سته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد.
داستانی  واقعی که پُر است  از فراز و نشیب های  بسیار خواندنی
بسته که می گویم منظور ایمیل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است.
این کار ما بی سابقه نیست، سالها پیش ، حدود سالهای ۱۳۸۵ ” ده سال پیش ”  خانم فریبا چلبی یانی تصمیم گرفت رمان فصلهای بی سرانجام را در گذرگاه بصورت فصل به فصل گاه کمی بیشتر و گاه کمتر منتشر کند که هنوز هم در آرشیو آن سال های گذرگاه موجود است و با مراجعه به آن می توانید آن را در شماره های مختلف بخوانید
وچند سال بعد نیز کتاب « نامه هائی از تیمارستان » اثر بسیار خواندی نویسنده چیره دست مجید قتبری راکه اینک در کتابخانه گذرگاه بصورت  کناب موجود است و می توانید درصورت علاقه آن را بخوانید، بصورت پاورقی منتشر کردیم و حالا این یاد داشت ها را    

برای این ایمیل های شیوا و خواندنی که قرار است بصورت کتاب در آید البته  اگر قرار باشد روزی بصورت کتاب منتشر شود نامی انتخاب نکرده ایم
ضمن این توضیح که هنوز پایان نیافته و بنطر می رسد که قسمت های زیادی از آن در راه است
این نوشته یا این کتاب یا شرح یک ماجرای پراز فراز و نشیب چنین آغاز می شود

****

اولین بار بود که کلمه عشق اسطوره ای را از دهان کسی می شنیدم. نه اینکه با معنی این کلمه آشنا نبودم بلکه برایش جز در داستانها و اشعار قدیمی جایگاهی نمی دیدم

بگذارید قدری به عقب برگردم  در سال ۱۳۹۲٫ تابستان اون سال تازه از پیش مادر بر گشته بودم و تصمیم گرفتم مستقل از پدربروم به  آپارتمان کوچکی که از سالها پیش برایم گرفته بود
 کمی برایم سخت بود که دوری از پدر را تحمل کنم ولی بالاخره باید این کار را می کردم. کارم هم، کم و بیش تضمین شده بود و از نظر مالی نگرانی نداشتم. پدر هم بعد از مدتی شکوه و ناله رضایت داد که مستقل زندگی کنم و قول داد اگر به کمبود مالی برخوردم مرا تنها نگذارد

می دانستم که برای نوشتن پایان نامه دکترا احتیاج به مطالعه و دسترسی به منابع زیادی دارم ،  این کار وقت زیادی از من می گرفت و بودن پدر در کنارم با تمام مزایای آن در انجام  آن وقفه می انداخت

کمکم کرد مقداری اثاث و وسایل برای آپارتمانم بخرم و موقع نقل مکان هم با روی خوش مرا همراهی کرد

در آن تابستان بود که شاید بخاطر تغییر شرایط زندگی ام برای اولین بار به دنیای مجازی علاقمند شدم . هر چند دوستان حقیقی من هم هنوز جای خاص خودشان را داشتند

فراموش کردم خودم را معرفی کنم . شاید بهتر باشد برای این شناسائی به عقب برگردم خیلی عقب تر

آشنایی امیر وتینا در سال ۱۳۵۵ هنگامی که امیر  برای ادامه تحصیل به آمریکا صفر کرده بود آغاز شد. خانم تینا که در آن زمان کارمند سفارت انگلیس در شهر واشنگتن بود در یک مهمانی به امیر  معرفی شد. آنچه برای او در اولین برخوردش جلب توجه کرد زیبایی چشمگیر خانم تینا و متانت رفتارش بود و شاید هم لهجه انگلیسی او دراین کار بی تاثیر نبود. در مهمانی نگاه های زیادی بطرف او بود. این همه در نظر امیر  پر کشش و جذاب بود. و او تصمیم گرفت  شکارش کند، هر چند مشکل و غیر هموار بود
با اینکه می دانست زن ها بخصوص وقتی در دایره توجه و تحسین قرار می گیرند راحت دست نمی دهند
 ابائی نداشت و برای رسیدن به او اسبش را زین کرد و از مواجهه با مشکلات و عبور از راه های پر پیچ و خم واهمه ای نداشت
آن شب از هر فرصتی برای صحبت کردن با تینا استفاده می کرد. ولی  مردان زیادی برای صحبت با او  بهر دری می زدند و این کارش را مشکل تر می کرد، اما او بیدی نبود که با این باد ها بلرزد.
تصمیم گرفت کمتر حرف بزند و بیشتر گوش  بدهد. کوشش می کرد علاقه اش را که در حد شیفتگی بود نشان ندهد ولی  واکنش های تینا را در برخورد با دیگران و حرف هایشان را با دقت زیر نظر داشت. امیر  با آنکه بندرت مشروب میخورد ولی علاقه زیادی به شناختن انواع شراب ها و در کل فرهنگ غنی این رشته داشت. مقالات متعددی را در این زمینه مطالعه کرده بود  و از هر فرصتی برای واین تیستینگاستفاده می کرد. آنشب بود که متوجه شد مشروب مورد علاقه تینا شراب قرمز است.او بخوبی میدانست که شراب مورد علاقه بیشتر بانوان شراب سفید است و اینکه خانمی شراب قرمز در دست داشت برایش سوال بر انگیز بود. در اولین فرصت در حالیکه بیشتر بحث هایی که توسط بقیه دامن زده می شد کلیشه ای و تکراری بود رو به تینا  کرد و پرسید
بانو تینا متوجه شدم با مهارت خاصی لیوان شراب خودتان را در دست گرفته اید و مثل کسی که می داند چطور از این مشروب حد اکثر استفاده را بکند آنرا مزه مزه می کنید. بعلاوه جزو نادر بانوانی هستید که ظاهرا به شراب قرمز بجای سفید علاقه دارید
بله آقای امیر ،اگر اسمتون رو درست تلفظ کرده باشم.از نوشیدن اندکی شراب قرمز لذت می برم

