خاله از کیفش دو بسته ی کادو شده بیرون می آورد، یکی را می گذارد جلوی من، یکی را جلوی مینا. دلم فرو می ریزد:
” یعنی حالا؟ هنوز که یکسال نشده ”
مینا لپ هایش سرخ می شود. به من نگاه می کند و سرش را پائین می اندازد. خاله به دخترش افسانه نگاه می کند. افسانه جعبه شیرینی را از زیر چادرش بیرون می آورد و روی میز می گذارد و می گوید:
” میرم یه سینی چای بیارم ”
مادر گوشه ی اتاق، روی زمین نشسته است. نگاهش به گلهای قالی است. گلهای قالی پیچ در پیج، متصل به هم در زمینه سرمه ای بالا می روند. انگار نگاهش تا ترنج قالی می رود، بعد سرش را بالا می آورد. چشمهایش برق می زند…
خاله صدایم می کند:
” لیلا! حواست کجاست خاله؟ شانس که نداریم، یکبار اومدیم خونه ی دخترخواهرمون ”
” بفرمائید، خوش آمدین، خونه ی خودتونه ”
” اومدم بگم، تو رو به ارواح مادرت، حالا دیگه مشکی را در بیار”
افسانه چای را روی میز می گذارد و همین طور که دستش به طرف جعبه شیرینی می رود، به من نگاه می کند. می گویم:
” دیر نمیشه، البته شما بزرگترید، ولی تا سال خیلی مونده ”
مینا سرش را پائین انداخته و انگار خط نگاه مادر را زیر میز دنبال می کند.
خاله می گوید:
” جونید، شوهرجون دارین، خوب نیست والله ”
” اختیار با شماس، ولی نه من جوونم نه شوهر جوون دارم ”
چقدر دلم می خواهد سرشان فریاد بکشم. نمی دانم چرا جلوی مادر که گوشه اتاق نشسته است و نگاه می کند، حیا نمی کنند. با خودم می گویم:
” یعنی سهم بودن و نبودن یک نفر همینه؟ ”
افسانه جعبه شیرینی را جلوم می گیره:
” لیلا جون به قول خودت زندگی ادامه داره، باید زندگی کرد ”
” من حالام دارم زندگی می کنم، ولی حق مادر بیش از این هاست، خیلی دلم می سوزه، مظلومیتش، تنهائیش…”
خاله که خیار را با دندان مضنوعی اش قرچ قرچ می جود می گوید:
” با این کارا مادرت زنده میشه؟ توهیچی، مینا چی؟ با این صورت پر از پشم و پیلی، و ابرو های مثل پاچه بز، بخوابه ور دل شوهرش؟ والله خوبه پسر مردم چیزی نمی گه! ”
دوباره صورت مینا گل می اندازد، میگه:
” خاله جون! ”
نمی دانم در این ماه ها چند بار هوس کرده لباس قرمزش را بپوشد، با خط چشم مشکی و سایه نقره ای، چشمهایش را خمار تر و لب هایش را با روژ لب، زرشکی کند و رو بروی شوهرش بنشیند.
خاله شیرینی دیگری بر می دارد:
” اول که گفتم، تو رو به ارواح مادرت، بعد هم سُنتِ خدا و رسولش چهار ماه و پانزده روزه، والله مشکی کراهت داره ”
رنگها دور یرم می چرخید:
” قرمز، آبی، سفید، سبز، مشکی…”
و شتاب که می گیرند:
” دودی، خاکستری، مشکی، مشکی، مشکی…”
افسانه از افسردگی می گوید و اثر رنگ مشکی در شدت آن، و قرص های مرا یکی یکی نام می برد.
مادر همانطور گوشه اتاق نشسته و نگاهش روی حاشیه ی قالی ثابت مانده است. مینا با چشمهای مادر انگار التماس می کند. مدام با کاغذ کادو بازی می کند.
هنوز مثل بچگی هاش تا کادو را باز کند، دلش آب می شود.
می گویم:
” خاله جون، مینا لباس عزا رو در میاره، ولی من، اجازه بدین خود مادر بگه. ”
” وا!، کی تا حالا با مرده ها اختلاط می کنی؟ پاک زده سرش. ”
افسانه چادر و کیفم را کنارمی گذارد:
” خودتو لوس نکن، از آرایشگاه سوگل وقت گرفتم ”
حالا نگاه مادر روی ساعت دیواری مانده است. زن همسایه قاشق آب تربت را به دستم می دهد. آب را در دهان مادر می ریزم. آب توی گلویش با بازدم قاطی می شود و قل قل صدا می دهد.
نگاه مادر همانطور به ساعت می ماند. چشمهایش باز و منتظر است.
” منتظر کی؟ مرگ من، برادرم…؟ ”
سرم را به پشتی مبل فشارمی دهم. نگاه مادر رهایم نمی کند. چهار ماه و پانزده روز فرصت برای رها کردن خاطره مادر. نبودش و بعد دوباره شروع کردن زندگی، زندگی…انگار که او هیچوقت نبوده…
آرایشگر یک سر نخ را به گردنش می بندد و سر دیگرش را دور دستش می پیچاند. مینا می رود روی صندلی بنشیند که خاله مرا به جلو هُل می دهد:
” اول خواهر بزرگتر! ”
زن انگشت های شصت و سبابه اش را به نخ گیر می دهد، و آن را روی صورتم می گذارد. بعد با دست دیگر سر نخ را تند تند می کشد. چقدر دردم می آید:
” آخ یواش تر! ”
” وا! مگه تازه عروسی، چه کم طاقت! ”
چشمهایم را که باز می کنم، مادر روبرویم روی صندلی نشسته و با چشمهای خیس به من می خندد. زن نخ را تند تند روی صورتم می چرخاند. دردش توی سرم می پیچد.