نقاشی های ایوانش!
از راننده خواستم نگه دارد. ساعتم را نگاه کردم .کاش دیر نشده باشد. کاش دیرنکرده باشم. خودم را به عمارت هشت بهشت رساندم. نیمکت وسط خالی بود. روی همان نیمکت نشستم و منتظرماندم! نیمکت سمت راستم دو پیرمرد نشسته بودند.یکی چانه اش را تکیه داد بود روی عصایش و زل زده بود به صورت آن دیگری که کلاه دوری داشت.صدای شان نمی رسید ولی مشخص بود گرم صحبت اند.روی نیمکت سمت چپم، پیرمردی تنها نشسته بود که گویی داشت چرت می زد و کاگر فضای سبز ،شلنگی به دست ،همان اطراف داشت چمن ها را آب می داد.

بی اختیار سرم را بلند کردم و از میان شاخه های درختان کاج به آسمان آبی خیره شدم. داشتم در ذهنم حرف هایی را که می خواستم بزنم زیر رو می کردم حتی شعرم را زیر لب زمزمه کردم.می خواستم بهش بگویم این شعر را فقط و فقط برای او سروده ام.دستی بر شانه هایم نشست.کمی جا خوردم.پیرمردی بالا سرم ایستاده بود.همراه با لبخندی ملیح ،مودبانه خواست دستم را بردارم تا کنارم بنشیند.صورت مهربانی داشت!با آنکه موهای طاق سرش ریخته بود اما خیلی بهش می آمد.قیافه اش مرا یاد پائولوکوئیلو انداخت.عطر ادکلنش هم عالی بود.بلو چنل! لبخندی زدم .دستم را برداشتم. پیرمرد نشست .قصد داشتم با آمدن سحر،با او بروم پشت شمشاد های انتهای پارک ،برای همین نشستن پیرمرد به حالم سخت نیامد. پیرمرد خوش مشربی بود.با سلام وعلیکی سر حرف را باز کرد و به طور ماهرانه ای یخ ذاتی مرا در رابطه شکست.موبایلش را از جیبش در آورد و تصنیفی گذاشت و پرسید:«اگر گوفتی خواننده اش کیه س؟»

صاف آب پاکی را ریختم روی دستش و گفتم:«من اصلا موسیقی سنتی گوش هم نمی دم!»

آهنگ «حالم عوض میشه»شادمهر عقیلی را گذاشت.چقدر تناقض آهنگ های موبایلش شوکه ام کرد.تصنیفی با آن چه چه ها و حالا حالم عوض میشه از شادمهر آن هم در موبایل کسی به آن سن و سال! اما همین آهنگ حس خوبی بهم داد و به راستی حالم را عوض کرد.

لبخندی روی لبانم نشست و آرام آرام مجذوب پیرمرد شدم! گاه گاهی به ساعتم نیم نگاهی می کردم .همچنان منتظرسحر بودم.پیرمرد از خاطرات سفرهایش به نقاط مختلف ایران گفت.از پسر خوشتیپی که در مشهد خانه مجردی داشته و پیرمرد یک شب تمام با او در خانه اش هم جام بوده.حتاگفت همان شب توبغلش تا صبح خوابیده!از رفقایی که بیشترشان جوان بودند و خوش هیکل و خوش تیپ!عکس چندتایی را در موبایلش نشان داد.حس کردم می خواهد راستی حرفش را ثابت کند با یکی شان تماس گرفت و حال و احوالی کرد.کمی از تیپ و قیافه ام تعریف کرد. جوری که حس کردم دارد حسرت جوانی گذشته اش را می خورد. زیر چشمی دستش را می دیدم که روی رانم گذاشته.روی پارگی شلوار لی ام و آرام آرام، نوازش گونه کف دستش را حرکت می دهد.ناخواسته کمی تحریک شدم.پیرمرد بدجور داشت دست مالی می کرد!

بی هوا پرسید:«می دونی حالا چی چی می چسبه؟»

کمی مکث کردم اما بالاخره گفتم:« چی!»

