این داستان ” و نه این اسامى ” واقعى است
——————————————
آنجاست! در گورستانى متروک، دور از شهر ” مادرید ”
گورستان بى رونقى، بر جاى مانده از جنگهاى داخلى اسپانیا.
بی سنگ نشانه اى، و بى حتا، یک بازدید کننده.
این گورمهجور، نشانه اى است از عشقى که بر شاخه خشکش گلی تلخ روئید.

فرق نمى کند که شروع یک عشق باشد با همه لطافتش، یا یک ماجرا با همه آنچه را که به دنبال خواهد داشت. وقتى مى خواهد شروع بشود، بى توجه به همه ى مسائل شروع مى شود. اشارات، حتا اگر گذر یک احساس در ریزش یک نگاه با شد. اگرلرزش عبورموجى نا دیده ودرونى، یا تکان نا محسوس لبان به گفته باز نشده اى باشد، پیغام را مى فرستد. و چنانچه بر تمایل طرف، رد پاى یک خیال را هم داشته باشد، مىگیرد و پاسخ مىدهد. و این شروع گاه بسیار زیبا، نرم، رویائى و مملو از شوق و تحرک و سازندگى است، و بنیان یک عشق را مى گذارد. و گاه، بنیان کن است. مثل یک سیل. بخصوص وقتى که سال ها با جوانى فاصله داشته باشد. و ماجراى ” سیاقى ” و ” هایده ” یکى دیگر از قصه هاى کوچ است.کوچى که هزاران ماجرا به دنبال داشت.
وقتى دریکى از کافه هاى خیابانى با او به صحبت نشستم، یکى از روزهاى داغ جولاى ” مادرید ” بود. و شهر محسوس خالى شده بود. ” سیاقى ” هم تا چند روز دیگر به سفرجنوب به ” مایورکا ”  مى رفت. شاید هم براى ماه عسل، چون به اتفاق مى رفتند. هنوز تکان ناشى از بازى جدید، صحبت ها را درگوشى نگه داشته بود، و هنوز، باورها به عادت نزدیک نشده بود. خواهش کرده بودم قبل از سفر، نشستى با هم داشته باشیم. او را از هنگامى که نو جوان بودم مى شناختم. وقتى سالهاى دبیرستان را مى گذراندم، تاجر سر شناسى بود. و حالا در این گوشه دنیا، پس از سالها فاصله، بنحوى همکار بودیم. آنقدرشناخت داشت که بفهمد نشست امروز، به بهانه قهوه اى که درچنان هوائى، طلبیده نمى شد، علت دیگرى دارد. بخصوص که تا کنون، هیچ گونه حرفى در این مورد، عنوان نکرده بودم. موردىکه مى دانست حتمن، روزى بنحوى از سوى من مطرح خواهد شد. واین نشستى با تاخیر پس از گذشت چندین ماه بود.

“…نمى شود دو بار زندگى داشته باشیم. تمام هم که شد، تمام شده است، مى شوى خاک، روحت هم دیگر با تو نخواهد بود. مى روى جائى که نمى دانى کجاست. بچه ها هم دیگر نیازى به من ندارند. همه روبراه و بزرگ اند. همه شان، زندگى خودشان را دارند. زنم هم در آنجائى که هست، دلش به آنچه که در چار دیوارى خانه دارد خوش است. منهم زدم بیرون و آمدم اینجا. مى دانى که هر جاى دیگرى هم مى توانستم باشم. امکانش به راحتى برایم فراهم بود. از کارهم به واقع خسته شده بودم، این یکى را هم فقط براى سرگرمى و گذران وقت هاى اضافى روبراه کرده ام. …قلبم خالى و بسترم سرد بود،   هایده   را که دیدم آزمایش کردم، اولین اشاره ام را گرفت. ”
بدون اینکه حرفى زده باشم، خودش شروع کرد. شاید به این قصد که من دنبال نکنم. وانمود مى کرد که سهم او در ماجرا، همین بوده است، و اگر به بار نشسته، خواست  هایده،  بوده، سهم او فقط  در حد یک اشاره! بوده است و بس. ولى شروع او، سنگینى را از زبان و فشار را از ذهنم برداشت:
-… وقتى به عنوان منشى به دفترت آمد، با شوهرش بود. گو اینکه قرار بود، فقط آقاى ” ذوقى ” با تو همکارىکند، چون او راه و چاه هاى اینجا را بهتر مى دانست. بهمین منظور هم چند سهم به او دادى که با تو بماند.
