تقدیم به مادر بزرگی استوار چون کوه :

آن روزها، مادر بزرگ خوبم دارای هفده نوه‌ قد و نیم قد دختر و پسر بود. او تابستان‌ها ما را به باغ خود می‌برد. درختان سر به فلک کشیده‌ افرا و چنار و تبریزی در میان دره‌های زیبای دامنه‌ البرز استوار، با چشمه سارهای بی‌نظیر‌ و فرح انگیزش عالمی دیگر داشت و توتستان، میعادگاه مادر بزرگ بانوه‌هایش بود.
او درمیان جست و خیز و بالا و پایین پریدن‌ها، قهقهه و شاد ما بچه ها لبخند روی لب داشت و با تماشای این صحنه‌ها گویی عرش را سیر می‌کرد.
وقتی من از عطر طبیعت سرشار و مست می‌شدم، دسته گل‌های وحشی و رنگارنگی را که از کنار جویبار‌ها چیده بودم در دامانش می‌گذاشتم و او با چهره گرد و صورتی رنگ و آرام خود برق نگاهش را به صورتم می‌دوخت و خنده‌ای از سرشوق و لذت نثارم می‌کرد و دستی بر موهایم می‌کشید و شیرین و دلچسب تحسینم می‌کرد و پی در پی گل‌ها و طبیعت را ستایش می‌کرد و با تقدیر و به به گویان ! و بیان جمله‌هایی که در فهم من نبود ، و آن‌ها را به خاطر ندارم، انگار می‌خواست بگوید بچه‌ها، گل‌های زندگی او هستند ، در درونم غرق در لذت و شعف می شدم ، و با خود پیمان می بستم که دوباره برایش گل بچینم. سپس با دامن سرخابی بلندم فاتحانه و دوان دوان به سمت سایر بچه‌ها که در حال بازی بودند می‌رفتم و در لای بلای بوته‌ها و درختچه‌های و علفزار سبز گم می‌شدم.
سطح ناهموار و شیب‌دار باغ و همجواری‌اش با درختان باغ همسایه از هر سو ، و تماشای چشمه بزرگ و علف‌های شاداب و سرسبز و گل‌های وحشی دگمه‌ای و سنبل و شقایق و بیدمشک، در میان بوته‌های خاردار تمشک، همراه با دانه‌های عنابی رنگ و رسیده و آبدار و اشتها بر انگیزش ، در کنار شاخه‌های پرشکوفه سنجد که بوی خوشش از دور مشام را تازه می کرد.وگام های مان را برای عبور از کنار بوته‌های پرپشت گزنه در مسیر نهر بزرگ، که خط سبزی به دور باغ کشیده بود سرعت می داد انعکاس تابش نور شفاف و زرد رنگ خورشید، لا به لای درختان کهنسال گردو، باغ را روشن می‌کرد. و ما را با اشتیاق صد چندان به سوی خود می کشید. دیدار
بلندی‌های رشته کوه البرز، و دختران شاد و بی‌خیالِ رنگارنگ پوش را در حال گفتگو با یکدیگر و خرامیدن شان به سمت تپه خاکی امامزاده و گذر آرام جوجه اردک‌ها به دنبال یکدیگر به سمت برکه و آب تنی کودکان لخت و عور در نهر آب که به جوجه‌ها آب می‌پاشیدند ، همه و همه
به راستی تابلویی شگفت انگیز از جلوه‌های بکر و گوناگون و زیبای طبیعت به نمایش گذاشته شده بود و قلب و روح را مالامال از لطافت و عشق به زندگی می‌کرد.
وقتی ما بچه‌ها در دامن طبیعت سرشار و مست درهم می‌لولیدیم یا قدم در آب می‌گذاشتیم و شلاق پرشتاب آب سرنگون‌مان می‌کرد و گاه موقع چیدن تمشک‌های آبدار، خارها در انگشتمان فرو می‌رفت و گریه کنان به سوی مادربزرگ می‌رفتیم، او بانوازش‌هایش برخراش‌های مان مرحم می‌گذاشت و قلبمان را آرام می‌کرد و ما درد را به فراموشی می‌سپردیم و بی‌امان دوباره هلهله و شادی می‌کردیم. بازیچه‌هایمان سنگ و چوب و شاخه‌های درخت و آب و خاک‌های نرم کنار جویبارها بود و شکم‌های گرسنه را با میوه‌های تازه باغ پرمی‌کردیم و با آب چشمه سیراب می‌شدیم.
درمیان حیاط خانه، درخت شاه توت کهنسال «شناسنامه مادربزرگ» که به گفته او به یمن به دنیا آمدنش کاشته بودند ، و کمی با فاصله از این درخت ‌، دانه درشت گردویی نیز در زمین چال کرده و سال‌ها پس از انتظار، آن دو نهال‌، رشید و شاداب و سرافراز همراه مادر بزرگ طراوت و شادمانی را به خانه آورده بودند، زمان را پشت سر می گذاشتند .
