ازاین پهلوبه آن پهلو چرخید و صدای خشک و چندشآور فنرهای تخت بلند شد . به هیچ شکل خواباش نمیبرد . همسرش ساعتها پیش در کنار فرزندان قد و نیمقدش در اتاق دیگر به خواب رفته بود . از میان پنجرهی نیمهباز صدای گنگِ تلویزیون همسایه به همراه نسیم خنک پاییزی وارد اتاق میشد که مرد را کلافه کرده بود . اتاق تاریک و خاموش بود و مرد میتوانست صدای نفسهای کشیدهی همسرش را بشنود . تحریک شده بود . باز از پهلویی به پهلوی دیگر چرخید . انگار فنرهای تخت از زیر تشک به تنش فرومیرفتند . از چه وقت جدا میخوابیدند؟ به یاد نمیآورد . ولی هرچه بود یک شب هر دو احساس کرده بودند که همه چیز بینشان تمام شده است و راهی نمانده است . از همان شب اتاقهایشان را از هم جدا کرده بودند .
اما امشب فکر و خیال نمیگذاشت که مرد بخوابد . آشفته و پریشان بود و مدام در جای خود غلت میزد . تصاویری از گذشتههای دور بر او هجوم آورده بودند ، تصاویری از چیزها و کسانی که فکر میکرد برای همیشه فراموش شدهاند . اما امشب چنان با وضوح در اتاق تاریک مرد ظاهر شده بودند که او میتوانست کوچکترین جزییاتشان را هم به خاطر آورد یا حتی ببیند .
بالاخره بلند شد و روی تخت نشست . به تاریکی زل زد و از خود پرسید : آخر چرا؟ برای چی؟ یک “چرای” مزاحم که بیش از همه آزار دهنده بود و خواب مرد را میآشفت .
صدای گریهی پسر کوچکاش بلند شد و بعد بلافاصله ساکت شد . حتما همسرش پستانِ چروکیدهاش را در دهان کودک چپانده بود و خلاص . دلاش میخواست که او هم میتوانست آرام بگیرد . اما چهطور؟ کاش چیزی بود تا به دهان میگرفت یا در چشمان خود فرو میکرد تا خلاص شود . اما مشکل جای دیگری بود نه در دهان یا چشم یا آلت تناسلیاش، و نه حتی در قلباش . همه چیز آنجا بود در کلهاش ، در مغزش .
صدای تلویزیون همسایه قطع شده بود . حالا همهجا ساکت بود و تنها صدای نفسهای همسر و بچههایاش بود که با صدای تیکتاک بیوقفهی ساعت دیواری درهم میآمیخت .
ابتدا احساس کرده بودند که حرفِ یکدیگر را نمیفهمند و بعد از مدتی ، دیگر حتی حرفی برای گفتن نداشتند . آیا برای هم بیگانه مانده بودند؟ نه ، اینطور فکر نمیکرد . بلکه برعکس مثل این بود که دیگر هیچچیز در هیچکدام باقی نمانده بود تا حس کنجکاوی یا نیازِ به ارتباط را در طرف مقابل برانگیزاند . شاید هم بیش از حد یگانه شده بودند !
مرد بالشاش را از اینرو به آنرو چرخاند و جای آن را عوض کرد . اما باز هم راحت نبود . نگاهی به ساعت دیواری انداخت که با وجود تیکتاکِ نفرتانگیزش ، انگار عقربههایاش منجمد شده بودند و حرکت نمیکردند . نه ، شب خیال تمام شدن نداشت .
مرد دستاش را روی شکم لخت و برآمدهاش کشید . حس میکرد پایین تنهاش گُر گرفته است . دستاش را آرام آرام پایینتر برد . خیسِ عرق بود . چهقدر پیر شده بود . باور نمیکرد . نمیخواست باور کند . کِی رویاهایاش را از دست داده بود و چهوقت آرزوهایاش را فراموش کرده بود؟ مرد همراه حرکاتِ کُندِ دستاش احساس آرامشی کرد . لبهای خشکاش را با آبِ دهان خیس کرد و چشمهایاش را بست ولی فورا تصاویری جاندار در پشت پلکهای بستهاش صف کشیدند .