اجازه می دهید به سلیقه خودم  گیلاس بعدی را از بار بگیرم؟
سرش را برای تائید پایین آورد و به لحنی بسیار دوستانه گفت
اگر زحمت تان نباشد. به شرط اینکه اگر انتخاب شما را دوست نداشته باشم مجبور به نوشیدن آن نشوم.
قبول کردم و با متانت حساب شده ای به سمت بار رفتم و از مسئول بار دو گیلاس بوردو چهار درخواست کردم و بدون اینکه التهاب خودم را آشکار کرده باشم با خونسردی حساب شده ای به میان جمعی که تینا را در بر گرفته بود برگشتم. بحث خسته کننده ای در باره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در پیش بود و بنظر نمی رسید که تینا علاقه چندانی به آن داشته باشد.
گیلاس شراب قبلی را از دستش گرفتم روی میز گذاشتم و به آرامی گیلاس تازه را بدستش دادم و گفتم
امیدوارم از انتخاب من خوشتان بیاید. بردو همانطور که می دانید از شراب های بسیار متداول  و قدیمی فرانسوی است شیرینی قابل تحملی دارد. بعلاوه بعلت چگالی ملایم، طعم خود را تا مدتی بر روی زبان باقی میگذارد.
بلافاصله گیلاس خودم را بلند کردم وبعد از درنگ کوتاهی که وقت مناسب به تینا داده باشم ادامه دادم
بسلامتی یک دوستی پایدار!
لبخند بسیار متینی چهره زیبایش را فراگرفت و با بالا بردن گیلاسش گفت
به سلامتی یک دوستی پایدار!
و بعد از اینکه مقدار کمی از شراب را در دهانش مزه مزه کرد ادامه داد
باید اعتراف کنم که سلیقه خوبی در انتخاب شراب دارید و چنین به نظر می رسد که در این زمینه صاحب نظر هستید.
بدون اینکه خوشحالی خودم را از این تعریف آشکار کرده باشم گفتم
–  اطلاع اندکی دارم چرا که این رشته سالها تجربه و آزمایش کارشناسی لازم دارد تا کسی خودش را صاحب نظر بداند ولی اگر مایل باشید در یک آخر هفته در خدمت شما به یکی از این محفل های واین تیستینگ در ایالت ویرجینیا سری بزنیم. مطمئن هستم بودن در تاکستان و طبیعت زیبای اطراف آن خاطره خوشی در ذهنتان باقی خواهد گذاشت. البته اگر مایل باشید.

قبل ازاینکه پاسخ مثبت یا منفی او را به این دعوت نابهنگام بشنوم از جسارت و شجاعت خودم ترسیدم. ولی وقتی با نگاهی عمیق و مهربان پاسخ مثبت به دعوت من داد ترسم به شعفی وصف ناپذیر مبدل شد. احساس کردم شوالیه ای هستم که چندین حریف قدر را در چشم بهم زدنی از میدان بدر کرده ام. بلافاصله کارت کوچکی را از جیبم بیرون آوردم و نام و تلفن کار و منزلم  را بر رویش نوشتم و به دستش دادم . مثل اینکه انتظار این را داشته باشد گفت

–       این هم کارت ویزیت من که تلفن کار و منزل روی آن نوشته شده است. ترتیبش را بدهید ومرا مطلع کنید  اگر هفته مناسبی باشد خوشحال خواهم شد. همیشه دلم می خواسته به یکی از این تاکستان ها سر بزنم و کار شراب گیری را از نزدیک ببینم ولی پای مناسب پیدا نشده است.

–       باعث افتخار من خواهد بود اگر مایل باشید آخر هفته دیگر ترتیبش را خواهم داد. البته به شرط مناسب بودن هوا

بعد از دقایقی چند با عذر خواهی از  جمع  به اتفاق راننده پدرش مهمانی را ترک کرد. با رفتن او احساس کردم تکه بزرگی از درونم فرو ریخت. تا آنوقت چنین احساسی بمن دست نداده بود.