حالا مادربزرگ آشنای دیرین این درختان، با قرار دادن نردبان به تنه تنومند شاه توت، ما را یکی یکی روانه شاخه‌های پربارشان می‌کرد و خود درپای درخت، نشانیِ درشت‌ترین و سیاه‌ترین میوه‌ها را می‌داد و لذت جستجو را در ما را دو چندان می‌کرد. وما بعد از خوردن شاه توت های درشت وآبدار با ولوله و شادی و دست و صورت رنگین فرود می‌آمدیم و مادر بزرگ با حوصله‌ای بی نظیر ما را به سمت نهرآب می‌فرستاد تا خود را شستشو دهیم و پس از آن همه لذت، مورد غضب مادرهای مان قرار نگیریم. زیرااو هرگز تاب فریاد و نهیب بزرگ ترها را بر سر ما نداشت.
مادربزرگ همیشه تأکید می‌کرد تا از آب چشمه بخوریم و چشم‌ها را در آن بشوییم و معتقد بود که این کار باعث می‌شود تا سالم بمانیم و مریض نشویم.
مادر بزرگ نازنینم از طبیعت بکر معجزه‌ها دیده بود. سفارش‌هایش حاکی از احترام و اعتقاد او به آب و خاک و آبادانی بود.
او همیشه از ریختن خار و خس در چشمه و شکستن شاخه‌ها و نوشتن یادگاری روی تنه درخت به ما هشدار می‌داد.
وقتی نزاعی بین ما کودکان در می‌گرفت، سبدهای گردو را درمیان ما می‌گذاشت تا برایش شمارش کنیم و در حال و هوای دیگری مشغول بازی شویم و از قصه‌های شیرین خیر و شر و ماجراهای ساده امّا عبرت آموزش حکایت ها می گفت .
او همواره ما را در آغوش می‌گرفت و هریک از ما را به فراخور سن و سال مان نوازش می‌کرد. گویی نیرویی جادویی در شناخت ویژگی‌ها و خواسته‌های مان در خود داشت و به این وسیله بی‌نیازمان می‌کرد. من همچون گربه های خانگی در کنارش می‌لمیدم و او دست‌هایم را در دست می‌گرفت و با زبان کودکانه برایم شعر و متل می‌خواند و من رام و بی‌صدا خود را به آغوش گرم او می‌سپردم و تن را به آرامش لذت بخش و خوابی خوش رها می‌کردم.
او با نیم نگاهش دیگر کودکان را زیر نظر می‌گرفت تا مبادا حسادت را در وجودشان بیدار کند. من در کنار او احساس امنیت خاطر می‌کردم. آن روزها فکر می‌کردم مادربزرگ خوبم از همه انسان‌های دور و برم و همه افراد دنیا خوب‌تر و توانا تراست. او قادر به هرکاری هست. او جوان و زیباست. همیشه لبخندی روی لب‌هایش دیده می‌شود. او را سمبل خوبی‌ها می‌دانستم.
او فرشته آمالم بود. وقتی صحبت از گردش‌های دسته جمعی و خانوادگی در طبیعت پیش می‌آمد گویی او جزئی از طبیعت بود وگوئی این حسن در تمام زندگی‌ام موج می‌زد.
توانمندی‌های او در آشنا کردن ما کودکان با خصلت‌های خوب و انسانی، نمونه بود. وقتی ما را بر سر سفره صدا می‌زد و برای مان غذا می‌آورد به طاقچه‌های دور اطاق اشاره می‌کرد که با سلیقه خاص خود ظرف‌ها را در رف‌ها چیده بود.او می‌خواست هر یک از ما کاسه و بشقابی را که دوست داریم انتخاب کنیم و از قیل و قال ما که به یک باره بر سر برداشتن ظرف‌ها با هم نزاع می‌کردیم جلوگیری کند. او با زحمت زیاد ظروف مشابه را پیش روی مان می گذاشت ، و به هریک از مدعیان می‌داد و ما از تعریف‌ها و توصیفاتش درباره ظروف و نقش گل‌ها و رنگ ‌آمیزی‌های شان به غذا خوردن ادامه می‌دادیم و فارغ از هیاهوی قبل می‌شدیم. سپس مادربزرگ وعده‌ راهپیمایی در کوه را می‌داد و ما با هیجانی وصف ناشدنی در وجودمان به دنبال او راه می‌افتادیم. او چون راه بلدی پیشتاز، قدم‌های محکم برمی‌داشت و هر از گاهی به عقب نگاهی می‌انداخت تا مبادا یکی از ما خسته و ناتوان، از ادامه راه باز بمانیم.
او در میان راه، فرصتی برای تازه کردن نفس می‌داد تا قدم‌ها را با قدم‌های او همراه و هم آوا کنیم. او بوته‌های گیاه دارویی و سبزی‌های کوهی را نشان ما می‌داد و به آرامی در کنار بوته‌ها می‌نشست و با لمس برگ و ساقه آن‌ها به خاصیتشان اشاره می‌کرد.
