یک تصادف وبقیه ماجرا – ابوالفضل سپاسی
ساعت یک ونیم بعد از نیمه شب بود،پشت چراغ قرمز یک چهارراه در اتومبیل پراید خودم اولین ماشینی بودم که ایستادم، چون چراغ تازه قرمز شده بود، ناگهان یک اتومبیل”مازارتی” زرد رنگ دو در با سرعت از بغل من گذشت وبدون توجه به چراغ قرمز وارد چهارراه شد، وهم زمان با یک اتومبیل سفید رنگ شاسی بلند “سانتافه”که از جهت مخالف میامد تصادف کرد.
اولین بار بود که صحنه یک تصادف را بطور زنده میدیدم ، برای یک لحظه ترسیدم ،چون هر آن ممکن بود من وماشنیم را بی نصیب از آن تصادف نگذارند.
اما اتومبیل “سانتافه” بعد از برخورد با آن “مازاراتی” چرخید وبطرف جدول وسط خیابان روبروی من رفت وهمان جا توقف کرد، ولی اتومبیل “مازاراتی” که بشدت از سمت راست راننده آسیب دیده بود مستقیما بطرف نبش چهارراه رفت، وبا چرخهای جلودر یک چاله که از تقاطع جوی های خیابانهای ایجاد شده بود افتاد در حالیکه چرخهای عقبش کمی بالا آمده و هم چنان می چرخید،ایستاد.
چهار دختر وپسری که در “سانتافه ” بودند چون تمام ایر بک های ماشینشان باز شده بود فورا از ماشین پیاده شدند. اما دو سرنشین “مازاراتی” که راننده آن پسر جوان آلامد پوشی بود ویک دختر جوان در کنارش در اتومبیل شان مانده بودند .
من وچند نفر دیگر بطرف آنها دویدیم، خوشبختانه هر دو کمر بند هایشان را بسته بودند، اما نمیدانم چرا ایر بکهای شان باز نشده بود.
ابتدا پسررا بیرون کشیدیم ،رنگش به شدت پریده واز درد دستش ناله میکرد چند جای صورت ودستش هم زخمی شده بو د اما بهوش بود.ولی دختر جوان که روسری گلدارش از سرش افتاده بود ،نیمی از چهره اش با خونی که از سرش جاری شده بود، آغشته وبیهوش بود، او را هم از درب راننده به زحمت بیرون آوردیم و باتفاق یک مرد میان سالی که به کمک آمده بود، به ماشینم خودم رساندم و در صندلی عقب خواباندم وفورا از همان جا دور زده وبطرف بیمارستان محل کار خودم رفتم.
بیمارستان زیاد از چهارراه دور نبود ،ومن تازه شیفتم را تحویل همکارم داده و در راه بازگشت به خانه بودم، که این اتفاق افتاد.
پرستارها وکارکنان بخش اورژانس که موضوع را شنیدند فورا برانکا رابه ماشین من رساندند ودخترجوان وزیبا را که یک مانتوی آبی رنگ تنش بود وروسریش را روی بدنش انداخته بودندآوردند.
یکی ازمردانی که برانکا را حمل میکرد کیف قرمزرنگ زنانه ای را بمن داد وگفت :«این در ماشین شما بود»
منوچهر همکارم که مشغول ویزیت یک بیمار بود کارش را رها کرد وآمد وگفت:«وای چه شده!» وپس از یک معاینه سطحی دستور
داد اورابه اتاق عمل ببرند.
من خیلی فوری جریان را برایش گفتم.
گفت: « بچه های شیفت اتاق عمل هستند ، منم خودم هستم با هاشون در تماسم ، تو میتونی بری خونه.»
گفتم: “من با او، تا اتاق عمل میرم”. وهمراه با او به طبقه سوم که اتاق عمل درآنجا قرار داشت رفتم. با وجود اینکه بسیار مشتاق بودم با او به اتاق عمل بروم، اما نرفتم، تازه دوماه بود که به آن بیمارستان رفته بودم ،با پرسنل اتاق عمل هم بخوبی آشنا نبودم، از طرفی میدانستم بدون لباس مخصوص(گان) نمیشود وارد اتاق عمل شد.
دل نگران روی صندلی، درسالن پشت اتاق ریکاوری نشستم.
نیمساعتی گذشت ،که خانم پرستاری از اورژانس بسراغم آمد و
گفت:« دکتر، پلیس ها آمده اند میخواهند از شما چند سئوال بپرسند»
همراهش رفتم ، در اورژانس یک افسر پلیس همراه دو مامور دیگر مشغول صحبت با منوچهر بودند و یکی از آن دو مامور درحال نوشتن گزارش بود .
سلام کرده وخودم را به افسر پلیس معرفی کردم و در ادامه تمام آنچه را که دیده بودم ورساندن آن دختر جوان به بیمارستان را مفصلا توضیح دادم. پلیس مشخصات آن دختر جوان را میخواست ومن نمیدانم چرا از داشتن کیف آن دخترکه آنرا در روی صندلی سالن اتاق عمل جا گذاشته بودم حرفی نزدم. فقط گفتم فعلا در اتاق عمل است وبیهوش. منوچهرهم ازاوضاع حالی آن پسر جوان راننده “مازاراتی ” که گویا بعد از من یک راننده دیگر او را به بیمارستان رسانده ورفته بود ، به افسر پلیس توضیح داد.
در این هنگام یک زن میان سال با چادر مشکی همرا ه با دختر جوانی که با مانتو وروسری بود وارد شدند وسراغ پسر جوان که نامش “بهروز” بود را گرفتند ، او روی یکی از تخت خوابهای اورژانس خوابیده بود و ناله میکرد، پرستارها در حال پانسمان زخمهایش بودند.
آن خانم مادر، وگویاآن دختر خواهرش بودند چند دقیقه ای بعد مادر آن پسر بطرف افسر پلیس آمد واورا به کناری کشید وآهسته بااو مشغول صحبت شد، منوچهر به سر کارش برگشت ومن همان جا منتظر ماندم ببینم چه میشود. حرکت سر افسر پلیس حکایت از تائید وقبول حرفها آن خانم را داشت . پس از پایان مکالمه آنها پلیس ها رفتند.
خانم چادر پوش بطرف اتاق منوچهر رفت وبا او هم مکالمه کوتاهی کرد، ودقایقی بعد پسر جوان راکه زیر بغلش را گرفته بودند با خودشان بردند.
من هاج و واج به طرف منوچهر رفتم .
وپرسیدم :چطور شد؟ پلیس ها یه دفعه رفتند و اینها هم پسرشان را سریع بیرون بردند .
گفت: خانمه میخواست پسرش را از مهلکه نجات بده او را به یک بیمارستان خصوصی بردند، غلط نکنم از بچه پول دارهای یکی از دم کلفت ها بود، از ترس پیدا شدن سر وکله خبرنگارها او را از اینجا فراری دادند.
ــ سراغی از دختری که با پسرشان در آن ماشین بود نگرفتند؟
گفت: نه بابا اینها فقط از آبروی ریزی علنی توی روزنامه ها میترسند کاری با جان مردم ، الخصوص دختر، آنهم همراه با پسرشان، معلوم است که ندارند.
گفتم :منوچهر اینها از مردم هم نمیترسند،چون رانت خواری وچپاول مال مردم برایشان عادی شده است، فقط میترسند کهسر نخی دست رقیبان خودشان بدهند، در واقع مثل گرکهای گرسنه باید مواظب باشند یه وقت سایر گرگها آنها را ندرند.
این را گفتم ودوباره به طبقه سوم بسراغ آن دختر جوان رفتم که اکنون تقربیا مطمئن شدم طعمه آن پسر بوده ، وچه بسا این تصادف او را از مهلکه بزرگتری رهانیده است.
نیمه ساعتی گذشت که او را با سر باند پیچی شده ولباس مخصوص بیماران در همان حال بیهوشی روی برانکا آوردند کیسه سیاهی پائین پایش بود که لباسها یش در آن قرار داشت و او را بطرف اسانسور بردند. لحظه ای بعد بدنبالش یک دکتر هم سن سال خودم از اتاق ریکاوری هم بیرون آمد، جلو رفتم سلام کرده خودم را به او معرفی کردم . واز احوال آن دختر جویا شدم.
گفت: من دکتر «حق پرست »هستم ازآشنائی با شما خوشحالم دکتر، بنظر میرسد که آسیب جدی به مغز وارد نشده من گمان میکنم تا فردا ظهر بهوش بیاید ، دستور سی تی اسکن هم برایش نوشتم که فردا انجام دهد.
و بلا فاصله گفت : گویا شما او را میشناسید؟
نمیدانم چرا گفتم : بله دختر یکی از آشنا ها است .
گفت: پس لطفن به بخش زنان بروید، میدانید که طبقه پنجم است و مشخصاتش را بگوئید تا در فایلش بنویسند.
در حالیکه از پله ها بسمت طبقه پنجم میرفتم کیفش را باز کرده و از داخلش، کیف کوچکی را پیدا کردم،که چندین کارت از جمله کارتهای ملی و دانشجوئی اش را یافتم.
نامش آتنا بود ومتولد ۱۳۷۳ در یکی از شهرهای مرکزی ایران، کارت دانشجوئی اش ، نشان میداد که دانشجوی یکی از دانشگاه های آزاد تهران در رشته حسابداری است. داخل کیفش یک گوشی موبایل نچندان گران قیمت هم بود.
در طبقه پنجم او را به اتاق سه تخته بردند، که دو زن بیماردیگر هم در آنجا بستری بودند.
بطرف کانتر پرستاری بخش رفتم ، یکی از پرستارها مرا شناخت و سلام کرد وپرسید : دکتر شما این دختر را میشناسید ؟
باز هم نمیدانم چرا گفتم: “بله بفرمائید این کارت ملی اوست فایل را تکمیل کنید” .
و درادامه بخاطر اینکه بدانند که نگران اش هستم گفتم:
با وجود بودن شما خاطرم جمع است که مواظبش هستید، مثل اینکه نیازی به” ای ـ سی ـ یو” بردنش نبوده، اینطور که دکتر (حق پرست) گفت باید تا فردا ظهر بهوش بیاید.