– یه حموم دو نفره

جوری این جمله را ادا کرد که حس کردم به اندازه یک جمله فاصله خالی ماند بین حمام و دونفره بودنش! غلیظ اصفهانی حرف می زد و دوست نداشتم لهجه اش را! گفتم:«دو نفره!»کمی سرش را خاراند و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:«اصفون حموما ی خُبی دارِد!»

سعی کردم لبخندی بهش نشان دهم که بی احترامی نباشد چرا این کار را کردم نمی دانم ولی حس کردم لبخندم،داد می زد مصنوعی است.حمام دونفره با یک پیرمرد دیگر چه صیغه ای بود.نمی شد؟ می شد؟

لخت وعور وسط حمام و پیرمرد خمیده روبرویم ایستاد.دلاک فریاد زد:«خشک» و صدایش در فضای حمام پیچید. تکرار شد.پژواک شد. گویی از هر گوشه ای کسی داد می زد «خشک» دلاک دیگری آن طرف داشت کمر مرد میانسالی را کیسه می کشید. چرک ها مثل کرم مرده روی کمرش وا مانده بود. دلاک سفیدآب روی کیسه کشید و آنی کیسه را به کمر مرد کوبید .مثل شلاق صدا داد.پیرمرد لخت و عور هنوز مقابلم بود و لبخند شیطنت آمیزی می زد. آنی تکانی خوردم.

پیرمرد دستش را از روی پاهام برداشت و چند بار نوازش گونه روی سرم دست کشید.سحر گفت:«دست نزنی بهم !محرم نیستیم!» دستم میان هوا و زمین وا ماند.بی خود گفتم :«اصلن نمی خواستم روی سرت دست بکشم!» تو دلم گفتم :«یعنی چه نامحرم!مسخره!» سحر قه قه خندید و گفت:«شوخی کردم!»پیرمرد لبخندش محو نمی شد.ملایم و ملیح می خندید.با انگشت شست به پشت سر اشاره کرد و پرسید:«هتل عباسی را بلدی ؟ هان!خیابون آمادگاه؟» منتظر جواب نشد.از هتل عباسی تعریف کرد از زمانی که معین آنجا می خوانده! از مشروب هایی که آنجا خورده بود و از رقاصه هایی که آنجا دیده بود.مدام هم می گفت:«این چیزها مال زمان شاه خدابیامرزه!» بعد سرش را به حالت افسوس تکان می داد.

پیرمردهای نیمکت سمت راستم بلند شدند و عصا زنان از مقابل ما گذشتند.داشتم با چشم هام پیرمرد ها را بدرقه می کردم .پیرمرد با کف دست زد پشت کمرم و گفت:«روزگاری زلف یار و اینک اکنون یک عصا،ای فلک ما را کشاندی از چه جایی تا کجا!» حس کردم پیرمرد شعر را اشتباه خواند.یا حداقل جوری خواند که بهم ریخته شد.

دست ،زلف ،من پشت شمشاد ها بودم سحر هم روبرویم نشسته بود.جوری کز کرده بودیم گوشه ای که کسی ما را نبیند.از گوشه ی شال دست کردم در موهاش گفتم:« انگشت که لای موهات می کشم دستم سبک می شه ! اصلن خودمم هم سبک می شم! » وقتی این را گفتم که لب هایمان داشت به هم می رسید و دم هم را حس می کردیم.

با ناز گفت :«مثل من»

-«موهای فر و پیچ پیچی من که دست کشیدن نداره!»

-«ولی من همین موهای فر را دوست دارم به خدا وقتی انگشت تو فر فری موهات می کنم چه حالی می شم !»

-«چه حالی؟»

و گونه هایش گل انداخت .چشم هاش را بست.لبش غنچه کرد و منتظر شد لبم را بچسبانم.چشم بستم ،لب غنچه کردم و صورتم را نزدیک بردم .یکی فریاد کشید:«آهای شما!» برق از سرمان پرید.هاج واج این اطراف را نگاه کردیم.پسرک جوانی سر بلند کرده بود بالای شمشاد ها و قه قه می خندید.

