الف - اندیشه

چشم هایم را می گشایم .هر چه تقلا می کنم ،نمی توانم حرکت کنم .تنم در انبوهی از تارها محصور شده که همچون ریسمان محکمی من را تسخیر کرده و وادار به سکون می کند .
نگاهی به اطرافم می اندازم .خود را جسمی معلق بر هندسه ی چسبناک تنیده شده ای می بینم که من را چون طعمه ای در خود نگاه داشته !
تنها توانایی چرخش چشمانم را دارم و چیزی نمی بینم جز اتاقی مخوف که بر دیوارش ساعتی خوابزده خودنمایی می کند که گویا سال هاست زمان را فراموش کرده !و کمی آن طرف تر قاب عکسی کهنه که بر دیواری نمور تکیه کرده است !
در خاموشی اطرافم غرق شده بودم که ناگهان پرتوی نورعظیمی با شتاب به سویم آمد .تلالوی فروغی که پس از اصابت به من ،در فضای متروکه ی اتاقک پراکنده شد و هر تکه اش در گوشه ای جاخوش کرد .
با دستانی بسته ،ناگزیر خود را به آنچه در حال رخ دادن بود ،سپردم . در این میان شخصی را دیدم که پشت به من ایستاده .
با دهانی بسته فریاد می زدم ،اما او نمی شنید .گویی من و او با فرسنگ ها فاصله در یک مکان نفس می کشیدیم !
او شروع به قدم زدن کرد و مبهوت مانده بودم و حس می کردم که خودم را روبرویم می بینم !
پیکری تکیده و آرام ،با موهایی به بلندای این دقایق نامعلوم . چقدر حرکاتش شبیه به من بود .مانند من پیش از اسارت .
ایستاد .نگاهش بر قاب پوسیده ی روی دیوار خیره ماند .آن را برداشت و با دست های لرزانش ،گرد و غبار سال های فراموشی را کنار زد .
با دیدن چهره ای که در چارچوبی کهنه جاودان مانده بود ، ارتعاش هق هقش ،عقربه ها را از خواب پراند !
به خاطر آوردم که روزگار زیبایی را با صاحب عکس گذرانده بودم ،تا آن روز که من را به باد نسیان سپرد و برای همیشه او را در حصار ذهن خموده ام دفن کردم . اکنون دیدن چشمان ملتمسش ،قلبم را که سال ها در صندوقچه ی سینه ام خاک می خورد ،به تپش وامی داشت .
او را تماشا می کردم که قاب عکس را بر زمین کوبید و گویا خاطرات بتی را که ساخته و سال ها پرستش می کردم ،در هم شکست .
زانو زد و مشغول کندن زمین شد .خاک ها را به زحمت با دستان نحیفش کنار میزد .
پس از گذشت ساعتی که برایش با مشقت سپری شد ،به هدفش رسید .
متوقف شد و حاصل نبش قبری کهنه را تماشا می کرد .
برخاست .سرش را چرخاند و به چشمانم خیره شد .لحظه ای مات و بی حرکت ماندیم .
به کنجی رفت و ایستاد .این بار او مرا تماشا می کرد .
نگاهم به سمت مدفن چرخید .به دنبال کسی بودم که در این گور مدفون شده بود .
مبهوت مانده بودم و حس می کردم خودم را روبه رویم می بینم . پیکری تکیده و آرام با موهایی به بلندای این دقایق نامعلوم که گویا سال هاست که بی دغدغه خفته .
بارقه های نور پراکنده ،ناپدید می شدند و دنیایم به رخوت پس از توفان باز می گشت .
چشم هایم را باز می کنم .هرچه تقلا می کنم ،نمی توانم حرکت کنم .تنم در انبوهی از تارها محصور شده که همچون ریسمان محکمی مرا تسخیر کرده و وادار به سکون می کند !