او مشغول نوشتن فایل شد وپس از مدتی کارتش را به من پس دا د.
ــ متشکرم خدا حافظ.
در اورژانس جریان را برای منوچهر گفتم واز او هم خدا حافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم.
ساعت چهار صبح بود که ، در اتاق خواب آپارتمان یک خوابه، شهرکی در شرق تهران به کمک یک قرص خواب آور چند ساعتی را توانستم بخوابم.
نه صبح ، در حال خوردن صبحانه بودم که صدای موبایل از کیف
آن دختر بصدا در آمد.
الو…الو ..آتنا..
ــ بفرمائید خواهش میکنم.
الو ببخشید مثل اینکه عوضی گرفتم.
ــ نه خانم لطفا قطع نکنید ، درست گرفتید ، گوشی آتنا است در دست من .
پیدایش کردید؟
ــ بله یه جوری میتونم بگم بله، میتونم اسم شما را بپرسم؟
من “فرح ناز” هستم همکلاسی آتنا ، امروز نیامده بود دانشگاه نگرانش شدم.
ــ خانم خیلی از آشنائی با شما خوشحالم من دکتر (شهرام) هستم وبقول خارجی ها یک خبر خوب ویک خبر بد برای شما دارم. خبر بد اینکه آتنا دیشب با یکی از دوستانش که چه عرض کنم …! دراتومبیل او ،تصادف کرده است.
آخ…آخ..
ـــ وخبر خوب اینکه حالش خوب است و در بیمارستان….بستری است.
آخ …آخ چه اتفاقی دیروز بعد از ظهر بمن گفت امشب مهمانم، اما نمیدانستم کجا؟ منهم زیاد نپرسیدم باعجله ازش خداحافظی کردم ،ببخشید حالا من کجا میتونم شما واو را ببینم ؟
ـــ من تا یک ساعت دیگه میرم بیمارستان سری بهش میزنم ، اما شیفت شروع کارم از ساعت سه بعد از ظهر است ، چند تا کار دارم انجام میدم ودوباره برمیگردم وتا آخر شب هستم.
شما در همان بیمارستان کار میکنید؟
ـــ بله آدرسش را برایتان روی همین شماره میفرستم ، طبقه پنجم بخش زنان بستری است.
متشکرم دکتر منهم تا ساعت یک در دانشگاه هستم بعد از آنجا مستقیم میایم بیمارستان .
ــ اگر ایرادی نداره لطف کنید علت غیبت او را به دانشگاه اطلاع دهید.
چشم حتما این کار میکنم . خدا حافظ
ـــ خدا حافظ ، روز خوبی داشته باشید.
در حافظه تلفن آتنا شماره تلفن های پدرش و شماره خانه پدری او در شهرستان محل تولد ش، وچند شماره تلفن دیگه که اسمی هم نداشت بچشم می خورد . من فعلن صلاح ندانستم تصادف او را به آنها اطلاع بدهم ، نمیخواستم آنها را که در راه دور هم هستند، نگران کنم.
در بیمارستان مسقیما به طبقه پنجم رفتم . پرستاران دیشب نبودند ، وآتنا در اتاقش نبود ، از بخش سراغش را گرفتم گفتند او را برای سی تی اسکن برده اند ولی سوپر وایز بخش وقتی مرا شناخت.
پرسید: بیمار شماست؟
ــ نه از آشنا هاست، دکتر (حق پرست) پزشک معالج اوست میخواستم بدانم وضعیت حالش نسبت به دیشب که بیهوش بوده چطور است؟
صبح که من دیدمش علائم هشیاری در او کم کم دیده میشد.
ـــ ماساژ کف پا.
بله و تکان دادن یکی از انگشت های دستش.
گفتم خدا را شکر ، من بعد از ظهر برمیگردم، یکی از دوستانش هم تا آنموقع برای ملاقاتش میاید.
خداحافظی کردم ورفتم.
هوای سنگین وغبار آلود، مانند چتری بر روی کلان شهرتهران افتاده بود، و تنفس را تا حد خفگی مشگل میکرد، رادیو ماشینم روشن بود و خبر میداد که میزان آلودگی در محله هائی که نام میبرد از حد مجاز گذشته است وازبچه ها وبیماران وافراد مسن میخواست تا حد امکان از خانه خارج نشوند،اداره هواشناسی هم خبروارونگی هوا،اصطلاحی که بجای آلودگی هوا بکار میبردند را، برای چند روز آینده ، هم پیش بینی میکرد. خبری از باد وباران پائیزی نبود.
خوشبختانه چند کاری را که داشتم در حول وحوش بیمارستان وخارج از محدوده ترافیک در شمال تهران بود.
گره کراواتم را کمی شل کردم، من کراوات زدن را زیاد دوست ندارم ،اما بخاطر مخالفت با این قانون جاهلانه ،که مثل هزاران قانون نانوشته دیگرکه از اول انقلاب بر فرهنگ وزندگی ما تحمیل کرده اند، اکثر روزها با کراوات در محل کارم حاضر میشوم، هر چند که تا آخر شب دوام نمی آورم واز گردنم به جیبم میرود.
و آن جماعت تند رو وبی سوادی ،که برای هرچیز بی دلیلی مزاحم مردم میشوند، با پزشگان کاری ندارند، چرا که میدانند بالاخره روزی نیازشان به آنها می افتد. من وبسیاری از همکارانم با همین نیت مخالفت ، که در واقع نوعی مبارزه خاموش است، همیشه ازلباسهای مرتب همراه با کراوات استفاده میکنیم ،که از نظر روانی درروحیه بیماران هم ،بی تاثیر نیست.
ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود ، که به بیمارستان برگشتم در رخت کن روپوش سفیدم را پوشیده ومستقیما بسراغ آتنا رفتم.
دخترجوان و نسبتازیبائی ،لاغراندام با قدی متوسط ، بامانتوسرمه ای وروسری گلداری که فقط نیمی از موهای خوش رنگش را پوشیده بود، در کنار تخت خواب آتنا ایستاده بود ، چند نفر دیگر هم در اتاق به ملاقات دو بیمار دیگر آمده بودند.
مرا که دید سلام کرد .
ـــ سلام شما باید “فرح ناز” خانم باشید.
بله ببخشید شما را نشناختم ، آقای دکتر شهرام از ملاقات با شما خوشحالم.
ـــ متشکرم ، از حال دوستان بگوئید .
من که آمدم چشمهایش را باز کرد.
ـــ چه خوب، حرف هم زد؟
نه ولی از نگاهش فهمیدم مرا شناخت، و دستم را فشار داد.
ـــ مثل اینکه فعلن خواب است.
بله ، من نیم ساعتی هست که اینجا هستم دلم میخواهد جریان تصادفش را بیشتر بدانم.
ـــ برای صحبت کردن اینجا بالای سر بیمار جای مناسبی نیست، من برای صرف ناهار می روم به رستوران بیمارستان ، از شما خواهش میکنم ناهار مهمان من باشید، غذا های رستوران ما با غذا های بیماران فرق میکند.
متشکرم من ناهاررا در دانشگاه خورده ام.
ـــ خوب ، شما را به نوشیدن چای یا نوشابه دعوت میکنم.
در ناهار خوری بیمارستان جریان تصادف دیشب را از اول برایش گفتم وفراری دادن راننده آن مازاراتی که همراه آتنا بود را هم شرح دادم.
او هم گفت که آتنا از شهرستان آمده و در رشته حسابداری دانشگاه آزاد با هم درس میخوانند، از وضع زندگی خانوادگی اش درست چیزی نمی دانست اما گفت: آتنا در طبقه بالای یک خانه در انتهای خیابان نظام آباد با دختری که دریک فروشگاه بزرگ کار میکند هم خانه است.
ومیدانست که با تدریس خصوصی خرج زندگی اش را درمیاورد.
از این گفتگو خیلی چیز ها دستگیرم شد و گمانه هائی هم در ذهنم شکل گرفت، باید منتظر بمانم تا او از بیمارستان مرخص شود واز زبان خودش نحوه آشنائی اش را با آن پسر ، که به نظر من کمال نامردی را با او کرده بود، بدلیل اینکه نه خودش ونه هیچ کس از طرف او سراغی ازش نگرفت را ، بشنوم.
از” فرح نا” خداحافظی کردم و برای برداشتن گوشی معاینه ام دوباره به رخت کن رفتم ، منوچهر را آنجا دیدم ، پس از سلام واحوال پرسی معمول پرسیدم:
ـــ توکه امروز باید offباشی ! مگه حمید نیامده؟
چرا تا ساعت ۱۲ اینجا بود، زنگ زد به بمن میخواست بره شمال پیش فک وفامیل های زنش گفت اگه میشه تا ساعت ۳که تومیائی من بیایم جایش وایسم میگفت به تو تلفن کرده جواب ندادی.
ـــ گفتم آره گوشی ام توماشین جا مونده بود… راستی منوچهر تو دکتر (حق پرست)را میشناسی.
آره بابا دوره تخصصی جراحی را تازه تموم کرده میگن تو دانشکده تمام سالها جز شاگرد اولی ها بوده، خیلی ازش تعریف میکنند.چطور مگه،.. وبا لبخند ملیحی پرسید:
حال مریض خوشکله دیشب چطوره؟بهوش آمده؟
ـــ دکتر (حق پرست) که دیشب جراح اش بود میگفت ضربه به سرش سطحی بوده وبه مغز آسیبی نرسیده کارش خیلی درسته چون میگفت تا ظهر امروز بهوش میاید ، خداراشکر بهوش آمده اما من دیدمش خواب بود…. در ادامه گفتم وضع در مانگاه چطوره مثل همیشه شلوغه؟
نه زیاد اما مثل اینکه چند نفری منتظر تو هستند.
اورژانس بیمارستان ،روزها به درمانگاه وصل است وبیشتر مریض هایش روی دوش پزشگان عمومی است، چون دکتر های متخصص به نوبت هر کدام یک روز در هفته برای ویزیت بیماران میایند.
بعضی ازبیماران هم به دکترخاصی توجه بیشتری دارند،به اصطلاح میگویند فلانی دستش خوب است من هم مثل سایر همکارانم تعدادی از این دست بیماران را دارم که هر چند وقت یک بار میایند.