خانهای کوچک و تمیز بود با کاغذدیواریهایی روشن و گلهای صورتیرنگِ ریز که در حاشیهی طولی آن از بالا به پایین امتداد یافته بودند . مرد ، جوان و زیبا در سالن پذیرایی نشسته بود و تکیه داده بود به رادیاتور داغ شوفاژ . بیرون ، کوچهها انباشته از برف و شب بودند اما در اتاق همه چیز روشن و گرم بود . مردِ جوان از حرارت مطبوعی که از تیرهی پشتاش بالا میدوید ، لذتی شهوتناک میبرد . تازه از راه رسیده بود و هنوز سرمای تند بهمنماه در تناش بود . ابروها و سبیلِِ کمپشتاش خیس بودند . دختر از آشپزخانه بیرون آمد و سینی چای را جلوِ مرد گذاشت و لبخندی زد . دوستاش داشت ، دختر مرد را و مرد دختر را . حالا در هنگامهی سرما و برفِ بهمن ماه با هم تنها مانده بودند و چه سعادتی بالاتر از این .
مرد چشماناش را با وحشت گشود و خیره شد به سقف سیاه و ترک خوردهی اتاق . آرامشاش موقت بود . این تصاویر نمیگذاشتند او بخوابد . غلتی زد و دَمَر شد . مشتاش را آهسته آهسته بر بالش کوبید و پایین تنهاش را بر فنرهای تخت که از زیر تشک بیرون زده بود ، فشار داد .
دختر نشست روبهروی مرد جوان تا او چایاش را خورد . بعد بلند شد و به اتاقاش رفت . مرد همانجا تنها ماند . در ذهن خود رویاهای شگفت و زیبایاش را بازی میداد . تخیلاش بال گشوده بود و هرکجا که میخواست پرمیکشید و آینده را با رنگهای تند و شاد ، هر دم به شکلی نقش میزد . اما صدای دختر مردِ جوان را به خود آورد : « نمیخوای بیای اینجا؟ »
از درون اتاقاش مرد را به خود میخواند . اما مرد در حلقه حلقهی زنجیر رویاهای دور و درازِ خود در بند بود . باز هم صدایاش کرد تا سرانجام بلند شد و به اتاق دختر رفت . اولین بار بود که اتاق دختر را میدید . تختخواباش زیر پنجره بود ، روبهروی آن یک میز آرایش کوچک قرار داشت که جلو آیینهاش پر از خردهریزهای رنگارنگ بود . روی میز ، کنار آینه ، عروسک کهنهای با موهای طلاییِ وز کرده و دست و پایی لاغر و کشیده ، ایستاده بود . دست و پایاش را گم کرده بود و نمیدانست باید چه بگوید یا چه کند .
بازواناش را دور بالش حلقه کرد و لبان خشک و سوزاناش را بر پارچهی سرد آن فشرد . دختر روی تخت نشسته بود و به او اشاره میکرد که کنارش بنشیند . باز صدای گریهی کودکاش بلند شد و بلافاصله قطع شد . مرد با خود اندیشید که مقصر اصلی همسرش است . اگر او فقط کمی بیشتر سعی کرده بود ، شاید روابطشان به اینجا ختم نمیشد . چرا حرفی برای گفتن به یکدیگر نداشتند؟ مگر چه چیز عوض شده بود که دیگر نمیتوانست مثل گذشته سر بر شانهاش گذارد و بگرید؟
مردِ جوان بیاختیار کنار دختر نشسته بود . آهی پر صدا کشید . فکر کرد که صدایاش در تمام ساختمان پیچید ، اما خبری نبود . باز هم همان سکوت ممتد و تاریکی بود . همه چیز نسبت به او بیاعتنا بود . حس کرد که به هذیانگویی افتاده است و بیربط با خود حرف میزند . حتما تب داشت . با دست قطرههای درشت عرق را از روی پیشانی پاک کرد . دختر یکنفس حرف میزد ، از خودش از کارش و از دوستاناش ، و مرد جوان گیج و منگ به نقطهای خیره بود . معذب بود .