” ذوقى، خودش متوجه شده بود که منشى هم احتیاج داریم، و لابد براى اینکه درآمد بیشترى داشته باشند، هایده را پیشنهاد کرد، منهم قبول کردم.
-… و تو در همین زمان کم، توانسته بودى بفهمانى که روى چه کوه پولى نشسته اى، این قله هر کسى را وسوسه مىکند. ذوقى یا بهتر، مهندس ذوقى   تا این قله را دید همسرش را هم آورد تا دو دستى بر دارند، طفلک توجه نداشت که زرنگى، آمد نیامد دارد، از هول حلیم، کار دست خودش داد.
”  گناهى ندارم، وقتى اشارات اولیه را، که بسیارنا پیدا، ملایم، و غیر مستقیم بود، گرفت، بسیار جدى وجود ذوقى را یاد آورشدم. ”
– …خوب شد، حال وحوصله ى جوان ها را ندارى، و زور و بازویشان را، وگرنه، احتمالن، یکبار دیگر پستچى مجبور مى شد، دوبار زنگ بزند.. خنده اش ناراحتم کرد.
“… آخر نمى دانى، پدر سوخته چه داستانى است. ”
داشت عشق را در خودش حلول مى داد، که حوصله اش را نداشتم. خودم را به عبور اتومبیلها مشغول کردم، و یکبار دیگر دریافتم که معیار ارزش ها، چیز دیگرى سواى دانسته ها است، و حرف آخر، و حتا تکلیف آخر، با داشته ها است. و به کمک آن هر شلتاقى را مى توان انداخت.
هفتاد سالگى را خوب نشان مى داد. جاى پایش از چین هاى ریز زیر گلو شروع شده بود، حاشیه لب ها را دور زده، کشیده بود بالا، وکیسه پلک هاى زیرین را پرکرده بود. طاق سفیدى روى خم بالاى سیاهى چشمها زده بود، جلاى پیشانى را تراشیده بود، و روى موها جا خوش کرده بود. بلند بالا و گران پوش بود. ودست ودلبازیش مشتاقان زیادى داشت.
خودش مىگفت:
”  من جستجو گر زیبائىام. آنگاه که یافتم، تحسین مى کنم. ”
و در مورد او، این تعریف شاعرانه اى بود از لودگى. ضمن اینکه، خیلى هم زیبائى را جستجو نمى کرد، یا غایت ذوقش، همانى بود که مى یافت. بیشتر به دنبال محبت بود، محبت با پوشش کاملى از تعریف. مثل هر انسان دیگرى، تمجید آبیاریش مىکرد، و روى سلول هاى از کار افتاده اش تاثیرى زایا داشت.
” پدر سوختگى “، هایده هم، پاداش شناخت این تمایل او بود. شناختى که بتدریج به گُرده اش ” تا ” داده بود.
براى نزدیکى به جمع کوچک کوچ کردگان آن سامان، که هنوز چنین رخدادهائى، خوشایندشان نبود، بساط میهمانى هاى مجلل و پر ریخت و پاشى را در خانه زیبائى که ترتیب داده بودند، راه مى انداختند، و موسیقى زنده را به مجالسشان مىکشاندند، و رگ عشرت خواهى همه را تکان مى دادند. با آنکه افسون هاى هایده و احتمالن لودگى هاى او، حواسى براى سیاقى باقى نگذاشته بود، و همچون طلسم شدگان، با دهان خود، ولى با فکر او حرف مى زد. من تلاشم را شروع کردم. از همان روزى که چند روز دیگرش به ماه عسل مى رفتند.