بعد از چند بیماری را که دیدم یک افسر نیروی انتظامی با دختر۱۴ ــ ۱۵ ساله اش آمد از همان دسته اشخاصی که مرا برای طبابت قبول دارند. و من او را چندین بار دیگر دیده بودم.
سلام ـــ سلام خیر باشه جناب سروان.
آقای دکتر دخترم چند روزی است دلش درد میکنه داروهائی راکه تو خونه داشتیم بهش دادیم ،خوب نشده.
ـــــ دخترم اسمت چیه؟
نازنین.
ـــ چند سالته؟ کلاس چندمی؟
۱۵ سالمه کلاس سوم راهنمائی هستم.
ـــ حتمن تو مدرسه از این لواشک وآلو چه ها خوردی ، عیب نداره بروعزیزم رو تخت بخواب تا بیایم معاینه ات کنم.
وقتی پشت پرده پاراوان داشتم معاینه اش میکردم، آهسته از وضع پریودش پرسیدم وعلت دل دردش را فهمیدم.
به پشت میز بر گشتم و گفتم:
ــــ جناب سروان چیز مهمی نیست نگران نباشید برایش دو تا قرص می نویسم که از هرکدام روزی یکی بخورد.
آقای دکتر آزمایش نیاز نداره؟
نه فعلن، این قرص ها حتمن آرامش میکنه .اگه تا چند روز دیگه دردش ادامه پیدا کرد بیارید تا برایش آزمایش بنویسم …. و در ادامه
گفتم:جناب سروان دیشب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب درچها راه…. نزدیک بیمارستان یک تصادف اتفاق افتاد که من همانجا تو ماشین خودم پشت چراغ قرمز ایستاده بودم…. و در ادامه کل ماجرا را برایش تعریف کردم….. وگفتم: بنظرم پسره از اون بچه پول دار ها است.
گفت: دیشب پست من نبود اما از بچه ها ئی که دیشب بودند پرس وجو میکنم بشما میگم.
کارتم را بهش دادم گفتم :”به موبایلم زنگ بزنید لطفن”
خدا حافظ ــــ خدا حافظ
شب دوباره بدیدن آتنا رفتم، بیدار بود وکاملن بهوش آمده بود، ابتدا
فکر کرد دکتر معالجش هستم .
گفتم : خوشحالم که حالت خوب شده وبهوش آمده ای …. و در ادامه ماجرای تصادف ورساندنش به بیمارستان را برایش تعریف کردم ولی فراری دادن آن پسر از بیمارستان وچگونگی آشنائی اش را با او نپرسیدم وجالب اینکه او هم سراغی از آن پسر نگرفت، فقط سراغ کیف وموبایلش را گرفت ، رفتم و از داخل ماشینم برایش آوردم.
ـــــ بفرمائید اینهم کیف شما …. و کارتم را هم به او دادم .
پرسید: شما هم در همین بیمارستان کار میکنید؟
ــــ بله عزیزم ، سفارش ات را به پرستار های بخش کرده ام فردا هم از ساعت سه بعد از ظهر شیفتم شروع میشه اما سعی میکنم فردا قبل از ظهر سری به شما بزنم. اگه کاری داشتی میتونی به من زنگ بزنی.
چشم ها، بسیاری اوقات حالات درونی آدمها را نشان میدهند و من در چشم های او احساس اعتماد وصداقت را نسبت به خودم دیدم وبا زبان نگاه محبت اش را به من ابراز داشت وگفت:
“خیلی از شما متشکرم خدا بشما خیر بده دکتر”.
از اوتشکر وخداحافظی کردم، وامید وار شدم به اینکه بتوانم به او که تقریبا داشتم مطمئن میشدم با این تصادف از یک فریب بزرگ نجات یافته است، خدمتی بکنم.
دو روز بعد افسر نیروی انتطامی باموبایلم تماس گرفت، بسیار با احتیاط و در لفا فه سخن میگفت.
“آقای دکتر سلام حالتون چطوره؟”
ـــ خوبم خیلی متشکرم چه خبر؟
” همانطور که خودتون تعریف کردید بوده یک اتومبیل سانتافه با یک مازاراتی زرد تصادف کرده بودند که این طور که کارشناسی میگه سانتافه به قسمت عقب مازاراتی خورده که اگه کمی جلو تر زده بود تصادف با تلفات همراه میشد وخوشبختانه سرعت سانتافه هم زیاد نبوده. دکتر ما هر چند شب یکبار از این تصادف ها در این منطقه بین اتومبیل های مدل بالا داریم، بچه پول دارها هستند دیگه!
ــــ حال دخترتون چطوره؟
” خوبه الحمدالله دردش برطرف شده.”
ـــ یادتون باشه همانطور که گفتم قرص هارا باید چند روز پس از بهبودی ادامه بده.
“چشم دکتر چشم”
ـــ متشکرم که تلفن کردی روز خوبی داشته باشید ..خدا حافظ.
“ممنونم دکتر خداحافظ”
چند روزی را که (اتنا )در بیمارستان بود من ودوستش (فرح ناز) مرتب به اوسر میزدیم، یکروز هم چند تا از هکلاسی های دانشگاهش به ملاقاتش آمده بودند ، گویا هم خانه اش از تصادف او مطلع شده بود وتلفنی با او در تماس بود. دو بیمار هم اتاقی اش از او راجع به بمن سئوال کرده بودند ،و او هم گفته بود که از اقوام است. این را خودش بعد ازمرخص شدنش از بیمارستان به من گفت. پدر ومادرش راهم تلفنی در جریان گذاشت ولی مثل همه نوجوانها واقعیت بودنش با آن پسر وساعت وقوع تصادف را بدرستی نگفته بود. واز من خواست که حرفی در این باره به آنها نگویم.
روزی که قرار بود مرخص شود من در خانه بودم تلفن زد وگفت دفتر چه بیمه اش همه مخارج بیمارستان را تقبل نمیکند وبیمه دانشجوئی اش هم شرایط خاصی برای پرداخت این گونه هزینه ها دارد که شاملش نمیشود. با حسابداری بیمارستان تماس گرفتم ومابقی هزینه را تقبل کردم. واو با همراهی دوستش از بیمارستان مرخص شد. از همان جا دوباره با من تماس گرفت وخیلی تشکر کرد.وخبر داد که پدرش دارد به دیدارش میاید و گفت پدرم خیلی مایل است شما را ببیند.
ـــ من فردا از صبح در بیمارستان هستم تا ساعت سه بعد از ظهر بعد از آنجا بسیار خوشحال میشوم که ایشان را ببینم.
” خیلی ممنون ما ساعت سه درب بیمارستان هستیم”
آنها را به رستورانی که همیشه خودم میرفتم دعوت کردم و با پدرش که مردی ریز نقش با ریش جوگندمی وصورتی گرد وکلاهی شاپو وکت وشلوار راه راهی مشکی در تن ، آ شنا شدم ، آدم کم حرفی بود وچندین بار از محبت های من نسبت به دخترش قدردانی کرد ودست آخر یک بسته اسکناس از جیبش در آورد وگفت:
“بابت اضافه مخارج بیمارستان که پرداخت کرده اید هرچه هست بفرمائید تا تقدیم کنم”.
پول را برگرداندم طرف ( آتنا) وگفتم :
ــ لازم نیست این را به آتنا جان بدهید تا خانه اش راعوض کند واتاقی نزدیکتر به دانشگاهش بگیرد.
این حرف را برای این گفتم چون در مدت بستری بودن آتنا در بیمارستان به بسیاری از اطلاعات راجع به زندگی او و جریان آنشب حادثه، از زبان دوستش پی بردم. آتنا فرزند آخر یک خانواده پر جمعیت ومتوسط بودکه پدرش با یک مغازه کوچک میوه فروشی خانواده عیال وارش را اداره میکرد . آتنا که برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود، اتاقی درطبقه دوم یک خانه دو طبقه ، با دختری که چندین سال از خودش بزرکتر و در یک فروشگاه بزرگ کار میکرد، هم خانه بود. این دختر که گویا از شوهرش جدا شده بود، اینطورکه “فرح ناز” در چندین بار ملاقاتی که با اوداشته، دستگیرش شده بود بسیار لوند واهل عیش ونوش بوده وپایش به مهمانی های خصوصی بچه پول دارها، به اصطلاح تازه بدوران رسیده باز شده بود .
بعدها خود آتنا برایم تعریف کرد که در آن شب کذائی به تحریک آن دختر برای نخستین بار والبته آخرین بار بوده که با او به یکی از این مهمانی ها میرود ، میگفت:
«مشروب وغذا های فراوانی بود ولی من مشروب نخوردم وخیلی زود تر از پایان مهمانی درست بعد از صرف شام از آنها خواستم برایم یک آژانس بگیرند تا بروم ، اما (بهزاد )اصرار کرد تا بمانم او مرا به خانه میرساند، به هم خانه ام گفتم من میترسم با او بروم ولی او گفت:
” نترس این پسر یکی از فرمانده هان سپاه است که پدرش صاحب چندین شرکت بزرگ است کاری با تونداره، خاطرت جمع باشد دختر تو دست وبالش خیلی هست”. ،
«ا ما او که حسابی مست بود در بین راه چندین بار میخواست بمن دست بزند که من مقاومت میکردم، ولی او مرتب تو خیابانها دور میزد ومن داشتم اعتراض میکردم که ناگهان اون تصادف اتفاق افتاد ومن دیگر چیزی نفهمیدم».
این حرف ها را یک ماه بعد از بیرون آمدنش از بیمارستان و در ادامه آشنائی بیشتر با من برایم تعریف کرد.
منوچهر وحمید که از دوران دانشکده با هم دوست بودیم سر بسر من میگذاشتند و میگفتند:
“کی باید شیرینی عروسی ات را بخوریم خانواده اش که تو راپسند کردند هر وقت میایند تهران بتو سر میزند”
در جواب آنها میگفتم :
ـــ بخدا قسم اصلا نظری به او ندارم ثانیا اگر من زودتراز اینها ازدواج کرده بودم الان باید دختری نزدیک به سن او داشتم عروسک بازی که نمیخوام بکنم.
