تلفن زنگ می زند  اما کسی

برای جواب دادن در آن دورو بر نیست ،
گلی توی   دستشویی خودش را درآینه نگاه  می کند و سر گرم براندازی اندام خود و  خشگ کردن   موهای  خیس و بلندش   است  ، واحساس   خوشحالی و ر ضایت   میکند ، او این شیوه را هنگام اضطراب به کار میبرد تا خود راتسکین دهد
.

 اتفاقات وتغییرات چند سال  گذشته ی  خانه  را در  ذهنش  زیرو بالا می کند .

 البته  سرهنگ  این روزها  کمتر از زمانی که شیوا و نسرین  با ماجرا هایشان در خانه بودند  ،  به  بقیه دختر ها سخت می گیرد ،  او بیشتر در فکر است ! اما نگاهش چندان

تغییر ی نکرده    

وقتی  گلی از موضوع جنجالی  زندگی شیوا  و  علی و رفت و آمد های آن زمان  و شنیده های جسته و گریخته  اش از بزرگترها ،  در زمان کودکی به یاد می آورد ،  چهره   مخوف پدر که نسرین با کارهای خود اورا تا سر حد جنون   رسانده بود ، پیش چشمش ظاهر می شود ، 

 دلهره و تب و تاب و نگرانی از وضعیت  غم انگیز  فعلی نسرین ، اضطراب  زیادی در وجودش بر انگیخته  و احساس نا امنی می کند ،  ، و  برای دوری از معرض  دید دیگران   به خصوص پدر ،  در آن خانه  کوچک اما شلوغ  ، دشتشویی  تنها مکانی است   که  او می تواند  در مقابل آینه  خود را نوازش کند ! و کمی آرام  بگیرد .

تلفن  هم همچنان  قطع  و ، وصل می شود   

مادر وارد شده  و خود را  به گوشی  می رساند اما دیگر  صدای زنگی نمی آید  !    ، دلش مثل سیرو سرکه می جوشد  ، همانجا می  ایستد  ، ولی بی فایده … 

این روزها  او سخت نگران و آشفته است و هر آن در انتظار خبری  از آن سوی مرزها  ،  تا  دلش آرام بگیرد  ،   با خود فکر می  کند   و زیر لب برای نسرین آرزوی خلاصی دارد ،  دلش برای دو قلو های کوچولو  تنگ  شده  ، و آرزو دارد  آن ها را در آغوش بگیرد ، در افکار خود غوطه ور  است 

فریدونی شب ها ی بیشتر ی به بهداری سر میزد وگاهی در بخشی که نسرین کارمیکرد  ،بیشترمیماند  ، 

او مدیر داخلی بود و علاوه بر ساعات  کار روزانه ، چندین بار  در هفته به کارهای شیفت شب سرو سامان می داد 

او حراف و بذله گو بود و بابیشتر کارکنان 

رفاقت  و دوستی داشت و کارها را خوب پیش میبرد ،    اما او آدمی فرصت طلب بود و در  خریدو فروش و اوضاع بازار هم  دستی داشت و معاملاتی می کرد ، 

وقتی به بخش می آمد با همه پرستارها خوش و بیش می کرد  ، نسرین از اینجا بود که گاهی کپ و گفتی با او پیدا کرد  و در فاصله بین کار ها با او چای می خورد ، این ارتباط رفته رفته  برای آن ها به صورت یک عادت  در آمده بود و فریدونی با اظهار علاقه به نسرین از او خواست که این دوستی را در بیرون از محیط کار  با هم داشته باشند ، و به نسرین گفته بود که قصد دارد از همسرش جدا شود ، و برای همین می خواهد   بیشتر با او باشد تا فکروخیال از سرش دور شود ، و به خاطر اعتماد وعلاقه ای که به نسرین نشان می داد ،   او را هم مجذوب خود کرده بود به طوری که نسرین پنهان از  خانواده  ، معاشرت خود را در هر فرصتی    با او  ادامه  می داد 

  ، تاجی همسر فریدونی  همیشه نسبت به کارهای  شوهرش   ناباور و بی اعتماد بود اما به خاطر دو دختر کوچک خود سکوت می کرد    و  مانع از بر پا شدن  سرو صدا در خانه می شد ،    و قصد جدایی نداشت ، اما این روزها بیش از پیش  فریدونی  را مرموز و پنهان کار میدید   

 فریدونی اما    از نسرین می خواست تا  بیشتر با هم  باشند ، آن ها     ساعت ها  به گردش و تفریح  می گذراندند،  

  او  با دروغ به  نسرین گفت که کار طلاق  تاجی را تمام کرده و قصد ازدواج با او را دارد ،  

 مدتی بعد رفت و آمد های بی وقت و نا مرتب نسرین باعث شد  تا  پدر و مادر نسرین از ازدواج مخفیانه او با فریدونی مطلع شوند  ،   آن ها از کارهای نسرین  وامانده  شده بودند ، آه از نهادشان بر آمد واز تعجب  هاج و واج  به او نگاه می کردند و نمیدانستند چه رفتاری با او داشته باشند ، اما  سرهنگ پایش را در یک کفش کرد   و با تاکید گفت که حق  ماندن در خانه را ندارد و دست او را گرفت و بیرون انداخت ، 