دیگر حوصله جمع را نداشتم به بهانه کاردانشگاه از آن‌ها جدا شدم و به خانه برگشتم.

در تمام مسیر برگشت به اتفاق جالبی که برایم افتاده بود می‌اندیشیدم و فکر می کردم که این یک هفته را چگونه سپری کنم، به شدت بیتاب بودم. وقتی که به سیمای بی نهایت زیبای او فکر می‌کردم دلم خالی می شد. این احساس برایم خیلی عجیب و در عین حال دوست داشتنی به نظر می رسید آرزو می‌کردم  هوا درآخر هفته آینده آفتابی و مناسب باشد.
 اگر تینا پشیمان می شد و یا بهانه می آورد دیگر جسارت اصرار را درخودم نمی دیدم این تنها شانس من بود باید کاری کنم که برایش روزی خاطره انگیزی بشود باید خود و احساساتم را کنترل کنم.
وای اگر کار یا حرف احمقانه ای از من سر بزند. نمی دانم چقدر با این افکارسروکله زدم تا خوابم برد.

تمام روز دوشنبه با بی تابی و اشتیاق بیش از حد بدنبال تاکستانی در غرب ایالت ویرجینیا گشتم و از استاتید دانشگاهی که در این زمینه صاحب نظر بودند کمک گرفتم. میخواستم بهترین تجربه را درآن   روز برایش  فراهم کنم. علاوه بر آن  مشکل وسیله نقلیه مناسب هم  برایم  مسأله ای بود اتومبیلی که مالکش بودم اگر چه مناسب حال من بود ولی به نظر من شایسته اولین گردش من و تینا نبود. بالاخره بفکرم رسید که یک وسیله نقلیه مناسب برای آخر هفته اجاره کنم و این کار را هم کردم .
 چهار شنبه بود که دیگر صبرم لبریز شده بود، با  التهاب زیادی تلفن  کار او را گرفتم خانمی که ظاهرا منشی اش بود از من پرسید که آیاخانم تینا منتظر تلفن شما هست. گفتم بگوئید امیر است که  برای برنامه آخر هفته می خواهد با شما همآهنگ کند.

حدود ۲۰ ثانیه ای را که منتظر بودم تا تینا گوشی را بردارد  برایم  مثل یک سال پر از التهاب گذشت.
 بالاخره  صدای دوستانه اش را از پشت تلفن شنیدم:

–       سلام آقای امیر خوشحالم که صدای شما را می شنوم. نمی دانستم تا این حد بر سر دعوت خودتان جدی هستید.

–       بانو تینا این افتخار بزرگی است که نصیب من شده است و امکان ندارد که این فرصت طلایی را از دست بدهم. آنچه مرا نگران می کند این است که نتوانم روز خوشی را برای شما تدارک ببینم. بهر حال تمام تلاش خودم را خواهم کرد. جهت اطلاع شما توانستم توری در یکی از تاکستانهای ویرجینیا که برنامه واین تیستینگهم دارد برای روز شنبه رزرو کنم. اگر مایل باشید شما را صبح روز شنبه از منزلتان بر می دارم نزدیک به دوساعت رانندگی است. بیشتر روز را دراین تاکستان و اطراف آن می گذرانیم و تا قبل از غروب آفتاب هم می توانیم برگردیم.

–       برنامه خوبی است پس اجازه بدهید من صبحانه سبکی هم برای هر دومان بردارم و یک فلاسک کوچکی هم قهوه برای راه.

–       البته اگر زحمتی نیست خانم تیناامکان دارد آدرس منزلتان را داشته باشم؟  اگر ساعت شش صبح برایتان خیلی زود نیست شمارا جلوی در منزلتان سوار خواهم کرد.

–       ساعت شش خیلی خوب است. هوای صبح را خیلی دوست دارم.

بعد از خاتمه این مکالمه تلفنی،  سراسر وجودم را هیجان  شیرینی فراگرفت. احساس کردم تا همین جا قله بزرگی را فتح کرده ام. واکنش دوستانه تینا به دعوت من از اعتماد ناشناخته ای نشات می گرفت که برای من بسیار مسرت بخش بود.

بعد ازاینکه کنترل افکارم را بدست آوردم به تاکستان مورد نظر تلفن زدم و از صاحب این مجموعه صاف و پوست کنده خواستم که مرا برای فراهم کردن یک روز دلپذیرجهت دوستی که برایم خیلی ارزشمند است راهنمایی کند. نامبرده با این مقوله، آشنایی کامل داشت و بدون درنگ بمن پیشنهاد داد که از اصطبلی در نزدیکی تاکستانش دواسب برای سواری روز شنبه رزرو و اجاره کنم. و تلفن رستوان کوچکی را که غذاهای محلی بسیار خوشمزه و خانگی را برای بازدید کنندگان مزرعه او تهیه می کند بمن داد.