دوستانم حق داشتند که چنین تصوراتی بکنند ، چون آتنا هروقت یکی از فامیل هایش به تهران میامد،او را به بیمارستان میاورد تابا من آشنا کند .وبدین ترتیب خانواده اش با من بسیار صمیمی شدند.از سوئی من برخلاف آنها که بعد ازاتمام دانشکده بلافاصله ازدواج کردند ، همچنان مجرد مانده بودم و وقتی کسی سئوال میکرد چرا تا کنون ازدواج نکرده ام میگفتم :”مورد دلخواه پیش نیامده”.
آتنابه کمک من خیلی زود توانست در همان شهرکی که من ساکن بود اپارتمان یک خوابه ای پیدا کند، وبا اعتمادی که بمن پیدا کرده بود خیلی از رازهایش را به میگفت وگاهی هم با من در مورد های مختلف مشورت خواهی میکرد. مسئله ای که برایش پیش آمده بود اینکه تصمیم گرفته بود که از (بهزاد) شکایت کند ، ولی گویا چندین تلفن به او زده بودند وتهدیدش کردند که اگرشکایت کنی یا خبر را در فضای مجازی انتشار دهی خودت وخانواده ات در دردسر بدی می افتید. از من نظر خواهی کرد گفتم :
ـــ خدا را شکر کن که از دامشان رهائی یافتی و سلامتی ات را هم بدست آوردی ، فعلن مملکت در دست این مافیای، بقول دکتر شریعتی زر وزور وتزویر است ، اینها بقول معروف به صغیر وکبیر رحم نمکنند. نمونه اش را در سال ۱۳۸۸ دیدیم، چند سال پیش هم پسر یکی از این آخوند های مزدور با اسلحه کمری اش یک پاسبان بی گناه را کشت ولی محاکمه را طوری ساختند که پاسبان را مقصر دانستند،وخانواده اش را تهدید کردند که دنبال پرونده نباشند.آتنا جان از این نمونه ها در این کشور خیلی زیاد است تا کی شود که این خونهای به نا حق ریخته گریبان اینها را بگیرد .
دو سال بعد آتنا به شهر زاد گاهش برگشت، و مدتی بعد با پسر خاله اش که از کودکی با هم بزرگ شده و دلبسته یکدیگر بودند ازدواج کرد، داماد هم لیسانس عمران گرفته بود ولی در مغازه فرش فروشی پدرش در همان شهر کار میکرد.برای شرکت در جشن عروسی اش به شهرشان رفتم وچند شبی رامهمانشان بودم که چقدراحترام گذاشتند و بمن خیلی خوش گذشت . در جریان این سفر سرنوشت آینده من رقم خورد.میخواهید بدانید چرا ؟ ادامه داستان را بخوانید.
******************
من از دوران کودکی ونوجوانی شروع به کتاب خواندن کرده ام علت این علاقه به کتاب را مرهون پدرم میدانم که از وقتی بیاد دارم کتابخانه کوچکی داشت، وبتدریج بر قفسه هایش می افزود وخودش آدم کتاب خوانی بود و همیشه کنار رختخواب وزیر تشکچه ای که می نشست کتاب دیده میشد.
اما دوستانی که در طول زندگی یافته بودم ،در میانشان کتاب خوانها کمتر بودند، مثلا منوچهر دوست وهمکارم جز کتابهای درسی ومقالات ومجله های پزشکی کتابهای دیگری را نمیخواند ،که البته اگر نبود این مطالعات علمی وتخصصی بشر بدین جا نمی رسید ، اما حمید به کتابهای تاریخی علاقه مند بود با من در مورد آنها صحبت میکرد.
اینها را گفتم تا برسم به اینکه در آن سه شبی که مهمان خانواده آتنا بودم ، دختر جوانی که چهره ای سفید ونسبتا زیبا با هیکلی باریک اندام با قامتی متوسط ،که چشمان سیاه جذابی هم داشت ونشان نمیداد که سنش ازسی گذشته باشد ،رادرمیان جماعت مهمانها چندین بار دیدم.
روزی هنگامی که به خانه پدر آتنا که مادرش خاله او میشد آمده بود کتابی دردست داشت، ابتدا فکر کردم ازآن دست کتابهای رمان زنانه است ،که جدیدا خیلی ببازار آمده و در دست زنان ودختران جوان دیده میشود ، اما چون او را چندین بار دیگر دیده بودم کنجکاو شدم ببینم چه کتابی در دست دارد.
ـــ می بینم شما هم اهل مطالعه هستید.
” بله من کتاب زیاد میخوانم در واقع بیشتر اوقات فراغتم را با مطالعه میگذرانم”.
ـــ چه خوب میتونم بپرسم در چه زمینه ای، چون بعضی ها فقط تاریخی میخونن بعضی فقط رمان.
” من در همه زمینه ها تاریخی ، عرفانی وداستانی ، گاهی هم کتاب شعر”
صدای ظریف ودلچسبی داشت ورفتاری موقرانه، و لباسی هم.
ــــ میتونم بپرسم کتابی که در دست دارید چیه؟
” بله این را امروز خریدم، از کتاب فروشی آشنائی که کتابها خوب وتازه ای که برایش میاید به من میگه. بفرمائید ببنید.”
ـــ متشکرم .. چه خوب کتاب« مردی در تبعید ابدی» اثر روان شاد (نادر ابراهیمی).
” مگه نادر ابراهیمی فوت کرده؟”
ـــ بله متاسفانه چند سالی هست که ایشون فوت کرده. میدونید این کتاب در باره کیست؟
” بله در مقدمه اش نوشته شده در باره (ملا صدرا) فیلسوف بزرگ اسلامی است.
ـــ زندگی ( ملا صدرا) را بصورت داستانی زیبا وخواندنی در آورده است، من با زنده یاد (نادر ابراهیمی) از دوران دبیرستان آشنا شدم با کتاب (انسان ــ جنایت ــ احتمال) که ممکن است بجای خط تیره حرف “و”باشد.
“پس شما باید همه کتابهایش را خوانده باشید ”
ــــ نه همه کتابهایش ، چون ایشان از نویسندگان قدیم ایرانی است که کتابهای زیادی نوشته است ،و مشهور ترین کتابش که در چندین جلد است(آتش بدون دود) نام دارد،که من تاکنون نخوانده ام، ولی چند ین کتاب از اوراخوانده ام ،از جمله همین که شما ،چاپ یازدهمش را گرفته اید ،من چند سال پیش از نمایشگاه کتاب خریدم.
و در ادامه گفتم : من بسیار دوست دارم با کسانی که اهل مطالعه هستند زیاد حرف بزنم ببخشید که زیاد حرف زدم .
“نه خواهش میکنم خیلی استفاده کردم ”
این ملاقات در آخرین روز سفر من در شهر زیبای آنها که طبیعت زیبا وتفرجگاه های خوبی هم در اطراف شهر داشت، برایم بسیار خوش یمن بود ، چرا که بعدا بوسیله تلفن ادامه پیدا کرد وکوتاه زمانی بعد از او تقاضای ازدواج کردم .
او که نامش (مهناز)بود، تحصیلات به اصطلاح عالیه نداشت وفقط تا دیپلم خوانده ،و یک ازدواج ناموفق راهم پشت سر گذاشته بود، ابتدا همه اینها را صادقانه بمن گفت واز من خواست بیشتر فکر کنم مبادا که بعدا پشیمان بشوم.
ـــ نه عزیزم مطمئن باش من پشیمان نخواهم شد، چون اعتقاد دارم سواد داشتن با مدرک نیست از سوئی هرکس میتواند ازدواج نا موفق داشته باشد ، احتمالن او تو را درک نمی کرده است.
” بله دقیقا همین طور است او با کتاب کاملا بیگانه بود ، از اقوام بود و مهندسی برق را هم خوانده بود.
ــــ میدانم از از این دست آدمها من زیاد میشناسم بهمین دلیل تیراژ کتاب در کشور ما اینقدر پائین است.
سر انجام او با خواسته من موافقت کرد و ما باهم ازدواج کردیم.
فقط یک سئوال برای من باقی ماند او چگونه با وجود داشتن یک پدر کشاورز ودام دار ومادری بیسواد وبرادرانی که بعد و حتی قبل ازگرفتن دیپلم هر کدام به شغلی آزاد رو آورده بودند، وهمه با کتاب بیگانه ،اینقدر با آنها از نظر فکری وعلاقه شخصی به کتاب تفاوت داشت، دقیقا مثل پدر خودم که برادران ،خواهران وپدر ومادرش هیچ کدام اهل مطالعه وکتاب خوان نبودند. (مهناز) در پاسخ گفت:
«نمیدانم اما از وقتی خواندن ونوشتن را یاد گرفتم هر روزنامه یا مجله ای که بدستم میرسید با دقت وتا آخر می خواندم تا رسیدم به کلاسهای بالا تر وبا رمانهای تاریخی به کتاب خوانی علاقه مند شدم که همچنان آن علاقه در من زنده وپایدار است» .
ـــ میدانی بودائیها وبسیاری از عرفا وشعرا ایرانی در قرنها پیش واکنون هم عقیده ای بنام (اکنکار)بر این باورند که روح انسان چندین بار در قالب جسم های مختلف چه بصورت زن یا مرد به زمین باز میگردد، تا به تکامل معنوی نایل شوند، این است که در خانواده می بینید یکی بشدت مذهبی متعصب میشود، یکی بی اعتقاد یکی بدنبال عرفان میرود ودیگری بدنبال لذت های دنیوئی.
اما در هر صورت من به آن کسی که به دنبالش برای همسری میگشتم دست یافتم ، بسیاری از اوقات با هم راجع به کتاب ،عرفان، شعر واین گونه مباحث ساعتها سخن میگوئیم، گاهی به او میگویم:
ــ یک حادثه در یک شب سرد پائیزی، چگونه مرا وتو را بهم رساند،ومرا به خواسته ام رساند.
میگوید:
«ومنهم»
حالا مدتها است از تهران پر از دوده وشلوغی، به شهر( مهناز )کوچ کرده ایم . ودر مطبی که دایر کرده ام او دستیار من است.
