تلفن که زنگ زد با اکراه گوشی را برداشتم.
کیه صبح به این زودی؟
خواهرم بود، از اهواز.
صدایش گرفته بود،هیچوقت به این زودی تماس نمی گرفت. فهمیدم خبری داره. گفتم :
” چی شده؟ ”
گفت:
” حالا برات میگم، خواب بودی؟ ”
گفتم:
” نه، داشتم بیدار میشدم، کسی طوریش شده؟ ”
” نه نترس ”
کمی من و من کرد و گفت:
” همون داستان همیشگی، مامان و بابا دعواشون شده. ”
” کی؟ کله سحری؟ ”
” نه، دیشب.”
” تو از کجا فهمیدی؟”
” مامان نیم ساعت پیش زنگ زد.”
” خوب حالا باید چکار کنیم. سر چی دعواشون شده؟”
” طبق معمول، زن بازی بابا جونت…. حدس میزدم خواب باشی ولی صبح به این زودی زنگ زدم تا  قبل از اینکه از خونه بری بیرون گیرت بیارم. حالا قطع میکنم  تو برو یک چای درست کن و صبحانه ات رو بخور و خودت بهم تلفن کن تا برات تعریف کنم. ”
” نه، همین حالا بگو، همینطورکه حرف میزنی یه لقمه میخورم…میخوام بدونم ایندفعه دیگه چه گندی آب داده. ”
” پس خودتو آماده کن ،ایندفعه دیگه از هردفعه جالب تره…از اول بهت بگم نمیخواهد خیلی حرص بخوری.
برا اون طفل معصوم تو شکمت خوب نیست. دیگه کاریه که شده. ولی ایندفعه دیگه بایدتکلیف مونو  باهاش روشن کنیم. مرگ یک بارشیون هم یک بار.”
” حالا بگو ببینم اوضاع چطوری هست؟ مامان کجاست؟ حالش چطوره؟ ”
” از اون بدبخت چی بگم. دلم براش کباب شد. صبح کله سحر از تو ترمینال بهم زنگ زد، گفت بلیت خریده داره میاد اهواز چند روز خونه ما. ”
” چرابه من هیچی نگفته؟”
” میگفت میترسه با این اوضاع تو هم یک بلایی سرت بیاد. تازه میگفت اصلآ به تو نگم، میگه دختره پا به ماه رو نلرزون.”
” ای بابا، ما که دیگه یک عمریه به این جار و جنجالها عادت کردیم.”
نه جونم ایندفعه فرق میکنه. خودتو آماده کن تا بهت بگم.
بگو دیگه دق مرگم کردی.
بابا جون نامردت حالا دیگه صیغه کرده اورده خونه.
خشکم زد. اصلا نمیدونستم چی بگم. میخواستم داد بزنم، فحش بدم، تموم عقده ای که از بچگی
تو دلم انبار شده بود بریزم بیرون ولی انگار زبانم در دهان قفل شده بود. میخواستم نفرتی را که اینهمه سال ازکثافت کاریها وهرزگی های بابام در وجودم ذره ذره رشد کرده بودو مثل یک جانور سیاه و زهر آگین توی دلم چنگ میزد بکنم و بیاندازم بیرون. یک بار برای همیشه کابوس سیاه بابا را از زندگی همه مون پاک کنم و مثل بچگی هام هر شب با رویای نوازش های یک پدرمهربان به خواب روم. اما کلمات تو گلوم گیر کرده بود. فقط صدای خودم توی ذهنم میپیچید که تکرار میکردم:
خدایا، مرگ بده این پیر سگ رو ، مرگ بده این پیر سگ رو…….
بیچاره خواهرم هول کرده بود نکنه من طوریم شده هی پشت سر هم میپرسید چرا حرف نمیزنی؟حالت خوبه؟

و باخودش میگفت: مامان گفت بهش نگو، اون طاقت نداره، دیدی چه خاکی به سرم شد و باز دوباره میگفت. خواهر جون چت شده ؟ یه چیزی بگو. تو را به خدا حرف بزن. حالا که آخر دنیا نشده. نترس خودم میام زنیکه را از خونه میندازم بیرون. تو فقط با من حرف بزن .
نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم دوباره حرف بزنم. با صدایی که از ته چاه در میومد و خودم هم به زحمت میشنیدم گفتم: چیزیم نیست. خوبم. تعریف کن.
گفت: مامان میگفت چند روزی بوده که هی بهانه میگرفته ومیگفته تودیگه پیر شدی به درد نمیخوری
وکاری ازت نمیاد.من میخوام یک صیغه بگیرم و از این حرفا.
بیچاره مامان باورش نمیشده همچین جراتی داشته باشه. محلش نمیگذاشته تا اینکه دوباره دیروز قبل از اینکه از خونه بره بیرون گیر میده به ماما ن که من زن میخوام و از این گه خوریها.
مامان هم میگه برو هر غلطی دلت میخوا د بکن .اونوقت مرتیکه بی حیا شب که میاد خونه یک زنیکه بدکاره با خودش میاره که اینم اون صیغه ای که گفته بودم. هر چی مامان جز میزنه که پیرمرد حیا کن،
از دختر و داماد هات خجالت بکش. به خرجش نمیره. یک مشت داد و بیداد راه میندازه که حقمه و دست  زنیکه رو میگیره میره تو اتاق کپه مرگشو میزاره.
وسط حرفاش گفت: هی، تو چطوری؟ هرازگاهی یه حرفی بزن بفهمم هنوزنفس میکشی؟
گفتم: خواهر جون، گوش میدم ولی ای کاش کر میشدم و نمیشنید م .
گفت: نگاه کن، هر کاری یک راهی داره. صبر کن مامان بیاد من باهاش حرف بزنم و کل و جز قضیه رو در آرم بعدبا هم عقل مون رو میریزیم رو هم و از راهش در میاییم.
گفتم: خوب اونوقت مامان شب کجا رفته؟
گفت: هیچی ، بدبخت فلک زده مظلوم، رفته تو اتاق  مهمونخونه و تا صبح گریه کرده. سپیده که زده از خونه آمده بیرون و حالا هم تو راهه، داره میاد اینجا.
گفتم: اخه چرا به من یک خبری نداد، چرا نیومده خونه من؟
گفت: اخه عزیز جون، چند باربگم ترسیده تو هول کنی بچه تو شکمت یک طوری بشه.
گفتم: چی بگم والا.
گفت: گفتن نداره، یک عمراین زن بدبخت غمشو ریخت تو دلش و از دست آبروصداش در نیومد تا کار به اینجا رسید که حالا دیگه خانوم میاره تو خونه .
نمیدونستم چی بگم، هر چی بیشتر فکر میکردم نفرت عمیقتری در دلم مینشست. میخواستم چیزی را بدرم، چنگ بزنم، میخواستم پاره کنم. قلبم خون می طلبید
گفتم: میخواهی من برم خونه یک سر و گوشی آب بدم ؟
گفت: ابدا ، اصلا همچین کاری نکن. خونه باش خودم باهات تماس میگیرم. بذارمامان بیاد ببینم چکار باید بکنم. شاید خودم بیام انجا تکلیف این پیر سگ را روشن کنم. تو تنها یی با اون حال و روزت
هیچ کاری نکن. فقط نذار شوهرت چیزی بو ببره. اگه به تلفنها مشکوک شد بگو من مریض هستم و مامان آمده اهواز از من مراقبت کنه، شاید هم بیارتم شیراز که ببرتم دکتر. حو است باشه احساساتی نشی بندو آب بدی. گریه و زاری هم نکن. غصه هم نخور. قربونت برم بچه تو دلت مریض میشه. فقط خونه باش صبر کن. خودم میام کارارو درست میکنم. خوب، هر چی گفتم میکنی؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم: باشه خواهر، دلت شور منو نزنه. فقط تا دیرنشده باید کاری کرد. نباید بزاریم هیچکی بفهمه. وای اگه همسایه ها بفهمن دیگه مامان نمیتونه تو محل سرشو بلند کنه. بعد از چهل سال شوهر داری حالا سرش هوو اورده.