-… همه پشت سرت بد مىگویند، دارى حتا، حرمت سن ات را نیز ازدست مىدهى.
مى گویند:
رضایت ذوقى، آنهم با این سرعت بایستى خیلى آب خورده باشد…
مى گویند:
این یک برنامه توافق شده هایده و مهندس است، براى پیاده کردن تو. دلم مى خواهد کمى هوشیار تر باشى. تودر دیار خود، سرى دارى و سامانى. این همه توى قالب عاشقى سینه چاک فرو نرو. خودت مى دانى که اگر هنوز کوسى آنچنانى راه نیفتاده، صرفن معجزه پول توست که خیلى دیر پا نخواهد بود…

هایده، آنطور که نشان مى دهد نبایستى بى قرارت باشد. دعوا سر لحاف ملاست، حواست را کمى جمع کن.
تلخش شد. گارسون را صدا کرد، و از من پرسید:
” هوا خیلى گرم است بگذار برایت یک نوشابه خنک بیاورد ”
موافقت کردم. و از تندى حرف هایم پوزش خواستم. و آرام گفتم:
-… اشکال در علاقه ایست که به تو دارم، و مى دانى که این علاقه ریشه در جوانى من دارد.
” به خاطر من، کاشانه اش را توچانده است، باید حمایتش کنم. ضمنن توجه داشته باش که ما رسمن ازدواج کرده ایم .”
آن روز حرف دیگرى گفته نشد. برخاست، خستگى و گرما را دلیل آورد و رفت. و من با مانده نوشابه سردى که پیش رو داشتم، تنها ماندم.

ماهها بعد، با دوست مشترکى صحبت مى کردم، ازعلاقه سیاقى به من، و اینکه همین مطلب هایده را ناراحت مى کند برایم گفت، و اصرارداشت که به دیدارش بروم.
من از آن روز گرم تابستان دیگر او را ندیده بود م، وحالا اواخر پائیز بود. در این مدت، کار، خانه، و تلفنم را تغییر داده بودم. در آوارگى و اوایل کوچ این تغییرات ناگزیر است، هیچ چیز سر جاى خودش دوام نمى آورد. زیستگاه جدید، که باخانه اصلى تفاوتى فاحش داشت، زبرى هایش را گاه و بیگاه در قالب مشکلات فراوان، نشان مى داد. و این شکافى بود که بسیار کند بهم مى آمد.
وقتى دوستم اصرارکرد که حتمن به دیدار آنها بروم، کنجکاو شدم. پرسیدم:
– چیزى شده؟ مى دانم که با آنها رفت و آمد خانوادگى دارى، ولى دلیل اصرارت را نمىدانم.
و اضافه کردم:
– نمى خواهم مزاحمشان بشوم، نمى توانم بى تفاوت باشم …هایده ازسابقه آشنائى و بخصوص از علاقه من به سیاقى، اطلاع کامل دارد، و مى داند که از عملکرد آنها دل ِخوشى ندارم، وبه همین سبب، تا آنجا که بتواند، مانع از نزدیکى و حتا دیدار ما مى شود. من هم دیگر علاقه اى به موضوع ندارم، و تصمیم گرفته ام که فراموششان کنم. و به واقع چنین هم کرده ام.