مادر   هنوز به تلفن نگاه می کرد ، گلی از دستشویی بیرون آمد 

   در آن فضا که همه اش صحبت از نسرین و آبروریزی هایش بود ، گلی  شب های تابستانی را  که در پشت بام میخوابیدند  ، به یاد آورد  ،  شیوا  تازه ازدواج کرده بود ،  روزی  که موهای نسرین در دست پدر بود و او را  با خشم از پله های  پشت بام  پایین می کشید و مادر به دنبال شان  ، ازپدر   می خواست  تا  رها یش کند ، و بسختی نگران پرت شدن آن ها از بالا ی پله  ها بود ، سرهنگ اما کار خود را می کرد ،  گریه ها و التماس نسرین در سرازیری پله ها   بی فایده بود   ، در آخرین پله سرهنگ او را  با موهایش کشید و روی مبل انداخت و مشغول باز خواست از او شد ،  نسرین فقط گریه می کرد و لام تا کام حرف نمی زد ، پدر با تحکم   دستور می داد  تالباسش را بپوشد و با او به پزشگ قانونی بروند ، و از مادر  پلاک خانه پسرک را پرسید ، و مادر  به سمت  چپ خانه اشاره کرد  ، اما مانع از رفتن او به خانه همسایه شد  ،   و به او  یادآوری کرد ، ساعت پنج صبح  ! همه مردم  در خواب هستند ،  درست نیست که هیاهو به راه بیاندازد ، باید کمی صبر کند تا  هوا روشن شود ، 

روزهای بعد سرهنگ برای پسر جوان خط و نشان کشید و برای شان  پیغام فرستاد که اگر گل پسر نا بکارشان ” !!!   را در این کوچه و محله ببیند کاری می کند که مرغان هوا به حالش گریه کنند !  و روزهای بعد  معلوم نشد همسایگان  آبرو دار  با چه ترفندی پسر خطا کار  را از این محل دور کردند که دیگر هیچیک  از اهالی او را ندیدند 

تاجی همسر فریدونی که ارتباطات  و کارهای بی رویه و غیر اخلاقی شوهرش را بی انتها می دانست ، و از طرفی تربیت  دختران خردسالش را با رویه پدر نگران کننده می دید ، با برادرش در آلمان تماس گرفت و سفره دلش را برای او که از این مسایل بی خبر بود  باز کرد  ، تا  با  کمک و راهنمایی او  چاره  جویی  کند ، 

وقتی  در میان ترس و واهمه بچه ها  و گریه های مادر  ،   و تلاش برای بخشش  ، بجایی نرسید و سرهنگ نسرین را از خانه بیرون انداخت ،    نسرین   راهی به جز صحبت با فریدونی پیدا نکرد  ، آن ها شب را در یک هتل گذراندند و روز های بعد بود که فریدونی  ناچار شد  خانه ای برای او اجاره کند  و آن ها روزهایی در هفته  ،  در زیر یک سقف زندگی کردند ،  و ارتباط نسرین تا مدت ها با خانواده اش قطع بود ، اما  عشق و عاشقی  و روزهای  خوش قبل با فریدونی برایش تکرار نشد و به خاطر کارهای  نادرست او ، زندگی بی سرو سامانی  پیدا کرده بود  ، 

و در این میان تاجی از کارهای شوهرش بی خبر بود!  مادر نسرین که    از لحظه  رفتن  او به دنبال فرصت بود تا از حال دخترش مطلع شود ، و برای باز گرداندنش تلاش می کرد سر انجام  در محیط کار با او  دیدار کرد و به خانه اش راه یافت و گاهی دور از سرهنگ به او سر می زد  و کمک هایی می کرد  . و به این ترتیب بود که در به دنیا آمدن دو قلو های نسرین کمک حال او شد ، در این میان رنجوری و ضعف و مشکلات با داشتن فرزند و هزینه زیاد  نسرین  را  ناتوان کرده  بود و فریدونی  با آن که تمام پس انداز او  را گرفته بود ، مخارج و حتی کرایه خانه را  هم بگردن او انداخته و مدتی متواری بود زیرا با کلاهبرداری  در یک معامله  کلان تحت تعقیب قرار داشت  ، مادر در نگه داری دوقلو ها   آنچه از دستش بر می آمد کوتاهی نمی کرد ، حتی روزی که بچه ها را با خودش به خانه آورد تا خاله ها را ببینند ، سرهنگ  سر رسید و با دیدن آن ها تعجب کرد اما وقتی  شیرین زبانی های شان را که قبلن از همسرش شنیده بود ، با چشم خود دید ، به آن ها علاقمند شد و  وقتی داستان زندگی  مشقت بارش را از مادر شنید ،  اجازه داد که او با فرزندانش به خانه برگردد تا بار مالی اش  کم  شود  ، اما در   فرصت  مناسب تکلیف فریدونی را مشخص  کند 

مادر بزرگ  همچنان از هیچ کمکی دریغ نداشت   و   نوه ها را مثل فرزندانش ترو خشگ  می کرد ، و آن ها با شیرین زبانی و بازی های کودکانه  و دوست داشتنی خود در دل همه اعضا خانواده  جا گرفته بودند و نسرین با آرامش بیشتری بر سر کار می رفت  یکی از شب ها وقتی برای خوردن چای  چند دقیقه ای دست از کار کشیده بود  تلفن زنگ زد  شماره دورو درازی بود  با تعجب  جواب دا د !!! 

واین داستان ادامه دارد