سیزده بدر بود٬ توی یکی از پارکهای کنار رودخانه بریزبین٬ رودخونه ای که آبش کم کمک داره آبی تر میشه؛ میگن صد سال قبل آب زلال داشته٬ مرعابی های قهر کرده هم دارند بر میگردند٬ لابلای علف های بلند و نی های گلدار جوجه هاشون هم دیده میشوند.
اون سال هم چند صدنفری آمده بودند تا سیزده شون را بدر کنن و سیزه های خودشون را توی آب بندازن و سیزه کنار آب را گره بزنن. دود و بوی کباب هم همه جا را گرفته بود و صف بلندی مقابل کانتینر سیار درست شده بود٬ بنطرم آش رشته هم می فروختند.
هر چند که آوریل در ولایت ما٬ وسط پاییزه ولی از برگ ریزان خبری نیست؛ آخه درخت های همیشه سبز٬ هیچوقت از بهار بودن خسته نمیشن.
خوبی سیزده بدر اینه که خبری از صندلی های شماره دار نیست که مثل جشن سب عید٬ با دوستانت ذر کنار هم قرار بگیری٬ باید اطراف را نگاه کنی و زیر هر درختی که جای خالی دیدی؛ سفره ات در کنار بساط دیگران پهن کنی٬ مگر اینکه سایه بانی با خودت آورده باشی.
کنار هم نشستن عجب لطفی داره٬ ضمن رد و بدل کردن خوراکی و نوشیدنی با آدمهای جدید آشنا میشی و از شنیدن بعضی لهجه هایی که فراموش کرده بودی به نشاط میایی٬ در ضمن متوجه میشی که حتی ماست و خیار هم دارای انواع مختلفه.
حسین آقا را قبلا دوسه باری در جاهای شلوغ و پلوغ دیده بودم ولی هیچوقت فرصتی برای کنار هم نشستن و صحبت کردن خودمونی٬ دست نداده بود. چایی دومش را که خورد انگار سر ذوق آمد و دو سه شعری هم خواند٬ در وصف بهار و گل و سبزه. بدلم نشست٬ نمیدانم بخاطر حال و هوای سیزده بود ویا احساس و صمیمیتی که در صدایش موج میزد. چیزی نگفتم ولی انگار خودش احساس کرد٬ شعر های بعدیش بهاری نبودند.
شعر اولی را می شناختم٬ ولی دومی و سومی را نشنیده بودم٬ شاید از سروده های خودتان باشن؟
سرش را به طرف رودخانه برگرداند٬ شاید نمی خواست چشمهایش را ببینم.
در آن طرف پارک سر و صدای زیادی بلند بود و با گلپری جون و نیلوفر می خواندند و پایکوبی میکردند.
در جیب هایش بدنبال چیزی میگشت که بالاخره پیدا کرد و سیگارش را روشن کرد و حلقه های دود را یکی یکی به بدست باد می سپرد
- نه٬ اون دوتا شعر کار من نیست٬ سروده های یک از همکلاسی های منه٬ که بعد ها هم بند هم شدیم٬ ولی حیف که او به خوش شانسی من نبود٬ عجب سالهای سیاهی بودن
و مکثی طولانی٬ تا وقتی که صدای بوق قایقی بزرگ او را به پارک باز گرداند
- شما هم اهل شعر و شاعری هستین؟
- البته من هم از خواندن و شنیدن شعر لذت می برم ولی ذوق و سلیقه شعر گفتن را ندارم٬ راستش کار هر کسی هم نیست٬ شاعر های بزرگ سطح انتظار و توقع مردم را به سقف آسمون چسباندن٬ ولی گاهی چیزاهای دیگه ای می نویسم
- چه جور چیزهایی؟
- نوشته ای جدی که نه٬ گاهی طنزی ٬ بعضی وقتها داستان کوتاهی و بندرت هم مطالبی کمی جدی تر٬ ولی علاقه اصلی ام به قصه نویسیه
- دوست دارم چند تاشو را ببینم٬ جایی منتشر شده؟ راستش زمانی معلم ادبیات بودم ٬ اهل جلسات شعر و قصه خوانی
بالاخره قرار شد که نوشته ها و سروده هایمان را با هم رد و بدل کنیم. آن روزها اینرنت ها هنوز جا نیفتاده بود و اینگونه مبادلات بصورت فیزیکی و سنتی انجام می شد. محل سکونت و کار هایمان هم چندان نزدیک نبود و یادم نیست که به چه علتی استفاده از چاپار خانه دولتی را هم نپسندیده بودیم.
خوشبختانه ضمن صحبت ها٬ متوجه شدیم که دوست مشرکی داریم که فروشگاهش در مسیر رفت و آمد روزانه هر دوی مان قرار داشت. قرار بر این شد که هر کدام چند نمونه ای از کارهایش را در پاکتی بگذارد و به صاحب آن مغازه بدهد و تلفنی خبرش را به طرف مقابل بدهد.
دو سه هفته ای گذشت تا به وعده ام وفا کردم و پاکت را به دست دوست مشترک دادم.
همان شب به سراع تلفن رفتم٬ صدایی که شنیدم شبیه صدای حسین آقا بود
- سلام حسین آقا
- سلام بر شما٬ ببخشین حسین منزل نیست٬ من برادرش هستم٬ اسم تون را بفرمایین بگم بهتون زنگ بزنه
- چیز مهمی نیست٬ لطف کنین و این پیغام را برسونین که من اون بسته را براشون در فروشگاه دوستمان گذاشته ام٬ هر وقت فرصت کردن اونو بردارن
- ببخشین٬ گفتین بسته؟
- در حقیقت بسته بسته هم که نیست؛ یک پاکته که چند تا قصه توشه؛ بعنوان نمونه کار هام
- به به ! چه خبر خوب و به موقعی. چقدر خوشحالم که با شما آشنا شدم. راستی آقا٬ شما چیزاهای دیگه هم دارین؟
- منظورتون از چیزای دیگه چیه؟
- منظورم جنس های مورد نیاز مردمه٬ مثلا زرشک و زعفران و از این جور چیزا؛ راستی این پسته هاتون تازه است؟ حقیقتش ما از دکان ایرانی محله خودمون دل خوشی نداریم٬ حتما جنس های شما هم تازه ترند و هم ارزون تر چون شما خودتون وارد کننده هستین و نه واسطه دست دوم و سوم و…………… اتفاقا همین ماه آینده تولد دختر دوم مان است و قرار است مهمانی بزرگی بدهیم و …….
****
و به یاد آوردم که در جایی خوانده بودم که ما چیزهایی را می شنویم و می بینیم که در ذهن جستجو می کنیم