” خودت مى دانى، ولى بیشتر بدان، که سیاقى دست و پاى آخر را مى زند….اگر نخواهى که راوى کیست، برایت مى خوانم. و قبل از واکنش من، نامه مچاله شده اى را در آورد، عینک خواندنش را به چشم زد، وگفت:
” اینهم درد دل خانم هایده، و خواند ”
” …با آنکه آنجاى دنیا را پاره کرده، باز نمى دانم چرا این همه چشم و دلش مى دوه، تا زنى را مى بیند، بخصوص اگر آب و رنگى هم داشته باشد چشماش دودو مى زند، دست و پاش شُل میشه و تا حد ور اومدن لحیم گردنش سرش را مى چرخواند. من نمى دانم زن چندم زندگیش هستم، اما باز سیراتى ندارد. سیراتى از چش هیزى، وگرنه، کارى ازش ساخته نیست. فقط حرف! مى زنه…. واقعن خسته شده ام. آرزوى روزى را دارم که ازش خلاص بشوم. الان حدود دو سال است که منتظرم. گمان مى کردم همان ماهاى اول تمام میشود، مرتب به خودم مىگفتم: باهاش بساز،جلوى همه ظاهرو حفظ کن، پاش لبِ گوره. عوضش بعدش راحتى، آزادى…اما خواهر، دارد عمر نوح میکند…”
صداى قلبم را مى شنیدم، دلم مى خواست فریاد بکشم. حرف هاى هایده بود. نظر و بیانش را مى شناختم. مى دانستم که هدفى جز همین که گفته است ندارد. سیاقى، جایگاه، معشوق را نداشت. صحبتِ نه عشق، که نقشه ثروت او بود. ثروتى که مدعى نداشت.
پرسیدم:
– این  نامه مى تواند، بسیار خصوصى باشد، تو چگونه به آن دسترسى یافته اى؟
” وقتى مطلبى از ذهن به بیان مى رسد، و حتا مکتوب هم مى شود، درز و دوز زیادى مى یابد. برایت جالب است، نه؟ …بد نیست بدانى که دوستش با انصاف تر است. در پاسخ گفته است:
این بار پشت همان کاغذ مچاله شده را خواند. خط خودش بود، گویا از روى چیزى رو نویسىکرده بود.
” …اما خواهر، برای تو که بد نشد. کاش یکی هم به تور من مى خورد. مثل اینکه حواست نیست که، چى بودى و چى شدى…یادت هست اینجا که بودى، حتا این آخرى ها هم، کارو بارت بهتر نشده بود. با مهندس هم که ازدواج کردى، چیزى ندیدیم. بالاخره هم زدى بیرون، وبهر ترتیب خودت را رساندى آنجا. هرچند نفهمیدیم آقا ذوقى به واقع مهندس بود، یا لقبى بود که تو بهش داده بودى. آس و پاسیش به مهندس ها نمى خورد. حالا ببین چى شده اى؟ خانه زندگیت را نگاه کن، بیشتر ِ دوست و آشناها حسرتت را مى خورند…. چند تا حساب بانکى پر و پیمان دارى. واقعن آدم نا شکرى هستى….طفلکى کجا دارد عمر نوح مى کند؟… گمان نمى کنم هفتاد و داشته باشد، آن طرف ها، در این سن ها، تازه اول چل چلیشونه. بلند قد و خوش پوش هم که هست. خودت میگى که دس و دلبازیش هم حرف ندارد. معلوم است که از برو روئی هم بى بهره نیست. ازآن لحاظ هم مى دانم که خیلى بى نصیب نیستى! . تازه مگر چقد طول مى کشد. کمى تحمل کن دختر. اینهمه بیقرارى چرا؟ ”
” یک توصیه هم دارد، که درست نفهمیدم چه مى خواهد بگوید.”