ساعت یک ونیم بعد از نیمه شب بود،پشت چراغ قرمز یک چهارراه در اتومبیل پراید خودم اولین ماشینی بودم که ایستادم، چون چراغ تازه قرمز شده بود، ناگهان یک اتومبیل”مازارتی” زرد رنگ دو در با سرعت از بغل من گذشت وبدون توجه به چراغ قرمز وارد چهارراه شد، وهم زمان با یک اتومبیل سفید رنگ شاسی بلند “سانتافه”که از جهت مخالف میامد تصادف کرد.
اولین بار بود که صحنه یک تصادف را بطور زنده میدیدم ، برای یک لحظه ترسیدم ،چون هر آن ممکن بود من وماشنیم را بی نصیب از آن تصادف نگذارند.
اما اتومبیل “سانتافه” بعد از برخورد با آن “مازاراتی” چرخید وبطرف جدول وسط خیابان روبروی من رفت وهمان جا توقف کرد، ولی اتومبیل “مازاراتی” که بشدت از سمت راست راننده آسیب دیده بود مستقیما بطرف نبش چهارراه رفت، وبا چرخهای جلودر یک چاله که از تقاطع جوی های خیابانهای ایجاد شده بود افتاد در حالیکه چرخهای عقبش کمی بالا آمده و هم چنان می چرخید،ایستاد.
چهار دختر وپسری که در “سانتافه ” بودند چون تمام ایر بک های ماشینشان باز شده بود فورا از ماشین پیاده شدند. اما دو سرنشین “مازاراتی” که راننده آن پسر جوان آلامد پوشی بود ویک دختر جوان در کنارش در اتومبیل شان مانده بودند .
من وچند نفر دیگر بطرف آنها دویدیم، خوشبختانه هر دو کمر بند هایشان را بسته بودند، اما نمیدانم چرا ایر بکهای شان باز نشده بود.
ابتدا پسررا بیرون کشیدیم ،رنگش به شدت پریده واز درد دستش ناله میکرد چند جای صورت ودستش هم زخمی شده بو د اما بهوش بود.ولی دختر جوان که روسری گلدارش از سرش افتاده بود ،نیمی از چهره اش با خونی که از سرش جاری شده بود، آغشته وبیهوش بود، او را هم از درب راننده به زحمت بیرون آوردیم و باتفاق یک مرد میان سالی که به کمک آمده بود، به ماشینم خودم رساندم و در صندلی عقب خواباندم وفورا از همان جا دور زده وبطرف بیمارستان محل کار خودم رفتم.
بیمارستان زیاد از چهارراه دور نبود ،ومن تازه شیفتم را تحویل همکارم داده و در راه بازگشت به خانه بودم، که این اتفاق افتاد.
پرستارها وکارکنان بخش اورژانس که موضوع را شنیدند فورا برانکا رابه ماشین من رساندند ودخترجوان وزیبا را که یک مانتوی آبی رنگ تنش بود وروسریش را روی بدنش انداخته بودندآوردند.
یکی ازمردانی که برانکا را حمل میکرد کیف قرمزرنگ زنانه ای را بمن داد وگفت :«این در ماشین شما بود»
منوچهر همکارم که مشغول ویزیت یک بیمار بود کارش را رها کرد وآمد وگفت:«وای چه شده!» وپس از یک معاینه سطحی دستور
داد اورابه اتاق عمل ببرند.
من خیلی فوری جریان را برایش گفتم.
گفت: « بچه های شیفت اتاق عمل هستند ، منم خودم هستم با هاشون در تماسم ، تو میتونی بری خونه.»
گفتم: “من با او، تا اتاق عمل میرم”. وهمراه با او به طبقه سوم که اتاق عمل درآنجا قرار داشت رفتم. با وجود اینکه بسیار مشتاق بودم با او به اتاق عمل بروم، اما نرفتم، تازه دوماه بود که به آن بیمارستان رفته بودم ،با پرسنل اتاق عمل هم بخوبی آشنا نبودم، از طرفی میدانستم بدون لباس مخصوص(گان) نمیشود وارد اتاق عمل شد.
دل نگران روی صندلی، درسالن پشت اتاق ریکاوری نشستم.
نیمساعتی گذشت ،که خانم پرستاری از اورژانس بسراغم آمد و
گفت:« دکتر، پلیس ها آمده اند میخواهند از شما چند سئوال بپرسند»
همراهش رفتم ، در اورژانس یک افسر پلیس همراه دو مامور دیگر مشغول صحبت با منوچهر بودند و یکی از آن دو مامور درحال نوشتن گزارش بود .
سلام کرده وخودم را به افسر پلیس معرفی کردم و در ادامه تمام آنچه را که دیده بودم ورساندن آن دختر جوان به بیمارستان را مفصلا توضیح دادم. پلیس مشخصات آن دختر جوان را میخواست ومن نمیدانم چرا از داشتن کیف آن دخترکه آنرا در روی صندلی سالن اتاق عمل جا گذاشته بودم حرفی نزدم. فقط گفتم فعلا در اتاق عمل است وبیهوش. منوچهرهم ازاوضاع حالی آن پسر جوان راننده “مازاراتی ” که گویا بعد از من یک راننده دیگر او را به بیمارستان رسانده ورفته بود ، به افسر پلیس توضیح داد.
در این هنگام یک زن میان سال با چادر مشکی همرا ه با دختر جوانی که با مانتو وروسری بود وارد شدند وسراغ پسر جوان که نامش “بهروز” بود را گرفتند ، او روی یکی از تخت خوابهای اورژانس خوابیده بود و ناله میکرد، پرستارها در حال پانسمان زخمهایش بودند.
آن خانم مادر، وگویاآن دختر خواهرش بودند چند دقیقه ای بعد مادر آن پسر بطرف افسر پلیس آمد واورا به کناری کشید وآهسته بااو مشغول صحبت شد، منوچهر به سر کارش برگشت ومن همان جا منتظر ماندم ببینم چه میشود. حرکت سر افسر پلیس حکایت از تائید وقبول حرفها آن خانم را داشت . پس از پایان مکالمه آنها پلیس ها رفتند.
خانم چادر پوش بطرف اتاق منوچهر رفت وبا او هم مکالمه کوتاهی کرد، ودقایقی بعد پسر جوان راکه زیر بغلش را گرفته بودند با خودشان بردند.
من هاج و واج به طرف منوچهر رفتم .
وپرسیدم :چطور شد؟ پلیس ها یه دفعه رفتند و اینها هم پسرشان را سریع بیرون بردند .
گفت: خانمه میخواست پسرش را از مهلکه نجات بده او را به یک بیمارستان خصوصی بردند، غلط نکنم از بچه پول دارهای یکی از دم کلفت ها بود، از ترس پیدا شدن سر وکله خبرنگارها او را از اینجا فراری دادند.
ــ سراغی از دختری که با پسرشان در آن ماشین بود نگرفتند؟
گفت: نه بابا اینها فقط از آبروی ریزی علنی توی روزنامه ها میترسند کاری با جان مردم ، الخصوص دختر، آنهم همراه با پسرشان، معلوم است که ندارند.
گفتم :منوچهر اینها از مردم هم نمیترسند،چون رانت خواری وچپاول مال مردم برایشان عادی شده است، فقط میترسند کهسر نخی دست رقیبان خودشان بدهند، در واقع مثل گرکهای گرسنه باید مواظب باشند یه وقت سایر گرگها آنها را ندرند.
این را گفتم ودوباره به طبقه سوم بسراغ آن دختر جوان رفتم که اکنون تقربیا مطمئن شدم طعمه آن پسر بوده ، وچه بسا این تصادف او را از مهلکه بزرگتری رهانیده است.
نیمه ساعتی گذشت که او را با سر باند پیچی شده ولباس مخصوص بیماران در همان حال بیهوشی روی برانکا آوردند کیسه سیاهی پائین پایش بود که لباسها یش در آن قرار داشت و او را بطرف اسانسور بردند. لحظه ای بعد بدنبالش یک دکتر هم سن سال خودم از اتاق ریکاوری هم بیرون آمد، جلو رفتم سلام کرده خودم را به او معرفی کردم . واز احوال آن دختر جویا شدم.
گفت: من دکتر «حق پرست »هستم ازآشنائی با شما خوشحالم دکتر، بنظر میرسد که آسیب جدی به مغز وارد نشده من گمان میکنم تا فردا ظهر بهوش بیاید ، دستور سی تی اسکن هم برایش نوشتم که فردا انجام دهد.
و بلا فاصله گفت : گویا شما او را میشناسید؟
نمیدانم چرا گفتم : بله دختر یکی از آشنا ها است .
گفت: پس لطفن به بخش زنان بروید، میدانید که طبقه پنجم است و مشخصاتش را بگوئید تا در فایلش بنویسند.
در حالیکه از پله ها بسمت طبقه پنجم میرفتم کیفش را باز کرده و از داخلش، کیف کوچکی را پیدا کردم،که چندین کارت از جمله کارتهای ملی و دانشجوئی اش را یافتم.
نامش آتنا بود ومتولد ۱۳۷۳ در یکی از شهرهای مرکزی ایران، کارت دانشجوئی اش ، نشان میداد که دانشجوی یکی از دانشگاه های آزاد تهران در رشته حسابداری است. داخل کیفش یک گوشی موبایل نچندان گران قیمت هم بود.
در طبقه پنجم او را به اتاق سه تخته بردند، که دو زن بیماردیگر هم در آنجا بستری بودند.
بطرف کانتر پرستاری بخش رفتم ، یکی از پرستارها مرا شناخت و سلام کرد وپرسید : دکتر شما این دختر را میشناسید ؟
باز هم نمیدانم چرا گفتم: “بله بفرمائید این کارت ملی اوست فایل را تکمیل کنید” .
و درادامه بخاطر اینکه بدانند که نگران اش هستم گفتم:
با وجود بودن شما خاطرم جمع است که مواظبش هستید، مثل اینکه نیازی به” ای ـ سی ـ یو” بردنش نبوده، اینطور که دکتر (حق پرست) گفت باید تا فردا ظهر بهوش بیاید.