گفت: حالا خیلی شلوغش نکن. گفته صیغه کردم. ممکنه دو بسته باشه. شایدم برا اینکه لج مامانو در اره الکی از این زنیکه های خیابونی برا یک شب ورداشته اورده . از بس که مامان هم بهش کم محلی میکرد.
نه جونم، سر خودتوشیره نمال، من و تو که بابا جونمونو خوب میشناسیم. از هیچ چی و هیچ کس ابا نداره.  تازه مامان خوب میکرد محلش نمیذاشت. لیاقت نداشت. خیلی خوب زنی هم بود که تو اون خونه تا حالا مونده، من بودم همون اول تکلیفمو روشن کرده بودم.
خوب، من دیگه باید برم، یادت نره، به هیچکس هیچی نمیگی، غصه هم نمیخوری، خودم بهت تا ظهر زنگ میزنم. قول؟
قول. تو هم مواظب خودت باش. فعلا خدا حافظ.

گوشی را که گذاشتم تازه خشمم طغیان کرد. گوشهام داغ شده بود. نمیدونستم چکارکنم. دلم میخواست جیغ بکشم. مدتی همینطور کنار تلفن نشستم، باید یک کاری میکردم. دوباره خواهرم مامان رو برمیداره میاره و مثل دفعه های قبل یک جوری پا در میونی میکنه و آشتیشون میده وچند ماه بعد روز از نو روزی ازنو. مگه من مرده باشم که این کارش تکرار بشه. علنی جلوی چشم زنی که یک عمر پاش سوخته و ساخته با زنیکه همه کاره رفته تا صبح تو اتاق. نه به خدا این دیگه بخشیدن نداره. خشمم لحظه به لحظه بیشتر میشد. احساس نفرت تمام وجودمو گرفته بود. خیانت آنهم تا این حد به این زن مظلوم که سی سال بی هیچ توقع زحمت این زندگی را کشیده بود. از جوانی که پای ما گذاشته بود تا رنجی که از نامردی شوهرش کشیده بود نمیتونستم بگذرم. نه، دیگه جای گذشت نگذاشته بود.
این دفعه انتقام می طلبید، باید خودم کاری میکردم قبل از اینکه خواهر میانه رو و صلح طلب سر برسه و همه کثافات را سر پوش بزاره.
بلند شدم، لباس پوشیدم و زدم بیرون. باید میرفتم آنجا تکلیف هر دوشان را یک سره میکردم. هرزه های بی شرم.
به خانه بابا که رسیدم کلید در حیاط را آهسته در قفل در چرخاندم. میخواستم غافلگیرشان کنم. ماشین بابا در گاراژ بود، پس خبر مرگش خونه هست. حتما خونه مانده که از تازه عروسش پذیرایی کنه.