سحر آنی از جا بلند شد.خواست برود.دست انداختم و دامن مانتواش را گرفتم. برای لحظه ای سکوت بین مان معلق ماند.انگار قفل زده بودند بر پاهای سحر و دست های من ، یا تمام اختیارمان را گرفته بودند.چشم های سحر مدام تمام تنم را می شست.دوباره نشست.لب گذاشتم روی لب هاش ،آبی شره داد پشتم.سر برگرداندم دیدم کارگر فضای سبز دارد با موبایلش صحبت می کند و شلنگ را صاف گرفته سمت نیمکت !داد و فریادی سرش کشیدم .او هم انگار نه انگار تمام پشتم را خیس کرده باشد تنها سر شلنگ را سمت دیگری گرفت و هوش و حواسش را حتا برای لحظه ای از موبایلش برنداشت.پشت من کامل خیس شده بود و کت پیرمرد هم تا حدودی ولی او داشت قه قه می خندید.اخم هام در هم رفت و سر پیرمرد دادی زدم!«می فهمی من قرار دارم ! حالا با این لباس!»

دوست نداشتم سحر مرا این گونه ببیند. تمام پشتم خیس شده بود.ساعتم را نگاه کردم. وقت هم نداشتم لباس عوض کنم .کمی ساکت شدم.دمق در خودم فرو رفتم .پیرمرد خنده هاش قطع شد و معذرت خواهی کرد.حتا دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید.صورتش را که نزدیک کرد عطر ادکلنش بیش از پیش مستم کرد.متقابل به خاطر فریادی که کشیده بودم معذرت خواهی کردم.کمی از کارم خجالت زده شدم.

می خواستم حرفی زنم ! داشتم من من می کردم که کسی بالا سرمان ایستاد.مردی با ابروهای گره انداخته.پیرمرد و مرد به هم خیره شدند.مرد گفت:«پدر باز قرص هایت را نخوردی!باز از خانه بیرون رفتی!»

قرص هایم!من امروز قرص هایم را خورده بودم یا دوباره مثل روزهای قبل درگلدان چال کردم.برادرم گفت:« امروز کجا رفته بودی؟ می دانی چقدر پی ات گشتیم!»

از پنجره اتاقم سحر را دیدم در ایستگاه اتوبوس و خودم را که برش نشسته ام!سحرگفت:«منتظرت ماندم!نیامدی؟»

-من رفتم سی وسه پل! رفتم هشت بهشت!

– حواست کجاست؟

برادرم گفت:«با کی حرف می زنی!»

دست سحر را گرفتم.به چشم هاش خیره شدم.گفتم :«بگو بگو کجا قرار گذاشته بودیم؟»

پیرمرد مثل کودکی دست گذاشت در دستان پسرش و به راه افتادند!چند بار پشت سرش را نگاه کرد.من خودم را دیدم که روی نیمکت نشسته ام.برادرم بالا سرم ایستاده بود.پرسید:«با کی حرف می زنی؟»

داشتیم برمی گشتیم.عقب نشستم و سر تکیه دادم به پنجره ماشین.چهارباغ شلوغ بود.نرسیده به انقلاب،مقابل مادی نیاصرم ناگهان فریاد کشیدم.«نگه دار نگه دار!»

برادرم سیخ کوبید روی ترمز.نمی دانم چه ماشینی از پشت کوبید عقب مان!در را باز کردم.خواستم بدوم اما دیگر توان جوانی ام را نداشتم! سحر کنار مادی نیاصرم ایستاده بود و برایم دست تکان می داد!

*این مادی که از بزرگترین مادی‌های اصفهان است از کنار پل مارنان از رود جدا شده، از جنب محله لنبان می‌گذرد به طرف شرق اصفهان جریان می‌یابد.