fullsizerender

داشتم در پارکی قدم می زدم. دلم گرفته بود. حواسم به زیبائی پارک، به درختان قد کشیده و گلهائی که در ریف های منظمی کاشته بودند، نبود.
این پارک را خیلی دوست دارم و بسیار آمده ام، وقتی نیاز دارم که با خودم تنها باشم و راحت بتوانم در خاطراتم پرسه بزنم به این پارک می آیم. برایم فرق نمی کند که آفتابی باشد یا ابری ولی تابستان هایش را بیشتر دوست دارم. و من که گاه در کوچه های تفته ی بی گل و گیاه  ذهنم راه می افتم، بودن گلهای این پارک برایم شوق بر انگیز است.
آن روز با دوستی قرار داشتم تا کمی با هم صحبت کنیم دو کتابی را هم که دلم می خواست بخواند با خودم آورده بودم.  دیرکرده بود
*
چه بهار نچسبی! باز فروردین و اردیبهشت اش، اما خردادش بجای بوی بهار بوی عناد و فریب می داد و بوی باروت ….
نمی دانم  ترس از کدامین عاقبت، نا آرامی خاصی در جانم ریخته بود.
روی اولین نیمکت منتظری  که دیدم، نشستم. صبح بود، نه خیلی زود، اما زود بود. هنوز شبنم ها فرصت رفتن نیافته بودند و چون الماسی روی چمنهای پارک، می درخشیدند.
به کسی نگفته بودم که دارم می روم پارک، کسی را هم همراهم نیاورده بود. فقط دوستی که برایش کتاب آورده بودم می دانست، که دیر کرده بود.
*
می دانستم کار از کار گذشته است و اسب ها برای تاخت زین شده اند. اما ساکت هم نمی شد بود
مرغ را هم که می خواهند سر ببرند با  قدقد ش اعتراض می کند، یعنی از مرغ هم کمترم؟
نمی خواستم بازیگر یک سناریو باشم. ولی اگر نمی خواهم باید بازیگر جائی دیگر بشوم و بروم روی صحنه ای که می خواهم. بی تفاوت بودن هم هارترشان می کند و هم جری تر.
*
دارد دیر می شود اگر می خواهم بروم باید زودتر بجنبم.  پس چرا هادی نمی آید؟
از دور صدای غریو می آمد. انگار صدها شیر داشتند با هم نعره می کشیدند.
فریب آدم را می چزاند و بنظرم رسید که این صدا از داغ آن نیز می تواند باشد. داغ فریب.
راه افتادم. احساس می کردم بی دلیل از کلاس بیرونم کرده اند. حال خوشی نداشتم. از لباسی که به اجبارتنم کرده بودند، لجم گرفته بود.
نمی دانم چه می خواهند. چرا چنین سر گشته اند. چرا این همه پیله می کنند. هیچ دکانداری چنین نمی کند.
آرامش را از درخت زندگی همه مان چیده اند. نمی توانم هرجا که می خواهم بروم. کاش سایه ام بود، اما نیست. کس دیگری است آنکه دارد دائم دنبالم می آید. همه جا همراهم است. نفس هایم را می شمارد. احساس می کنم در قفسم و کسی دسته آن را مثل چمدان در دست دارد و هر جا دلش می خواهد با خودش حمل ام می کند.
صدا دارد قوی تر می شود، اما چرا بوی باروت می دهد؟ چکار دارند می کنند؟ تحمل ندارم …راه می افتم…
صلاح نیست بیشتر منتظر بمانم. اگر می خواست بیاید تا حالا آمده بود.
*
شب بود. گرم بود و شرجی.  روی تختم  در حیاط  خانه دراز کشیده بودم. پس از روزی خسته کننده تازه پشتم زمین خورده بود. داشت خوابم می برد. ضربات ممتد و پر صدای در متوجه ام کرد که دارم به دام می افتم. تا آمدم خودم را پیدا کنم مادرم با غرو لُند زیاد که:
” صبر کنید مگر سر آورده اید آن هم این وقت شب ”
در را باز کرد و با پلک بهم زدنی سه نفر اسلحه به دست ریختند تو…
*
چه قیامتی است. در چه پهنه ای دارند دست رد می زنند. فریاد رهائی دارد صدا های دیگر را می بلعد.