او مشغول نوشتن فایل شد وپس از مدتی کارتش را به من پس دا د.
ــ متشکرم خدا حافظ.
در اورژانس جریان را برای منوچهر گفتم واز او هم خدا حافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم.
ساعت چهار صبح بود که ، در اتاق خواب آپارتمان یک خوابه، شهرکی در شرق تهران به کمک یک قرص خواب آور چند ساعتی را توانستم بخوابم.
نه صبح ، در حال خوردن صبحانه بودم که صدای موبایل از کیف
آن دختر بصدا در آمد.
الو…الو ..آتنا..
ــ بفرمائید خواهش میکنم.
الو ببخشید مثل اینکه عوضی گرفتم.
ــ نه خانم لطفا قطع نکنید ، درست گرفتید ، گوشی آتنا است در دست من .
پیدایش کردید؟
ــ بله یه جوری میتونم بگم بله، میتونم اسم شما را بپرسم؟
من “فرح ناز” هستم همکلاسی آتنا ، امروز نیامده بود دانشگاه نگرانش شدم.
ــ خانم خیلی از آشنائی با شما خوشحالم من دکتر (شهرام) هستم وبقول خارجی ها یک خبر خوب ویک خبر بد برای شما دارم. خبر بد اینکه آتنا دیشب با یکی از دوستانش که چه عرض کنم …! دراتومبیل او ،تصادف کرده است.
آخ…آخ..
ـــ وخبر خوب اینکه حالش خوب است و در بیمارستان….بستری است.
آخ …آخ چه اتفاقی دیروز بعد از ظهر بمن گفت امشب مهمانم، اما نمیدانستم کجا؟ منهم زیاد نپرسیدم باعجله ازش خداحافظی کردم ،ببخشید حالا من کجا میتونم شما واو را ببینم ؟
ـــ من تا یک ساعت دیگه میرم بیمارستان سری بهش میزنم ، اما شیفت شروع کارم از ساعت سه بعد از ظهر است ، چند تا کار دارم انجام میدم ودوباره برمیگردم وتا آخر شب هستم.
شما در همان بیمارستان کار میکنید؟
ـــ بله آدرسش را برایتان روی همین شماره میفرستم ، طبقه پنجم بخش زنان بستری است.
متشکرم دکتر منهم تا ساعت یک در دانشگاه هستم بعد از آنجا مستقیم میایم بیمارستان .
ــ اگر ایرادی نداره لطف کنید علت غیبت او را به دانشگاه اطلاع دهید.
چشم حتما این کار میکنم . خدا حافظ
ـــ خدا حافظ ، روز خوبی داشته باشید.
در حافظه تلفن آتنا شماره تلفن های پدرش و شماره خانه پدری او در شهرستان محل تولد ش، وچند شماره تلفن دیگه که اسمی هم نداشت بچشم می خورد . من فعلن صلاح ندانستم تصادف او را به آنها اطلاع بدهم ، نمیخواستم آنها را که در راه دور هم هستند، نگران کنم.
در بیمارستان مسقیما به طبقه پنجم رفتم . پرستاران دیشب نبودند ، وآتنا در اتاقش نبود ، از بخش سراغش را گرفتم گفتند او را برای سی تی اسکن برده اند ولی سوپر وایز بخش وقتی مرا شناخت.
پرسید: بیمار شماست؟
ــ نه از آشنا هاست، دکتر (حق پرست) پزشک معالج اوست میخواستم بدانم وضعیت حالش نسبت به دیشب که بیهوش بوده چطور است؟
صبح که من دیدمش علائم هشیاری در او کم کم دیده میشد.
ـــ ماساژ کف پا.
بله و تکان دادن یکی از انگشت های دستش.
گفتم خدا را شکر ، من بعد از ظهر برمیگردم، یکی از دوستانش هم تا آنموقع برای ملاقاتش میاید.
خداحافظی کردم ورفتم.
هوای سنگین وغبار آلود، مانند چتری بر روی کلان شهرتهران افتاده بود، و تنفس را تا حد خفگی مشگل میکرد، رادیو ماشینم روشن بود و خبر میداد که میزان آلودگی در محله هائی که نام میبرد از حد مجاز گذشته است وازبچه ها وبیماران وافراد مسن میخواست تا حد امکان از خانه خارج نشوند،اداره هواشناسی هم خبروارونگی هوا،اصطلاحی که بجای آلودگی هوا بکار میبردند را، برای چند روز آینده ، هم پیش بینی میکرد. خبری از باد وباران پائیزی نبود.
خوشبختانه چند کاری را که داشتم در حول وحوش بیمارستان وخارج از محدوده ترافیک در شمال تهران بود.
گره کراواتم را کمی شل کردم، من کراوات زدن را زیاد دوست ندارم ،اما بخاطر مخالفت با این قانون جاهلانه ،که مثل هزاران قانون نانوشته دیگرکه از اول انقلاب بر فرهنگ وزندگی ما تحمیل کرده اند، اکثر روزها با کراوات در محل کارم حاضر میشوم، هر چند که تا آخر شب دوام نمی آورم واز گردنم به جیبم میرود.
و آن جماعت تند رو وبی سوادی ،که برای هرچیز بی دلیلی مزاحم مردم میشوند، با پزشگان کاری ندارند، چرا که میدانند بالاخره روزی نیازشان به آنها می افتد. من وبسیاری از همکارانم با همین نیت مخالفت ، که در واقع نوعی مبارزه خاموش است، همیشه ازلباسهای مرتب همراه با کراوات استفاده میکنیم ،که از نظر روانی درروحیه بیماران هم ،بی تاثیر نیست.
ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود ، که به بیمارستان برگشتم در رخت کن روپوش سفیدم را پوشیده ومستقیما بسراغ آتنا رفتم.
دخترجوان و نسبتازیبائی ،لاغراندام با قدی متوسط ، بامانتوسرمه ای وروسری گلداری که فقط نیمی از موهای خوش رنگش را پوشیده بود، در کنار تخت خواب آتنا ایستاده بود ، چند نفر دیگر هم در اتاق به ملاقات دو بیمار دیگر آمده بودند.
مرا که دید سلام کرد .
ـــ سلام شما باید “فرح ناز” خانم باشید.
بله ببخشید شما را نشناختم ، آقای دکتر شهرام از ملاقات با شما خوشحالم.
ـــ متشکرم ، از حال دوستان بگوئید .
من که آمدم چشمهایش را باز کرد.
ـــ چه خوب، حرف هم زد؟
نه ولی از نگاهش فهمیدم مرا شناخت، و دستم را فشار داد.
ـــ مثل اینکه فعلن خواب است.
بله ، من نیم ساعتی هست که اینجا هستم دلم میخواهد جریان تصادفش را بیشتر بدانم.
ـــ برای صحبت کردن اینجا بالای سر بیمار جای مناسبی نیست، من برای صرف ناهار می روم به رستوران بیمارستان ، از شما خواهش میکنم ناهار مهمان من باشید، غذا های رستوران ما با غذا های بیماران فرق میکند.
متشکرم من ناهاررا در دانشگاه خورده ام.
ـــ خوب ، شما را به نوشیدن چای یا نوشابه دعوت میکنم.
در ناهار خوری بیمارستان جریان تصادف دیشب را از اول برایش گفتم وفراری دادن راننده آن مازاراتی که همراه آتنا بود را هم شرح دادم.
او هم گفت که آتنا از شهرستان آمده و در رشته حسابداری دانشگاه آزاد با هم درس میخوانند، از وضع زندگی خانوادگی اش درست چیزی نمی دانست اما گفت: آتنا در طبقه بالای یک خانه در انتهای خیابان نظام آباد با دختری که دریک فروشگاه بزرگ کار میکند هم خانه است.
ومیدانست که با تدریس خصوصی خرج زندگی اش را درمیاورد.
از این گفتگو خیلی چیز ها دستگیرم شد و گمانه هائی هم در ذهنم شکل گرفت، باید منتظر بمانم تا او از بیمارستان مرخص شود واز زبان خودش نحوه آشنائی اش را با آن پسر ، که به نظر من کمال نامردی را با او کرده بود، بدلیل اینکه نه خودش ونه هیچ کس از طرف او سراغی ازش نگرفت را ، بشنوم.
از” فرح نا” خداحافظی کردم و برای برداشتن گوشی معاینه ام دوباره به رخت کن رفتم ، منوچهر را آنجا دیدم ، پس از سلام واحوال پرسی معمول پرسیدم:
ـــ توکه امروز باید offباشی ! مگه حمید نیامده؟
چرا تا ساعت ۱۲ اینجا بود، زنگ زد به بمن میخواست بره شمال پیش فک وفامیل های زنش گفت اگه میشه تا ساعت ۳که تومیائی من بیایم جایش وایسم میگفت به تو تلفن کرده جواب ندادی.
ـــ گفتم آره گوشی ام توماشین جا مونده بود… راستی منوچهر تو دکتر (حق پرست)را میشناسی.
آره بابا دوره تخصصی جراحی را تازه تموم کرده میگن تو دانشکده تمام سالها جز شاگرد اولی ها بوده، خیلی ازش تعریف میکنند.چطور مگه،.. وبا لبخند ملیحی پرسید:
حال مریض خوشکله دیشب چطوره؟بهوش آمده؟
ـــ دکتر (حق پرست) که دیشب جراح اش بود میگفت ضربه به سرش سطحی بوده وبه مغز آسیبی نرسیده کارش خیلی درسته چون میگفت تا ظهر امروز بهوش میاید ، خداراشکر بهوش آمده اما من دیدمش خواب بود…. در ادامه گفتم وضع در مانگاه چطوره مثل همیشه شلوغه؟
نه زیاد اما مثل اینکه چند نفری منتظر تو هستند.
اورژانس بیمارستان ،روزها به درمانگاه وصل است وبیشتر مریض هایش روی دوش پزشگان عمومی است، چون دکتر های متخصص به نوبت هر کدام یک روز در هفته برای ویزیت بیماران میایند.
بعضی ازبیماران هم به دکترخاصی توجه بیشتری دارند،به اصطلاح میگویند فلانی دستش خوب است من هم مثل سایر همکارانم تعدادی از این دست بیماران را دارم که هر چند وقت یک بار میایند.
