برای رنجی که می کشیم

————————
از خواب می پرم، تمام تنم در هم پیچیده است و لرزه های سهمگین از درون من را فرو می ریزد. در تعجبم که چه جور هنوز زنده هستم. چطور پس از شبی بدین طولانی و کابوسی این چنین هراس انگیز می توانم زنده باشم. آوار سالها رنج بر سرم فروریخته است و من نفس می کشم! مگرمن که هستم؟
انسانم؟ کدام انسان را در کدام لحظه ی بی اعتبار تاریخ این چنین طولانی تاب مقاومت در برابر این همه رنج بوده است؟ دیوارهای خشتی خانه ام چه ساده با رعشه شهوت ناک زمین که بی توجه به من، بر بستر خود می لغزید فروریختند، من چرا فرونمی ریزم؟ چرا تمام نمی شوم؟
باز هم این تو هستی که می آئی. لباسی از مرجان های سخت خلیج به تن داری و موهایت بوی خزه و گِل ِ سر شور می دهند. می دانم که از جنوب می آئی.
وقتی ناله ام را می شنوی خودت را از هر کجا که باشی می رسانی تا ریشخندم بزنی، مسخره ام کنی، بعد هم دستی به نوازش بر سرم بکشی و آرامم کنی. می گوئی:
” جنگ یادت هست؟ ”
نمی گوئی، اما من می شنوم و اشک هایم خون رنگ می شود. می خواهم سینه ام را برایت بدرم تا جای زخم های کهنه را ببینی. زخم های کهنه ای که هر روز خون می ریزند. هر روز انگار تازه تر می شوند. به پرسشی که تو نپرسیدی پاسخی ابلهانه می دهم:
” دیدی چطور خانه خشتی ام بر سرم خراب شد؟ ”
تو می خندی و مو هایت پریشان می شوند و این بار بوی زیتون در هوا می پراکند. سرم را به دست می گیرم و می نالم:
” نمی خواهم عادت کنم. نمی خواهم به رنج کشیدن عادت کنم. می خواهم تمام شود. مرگ یکبار شیون یکبار. هرچه ویران شد دیگر بار ساخته نخواهد شد.
پس این تاریخ چند هزار ساله به چه درد می خورد. کاش می توانستم چنان ویران شوم که انگار اصلن نبودم. بعد دوباره بر خیزم. نطفه ناشناسی باشم بر روی خاک. چیزی جدید. بدون پیشینه. بدون تاریخی از درد و خون و اسارت. موجودی جدید یک انسان.
شال و کلاهم را کنار می گذارم، اینطوری آسوده ترهستم. ماسکم را می زنم و از چادری که به گروه ما داده اند بیرون می خزم. هوا آفتابی و صاف است.
چه هوائی انگار در بلور شیشه راه می روی. و چه غرابت عجیبی دارد زیبائی هوا و زشتی تصویر شهری ویران شده. نمی توانم روی پا بند شوم. در دلم آشوبی برپاست. خودم را در برابرعظمت این ویرانی بسیار حقیر می بینم. چه کاری از من ساخته است؟ در این آب و خاک تولد یافته ام، نان و نمکش را خورده ام، با شادی هایش خندیده ام و در سختی هایش گریسته ام . حالا چه کوچکم در برابر رنجی که می کشد. رنجی که با لرزه ای بی هنگام جان و تنش را می لرزاند و من را از خودم نا امید می سازد.
دست هایم چه نا توانند، چه ناتوانم من!
روی تلی از خاک زنی نشسته است و به افق خیره شده است. چشمان سیاه و درشتش زیبائی همه ایران من را در خودش جای داده است، و غمی سنگین شانه ها یش را تا کرده است. به کنارش می روم و می نشینم. می گوید:
” چرا نتوانستم کاری بکنم، من پرستار بودم و نتوانستم حتا یک نفر از خانواده ام را نجات بدهم. معنی این چیست؟ می خواست ما را امتحان کند؟ می خواست نشانمان بدهد که چه بی فایده و حقیر هستیم؟ ”
من گریه می کنم. هوا به طرز بی شرمانه ای زیبا شده است و من نمی توانم اشک هایم را نگه دارم.
” من تو امتحان خدا رد شدم. پاشو بریم ببینیم تو امتحان زندگی چکاره هستیم. ”
دست من را می گیرد و می کشد.
” من به تو یاد می دهم چطور مرده ها را باید به خاک سپرد. آنها که با خاک زندگی کردند و با خاک مردند. حالا با خاک تیمم می شوند و در خاک می خوابند. چه بازی عجیبی است این زندگی! ”
گیج به دنبالش روان می شوم. تمام درسهائی را که تا به حال خوانده ام از یاد برده ام. هیچکدام به درد این لحظه نمی خورند. زندگی همیشه حقه ای جدید در آستین دارد.
از روی ویرانه های خشتی می پریم و پاها یمان این حس بیداری را دارند که در آن زیر ممکن است هنوز جسمی نیم زنده نیم مرده مدفون باشد.
چه مکار است این دنیا! و ما همچنان زندگی می کنیم و رنج می کشیم. جنگ! کشتار! سیل ِ اندیشه های ضد نقیص سیاست بازان، و حالا، زلزله برای خانه های دو زرع و نیم ساخته شده از گِل و کاه!
و ما همچنان دوره می کنیم شب و روز را! هنوز را…