شهره احدیت، از همان اوایل آغاز به کار گذ رگا ه، از یاران ما بود. داستان های زیبایش، این راه عبور را چراغانی کرده بود،
و آمار نشان می داد، که شوق خواندن آثار او که تا مدتها، هر ماه با گذرگاه  همراه بودبر مخاطبین این ماهنامه می افزود.
در شماره بیست و چهار بود ” آبان ماه ۱۳۸۲ ” که موفق شدیم از او بنویسیم.
ایشان مدتی است که به علت روزمرگی های زندگی، فرصت رسیدگی به گذرگاه را ندارد.
برای مخاطبین جدید خود، در نوبت های مختلف پاره ای از داستان های او را  باز نشر می دهیم.
برایش سلامت و دل خوش آرزو داریم.
——————————————————————————————————-
چراغ خاموش

بعضی ادمها با عادتهایشان زندگی می کنند بعضی با حسرت هایشان، انگار این را جایی خوانده ام. بهرحال من از نوع دومم. امروز از صبح رفتم ارایشگاه. بیش از نصف حقوق ماهیانه ام را خرج خودم کردم. لباس دوختم، موهایم را رنگ کردم. هر کاری که زنهای دیگر می‌کنند. اصلا عروسی اکرم را بهانه کردم برای دل خودم، تا شب بشود ومن توی اتاق خواب چراغ را روشن کنم وروبروی محمد بنشینم. اما تا آمدم وکلید را زدم، محمد بلند گفت:
” نور چشامو می زنه،خاموشش کن! ”
یعنی از شب اول همینطوری بود. جدی وگرفته با نگاه رو به پایین. شب اول تا نشستم روی تخت،چراغ را خاموش کرد وگفت:
” ببخشین… روم نمی شه، گویا روایت هم هست که خوب نیست توی روشنایی…”
ومن توی دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم، گفتم:
” بله هر طور شما …”
آنوقت خودم لباسهایم را کندم و زیر لحافی که رویش عکس لیلی ومجنون را بزرگ گلدوزی کرده بودند دراز کشیدم. محمد همیشه همینطور بود. هر شب چراغ را فورا خاموش می کرد حالا هم که بچه اش توی شکمم وول می خورد باز میگوید :«روم نمی شه» نه اینکه دوستم نداشته باشد. اینقدر شبها مهربان است و گیج که مرتب اکرم صدایم می کند. وقتی صبح به او می گویم چرا اینقدر اکرم اکرم می‌کنی می‌گوید: «چه فرق میکنه اعظم یا اکرم،تو برای من هر دویی،اصلا مگه از تو اکرم تر هست؟» توی دلم یک چیزی می لرزد. میدوم ومی‌بوسمش. چشمهایش را می بندد. امشب خیلی خسته است. یک هفته است برای عروسی اکرم مرخصی گرفته. شده خانه شاگرد مادرم. از صبح دنبال کارهای عروسی اکرم می دود. اصلا جور دیگری شده، هر کاری که برای عروسی خودمان بد بود برای عروسی اکرم خوب است. دیروز خاله ام می گفت:«خوش بحالت خواهر، داماد مومن داشتن خیلی حسن داره» بعد نگاهی به من انداخت که: «قسمت بوده لابد… . خدایا قربون کرمت برم» قسمت مادر هم این بود که دو دختر داشته باشد با دو سال فاصله سنی، یکی خیلی خوشگل یکی خیلی…. نمی دانم راضیم به رضای خدا.

امشب وقتی اکرم وجواد را دست به دست دادند وبا هم رفتند طبقه بالای آپارتمان ما که زندگیشان را شروع کنند. محمد را دیدم که از شکاف چادر روی سر عروس، به اکرم خیره شده بود. با همان چشمهای محجوبی که همیشه روی زمین را نگاه می کرد. حالا خسته وهلاک روی تخت افتاده واصلا نمی فهمد که من فقط به خاطر او این همه خرج کرده ام…. باید بروم بخوابم، چراغ را خاموش می کنم.