سالها بود ندیده بودمش وحالا فرصتی پیش آمده بود بدنبال یک سفر اجباری در شهری نزدیک به شهر اوبودم، تصمیم گرفتم او وشهر خاطرات کودکیم را ببینم.
صبح به مسئول هتل گفتم ممکن است شب دیر وقت برگردم، و با سواری های مخصوص آن مسیر به شهری وارد شدم که دوران مدرسه وراهنمائی را بدلیل ماموریت پدر در آن سالهای دور، آن جا گذرانده بودم.
یار دبستانی من در اداره تعاون روستایی کار میکرد؛ با تاکسی بسراغش رفتم میخواستم سوپرایزش کنم! اما شور بختانه دریافتم که او صبح قبل از اینکه به اداره بیاید به ماموریت روستاهای اطراف شهر رفته است.
آخرین ماه تابستان هوس دیدار از اطراف شهربه بهانه بدنبال دوست رفتن در ته ذهنم در هم آمیخت وآدرس اولین روستای ماموریت آن روزش را گرفتم. در قهوه خانه ای صبحانه ای خوردم و سوار بر مینی بوسی جاده نیم اسفالته ی ناهمواری را که از انتهای یکی از خیابانهای شهربسوی تپه های اطراف میرفت طی کردم. نام دهکده را قبلن به راننده گفته بودم. ساعتی بعد در کنار یک جاده خاکی وباریک در کمرکش یک تپه ایستاد وگفت:
« آن آقایی که میخواست بره خاتون آباد همین جاست»
” ولی من اینجا دهی نمی بینم ”
«از این تپه که بری بالا می بینیش»
پیاده که شدم تابلو رنگ و رو رفته وکوچک خاتون آباد را دیدم جاده با شیب تندی به نوک تپه میرسید ۱۵ دقیقه ای طول کشید تا به بالای تپه رسیدم از آنجا در دوردست دهی را دیدم بدون سبزه ودرخت های فراوانی، فقط در اطراف تک وتک درختانی در بعضی جاها دیده میشد خیال میکردم ۱۵ دقیقه ای دیگرراهپیمایی در یپش دارم اما بیش از نیم ساعت طول کشید تا به اوایل ده رسیدم.
باد خنگی می وزید وتمام مزارع خشک شده بودند. با توجه به موقعیت این به اصطلاح آبادی که در کمرکش تپه ها زندانی بود. بیشتر زراعتشان دیم وآنچه که دیده میشد آثار خشک سالی بی رحمانه ای بود که آتش قهرش این منطقه را فرا گرفته بود. در کنار چشمه ای بسیارکم آب، چند زن ودختر مشغول پر کردن دبه هایشان بودند؛ ظرف کوچکی را به سختی از آب چشمه پر میکردند و داخل دبه میریختند. آب برداشتن از آن چشمه اگر چه لازم اما بیشتر حالت یک وقت گذرانی را داشت رفتم کنارشان و سلامی بی پاسخ کردم . همه مثل بره های که از دست چوپان فرار میکنند دبه هایشان را رها کرده وبه کنار ی رفتند ولابد فکر کردند میخواهم دست وصورتم را شسته وکمی آب بخورم .
پرسیدم:
« آب آشامیدنی مردم روستا از این چشمه کوچک وکم آب تامین میشود؟»
دختر جوانی که نزدیکتر بمن ایستاده بود وکمتر خجالت میکشید گفت:
« نه یک چاه آب داریم که دو سه ساعت در روز کار میکند و آب مردم ده را میدهد»
پرسیدم:
” چرا کسی در مزارعتان نیست؟ ”
همان دختر گفت:
« مردها صبح زود میرن شهر دنبال کار، خشک سالی زراعتی برای ما نگذاشته »
با کاسه آنها جرعه ای آب نوشیدم وبا خداحافظی باز بی پاسخی آنها را ترک کردم.
وارد خیابان اصلی ده شدم پسر بچه ها با یک توپ پلاستکی در حال بازی، گردو خاکی بپا کرده بودند
جلو تر که رفتم میدانچه کوچکی بود در میان خانه های گلی که چند پیر مرد زیر آفتاب کم جان شهریوردر گوشه ای از میدان نشسته بودند. در طرف دیگر میدان دکان کوچکی بود که خوار وبار اهالی را عرضه میکرد.چند خیش وابزار کشاورزی مستعمل نیز جلوی بعضی خانه ها دیده میشد. بسراغ پیر مردها رفتم سلامی کردم همگی جوابم را دادند.
پرسیدم:
« مامورین اداره تعاون روستایی اینجا نیستند؟ ”
یکی گفت:
«صبح اینجا بودند رفتند کمال آباد سفلی. شما از آنها جا مانده اید؟
” نه دوستی دارم که با آنهاست. آمده ام اورا ببینم.”
و ماجرای سفرم را به آنها گفتم. یکی که سر حال تر از بقیه به نظر میرسید بطرف مغازه رفت وبا صندلی چوبی کهنه ای برگشت وگفت:
« آقای مهندس بفرمائید بنشیند تا یکی دو ساعت دیگر ممکن است گردند »
در حال تشکر ونشتن گفتم:
” دوساعت! ؟ ”
یکی گفت:
” ما یک عمر اینجاییم آقای مهندس ”
گفتم :
“حق با شماست. اینطور که می بینم زندگی سختی را هم گذرانده اید ”
گفت:
” ای آقا تازه حالا دوران خوشی ماست، چون جوانهایمان میروند شهر دنبال عملگی. زمان جوانی ما خشک سالی یعنی چون مرگ بود ”
گفتم:
“الان در بعضی نقاط دنیا مثل افریقا هنوز همین طور است.”
اما نگفتم سالانه حدود ۹۰۰ هزار انسان بر اثر گرسنگی میمرند چون اگر چه آنها با مرگ روبرو نیستند اما زندگی خوبی هم در این شرایط ندارند
پرسیدم:
” مگر در شهر خبری هست؟ ”
” نه آقا همه آنهائی که میروند شهر دست پر برنمیگردند.”
دیدم راست میگوید. شهر های نزدیک آنها هم از فقر های نسبی رنج میبرند. شهری که ساعات کار وفعالیت مغازه هایش از ده یا ده ونیم صبح شروع ودر ساعت دوازه ونیم ظهر برای نهار تعطیل میشود تا در ساعت پنج بعد از ظهر دوباره شروع بی رمقی را تا هشت غروب ادامه دهند ، فقر را در همه زمینه ها از اجتماعی گرفته تا فرهنگی را بخوبی نشان می داد در اینصورت چه حاصلی می توانست برای جوان روستایی گریخته از گرسنگی خشسک سالی داشته باشد.؟
ساعتی گذشت ویار دبستانی من نیامد؛ وانتی به میدانچه آبادی رسید که چندمسافرو مقداری بار بهمراه داشت جلوی مغازه ایستاد مسافرین وبار هایش را که زیاد هم نبود خالی کرد. از کسی پرسیدم این وانت دوباره بشهر برمیگردد؟
این راننده اش مش علی مال ده خودمانه شاید برگردد وبا صدای بلند ولهجه خودشان داد زد: آهای مش علی برمیگردی شهر؟ وقتی جواب مثبت داد بااو همسفر شدم ودهی را پشت سر گذاشتم که نمونه ای از ۲۰۰ پارچه آبادی در آن منطقه بود.
بدون دیدن یار دبستانی وبا خاطری اندوه بار بخانه برگشتم.