به متن نرسیده، با حاشیه هم صدا شدم. یک صدا هم یک صداست. تمام فرعی ها هم به صدا در آمده بودند. همه از درون حصاری که گمان می رفت روزنی ندارد زندگی را و عشق را، خواستن و بودن را فریاد می زدند، بی واهمه از سایه ای که سنگینی سالها را بر دوش داشت.
همینجا بود که دیدمش. تعجب کردم، در دانشگاه رفت و آمدی آرام و آهسته داشت، و حالا که رسا فریاد می زد باور نمی کردم خودش باشد. اما در یافتم که چه آتش های گدازانی زیر خاکسترهائی ی است که سرد می نماید.
*
” امروزدرایستگاه اتوبوس مدرسه منتظرت بودیم نیامدی. آمده بودی نصفه شبی مزاحم سرکاروالده!! نمی شدیم. ”
عجب!…این دستگیری نمی توانست با نیامدن هادی بی ارتباط باشد؟
*
در متن و باهمه اگر بودم، شکار نمی شدم. شکاری گیر آمده در کوچه ای بن بست. گرگان از بیم آن عظمت حضور، در حاشیه دندان نشان می دادند.
وقتی کشان کشان می بردندم دیدم که او راهم دارند می برند. آن روز نمی دانستم که او را بعنوان غنیمت جنگی! به سور تجاوز می برند.
*
هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را   چسبیده بهم
گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.  من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پایشانم…. رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او با تمام توان ضربه میزد. دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که خودم می خواستم به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند.
هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود. می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وضعیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!
زخم هایم به چرک نشسته بود. داشت از خودم خوشم می آمد. رفتارشان با من، بزرگم کرده بود
*
این بازداشتگاه کاخ دادگستری است. در اینجا آفتاب اکسیر است. بیرون که بیائی رنگ زرد آفتاب ندیده ات معلوم می کند که زندانی زندان کاخ دادگستری بوده ای….
” تا هستم حرف بزن، اگر رفتم معلوم نیست کی برگردم. تا آن وقت شاید پوسیده باشی.»
داشت می ترساندم.
بهتر است به شهر دیگری منتقلش کنیم. تا دوری از فامیل و بی ملاقاتی عذابش بدهد.
با آنچه که از خانه اش یافته ایم مقر خواهد آمد.
” هادی را می شناسی؟ ”
” نه، ”
” من دارم کمکت می کنم. بدان که درحد اطلاعات هادی، از تو می دانند و نه بیشتر. ”
بعد ها که سروان اطلاعات را دستگیر کردند متوجه شدم که آن روز او درست گفته بود. برایم خبر داشت که راه نداده بودم. کاش باور کرده بودم. و توسط او خبرهای بیشتری می گرفتم.
در گرمای سوزان در بازداشتگاه پرتی در شهری دیگر، و نیش پشه هائی که که کمتر از فشار بازجوها نبود. روزگار تلخی بود…”
*
” تو اینجا چکار می کنی؟ کی تو را آوره اینجا؟ ”
کس دیگری بود نه آنی که قرار بود تا به پوسم نیاید.
” از من می پرسی  که چرا اینجا هستم؟ مگر خودم آمده ام؟ مرا آورده اند  ”
” اینجا که بازداشتگاه موقت نیست؟ باید بروی آنجا تا تکلیفت روشن شود. ”
” باید بروم یا می برندم؟ ”
” خفه شو مادر قحبه ی پرروی سابقه دار…”
*
بجائی بند نبودم از جائی هم خبر نداشتم و برنامه و دستوری را هم پنهان نکرده بودم . به این شهر که آمدم با کسی یا جائی ارتباط نداشتم. خبر و اطلاع داشتم ولی دست دوم بود. وهمین سکوت  و بی خبری  سبب شده بود که گمراهشان کند و برایشان مهم بشوم.
گمان می کنم در همان شب اول که گفتم :
” من حرفی برای گفتن ندارم ”
و راست گفته بودم، آنها را خیالاتی کرده بود که، نکند، اینی که می گویم نباشم و گنجینه ی اسراری را پنهان دارم.
*
شده بودم عضوی پیوندی، همه بازداشتگاه ها  از قبولم خود داری می کردند.