از گل برگ‌های زرد بابونه، از بومادران، والک و شنگ و ریواس و شبدر و پنیرک و ریشه گون‌ها و چگونگی آن در پرورش و رشد موهای سر و دیگر خواص گیاهان می‌گفت. او به هریک از ما کیسه‌ای می‌داد تا در طول راه گیاهان را بچینیم و از نقل و نبات توی جیبش جایزه بگیریم. ما از شوق خوردن تنقلات به دنبالش روانه می‌شدیم و چشم از گیاهان اطراف برنمی‌داشتیم.
به هر بوته‌ای می‌رسیدیم در پایش می‌نشستیم و آن را وارسی می‌کردیم. هرچند که چیزی از این بابت دستگیرمان نمی‌شد و درک چندانی نداشتیم.
چه خوب بود شگرد مادربزرگ در هنگام رفع خستگی و راهپیمایی و هدفمند کردن بازی‌هایمان؛ او ناخودآگاه ما را به پژوهشی دلپذیر و جذّاب در دامان طبیعت وامی‌داشت و تفاوت سبزه‌ها را یادآوری می‌کرد.
وقتی به قلّه‌ای که وعده داده بود و نقطه پایان راه بود می‌رسیدیم، برای رفع خستگی و وفای عهد به دور او حلقه می‌زدیم و او کیسه‌های ما را بازمی‌کرد و سبزه‌ها و علف‌های هرز را که به جای گیاهان مورد نظرش چیده بودیم از هم جدا می‌کرد و خنده‌های بلند و جانانه‌ای سر می‌داد و همه را به قهقه وامی‌داشت. من که در طول راه همه حواسم را به آب نبات‌ها داده بودم و کیسه‌ام از انواع سبزه‌ها پر بود، فاتحانه به دست‌هایش نگاه می‌کردم.
مادربزرگ خوبم همه را تحسین می‌کرد و سهم‌ها را می‌داد و علف‌ها را جدا می‌کرد و کنار می‌گذاشت و سبزه‌های مفید را در کیسه جداگانه‌ای جای می‌داد و ما دوباره سرحال و تازه نفس به دنبال او سرازیر می‌شدیم و او با هشدارهایش یادآور می‌شد که بی‌احتیاطی نکنیم. ما که گویی ترمزهای مان بریده بود با سرعت، شیب کوه را به سمت پایین طی می‌کردیم و چون گلّه‌هایی از چرا برگشته، تشنه در کنار نهر جمع می‌شدیم و با شستن سر و صورت و نوشیدن آب زلال و خنک، تن و جان مان را صفا می‌دادیم.
مادربزرگ با دستمال ململ سفیدش دست و صورت مان را خشک می‌کرد. راه زیادی رفته بودیم. درخانه پیروزمندانه در تعریف حوادث میان راه از هم پیشی می‌گرفتیم و در مقابل بزرگ ترهای مان خودنمایی می‌کردیم. مادر بزرگ خوبم هیچ روزی را بیکار نبود. او همیشه کاری برای انجام دادن داشت.
او در رفع گرفتاری‌های اهالی و فامیل و بیماری‌های شان و مشارکت در غم‌ها و شادی‌های آن‌ها و در به دنیا آوردن فرزندان شان مهارتی ویژه داشت. او یک پزشک، یک مشاور و یک کارشناس باتجربه محلی بود.
تمام گیاهان دارویی را می‌شناخت. نام همه گل‌های وحشی و خواص آن‌ها را می‌دانست. او ابرها را می‌شناخت و زمان برف و باران را پیش بینی می‌کرد. او به راستی با طبیعت الفت دیرینه داشت و هر آنچه در طبیعت بود می‌ستایید و قدر می‌دانست. او خالی از رنگ و ریا بود و روانی زلال و پاکیزه و درونی زیبا داشت. فکر کردن به او برایم جذاب و خاطره انگیز است.
امروز تصویر زنی را در ذهن به یاد می‌آورم با قدی متوسط، گردنی کشیده و سرفراز، پشتی راست، کمری باریک، دستانی سفید، انگشتانی بلند و قدرت مند و کارکرده، چهره‌ای با گونه صورتی و چشمانی نافذ به رنگ طوسی و قدم‌هایی مغرور و استوار و کلامی قاطع امّا پرجاذبه و مهربان که حتی تا آخرین روزهای عمرش موزون و موقر بود و از راه رفتن باز نماند و نیازمند یاری دیگران نشد.با طبیعت الفت داشت
و سرانجام آفتاب عمرش در سن نود و شش سالگی در اوج غرور و افتخار در میان بسترش خاموش شد و زندگی را با همه زیبایی‌هایش به جا گذاشت وبه طبیعت بازگشت و دنیا را بدرود گفت. امّا افسوس‌!!!
در روزهای آخرین عمرش، دیداری با او نداشتم و در یک غروب، دسته گل رنگارنگی از گل‌های وحشی،« همچون روزگار کودکیم» برسنگ خانه‌ ابدیش در زیر تپه امامزاده گذاشتم و همچون ابر بهاری گریه را سردادم و به دنبال تصویر او درخاطراتم غرق شدم.

« بر گزیده ای از کتاب ” در دامنه های البرز ” ، نوشته توران رئیسی .