بعد از چند بیماری را که دیدم یک افسر نیروی انتظامی با دختر۱۴ ــ ۱۵ ساله اش آمد از همان دسته اشخاصی که مرا برای طبابت قبول دارند. و من او را چندین بار دیگر دیده بودم.
سلام ـــ سلام خیر باشه جناب سروان.
آقای دکتر دخترم چند روزی است دلش درد میکنه داروهائی راکه تو خونه داشتیم بهش دادیم ،خوب نشده.
ـــــ دخترم اسمت چیه؟
نازنین.
ـــ چند سالته؟ کلاس چندمی؟
۱۵ سالمه کلاس سوم راهنمائی هستم.
ـــ حتمن تو مدرسه از این لواشک وآلو چه ها خوردی ، عیب نداره بروعزیزم رو تخت بخواب تا بیایم معاینه ات کنم.
وقتی پشت پرده پاراوان داشتم معاینه اش میکردم، آهسته از وضع پریودش پرسیدم وعلت دل دردش را فهمیدم.
به پشت میز بر گشتم و گفتم:
ــــ جناب سروان چیز مهمی نیست نگران نباشید برایش دو تا قرص می نویسم که از هرکدام روزی یکی بخورد.
آقای دکتر آزمایش نیاز نداره؟
نه فعلن، این قرص ها حتمن آرامش میکنه .اگه تا چند روز دیگه دردش ادامه پیدا کرد بیارید تا برایش آزمایش بنویسم …. و در ادامه
گفتم:جناب سروان دیشب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب درچها راه…. نزدیک بیمارستان یک تصادف اتفاق افتاد که من همانجا تو ماشین خودم پشت چراغ قرمز ایستاده بودم…. و در ادامه کل ماجرا را برایش تعریف کردم….. وگفتم: بنظرم پسره از اون بچه پول دار ها است.
گفت: دیشب پست من نبود اما از بچه ها ئی که دیشب بودند پرس وجو میکنم بشما میگم.
کارتم را بهش دادم گفتم :”به موبایلم زنگ بزنید لطفن”
خدا حافظ ــــ خدا حافظ
شب دوباره بدیدن آتنا رفتم، بیدار بود وکاملن بهوش آمده بود، ابتدا
فکر کرد دکتر معالجش هستم .
گفتم : خوشحالم که حالت خوب شده وبهوش آمده ای …. و در ادامه ماجرای تصادف ورساندنش به بیمارستان را برایش تعریف کردم ولی فراری دادن آن پسر از بیمارستان وچگونگی آشنائی اش را با او نپرسیدم وجالب اینکه او هم سراغی از آن پسر نگرفت، فقط سراغ کیف وموبایلش را گرفت ، رفتم و از داخل ماشینم برایش آوردم.
ـــــ بفرمائید اینهم کیف شما …. و کارتم را هم به او دادم .
پرسید: شما هم در همین بیمارستان کار میکنید؟
ــــ بله عزیزم ، سفارش ات را به پرستار های بخش کرده ام فردا هم از ساعت سه بعد از ظهر شیفتم شروع میشه اما سعی میکنم فردا قبل از ظهر سری به شما بزنم. اگه کاری داشتی میتونی به من زنگ بزنی.
چشم ها، بسیاری اوقات حالات درونی آدمها را نشان میدهند و من در چشم های او احساس اعتماد وصداقت را نسبت به خودم دیدم وبا زبان نگاه محبت اش را به من ابراز داشت وگفت:
“خیلی از شما متشکرم خدا بشما خیر بده دکتر”.
از اوتشکر وخداحافظی کردم، وامید وار شدم به اینکه بتوانم به او که تقریبا داشتم مطمئن میشدم با این تصادف از یک فریب بزرگ نجات یافته است، خدمتی بکنم.
دو روز بعد افسر نیروی انتطامی باموبایلم تماس گرفت، بسیار با احتیاط و در لفا فه سخن میگفت.
“آقای دکتر سلام حالتون چطوره؟”
ـــ خوبم خیلی متشکرم چه خبر؟
” همانطور که خودتون تعریف کردید بوده یک اتومبیل سانتافه با یک مازاراتی زرد تصادف کرده بودند که این طور که کارشناسی میگه سانتافه به قسمت عقب مازاراتی خورده که اگه کمی جلو تر زده بود تصادف با تلفات همراه میشد وخوشبختانه سرعت سانتافه هم زیاد نبوده. دکتر ما هر چند شب یکبار از این تصادف ها در این منطقه بین اتومبیل های مدل بالا داریم، بچه پول دارها هستند دیگه!
ــــ حال دخترتون چطوره؟
” خوبه الحمدالله دردش برطرف شده.”
ـــ یادتون باشه همانطور که گفتم قرص هارا باید چند روز پس از بهبودی ادامه بده.
“چشم دکتر چشم”
ـــ متشکرم که تلفن کردی روز خوبی داشته باشید ..خدا حافظ.
“ممنونم دکتر خداحافظ”
چند روزی را که (اتنا )در بیمارستان بود من ودوستش (فرح ناز) مرتب به اوسر میزدیم، یکروز هم چند تا از هکلاسی های دانشگاهش به ملاقاتش آمده بودند ، گویا هم خانه اش از تصادف او مطلع شده بود وتلفنی با او در تماس بود. دو بیمار هم اتاقی اش از او راجع به بمن سئوال کرده بودند ،و او هم گفته بود که از اقوام است. این را خودش بعد ازمرخص شدنش از بیمارستان به من گفت. پدر ومادرش راهم تلفنی در جریان گذاشت ولی مثل همه نوجوانها واقعیت بودنش با آن پسر وساعت وقوع تصادف را بدرستی نگفته بود. واز من خواست که حرفی در این باره به آنها نگویم.
روزی که قرار بود مرخص شود من در خانه بودم تلفن زد وگفت دفتر چه بیمه اش همه مخارج بیمارستان را تقبل نمیکند وبیمه دانشجوئی اش هم شرایط خاصی برای پرداخت این گونه هزینه ها دارد که شاملش نمیشود. با حسابداری بیمارستان تماس گرفتم ومابقی هزینه را تقبل کردم. واو با همراهی دوستش از بیمارستان مرخص شد. از همان جا دوباره با من تماس گرفت وخیلی تشکر کرد.وخبر داد که پدرش دارد به دیدارش میاید و گفت پدرم خیلی مایل است شما را ببیند.
ـــ من فردا از صبح در بیمارستان هستم تا ساعت سه بعد از ظهر بعد از آنجا بسیار خوشحال میشوم که ایشان را ببینم.
” خیلی ممنون ما ساعت سه درب بیمارستان هستیم”
آنها را به رستورانی که همیشه خودم میرفتم دعوت کردم و با پدرش که مردی ریز نقش با ریش جوگندمی وصورتی گرد وکلاهی شاپو وکت وشلوار راه راهی مشکی در تن ، آ شنا شدم ، آدم کم حرفی بود وچندین بار از محبت های من نسبت به دخترش قدردانی کرد ودست آخر یک بسته اسکناس از جیبش در آورد وگفت:
“بابت اضافه مخارج بیمارستان که پرداخت کرده اید هرچه هست بفرمائید تا تقدیم کنم”.
پول را برگرداندم طرف ( آتنا) وگفتم :
ــ لازم نیست این را به آتنا جان بدهید تا خانه اش راعوض کند واتاقی نزدیکتر به دانشگاهش بگیرد.
این حرف را برای این گفتم چون در مدت بستری بودن آتنا در بیمارستان به بسیاری از اطلاعات راجع به زندگی او و جریان آنشب حادثه، از زبان دوستش پی بردم. آتنا فرزند آخر یک خانواده پر جمعیت ومتوسط بودکه پدرش با یک مغازه کوچک میوه فروشی خانواده عیال وارش را اداره میکرد . آتنا که برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود، اتاقی درطبقه دوم یک خانه دو طبقه ، با دختری که چندین سال از خودش بزرکتر و در یک فروشگاه بزرگ کار میکرد، هم خانه بود. این دختر که گویا از شوهرش جدا شده بود، اینطورکه “فرح ناز” در چندین بار ملاقاتی که با اوداشته، دستگیرش شده بود بسیار لوند واهل عیش ونوش بوده وپایش به مهمانی های خصوصی بچه پول دارها، به اصطلاح تازه بدوران رسیده باز شده بود .
بعدها خود آتنا برایم تعریف کرد که در آن شب کذائی به تحریک آن دختر برای نخستین بار والبته آخرین بار بوده که با او به یکی از این مهمانی ها میرود ، میگفت:
«مشروب وغذا های فراوانی بود ولی من مشروب نخوردم وخیلی زود تر از پایان مهمانی درست بعد از صرف شام از آنها خواستم برایم یک آژانس بگیرند تا بروم ، اما (بهزاد )اصرار کرد تا بمانم او مرا به خانه میرساند، به هم خانه ام گفتم من میترسم با او بروم ولی او گفت:
” نترس این پسر یکی از فرمانده هان سپاه است که پدرش صاحب چندین شرکت بزرگ است کاری با تونداره، خاطرت جمع باشد دختر تو دست وبالش خیلی هست”. ،
«ا ما او که حسابی مست بود در بین راه چندین بار میخواست بمن دست بزند که من مقاومت میکردم، ولی او مرتب تو خیابانها دور میزد ومن داشتم اعتراض میکردم که ناگهان اون تصادف اتفاق افتاد ومن دیگر چیزی نفهمیدم».
این حرف ها را یک ماه بعد از بیرون آمدنش از بیمارستان و در ادامه آشنائی بیشتر با من برایم تعریف کرد.
منوچهر وحمید که از دوران دانشکده با هم دوست بودیم سر بسر من میگذاشتند و میگفتند:
“کی باید شیرینی عروسی ات را بخوریم خانواده اش که تو راپسند کردند هر وقت میایند تهران بتو سر میزند”
در جواب آنها میگفتم :
ـــ بخدا قسم اصلا نظری به او ندارم ثانیا اگر من زودتراز اینها ازدواج کرده بودم الان باید دختری نزدیک به سن او داشتم عروسک بازی که نمیخوام بکنم.