باکمى سکوت، سرش را از روى کاغذ برداشت، وآن را همانطورمچاله درجیبش فروکرد. و شمرده گفت:
” شوک سکسى! ”
سیگارى نیستم. سیگار روشنش را از لاى انگشتانش بیرون کشیدم، و با پکى ناشیانه دودش را بیرون دادم. بغض داشتم. حرفم نمى آمد. نگاه کم عمق و تهى ام را به اطراف سالن هتلى که نشسته بودیم چرخاندم. و به سکوتم ادامه دادم. فکرم کارنمىکرد. هیچ دلیلى براى ادامه شرکت در این بازى نمى دیدم. تا اینجایش را هم یک دخالت مىدانستم. دوستش داشتم، برایش احترام قائل بودم. ومى دانستم که ” صغیر ” هم نیست. قیم هم نمى خواست….بنظرم براى همین شوک سکسى هم تن به اینکار داده بود.
دوستم دعوتم را به بودن بیشتر با من ردکرد. جدا شدیم. مدتى به تنهائى در همانجا نشستم، کمى هم بى هدف پرسه زدم. مجله پرعکس و تفصیلاتى! خریدم و به خانه رفتم. بى حوصله روى تخت دراز کشیدم، مجله را باز کردم و رفتم خانه سیاقى، بودم تا خوبم برد.

هنوزخودم را پیدا نکرده بودم. پلک هاى ازخواب بهم چسبیده ام باز نمى شدند که، تلفن آخرین زنگش را زد و ساکت شد. براى یک روز تعطیل زود بود. بازخودم را به خواب سپردم. وقتى دوش گرفتم، و رفتم سراغ تلفن، چشمک چراغ پیغام گیر، حاصل زنگ قبلى تلفن را اعلام مى کرد. صداى سیاقى خوشحالم کرد:
“…فرصت کردى فردا دوشنبه سرى به دفترم بیا، دلم مى خواهد با هم چاى بخوریم. ”
بعد از ظهر همان روز به ” بارسلون ” مى رفتم. نمى توانستم نروم.
ناچار بایستى اطلاع مى دادم و زمان دیگرى را قرار مى گذاشتم. ناشناسى گوشى را برداشت و گفت، که خانه نیستند. خواهش کردم به سیاقى بگوید که منتظر تلفنش هستم. تا قبل از رفتن به فرودگاه تماس نگرفت.
از بارسلون قرار روز جمعه آینده را با او گذاشتم. جمعه اى درسپتامبر. حدود دو سال پس از آخرین نشستى که با هم داشتیم، به دفترکارش رفتم. تنها بود. خسته و تکیده به صندلى گردانش تکیه داده بود.
“…خیلى زودتر منتظرت بودم. قرار بود دو ساعت پیش اینجا باشى، مى خواستم با فرصت کافى با تو حرف بزنم. حالا خیلى خسته ام، دارم مى روم خانه، موافق باشى با هم مى رویم، ناهارى به اتفاق مىخوریم و قرارى براى فردا مىگذاریم که بیا ئى سراغم تا با هم برویم بیرون، مىخواهم با تو تنها صحبت کنم.”
قبل از اینکه پاسخ مرا بشنود، ادامه داد:
” …خیلى دورى مى کنى، خودت خوب مى دانى که واقعن دوستت دارم…”
– دورى من بخاطرعلاقه متقابلى است که به تو دارم. احساس مىکنم وجود من بهرتعبیر برایتان خوش آیند نیست. نشخوارآدمى حرف است، وحرف من با تو، نمى تواند فقط ازوضع هوا، یا تفسیر هاى سیاسى باشد. بدون شک به مسیردیگرى نیزکشانده مى شود،که نمى خواهم. با پوزش، براى دو روز آخر هفته از قبل برنامه گذاشته ام، ضمن اینکه خیلى دلم مى خواست مى توانستم فردا بیایم. اما قول مى دهم دوشنبه، هر ساعتى که بگوئى، بموقع حاضر باشم. “… موافق باشى، دوشنبه ناهار را با هم مى خوریم. من حدود ساعت یک بعد از ظهر منتظرت خواهم بود. ”
خسته تر ازآن بود که بیشتر بمانم. برخاستم و پیشنهاد کردم اجازه بدهد او را به خانه برسانم. هیچوقت رانندگى را فرا نگرفت، و همیشه این کسرى را احساس مى کرد. ضمن تشکر، گفت که منتظر هایده است.