” تو را برای چی به اینجا آورده اند؟ اینجا بازداشتگاه موقت است ”
” من چه می دانم. من را بی خودی دستگیر کرده اند.  هر جا می برندم نمی دانند  چرا به آنجا برده شده ام.”
با چنان مشتی دهانم را بست که دندانم شکست و دهانم پر خون شد.
” ترسو ها از حرف معمولی هم واهمه دارند ، می زنند تا ترسشان را پنهان کنند ”
آهسته و زیر لب گفتم ولی فهمیدند.
پدر سگ بچه پر رو الان نشانت می دهم که ترسو کیه ”
*
از پنجره اتوبوس که نگاه کردم سینما ریولی پوستر های شب نشینی در جهنم را به در و دیوارش نصب کرده بود.
” سرکار کجا داریم می رویم؟ ”
” سیگاری برایم روشن کن…داریم می رویم قصر”
” قصر چرا؟ آنجا که بازداشتگاه آن هائی است که دادگاه رفته و تکلیفشان روشن شده است ”
” تو که می گوئی اشتباهی دستگیرت کرده اند اما همه ی زندان ها را می شناسی…”
بهتر دیدم با سیگاری حواسش را از تمرکز بی اندازم
*
در راهروی دادگاه در اوین دیدمش، دستکاری به موقعی بود با چشم بندم. خودم را آهسته به او رساندم.
” من همانم که آن روز گفتی این فریادت بهای سنگینی دارد یادت هست؟ ”
” کمی مکث کرد و آهسته گفت نه تو را نمی شناسم، ولی دلم می خواهد بدانم که پرداخت کردی؟ ”
” بله خیلی هم سنگین،…حالا هم دارم می روم دادگاه تا مانده اش را نیز بپردازم…ولی نه پشیمانم و نه نا امید. ”
*
” این کیه؟ چرا اینجا؟…اینجا بند شش سیاسی قصر ِ همه شان از قزل قلعه پس از طی همه ی مراحل و رای دادگاه به اینجا تحویل شده اند…”
با نام قزل قلعه آشنا بودم و می دانستم ” پس از طی همه ی مراحل ” یعنی چه مراحلی. نمی دانستم چرا وضع من چنین درهم شده است.
همه ی آن هائی که اسمشان را شنیده بودم اینجا در این بند بودند. همه ی پهلوان پنبه هائی که ” بالا ” نامیده می شدند
عین گربه های کتک خورده در راهروهای آن ولو بودند و چه شق و رق هم بودند….و چه طلبکار.
” آنجا چه خبر بود؟ ”
” کجا؟ ”
” قزل قلعه  ”
” قزل قلعه؟  من آنجا نبوده ام ”
” پس چرآمده ای اینجا ؟ ”
” خودم نیامده ام  ، آورده اندم …اینجا زندان سوم است که مرا می آورند. خودشان هم نمی دانند چه گهی میخورند. من یک محصلم، سیاسی نیستم به اشتباه دستگیرم کرده اند. ”
” راستی؟ ….خوب از بیرون چه خبر؟ نگو که خبر نداری”
” گفتم من سیاسی نیستم. و نمی دانم منظورتان از خبر چه خبری است.”
” خودتی! “

” …با اثاثیه…”
” بابا راست می گفت بیچاره سیاسی نیست بی خود دستگیرش کره اند …دارند با اثاثیه آزادش می کنند.”

هنوز سینما ریولی داشت شب نشینی در جهنم را نشان ی داد. اما این بار داشتم بر می گشتم.
” سرکار مگر آزاد نشده ام؟ پس چرا پیاده ام نمی کنید؟ ”
” نه، آزاد نشده ای، داریم می بریمت قزل قلعه تحویلت بدهیم….”