دوستانم حق داشتند که چنین تصوراتی بکنند ، چون آتنا هروقت یکی از فامیل هایش به تهران میامد،او را به بیمارستان میاورد تابا من آشنا کند .وبدین ترتیب خانواده اش با من بسیار صمیمی شدند.از سوئی من برخلاف آنها که بعد ازاتمام دانشکده بلافاصله ازدواج کردند ، همچنان مجرد مانده بودم و وقتی کسی سئوال میکرد چرا تا کنون ازدواج نکرده ام میگفتم :”مورد دلخواه پیش نیامده”.
آتنابه کمک من خیلی زود توانست در همان شهرکی که من ساکن بود اپارتمان یک خوابه ای پیدا کند، وبا اعتمادی که بمن پیدا کرده بود خیلی از رازهایش را به میگفت وگاهی هم با من در مورد های مختلف مشورت خواهی میکرد. مسئله ای که برایش پیش آمده بود اینکه تصمیم گرفته بود که از (بهزاد) شکایت کند ، ولی گویا چندین تلفن به او زده بودند وتهدیدش کردند که اگرشکایت کنی یا خبر را در فضای مجازی انتشار دهی خودت وخانواده ات در دردسر بدی می افتید. از من نظر خواهی کرد گفتم :
ـــ خدا را شکر کن که از دامشان رهائی یافتی و سلامتی ات را هم بدست آوردی ، فعلن مملکت در دست این مافیای، بقول دکتر شریعتی زر وزور وتزویر است ، اینها بقول معروف به صغیر وکبیر رحم نمکنند. نمونه اش را در سال ۱۳۸۸ دیدیم، چند سال پیش هم پسر یکی از این آخوند های مزدور با اسلحه کمری اش یک پاسبان بی گناه را کشت ولی محاکمه را طوری ساختند که پاسبان را مقصر دانستند،وخانواده اش را تهدید کردند که دنبال پرونده نباشند.آتنا جان از این نمونه ها در این کشور خیلی زیاد است تا کی شود که این خونهای به نا حق ریخته گریبان اینها را بگیرد .
دو سال بعد آتنا به شهر زاد گاهش برگشت، و مدتی بعد با پسر خاله اش که از کودکی با هم بزرگ شده و دلبسته یکدیگر بودند ازدواج کرد، داماد هم لیسانس عمران گرفته بود ولی در مغازه فرش فروشی پدرش در همان شهر کار میکرد.برای شرکت در جشن عروسی اش به شهرشان رفتم وچند شبی رامهمانشان بودم که چقدراحترام گذاشتند و بمن خیلی خوش گذشت . در جریان این سفر سرنوشت آینده من رقم خورد.میخواهید بدانید چرا ؟ ادامه داستان را بخوانید.
******************
من از دوران کودکی ونوجوانی شروع به کتاب خواندن کرده ام علت این علاقه به کتاب را مرهون پدرم میدانم که از وقتی بیاد دارم کتابخانه کوچکی داشت، وبتدریج بر قفسه هایش می افزود وخودش آدم کتاب خوانی بود و همیشه کنار رختخواب وزیر تشکچه ای که می نشست کتاب دیده میشد.
اما دوستانی که در طول زندگی یافته بودم ،در میانشان کتاب خوانها کمتر بودند، مثلا منوچهر دوست وهمکارم جز کتابهای درسی ومقالات ومجله های پزشکی کتابهای دیگری را نمیخواند ،که البته اگر نبود این مطالعات علمی وتخصصی بشر بدین جا نمی رسید ، اما حمید به کتابهای تاریخی علاقه مند بود با من در مورد آنها صحبت میکرد.
اینها را گفتم تا برسم به اینکه در آن سه شبی که مهمان خانواده آتنا بودم ، دختر جوانی که چهره ای سفید ونسبتا زیبا با هیکلی باریک اندام با قامتی متوسط ،که چشمان سیاه جذابی هم داشت ونشان نمیداد که سنش ازسی گذشته باشد ،رادرمیان جماعت مهمانها چندین بار دیدم.
روزی هنگامی که به خانه پدر آتنا که مادرش خاله او میشد آمده بود کتابی دردست داشت، ابتدا فکر کردم ازآن دست کتابهای رمان زنانه است ،که جدیدا خیلی ببازار آمده و در دست زنان ودختران جوان دیده میشود ، اما چون او را چندین بار دیگر دیده بودم کنجکاو شدم ببینم چه کتابی در دست دارد.
ـــ می بینم شما هم اهل مطالعه هستید.
” بله من کتاب زیاد میخوانم در واقع بیشتر اوقات فراغتم را با مطالعه میگذرانم”.
ـــ چه خوب میتونم بپرسم در چه زمینه ای، چون بعضی ها فقط تاریخی میخونن بعضی فقط رمان.
” من در همه زمینه ها تاریخی ، عرفانی وداستانی ، گاهی هم کتاب شعر”
صدای ظریف ودلچسبی داشت ورفتاری موقرانه، و لباسی هم.
ــــ میتونم بپرسم کتابی که در دست دارید چیه؟
” بله این را امروز خریدم، از کتاب فروشی آشنائی که کتابها خوب وتازه ای که برایش میاید به من میگه. بفرمائید ببنید.”
ـــ متشکرم .. چه خوب کتاب« مردی در تبعید ابدی» اثر روان شاد (نادر ابراهیمی).
” مگه نادر ابراهیمی فوت کرده؟”
ـــ بله متاسفانه چند سالی هست که ایشون فوت کرده. میدونید این کتاب در باره کیست؟
” بله در مقدمه اش نوشته شده در باره (ملا صدرا) فیلسوف بزرگ اسلامی است.
ـــ زندگی ( ملا صدرا) را بصورت داستانی زیبا وخواندنی در آورده است، من با زنده یاد (نادر ابراهیمی) از دوران دبیرستان آشنا شدم با کتاب (انسان ــ جنایت ــ احتمال) که ممکن است بجای خط تیره حرف “و”باشد.
“پس شما باید همه کتابهایش را خوانده باشید ”
ــــ نه همه کتابهایش ، چون ایشان از نویسندگان قدیم ایرانی است که کتابهای زیادی نوشته است ،و مشهور ترین کتابش که در چندین جلد است(آتش بدون دود) نام دارد،که من تاکنون نخوانده ام، ولی چند ین کتاب از اوراخوانده ام ،از جمله همین که شما ،چاپ یازدهمش را گرفته اید ،من چند سال پیش از نمایشگاه کتاب خریدم.
و در ادامه گفتم : من بسیار دوست دارم با کسانی که اهل مطالعه هستند زیاد حرف بزنم ببخشید که زیاد حرف زدم .
“نه خواهش میکنم خیلی استفاده کردم ”
این ملاقات در آخرین روز سفر من در شهر زیبای آنها که طبیعت زیبا وتفرجگاه های خوبی هم در اطراف شهر داشت، برایم بسیار خوش یمن بود ، چرا که بعدا بوسیله تلفن ادامه پیدا کرد وکوتاه زمانی بعد از او تقاضای ازدواج کردم .
او که نامش (مهناز)بود، تحصیلات به اصطلاح عالیه نداشت وفقط تا دیپلم خوانده ،و یک ازدواج ناموفق راهم پشت سر گذاشته بود، ابتدا همه اینها را صادقانه بمن گفت واز من خواست بیشتر فکر کنم مبادا که بعدا پشیمان بشوم.
ـــ نه عزیزم مطمئن باش من پشیمان نخواهم شد، چون اعتقاد دارم سواد داشتن با مدرک نیست از سوئی هرکس میتواند ازدواج نا موفق داشته باشد ، احتمالن او تو را درک نمی کرده است.
” بله دقیقا همین طور است او با کتاب کاملا بیگانه بود ، از اقوام بود و مهندسی برق را هم خوانده بود.
ــــ میدانم از از این دست آدمها من زیاد میشناسم بهمین دلیل تیراژ کتاب در کشور ما اینقدر پائین است.
سر انجام او با خواسته من موافقت کرد و ما باهم ازدواج کردیم.
فقط یک سئوال برای من باقی ماند او چگونه با وجود داشتن یک پدر کشاورز ودام دار ومادری بیسواد وبرادرانی که بعد و حتی قبل ازگرفتن دیپلم هر کدام به شغلی آزاد رو آورده بودند، وهمه با کتاب بیگانه ،اینقدر با آنها از نظر فکری وعلاقه شخصی به کتاب تفاوت داشت، دقیقا مثل پدر خودم که برادران ،خواهران وپدر ومادرش هیچ کدام اهل مطالعه وکتاب خوان نبودند. (مهناز) در پاسخ گفت:
«نمیدانم اما از وقتی خواندن ونوشتن را یاد گرفتم هر روزنامه یا مجله ای که بدستم میرسید با دقت وتا آخر می خواندم تا رسیدم به کلاسهای بالا تر وبا رمانهای تاریخی به کتاب خوانی علاقه مند شدم که همچنان آن علاقه در من زنده وپایدار است» .
ـــ میدانی بودائیها وبسیاری از عرفا وشعرا ایرانی در قرنها پیش واکنون هم عقیده ای بنام (اکنکار)بر این باورند که روح انسان چندین بار در قالب جسم های مختلف چه بصورت زن یا مرد به زمین باز میگردد، تا به تکامل معنوی نایل شوند، این است که در خانواده می بینید یکی بشدت مذهبی متعصب میشود، یکی بی اعتقاد یکی بدنبال عرفان میرود ودیگری بدنبال لذت های دنیوئی.
اما در هر صورت من به آن کسی که به دنبالش برای همسری میگشتم دست یافتم ، بسیاری از اوقات با هم راجع به کتاب ،عرفان، شعر واین گونه مباحث ساعتها سخن میگوئیم، گاهی به او میگویم:
ــ یک حادثه در یک شب سرد پائیزی، چگونه مرا وتو را بهم رساند،ومرا به خواسته ام رساند.
میگوید:
«ومنهم»
حالا مدتها است از تهران پر از دوده وشلوغی، به شهر( مهناز )کوچ کرده ایم . ودر مطبی که دایر کرده ام او دستیار من است.