با مردى که پادوئى او را مى کرد تنهایش گذاشتم و رفتم. این آخرین بارى بود که او را دیدم و با او صحبت کردم.
درست فرداى آن روز، با بهت و حیرت و نا باورى شنیدم، ایست نا بهنگام قلبى، سیاقى را باخود برده است.
نمى توانستم از دیروز، از جمعه، و از بودن و صحبت کردن با او جدا شوم. قرار دوشنبه چه مى شود؟…این بار او بود که مى خواست حرف بزند. چه مى خواست بگوید؟
و روز بعد، در یکشنبه اى خلوت، که همراهِ بادى با بوى شدید برگ ریزان پائیز بود، حدود ساعت ٢ بعد از ظهر، وقتى در گورستانى دور و متروک، کنار چاله اى که برایش کنده بودند، صورتش را باز کردند، پایان دیدار من ازچهره به واقع دوست داشتنى او بود. چهره اى که حالا بیش از معمول رنگ پریده بود. چهره اى که به من مى گفت چرا جمعه دیرآمدى؟ و مى گفت:
“…. این همه حرف را به کجا دارم مى برم؟ ”
هرگز تا آن روز او را بدون عینک ندیده بودم. بى اختیا دستم را روى صورتش کشیدم. سردى گزنده ى مرگ توام با ٢۴ ساعت سرماى سرد خانه اى که آن جا میهمان بوده است، مثل برق گرفتگى، تا شانه ام را لرزاند و تکانم داد. همه آمده بودند. و با صحبت هاى در گوشى وآرام، از تعجب هایشان مى گفتند.
” چقدر سریع همه چیز براى به گور فرستادن او مهیا شده است. مثل اینکه از قبل تدارکی در کار بوده است »
” این جا را، این گورستان پرت را کى پیداکرده است؟”
تقریبن، مشخص بود که هیچ یک از حضور یافتگان از چنین جائى اطلاع نداشتند.
” عجیب است کسى که تا روز جمعه حتا بیمار هم نبود ه، همه وسائل به خاک سپارى عجولانه برایش حاضر است، حتا پرچم ایران ”
” کدام دکتر به این سرعت جوازدفن صادر کرده است؟ ”
همه غم زده بودند. ولى هیچ کس گریه نمىکرد، حتا من. بیشتر بُهت زده بودیم. هایده هم خودش را مى دزدید، تا از سنگینى آنهمه نگاه بگریزد….عجب فضائى بود! نمى دانم، چرا بیشتر به من تسلیت مىگفتند، تا به هایده. یا من چنین احساس و تصورىداشتم. پس از مدتى سر گردانى، هایده، با نگاهى به من ” که یعنى چشماتو باز کن و ببین ”
و بى توجه به انبوه آدم هائى که به احترام سیاقى، سیاقى که دیگر نبود، حضور داشتند، خم شد که صورت بى جان او را ببوسد،” که یعنى خیلى
چیز!ها “.