اگر میدانست زمانی برای همیشه دختر را از دست خواهد داد ، اگر میدانست که دیدار آن شب میتواند آخرین دیدارشان باشد ، آن وقت شاید خیالبافی را کنار میگذاشت و از دنیای رویاییاش به جهان واقعی و زمینی برمیگشت و واقعیت را با تمام جلوههایاش حی و حاضر در مقابل خود میدید . مرد کلافه بود . چرا ندیده بود؟ چرا ترسیده بود به چشمان دختر که مقابلاش روی تخت نشسته بود ، نگاه کند؟ چرا نفهمیده بود؟
مرد از روی تخت بلند شد و در اتاقِ تاریک شروع به قدم زدن کرد . به طرف پنجره رفت و آن را کاملا باز کرد . بعد برگشت و در تاریکی به اشباح اثاثیهی اتاق نظر انداخت . یک کمد چوبی قدیمی بود با پایههای شکسته و یک صندلی که از آن به جای رختآویز استفاده میشد و زیر انبوه لباسها پنهان بود . مرد همسرش را دوست داشت . مطمئن بود که دوستاش دارد. از خودش میپرسید آیا فقر در رابطهشان بیتاثیر بوده است؟ اما زن هیچوقت به این موضوع اشارهای هم نکرده بود . به یاد نداشت که در طول زندگی مشترکشان ، همسرش چیزی برای خود خواسته باشد . اما اگر او پول بیشتری داشت حتما رنگ زندگیشان تغییر میکرد و دیگر اینقدر سیاه و خاکستری نبود . میتوانستند تفریح کنند ، به مسافرت بروند یا لباسهای شیک و گرانقیمت بپوشند و بیتردید اینها بیتاثیر نبودند .ولی حالا با این وضع حرفی برای گفتن به یکدیگر نداشتند و مجبور بودند دور از هم ، در اتاقهای جداگانه بخوابند و هرشب با رویایی یا کابوسی دست به گریبان باشند . همسرش طبع سردی نداشت . مرد هم تمایلات متعادلی داشت ولی نسبت به یکدیگر سرد شده بودند و کاری هم از دست کسی ساخته نبود . میدانست که پای مرد دیگری در میان نیست ، همانطور که در زندگی خودش زن دیگری وجود نداشت . اما رویاها و آرزوها را که نمیشد کنترل کرد و یا وجودشان را منکر شد و این به مراتب بدتر بود .
مرد سرش را از پنجره بیرون گرفت و با چند نفس عمیق هوای خنک پاییزی را به همراه بوی متعفن چاهِ فاضلاب همسایه به درون ریههای خود کشید . شاید وجود واقعیِ مرد دیگری در زندگی همسرش برای او قابل تحملتر بود تا قبول اینکه او هم مانند مرد اسیر رویاها ، تخیلات و یا خاطرات خود باشد .
چقدر دیر فهمیده بود که ازدواج برخلافِ عشق فقط یک انتخاب است و انتخاب میتواند درست یا غلط باشد . پنجره را بست . برگشت و خود را روی تخت انداخت . بله در انتخاب اشتباه کرده بود . درست مثل وقتی که یک نفر مثلا از کفشی خوشاش میآید و بیتامل آن را میخرد و به خانه میبرد .ولی بعد از مدتی ، وقتی که سر و کلهی تاولهای آزاردهنده پیدا میشود تازه میفهمد که چه اشتباهی کرده است . حس کرد که سرتاسر بدناش را حتی روحاش را تاولهایی دردناک پوشانده است . غلتی زد و رو به دیوار کرد ، و خطوط درهم و برهمِ روی دیوار را که آنقدر آشنا بودند ، دنبال کرد . فکر کرد که اکنون خود و همسرش تاوان اشتباهِ او را میدهند و این حداقل نسبت به زن ناعادلانه بود .
دوباره روی تخت جابهجا شد . قطرات درشت عرق روی پیشانیاش نشسته بود . چشمهایاش را بسته بود و زیر لب انگار چیزی زمزمه میکرد . تب داشت . حس میکرد اندکاندک تحلیل میرود و ضعف بر او چیره میشود. از اینکه به خواب میرفت راضی بود . ناگهان در میان خواب و بیداری صدای خِشخِشی شنید . سرش را به طرف صدا برگرداند و از میان پلکهای نیمهبازش در چارچوبِ در شبحی زنانه دید . دختر در درگاه ایستاده بود و هالهای نورانی گرداگرد صورتاش را فراگرفته بود .چرا رهایاش نمیکرد؟ چرا راحتاش نمیگذاشت؟
شبح آرام آرام به طرف او میآمد . بعد سرمای دست لطیف زنانهای را بر پیشانی داغ خود حس کرد که عرقاش را پاک میکرد و دستی دیگر موهای نمناکاش را نوازش میداد . مرد بیاختیار کنار رفت و روی تخت ، برای شبح جا باز کرد . شبح کنار مرد دراز کشید . مرد که زانوهایاش را بالا آورده بود و همچون جنینی در خود جمع شده بود ، سرش را بر سینهی زن گذاشت و خود را میان بازوان او پنهان کرد و آرام آرام به خواب رفت .
۱۹/۷/۱۳۷۶