خسته بودم،کلافه و بی حوصله،دلم می خواست دراز بکشم و بخوابم. روی زمین نشستم و به آدمهای اطرافم نگاه می کردم، سیگاری روشن کردم، به موهای دستم خیره شدم، فکرهای زیادی توی ذهنم تاب می خورد و نمی دانستم چگونه می توانم از آنها فرار کنم. دلم می خواست آن لحظه را برای خودم و آفتاب نه چندان گرم یک روز بهاری قسمت کنم.
مردی جوان با موهایی بلوند از داخل قایق به سمت بیرون خم شده بود و با دستمالی خیس، نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را می شست. پوست تنش سوخته بود و با سرسختی چیزهایی را پاک می کرد که وجود نداشتند. دستی موهایم را نوازش کرد، برگشتم، نگاهش کردم، همچنان بود. و من نمی دانستم، می خواهم آن لحظه ام را با او در آن مکان قسمت کنم یا نه.
سکوت مشترکمان را دوست داشتم. ساعتهای طولانی کنار هم نشستن و حرکات مورب انگشتهایمان روی پوست تن هایی که همچنان برای هم ناشناخته مانده بود. بطری آب را به من نشان داد. سرم را به نشانه منفی تکان دادم. جمله های ما به همین نشانه های مختصر، خلاصه می شد.
کمی از من فاصله گرفت، در بطری آب را بست. مرد جوان را صدا کرد. مشغول صحبت شدند. در کیفم را باز کردم، جز کلید، پاکت سیگار، فندک، پول خرد و کارت شناسایی، چیز دیگری نداشتم. بی دلیل چیزی را جستجو می کردم که خودم هم نمی دانستم چه چیزی می تواند باشد.
سیگار دیگری روشن کردم. مرد جوان سرش را برای حرف زدن بلند نمی کرد و تند تند چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم و همچنان اطراف نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را پاک می کرد. سرش را بلند کرد و به من خیره شد. به گوشواره هایش خیره شدم. روی سینه اش پر از خالکوبی های عجیب و غریب بود. سرش را پایین انداخت و شروع به حرف زدن کرد. نفس عمیقی کشیدم. بین کلمه هایی که رد و بدل می کردند، توریست، ایران، موبایل و پاسپورت آشنا بود و نمی توانستم جمله هایشان را حدس بزنم.
دست چپم را روی سرم گذاشتم. چشمهایم را بستم و احساس کردم در یکی از داستانهای ویکتور هوگو رها شده ام. موهای سرم داغ شده بود. به یکی از روزهای آفتابی و گرم تهران پرت شدم. به روسری هایی رنگین و مانتوهای تنگمان در یکی از کافی شاپهای مورد علاقه ام.
حدیث تند تند مژه هایش را بهم می زد، و شادی دود سیگارش را به سمت میز کناری فوت می کرد، و من ریز ریز می خندیدم. لادن حرف می زد و گاهی یکی از جمله های بامزه اش را می گفت. موبایلم زنگ خورد. سمیرا بود، صدایش گرفته بود، منتظر بودم گریه کند. شادی چشم غره می رفت و دوست داشت زودتر حرفم را تمام کنم. از جای خودم بلند شدم، پایه های صندلی روی زمین کشیده شد و تمام تنم مور مور شد. به ته حیاط کافی شاپ رفتم، روی زمین نشستم، دست چپم را روی سرم گذاشتم و احساس کردم در یکی از داستان های براتیگان رها شده ام. نمی توانستم سمیرا را آرام کنم. صدای خنده های لادن و شادی در هم می پیچید و من به صدای هق هق سمیرا گوش می کردم. کلافه بودم. روسری ام را باز کردم و دوباره بستم، احساس خفگی می کردم. باید از آن موقعیت، از آن تلفن بی موقع، فرار می کردم. سمیرا تند تند چیزهایی می گفت، بعضی از جمله هایش لا به لای گریه هایش دفن می شد و باید پایان جمله هایش را حدس می زدم.
چند قطره آب توی صورتم پاشیده شد، چشمهایم را باز کردم، با انگشتهایش، بینی ام را فشار داد. دستهایش را گرفتم و بلند شدم. موهایم را از روی صورتم کنار زد و گفت:
” می خوام باهات حرف بزنم. ”
آفتاب مستقیم توی چشمهایم می خورد. گفتم:
” در مورد چی؟ ”
دستش را روی چشمهایم سایه بان کرد و گفت:
” در مورد هیچی و همه چی. می تونی گوش کنی. منم داستانای خودم رو دارم. ”
نفسش روی صورتم می ریخت. سرش را به گوشم نزدیک کرد. نوازشش کردم و گفتم:
” بوی عطرت رو دوست دارم. ”
لبخند زد. چال صورتش عمیق تر شد. صدای موسیقی از قایقی کوچک شنیده می شد. همدیگر را بغل کرده بودیم و آرام آرام می رقصیدیم. بوی آشنایی داشت. تنش آشنا بود. فکرهایش آشنا بود. به چشمهایم خیره شد و گفت:
” دوست داشتنت، ترسناکه.می دونستی؟ ”
با صدای بلند خندیدم. مرد جوان سرش را بلند کرد و به من خیره شد. از قایق بیرون پرید و سوت زنان دور شد. به نوشته های انگلیسی قایق خیره شدم.
با دستهایش سرم را به سمت چشمهایش بلند کرد و گفت:
” به چی انقدر فکر می کنی؟ ”
لبخند زدم و نگاهش کردم. سوار قایق شدیم. کنارش ایستاده بودم و به ساختمانهای بلند و قدیمی نگاه می کردم، به افقی دوردست که مثل آدمهای اطرافم دست نیافتنی بود. روی پاهایش نشستم و دلم می خواست آن لحظه برای همیشه ادامه پیدا کند. دست چپم را روی سرم گذاشتم و چشمهایم را بستم. احساس می کردم در یکی از داستانهای عاشقانه مجله های طنز رها شده ام. دستهایش دور کمرم حلقه شده بود.سرم را به طرفش برگرداندم. توی چشمهای آبی اش زل زدم و گفتم:

” دارم این لحظه رو می نویسم کاپیتان. ”
———————————-