زنى عصبى، بازوى او را گرفت و با تحکم گفت:
” خانم بس است، بازى تمام شده است. ” و فرصت نداد، ادامه بدهد. و من فهمیدم و به احتمال، هایده نیز، که تنها نبوده ام. یکى بلند فریاد زد:
” چه عجله اى در خاکسپارى بود، چرا فرصت داده نشد، تا مراتب به اطلاع فرزندان و خویشانش برسد”
به بغل دستى ام گفتم:
– اینجا کجاست؟ چقدر غریب، دلگیر، و متروک است. بیش از گورستانهاى دیگر تنها و غمناک بنظر مى رسد…. از کى اینجا را در نظر داشته اند؟   سرم از شدت درد داشت منفجر مى شد، داشتم از سرمائى که نبود مى لرزیدم. حالت تهوع آزارم مى داد. بغض اسف، گلویم را فشار مى داد. مردى خودش را به داخل گور انداخت و با اشاره به جسد سیاقى که در کنار آن درازکشیده بود، گفت:
” این بیچاره را بیش از این معطل نکنید، چرا همه ایستاده اید؟ ”
و ادامه داد :
” منکه نمىدانم کجا او را شسته و آماده دفن کرده اند. ” خانم دیگرى گفت:
“… چه کسى جواز دفن صادر کرده؟ او که در بیمارستان نبوده، و متعاقب بیمارى فوت نکرده است. ”
آقائى که پادوئى دفتر کار ِ سیاقى را به عهده داشت، و از گماشتگان هایده بود، و با آنها رفت و آمد مىکرد، گفت:
” پزشکى لبنانى که با آنها آشناست، و آمد و شد خانوادگى هم دارد، و کم و بیش از حال او مطلع بود، جواز را داده است. بدون جواز که نمى شود، کسى را دفن کرد.”
این را گفت و یکطرف جسد را گرفت، و با کمک دیگرى آن را در آغوش آقائى که درگور سیاقى ایستاده بو قرار دادند. و… چند دقیقه دیگر ریزش انبود خاک، سیاقى را از صفحه روزگار پاک کرد.
راه افتادم، و به سوىدرخروجى رفتم.
احساس مىکردم تهى شده ام، رفتن هاى سریع وناگهانى باور را در خلاء رها مىکند. و با حرکات آونگى، مانع مى شود که به سمتى قلاب شود و تکلیف بیابد. بى هیچ فرصتى، براى همیشه رفته بود، و من خودم را مظلومانه تنها مىدیدم. احساس مىکردم وزنه اى از کفه اعتبارم کم شده است، و دیگر پدرم قلدر محله نیست، و بایستى آماده هر فشارى باشم. خودم را با دنیائى از اوهام در چاه زمان درحال سقوط آزاد مى دیدم، و غبنى آزار دهنده کلافه ام کرده بود. مدتها بود در تدارک کوچ دیگرى بودم، و جمع و جورکردن هایم داشت به انتها نزدیک مى شد. با قرار قبلى که داشتم روز چهار شنبه همان هفته به دیدار وکیلم رفتم. وکیلى که در همان اوایل کار، به سیاقى معرفى کرده بودم. انگلیسى مى دانست و براى سیاقى ایجاد ارتباط راحت تر بود. در لحظات آخر ملاقاتم، خودم را جمع و جورکردم و درگذشت سیاقى را به اطلاعش رساندم. عینکش را جابجا کرد و با نگاهى گویا گفت:
” مى دانستم، واقعن حیف شد. دیروز خانمش به اتفاق آقائى که مترجمش بود، به اینجا آمد، ودر مورد ارثیه او پرسو جو مى کرد”
و نا مفهوم ادامه داد:
” هنوز آب روى خاکش خشک نشده است ” بى اختیار گفتم:
– هوا خیلى گرم است. و در این هوا، هرچیزى زود خشک مى شود، حتا آب روى خاک.

از شهر مادرید، در جاده اى که به سوى ” اندولس ” مى رود، حدود ۳۰  کیلومترکه برانى، و بعد در جاده خاکى سمت راست نیز، بیست دقیقه اى بروى به دهکده اى مى رسى که برعکس دیگر شهرک ها و دهات کوچک و بزرگ اسپانیا ا ز هر صفائى خالى است. در گوشه اى از این محل، قطعه زمین وسیع حصارگرفته ایست که مملو از بوته هاى خار و علفهاى هرزاست. در انتهاى شمالى این زمین تعداد کمى برجستگى هائى هست که میگویند، گور مسلمانانى است که در جنگهاى داخلى اسپانیا کشته شده اند. سیاقى آنجاست بى سنگ نشانه اى.