” پس من دارم از آخر به اول به زندان می روم گمان می کنم این همانجائی است که از روز اول باید تحویل می شدم…”

” تو شرم نمی کنی که هنوز داری منافع انگلیس را حفظ می کنی؟ ”
” برادر اشتباه می کنی. من یک کارمندم، منافعی دیگر در میان نیست که من حفظش کنم. ”
*
” اگر دست به چشم بندت بزنی دستت را قطع می کنیم ”
“…. تو در گذشته نیز نا آرام بوده ای. و مدت ها زندانی کشیده ای. اما بدان حالا با آن موقع فرق می کند خواهی دید. “

” ما روز اول گفتیم که اینجا با زندان های شهر خودت فرق دارد. گفتیم که حواست را جمع کن تا دست از پا خطا نکنی. تو و چندتا دوست مثل خودت که در این زندان هستند کلاس مبارزه با بی سوادی راه انداخته ای؟  می دهم پدرت را در آورند. ”
” جناب سرگرد ما پیرو منویات شاهنشاه آریا مهر که دارد با بی سوادی مبارزه می کند، کلاس روبراه کرده ایم. ”
” این مادر قحبه کمونست را ببر انفرادی تا بعد خدمتش برسم ….تو را چه به این گه خوردن ها…”
چناب سرگرد مبارزه با بی سوادی گه خوردنه ؟ ”
*
بلند بالا و خوش قیافه بود، با لهجه ی غلیظ آذری. همانطور که سرش پائین بود رسید آجان آورنده ام را امضاء کرد .
” سرگروهبان ! ”
” بله قربان ”
” سرش بزن – پتوش بده – درش ببند ”
و چنین شد
فضائی تاریک که تا چشمم عادت بکند کلافه ام کرده بود، انداخته شدم در اتاقی به عرض پنج وجب در دوازده وجب. در حقیقت مرا  به انفرادی انداخته بودند.
کشوی کوچکی که محل دید سرباز نگهبان بود و در بالای در سلول قرار داشت کشیده شد:
” شامت را که خوردی به در بکوب تا ببرمت دستشوئی شبانه. یادت نرود چون از ساعت ده دیگر کسی را به دستشوئی نمی بریم. ”
و در کشوئی را بست. هرقدر منتظر ماندم شامی نیاوردند. بیم داشتم ساعت از ده بگذرد. به دستشوئی نیاز داشتم.
در را کوباندم. چندین بار.
” به این زودی شامت را خوردی؟ ”
” نه سرکار، هنوز برایم شام نیاورده اند. ”
” شامت را قبلن آورده اند. روی همان سکوئی است که پتویت را گذاشته ای. ”
قبل از اینکه بگویم روی سکو شامی ندیده ام، در ِکوچک کشوئی را بست.  سکوئی که قرار بود شامم را رویش گذاشته باشند، تخت خوابم بود با خشتی که گمان می کردم باید بالشم باشد.
حتمن چون تازه واردم  از شام خبری نخواهد بود. در این فکر بودم که نگهبان از پشت در بدون اینکه دیدگاه را بگشاید فریاد زد ”
” همان قرص نانی که روی سکو گذاشته اند شام امشب است ”
و فهمیدم که خشت سیاه و سفتی که گمان می کردم بالشم است قرصی نان است. هیچ دندانی حریف فرو رفتن در این ” خشت نان ” نبود. انداختمش پائین و روی سکو به دیوار تکیه دادم .  کمی سردم بود ولی از پتوی شندره ای که به من داده بودند هزار بوی ناخوشایند در هوا پیچیده بود. بوی خون ، بوی چرک انواع زخم ها، بوی ادرار به دفعات، بوی مدفوع خشک شده….
” سرکار شامم را خوردم. مرا ببر دستشوئی…”
در را باز کرد و مرا بیرون کشید. خواستم بگویم شام نخورده ام چون نتوانستم نان خشک شده سیاه را گاز بزنم. خواسم بگویم بوی پتوی پاره ام  دارد حالم را بهم می زند خواستم…
” حق نداری حتا یک کلمه با من حرف بزنی سرت را بیانداز پائین و همراه من بیا… اگر حرف بزنی بدون دستشوئی برت می گردانم به سلول ”
داشتم فکر می کردم، مثل اینکه تا این جایش بخیر گذشته.
خسته و گرسنه بودم  خوابم نمی برد. درست موقع شام در قصر با اثاثیه احضارم کردند، از صبحش هم کف نانی نخورده بودم. گمان می کردم دارم آزاد می شوم  و خودم را به یک ساندویچ فروشی می رسانم. اولش یک آبجوی تگری مجیدیه را یک نفس سرمی کشم، ولی  تاجنبیدم سرم را زدند، پتوی بوگندوی شندره ای را زیر بغلم گذاشتند و انداختنم به چاه ویل