داشتم آتیش میگرفتم. بدنم گر گرفته بود. بچه تو دلم دست و پا میزد. نمیدانستم چکار میخواهم بکنم. حتا نمیدانستم وقتی وارد شدم و با با با روبرو شدم چه بگویم. دلم آشوب میشد. آبی که توی دهانم جمع شده بود کنار باغچه تف کردم و با خود گفتم. از چی میترسی، برو، برو تو، ببین کی نشسته جای مامانت. گریه ام گرفته بود. کلید را که به در ساختمان انداختم دستم میلرزید. ترسیدم از صداش بفهمند. دو دستی
به دسته کلید چسبیده بودم وسعی میکردم با کمترین صدا در را باز کنم. خانه ساکت بود. انگار گرد مرده پاشیده بودند. رفتم توی هال، کسی نبود.هیچ تغیری در وضع خانه حس نمیشد. اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یک لحظه فکر کردم نکنه همه چیز را خواب دیده باشم. آهسته به طرف اتاق خواب رفتم. در بسته بود. مامان که بود همیشه عادت داشت دررا نیمه باز میگذاشت. یاد مامان دوباره موجی از خشم توی دلم ریخت. دستگیره را گرفتم و آهسته چرخاندم. سرم را با وحشت از آنچه قرار بود ببینم داخل اتاق کردم. لحاف روی تخت ورقلمبیده بود، معلوم بود کسی زیر لحاف خوابیده ولی از انجا چیزی پیدا نبود. باید جلوتر میرفتم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رفتم توی اتاق. وسط اتاق ایستاده بودم و به صدای خرخرنفرت انگیز بابام گوش میدادم و حیرت زده نمیدانستم چه بکنم. یک لحظه آرزو کردم کاش همانجا میمردم. کمی جلوتر رفتم. خدای من، موهای طلایی رنگ شده عروس بابا روی بالش مامان پخش شده بود و کله تاس بابا کنارش برق میزد. اشک و خون چشمانم را گرفته بود. نمیفهمیدم چه میکنم. در یک حالت وحشت و بی اختیاری ساعت سنگی کنار تخت را برداشتم و با تمام قدرت زدم وسط سر بابا. قبل از اینکه صدایی در بیاید خون راه افتاد. از دیدن خون وحشی تر شدم. تمام کینه و نفرت سالها در دستانم جمع شده بود. دوباره و سه باره با قدرت ساعت را به کله بابا کوبیدم. صدای ناله  ضعیفی آمد و بعد جیغ زنیکه مو طلایی. از چشمم خون میریخت. نگاهش کردم و گفتم اگه صدات در بیاد تو رو هم میکشم. اگه میخواهی جونت را بردارو فورا در رو. صدا هم نده. زنیکه لخت و پتی خودشو از تخت کشید بیرون و چهار دست و پا روی زمین ولو شد. بابا بی حرکت روی تخت توی خون خودش افتاده بود. همون ناله کوتاه بود و بس. هر طوری بود لباسهای زنیکه را دادم پوشید و وسایلشو پرت کردم تو سینه اش و از خونه کردمش بیرون. پرور یک ساک هم لباس با خودش آورده بود. موقعی که میخواست از خونه بره بهش گفتم نگاه سلییته خانوم،میبینی که من از جونم گذشتم، میری پشت سرت هم نگاه نمیکنی، اگه در مورد این قضیه جایی نفست دربیاد خونت گردن خودت. بدبخت داشت سنکوب میکرد. همونطور که مثل سگ میلرزید راهشو کشید و رفت. نفس عمیقی کشیدم. چقدر سبک شده بودم. دیگه کابوس بابا  و رنجنامه مامان تمام شده بود. رفتم توی اتاق خواب. طلاهای مامان را که همیشه توی گلدون رو تاقچه قایم میکرد برداشتم، کمی اتاق را به هم ریختم، پولهای نقد بابا را هم از توی کمدش زیر کفش کهنه هاش برداشتم. با دامنم ساعت را پاک کردم و انداختم وسط اتاق. چند تا کشو هم الکی کشیدم بیرون وچیز های توی کشوها را پخش کردم روی زمین
تمام عقده های چند ساله راتکاندم،  در خونه را باز گذاشتم و با آرامشی باور نکردنی برگشتم خانه. به محض ورود به خانه تلفن زنگ زد. خواهرم بود گفت کجا بودی؟ مگه نگفتم بیرون نرو.
گفتم: بیرون نبودم، توی حمام بودم. برات خبر جدید دارم.چی؟
یادته گفتی مامان داره میاد اهواز چون تو مریض بودی و میخواست بیاردت شیراز بری دکتر. وقتی رسید بهش بگودم سحر که خونه نبوده دزد رفته خونه و بابا رو کشته و طلا های مامان و پولهای بابا رو برده. دو تاتون با هم راه بیفتید بیاید شیراز. یادت نره لباس مشکی هم با خودت بیاری. باید یک عزاداری آبرو مند برای بابامون راه بندازیم.

میترا – ب
خرداد ۱۳۹۰